«علامه طباطبایی» در المیزان، پس از بررسی نظریه «ابوالکلام آزاد» که اثبات میکند «کوروش»، پادشاه هخامنشی، همان «ذوالقرنینِ» است.
از تو از ذو القرنین پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم خواند ( ۸۳ ).
وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ ۖ قُلْ سَأَتْلُو عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْرًا
ما به او در زمین تمکین دادیم و از هر چیز وسیله اى عطا کردیم ( ۸۴ ).
إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا
پس راهى را تعقیب کرد ( ۸۵ ).فَأَتْبَعَ سَبَبًا
چون به غروبگاه آفتاب رسید آن را دید که در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزدیک چشمه گروهى را یافت. گفتیم اى ذو القرنین یا عذاب مى کنى یا میان آن طریقهاى نیکو پیش مى گیرى ( ۸۶ ).
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ «حَمِئَةٍ» وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا ۗ قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا
گفت: هر که ستم کند زود باشد که عذابش کنیم و پس از آن سوى پروردگارش برند و سخت عذابش کند-عذابی که متعارف نبوده (۸۷).
قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّکْرًا
و هر که ایمان آورد و کار شایسته کند پاداش نیک دارد و او را فرمان خویش کارى آسان گوییم ( ۸۸ ).
وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَىٰ ۖ وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْرًا
و آنگاه راهى را دنبال کرد ( ۸۹ ).ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا
تا به طلوع گاه خورشید رسید و آن را دید که بر قومى طلوع مى کند که ایشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ایم ( ۹۰ ).
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَىٰ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا
چنین بود و ما از آن چیزها که نزد وى بود به طور کامل خبر داشتیم ( ۹۱ ).ذَٰلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْرًا
آنگاه راهى را دنبال کرد ( ۹۲ ).ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا
تا وقتى میان دو کوه رسید مقابل آن قومى را یافت که سخن نمى فهمیدند ( ۹۳ ).
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلًا
گفتند: اى ذو القرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین تباه کارند آیا براى تو خراجى مقرر داریم که میان ما و آنها سدى بنا کنى (۹۴).
قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَىٰ أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا
گفت: آن چیزها که پروردگارم مرا تمکن آن را داده بهتر است مرا به نیرو کمک دهید تا میان شما و آنها حائلى کنم ( ۹۵ ).
قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْمًا
قطعات آهن پیش من آرید تا چون میان دو دیواره پر شد گفت: بدمید تا آن را بگداخت گفت: روى گداخته نزد من آرید تا بر آن بریزم ( ۹۶ ).
آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ ۖ حَتَّىٰ إِذَا سَاوَىٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا ۖ حَتَّىٰ إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْرًا
پس نتوانستند بر آن بالا روند، و نتوانستند آن را نقب زنند ( ۹۷ ).فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا
گفت: این رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بیاید آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است ( ۹۸ ).
قَالَ هَٰذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّی ۖ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ ۖ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا
در آن روز بگذاریم شان که چون موج در هم شوند و در صور دمیده شود و جمعشان کنیم جمع کامل ( ۹۹ ).
وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ ۖ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا
آن روز جهنم را کاملا به کافران نشان دهیم ( ۱۰۰ ).وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِّلْکَافِرِینَ عَرْضًا
همان کسان که دیدگانشان از یاد من در پرده بوده و شنیدن نمى توانسته اند ( ۱۰۱ ).
الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعًا
مگر کسانى که کافرند پندارند که سواى من بندگان مرا خدایان توانند گرفت که ما جهنم را براى کافران محل فرود آمدنى آماده کره ایم ( ۱۰۲ ).
أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ ۚ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلًا
آیاتمربوط به شرح حال ذوالقرنین
این آیات راجع به داستان ذوالقرنین است و در خلال آن پیشگویى هایى از قرآن نیز به چشم مى خورد.
وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ ۖ قُلْ سَأَتْلُو عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْرًا
یعنى از تو از وضع ذوالقرنین مى پرسند. چون اگر مقصود معرفى شخص او بود جا داشت در جواب اسمش را معرفى کند و به ذکر لقبش که همان ذو القرنین است اکتفا ننماید. پس معلوم مى شود سائل از سرگذشت او پرسش نموده. و کلمه (ذکر) در پاسخ (بزودى ذکرى از او را براى شما مى خوانم ) یا مصدر به معناى مفعول است و معنایش این است که (بگو به زودى از سرگذشت ذو القرنین مقدارى مذکور را مى خوانم )، و یا مراد از ذکر قرآن است که در خود قرآن موارد زیادى به همین معنا آمده است، و در نتیجه معنایش چنین مى شود - بگو به زودى از او"ذو القرنین" و یا از خداى تعالى قرآنى که همان آیات بعدى است مى خوانم. و معناى دومى روشنتر است.
انا مکنا له فى الارض و اتیناه من کل شى ء سبب
تمکین-به معناى قدرت دادن است. وقتى گفته مى شود (مکنته ) و یا-مکنت له- معنایش این است که من او را توانا کردم. پس تمکن در زمین به معناى قدرت تصرف در زمین است، تصرفى مالکانه و دلخواه، و چه بسا گفته شود که مصدرى است ریخته و قالب گرفته شده از ماده (کون ) نه از-مکن-به توهم اصالت میم. پس تمکین به معناى استقرار و ثبات دادن است ثباتى که باعث شود دیگر از مکانش کنده نشود و هیچ مانعى مزاحمتش نتواند کند.
کلمه- سبب- به معناى وصله و وسیله است. پس معناى ایتاء سبب از هر چیز این مى شود که از هر چیزى که معمولا مردم به وسیله آن متوسل به مقاصد مهم زندگى خود مى شوند، از قبیل عقل و علم و دین و نیروى جسم و کثرت مال و لشگر و وسعت ملک و حسن تدبیر و غیر آن. جمله مورد بحث منتى است از خداى تعالى که بر ذو القرنین مى گذارد و با بلیغترین بیان امر او را بزرگ مى شمارد. نمونه هایى که خداوند تعالى از سیره و عمل و گفتار او نقل مى کند که مملو از حکمت و قدرت است شاهد بر همین است که غرض بزرگ شمردن امر او است.
فاتبع سببا
اتباع- به معناى لاحق شدن است، یعنى ملحق به سببى شد. و به عبارتى دیگر وصله و وسیله اى تهیه کرد که با آن به طرف مغرب آفتاب سیر کند و کرد.
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَىٰ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا
کلمه-حتى- دلالت مى کند بر اینکه فعلى در تقدیر است و تقدیر کلام (فسار حتى اذا بلغ - و سیر کرد تا به مغرب آفتاب رسید) مى باشد. و مراد از مغرب آفتاب، آخر معموره آن روز از ناحیه غرب است، به دلیل اینکه مى فرماید: نزد آن مردمى را یافت.
(عین حمئة) موقعیت جغرافیائى
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ «حَمِئَةٍ» وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا
مفسرین گفته اند: منظور از (عین حمئة ) چشمهاى داراى گل سیاه یعنى لجن است، چون حماة به معناى آن است و مقصود از عین دریا است، چون بسیار مى شود که این کلمه به دریا هم اطلاق مى گردد. و مقصود از اینکه فرمود (آفتاب را یافت که در دریائى لجندار غروب مى کرد) این است که به ساحل دریایى رسید که دیگر ماوراى آن خشکى امید نمى رفت، و چنین به نظر مى رسید که آفتاب در دریا غروب مى کند چون انتهاى افق بر دریا منطبق است. بعضى هم گفته اند: چنین چشمه لجندارى با دریاى محیط، یعنى اقیانوس غربى، که جزائر خالدات در آن است منطبق است و جزائر مذکور همان جزائرى است که در هیات و جغرافیاى قدیم مبدأ طول به شمار مى رفت، و بعدها غرق شده و فعلا اثرى از آنها نمانده است.
جمله -فى عین حمیة- به صورت"عین حامیة" یعنى حاره -گرم- نیز قرائت شده و اگر این قرائت صحیح باشد دریاى حار با قسمت استوائى اقیانوس کبیر که مجاور آفریقا است منطبق مى گردد، و بعید نیست که ذو القرنین در رحلت غربیش به سواحل آفریقا رسیده باشد.
قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ
قول منسوب به خداى عز و جل در قرآن کریم، در وحى نبوى و در ابلاغ به وسیله وحى استعمال مى شود، مانند آیه -و قلنا یا آدم اسکن - و آیه (و اذ قلنا ادخلوا هذه القریة ) و گاهى در الهام هم که از نبوت نیست به کار مى رود، مانند آیه - و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه.
و با این بیان روشن مى شود که جمله - قلنا یا ذا القرنین... دلالت ندارد بر اینکه ذى القرنین پیغمبرى بوده که به وى وحى مى شد، چون همانطورى که گفتیم قول خدا اعم از وحى مختص به نبوت است. جمله -ثم یرد الى ربه فیعذبه... از آنجا که نسبت به خداى تعالى در سیاق غیبت آمده خالى از اشعار به این معنا نیست که مکالمه خدا با ذو القرنین به توسط پیغمبرى که همراه وى بوده صورت گرفته، و در حقیقت سلطنت از او نظیر سلطنت طالوت در بنى اسرائیل بوده که با اشاره پیغمبر معاصرش و هدایت او کار مى کرده.
إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا
یعنى "اجازه دارید"یا این قوم را شکنجه کن و یا در آنان به رفتار نیکویى سلوک نما.
پس کلمه (حسنا) مصدر به معناى فاعل و قائم مقام موصوف خود خواهد بود. ممکن هم هست وصفى باشد که تنها به منظور مبالغه آورده شده. بعضى گفته اند: مقابله میان عذاب و اتخاذ حسن (خوشرفتارى ) اشاره دارد بر اینکه اتخاذ حسن بهتر است، هر چند که تردید خبرى اباحه را مى رساند. پس جمله مزبور انشائى است، در صورت اخبار، و معنایش این است که:
تو مخیرى که یا عذابشان کنى و یا مشمول عفو خود قرارشان دهى
و لیکن ظاهرا حکم تخییرى نباشد بلکه استخبارى باشد از اینکه بعدها با ایشان چه معاملهاى کند عذاب یا احسان و این با سیاق جواب یعنى جمله -اما من ظلم فسوف نعذبه... که مشتمل بر تفصیل به تعذیب و احسان است موافقتر و مناسبتر است، زیرا اگر جمله -اما ان تعذب... حکم تخییرى بود جمله -اما من ظلم... تقریرى براى آن مى بود و معنایش اعلام به قبول بود که در این صورت فائده زیادى افاده نمى کند.
و خلاصه معناى آیه این است که: ما از او پرسش کردیم که با اینان چه معامله اى مى خواهى بکنى، و حال که برایشان مسلط شده اى از عذاب و احسان کدامیک را در باره آنان اختیار مى کنى ؟ و او در جواب گفته است ستمکاران ایشان را عذاب مى کنیم، سپس وقتى که به سوى پروردگار خویش بازگردند او عذاب نکر به ایشان مى دهد و ما به مؤمن صالح احسان نموده و به آنچه مایه رفاه او است تکلیفش مى کنیم.
در جمله -اما ان تعذب - مفعول را نیاورده و در جمله (و اما ان تتخذ فیهم حسنا) آورده و این بدان جهت است که همه آنان ظالم نبودند و معلوم است که مردمى که وضعشان چنین باشد تعمیم عذاب در بارهشان صحیح نیست، بخلاف تعمیم احسان که مى شود هم صالح قومى را احسان کرد و هم طالحشان را.
ظالمان را عذاب و مؤمنان را جزاى می دهیم
أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّکْرًا
کلمه: نکر- به معناى منکر و غیر آشنا و غیر معهود است، یعنى خدا ایشان را عذابى بى سابقه کند که هیچ گمانش را نمى کردند و انتظارش را نداشتند.
مفسرین، ظلم در این آیه را به ارتکاب شرک تفسیر نموده، و تعذیب را عبارت از کشتن دانسته اند. بنابراین، معناى جمله چنین مى شود: اما کسى که ظلم کند، یعنى به خدا شرک بورزد، و از شرکش توبه نکند به زودى او را مى کشیم. و گویا این معنا را از مقابل قرار گرفتن ظلم با ایمان و عمل صالح در جمله ( من آمن و عمل صالحا) استفاده کرده اند، و لیکن ظاهر از این مقابله این است که مراد از ظلم اعم از این است که ایمان به خدا نیاورد و شرک بورزد، و یا ایمان بیاورد و شرک هم نورزد و لیکن عمل صالح نکند و به جاى آن، عمل فاسد کند یعنى فساد در زمین کند. و اگر مقابل، ظلم را مقید به ایمان نکرده بود آن وقت ظهور در این داشت که اصلا مقصود از ظلم فساد انگیزى در زمین باشد بدون اینکه هیچ نظرى به شرک داشته باشد، چون معهود از سیره پادشاهان این است که وقتى دادگسترى کنند سرزمین خود را از فساد مفسدین پاک مى کنند، ( نه از شرک ) این نظریه ما بود در تفسیر ظلم به شرک و عین همین نظریه را در تفسیر تعذیب، به قتل داریم.
و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى
کلمه ( صالحا) وصفى است که قائم مقام موصوف خود شده، و همچنین کلمه حسنى. و کلمه جزاء حال و یا تمیز و یا مفعول مطلق است، و تقدیر چنین است: اما کسى که ایمان آورد و عمل کند عملى صالح، براى اوست مثوبت (حسنى ) در حالى که "جزاء" داده مى شود، و یا از حیث جزاء، و یا جزایش مى دهیم جزاى حسنى.
و سنقول له من امرنا یسرا - کلمه-یسر- به معناى میسور یعنى آسان است، و وصفى است، که در جاى موصوف نشسته، و ظاهرا منظور از امر در "امرنا" امر تکلیفى است، و تقدیر کلام چنین است: به زودى به او از امر خود سخنى مى گوییم آسان، یعنى به او تکلیفى مى کنیم آسان که بر او گران نیاید.
ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ مطلع الشمس.
یعنى در آنجا وسائلى براى سفر تهیه دید، و به سوى مشرق حرکت کرد تا به صحرائى از طرف مشرق رسید، و دید که آفتاب بر قومى طلوع مى کند که براى آنان وسیله پوششى از آن قرار ندادیم.
و منظور از -ستر- آن چیزى است که آدمى با آن خود را از آفتاب مى پوشاند و پنهان مى کند، مانند ساختمان و لباس و یا خصوص ساختمان، یعنى مردمى بودند که روى خاک زندگى مى کردند، و خانه اى که در آن پناهنده شوند، و خود را از حرارت آفتاب پنهان کنند نداشتند. و نیز عریان بودند و لباسى هم بر تن نداشتند. و اگر لباس و بنا را به خدا نسبت داد و فرموده:
ما براى آنان وسیله پوششى از آن قرار ندادیم - اشاره است به اینکه مردم مذکور هنوز به این حد از تمدن نرسیده بودند که بفهمند خانه و لباسى هم لازم است و هنوز علم ساختمان کردن و خیمه زدن و لباس بافتن و دوختن را نداشتند.
کذلک و قد احطنا بما لدیه خبرا
ظاهرا کلمه -کذلک - اشاره به وضعى باشد که در کلام ذکر کرد. و اگر چیزى را به خودش تشبیه کرده به اعتبار مغایرت ادعائى است، که وقتى مى خواهند مطلبى را در حق چیزى تاکید کنند این تشبیه را به کار مى برند. دیگر مفسرین، مشار الیه به -کذلک - را چیزهاى دیگرى دانسته اند که از فهم بعید است.
ضمیر در کلمه -لدیه - به ذو القرنین برمى گردد، و جمله -و قد احطنا بما لدیه خبرا- جمله حالیه است، و معنایش این است که: او وسیلهاى براى سیر و سفر تهیه دیده به راه افتاد، تا به محل طلوع آفتاب رسید، و در آنجا مردمى چنین و چنان یافت در حالى که ما احاطه علمى و آگاهى از آنچه نزد او مى شد داشتیم. از عده و عده اش از آنچه جریان مى یافت خبردار بودیم. و ظاهرا احاطه علمى خدا به آنچه نزد وى صورت مى گرفت کنایه باشد از اینکه آنچه که تصمیم مى گرفت و هر راهى را که مى رفت به هدایت خدا و امر او بود، و در هیچ امرى اقدام نمى نمود مگر به هدایتى که با آن مهتدى شده، و به امرى که به آن مامور گشته بود. همچنانکه جمله -قلنا یا ذا القرنین... که مربوط به موقع حرکتش به طرف مغرب است اشاره به این معنا دارد.
آیه شریفه -و قد احطنا... در معناى کنائى اش نظیر آیه -و اصنع الفلک باعیننا و وحینا- و آیه -انزله بعلمه- و آیه (و احاط بما لدیهم ) مى باشد، یعنى هر چه مى کرد بدون اطلاع ما نبود
.
بعضى از مفسرین گفته اند: آیه مورد بحث در مقام تعظیم امر ذو القرنین است، مى خواهد بفرماید جز خدا کسى به دقائق و جزئیات کار او پى نمى برد، و یا در مقام به شگفتى واداشتن شنونده است از زحماتى که وى در این سفر تحمل کرده، و اینکه مصائب و شدائدى که دیده همه در علم خدا هست و چیزى بر او پوشیده نیست. و یا در مقام تعظیم آن سببى است که دنبال کرده. ولى آنچه ما در معنایش گفتیم وجیهتر است.
ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ بین السدین
کلمه -سد- به معناى کوه و هر چیزى است که راه را بند آورد، و از عبور جلوگیرى کند. و گویا مراد از "۲ سد" در این آیه دو کوه باشد. و در جمله -وجد من دونهما قوما- مراد از "من دونهما" نقطهاى نزدیک به آن دو کوه است. و جمله - لا یکادون یفقهون قولا- کنایه از سادگى و بساطت فهم آنان است. و چه بسا گفته اند: کنایه از عجیب و غریب بودن لغت و زبان آنان باشد، که گویا از لغت ذو القرنین و مردمش بیگانه بوده اند ولى این قول بعید است.
قالوا یا ذا القرنین ان یاجوج و ماجوج مفسدون
ظاهر این است که گویندگان این حرف همان قومى باشند که ذو القرنین آنان را در نزدیکى دو کوه بیافت.
و یاجوج و ماجوج دو طائفه از مردم بودند که از پشت آن کوه به این مردم حمله مى کردند، و قتل عام و غارت راه انداخته اسیر مى نمودند. دلیل بر همه اینها سیاق آیه است که تماما ضمیر عاقل به آنان برگردانده شده و ( نیز ) عمل سد کشیدن بین دو کوه، و غیر از اینها.
فهل نجعل لک خرجا - کلمه "خرج" به معناى آن چیزى است که براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج، از مال انسان خارج مى گردد. قوم مذکور پیشنهاد کردند که مالى را از ایشان بگیرد و میان آنان و یاجوج و ماجوج سدى ببندد که مانع از تجاوز آنان بشود.
ساختن سد به وسیله ذوالقرنین
قال ما مکنى فیه ربى خیر فاعینونى بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما
اصل کلمه "مکنى"مکننى- بوده و دو نون در هم ادغام شده به این صورت در آمده است. و کلمه: ردم - به معناى سد است.
و بعضى گفته اند به معناى سد قوى است. بنابراین، تعبیر به "ردم" در جواب آنان که درخواست سدى کرده بودند براى این بوده که هم خواهش آنان را اجابت کرده، و هم وعده مافوق آن را داده باشد.
و اینکه فرمود: آن مکنتى که خدا به من داده بهتر است-براى افاده استغناء ذوالقرنین از کمک مادى ایشان است که خود پیشنهادش را کردند. مى خواهد بفرماید: ذو القرنین گفت آن مکنتى که خدا به من داده، و آن وسعت و قدرت که خدا به من ارزانى داشته، از مالى که شما وعده مى دهید بهتر است، و من به آن احتیاج ندارم.
فاعینونى بقوة... کلمه -قوه - به معناى هر چیزى است که به وسیله آن آدمى بر چیزى نیرومند مى شود. جمله مزبور تفریع بر مطلبى است که از پیشنهاد آنان به دست مى آید، و آن ساختن سد بوده، و حاصل معنا این است که: من از شما خرج نمى خواهم و اما سدى که خواستید اگر بخواهید بسازم باید کمک انسانیم کنید، یعنى کارگر و مصالح ساختمانى بیاورید، تا آن را بسازم - و از مصالح آن آهن و قطر و نفخ با دمیدن را نام برده است - و به این معنایى که کردیم این مطلب روشن مى گردد که مراد ایشان از پیشنهاد خرج دادن اجرت بر سد سازى بوده در حقیقت خواسته اند به ذو القرنین مزد بدهند که او هم قبول نکرده است.
اتونى زبر الحدید
بکار بردن قطعه هاى آهن در ساختن سدى محکم توسط ذوالقرنین
کلمه -زبر - به ضمه زاء و فتحه باء - جمع "زبرة" است، همچنانکه -غرف - جمع "غرفة " است. و (زبره ) به معناى قطعه است. و کلمه (ساوى ) به طورى که گفته اند به معناى تسویه است، و همین عبارت (سوى) نیز قرائت شده. و "صدفین" تثنیه (صدف )است که به معناى یک طرف کوه است. و بعضى گفته اند این کلمه جز در کوهى که در برابرش کوه دیگرى باشد استعمال نمى گردد. و بنابراین کلمه مذکور از کلمات دو طرفى مانند زوج و ضعف و غیر آن دو است. و کلمه (قطر) به معناى مس و یا روى مذاب است، و (افراغ قطر) به معناى ریختن آن به سوراخ و فاصله ها و شکافها است.
اتونى زبر الحدید...- یعنى بیاورید برایم قطعه هاى آهن را تا در سد به کار ببرم. این آوردن آهن همان قوتى بود که از ایشان خواست. و اگر تنها آهن را از میان مصالح سد سازى ذکر کرده و مثلا اسمى از سنگ نیاورده بدین جهت بوده که رکن سد سازى و استحکام بناى آن موقوف بر آهن است. پس جمله (آتونى زبر الحدید) بدل بعض از کل جمله (فاعینونى بقوة ) است. ممکن هم هست در کلام تقدیرى گرفت و گفت تقدیر آن: قال آتونى... مى باشد، و تقدیر در قرآن بسیار است.
و در جمله - حتى اذا ساوى بین الصدفین قال انفخوا- اختصار به حذف به کار رفته، و تقدیر آن: فاعانوه بقوة و آتوه ما طلبه منهم فبنى لهم السد و رفعه حتى اذا سوى بین الصدفین قال انفخوا - او را به قوه و نیرو مدد کرده، و آنچه خواسته بود برایش آوردند، پس سد را برایشان بنا کرده بالا برد، تا میان دو کوه را پر کرد و گفت حالا در آن بدمید.
و ظاهرا جمله -قال انفخوا- از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است. و مقصود این است که دمهاى آهنگرى را بالاى سد نصب کنند، تا آهنهاى داخل سد را گرم نمایند، و سرب ذوب شده را در لابلاى آن بریزند.
و در جمله -حتى اذا جعله نارا قال... حذف و ایجازى به کار رفته، و تقدیر آن این است که: فنفخ حتى اذا جعله نارا - دمید تا آنکه دمیده شده را و یا آهن را آتش کرد- بدین معنى که: آن را مانند آتش سرخ و داغ کرد. و بنابراین، عبارت آن را آتش کرد از باب استعاره است.
قال اتونى افرغ علیه قطرا - یعنى براى من "قطر" بیاورید تا ذوب نموده روى آن بریزم و لابلاى آن را پر کنم، تا سدى تو پر شود، و چیزى در آن نفوذ نکند.
فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا
کلمه "اسطاع " و (استطاع ) به یک معنا است. و "ظهور" به معناى علو و استیلاء است. و (نقب) به معناى سوراخ کردن است. راغب در مفردات گفته: نقب در دیوار و پوست به منزله نقب در چوب است، ( یعنى نقب در سوراخ کردن دیوار و پوست، و نقب در سوراخ کردن چوب به کار میرود ). ضمیرهاى جمع به یاجوج و ماجوج برمى گردد. در این جمله نیز حذف و ایجاز به کار رفته و تقدیر آن: فبنى السد فما استطاع یاجوج و ماجوج ان یعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ینقبوه لاستحکامه - مى باشد، یعنى بعد از آنکه سد را ساخت یاجوج و ماجوج نتوانستند به بالاى آن بروند، چون بلند بود، و نیز به سبب محکمى نتوانستند آن را سوراخ کنند.
قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء و کان وعد ربى حقا
کلمه -دکاء- از "دک " به معناى شدت کوبیدن است. و در اینجا مصدر و به معناى اسم مفعول است. بعضى گفته اند: مراد -شتر دکاء- یعنى بى کوهان است، و اگر این باشد آنوقت به طورى که گفته شده استعارهاى از خرابى سد خواهد بود.
قال هذا رحمة من ربى - یعنى ذو القرنین - بعد از بناى سد - گفت: این سد خود رحمتى از پروردگار من بود، یعنى نعمت و سپرى بود که خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر یاجوج و ماجوج حفظ فرمود.
فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء - در این جمله نیز حذف و ایجاز به کار رفته، و تقدیر آن چنین است: و این سد و این رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مى کوبد و با زمین یکسان مى کند.
و مقصود از وعده یا وعدهاى است که خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده که به زودى یعنى در نزدیکیهاى قیامت آن را خرد مى کند، در این صورت وعده مزبور پیشگویى خدا بوده که ذو القرنین آن را خبر داده. و یا همان وعدهاى است که خداى تعالى در باره قیام قیامت داده، و فرموده: کوه ها همه در هم کوبیده گشته دنیا خراب مى شود. هر چه باشد قضیه را با جمله -و کان وعد ربى حقا- تاکید فرموده است.
وترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض
از ظاهر سیاق برمى آید که ضمیر جمع "هم " به (ناس ) برگردد، و مؤید این احتمال این است که ضمیر در -جمعناهم - نیز به طور قطع به (ناس ) برمى گردد، و چون همه ضمیرها یکى است پس آن نیز باید به ناس برگردد.
در جمله -بعضهم یومئذ یموج فى بعض - استعارهاى به کار رفته، و مراد این است که: در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته مى شوند که دریا در هنگام طوفان آشفته میشود، و مانند آب دریا به روى هم مى ریزند و یکدیگر را از خود مى رانند، در نتیجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج و مرج مى دهد، و پروردگارشان از ایشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمى شود و دیگر به اصلاح وضعشان عنایتى نمى کند.
پس این آیه به منزله تفصیل همان اجمالى است که ذو القرنین در کلام خود اشاره کرده و گفته بود: فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء- و نظیر تفصیلى است که در جاى دیگر آمده که: حتى اذا فتحت یاجوج و ماجوج و هم من کل حدب ینسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذین کفروا یا ویلنا قد کنا فى غفلة من هذا بل کنا ظالمین - و بهر تقدیر این جمله از ملاحم یعنى پیشگوییهاى قرآن است.
از آنچه گفتیم به خوبى روشن گردید که (ترک ) در جمله و -ترکنا- به همان معناى متبادر از کلمه است، که مقابل گرفتن و اخذ است، و هیچ جهتى ندارد که مانند بعضى بگوییم: ترک به معناى جعل و از لغات اضداد است.
و این آیه از کلام خداى عز و جل است، نه تتمه کلام ذوالقرنین، به دلیل اینکه در آن، سیاق از غیبت به تکلم با غیر که سیاق کلام سابق بر این خداى تعالى بود و در آن مى فرمود: انا مکنا له- قلنا یا ذاالقرنین-، تغییر یافته، و اگر تتمه کلام ذوالقرنین بود جا داشت چنین بیاید: ترک بعضهم... در مقابل جمله دیگر که فرمود :جعله دکاء.
و مقصود از و -نفخ فى الصور- نفخه دومى قبل از قیامت است که با آن همه مردگان زنده مى شوند، به دلیل اینکه دنبالش مى فرماید: فجمعنا هم جمعا و عرضنا جهنم یومئذ للکافرین عرضا
الذین کانت اعینهم فى غطاء عن ذکرى و کانوا لا یستطیعون سمعا
این آیه تفسیر کافرین است، و آنان همانهایى هستند که خداوند میان آنان و ذکرش سدى قرار داده و پردهاى کشیده - و به همین مناسبت بعد از ذکر سد متعرض حال آنان شده - دیدگان ایشان را در پردهاى از یاد خدا کرده و استطاعت شنیدن را از گوششان گرفته در نتیجه راهى که میان آنان و حق فاصله بود آن راه که همان یاد خدا است، بریده شده است.
آرى، انسان یا از راه چشم به حق مى رسد، و از دیدن و تفکر در آیات خداى عز و جل به سوى مدلول آنها راه مى یابد، و یا از طریق گوش و شنیدن کلمات حکمت و موعظه و قصص و عبرتها، و اینان نه چشم دارند و نه گوش
افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادى من دونى اولیاء...
استفهامى است انکارى. در مجمع البیان گفته: معنایش این است که آیا کسانى که توحید خداى را انکار مى کنند خیال مى کنند اگر غیر از خدا اولیاى دیگرى اتخاذ کنند ایشان را یارى خواهند نمود، و عقاب مرا از ایشان دفع توانند کرد ؟ آنگاه بر گفته خود استدلال نموده مى گوید: جمله انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا، بر این حذف دلالت مى کند.
البته وجه دیگرى از ابن عباس نقل شده که وى گفته معناى آیه چنین است: آیا اینان که کافر شدند مى پندارند که اگر بغیر من آله هاى بگیرند من براى خود و علیه ایشان غضب نخواهم کرد و عقابشان نمى کنم ؟.
وجه سومى نیز هست، و آن این است که جمله -ان یتخذوا... مفعول اول براى "حسب " است که به معناى-ظن- مى باشد، و مفعول دومش محذوف و تقدیرش چنین است: افحسب الذین کفروا اتخاذهم عبادى من دونى اولیاء نافعا لهم او دافعا للعقاب عنهم - آیا کسانى که کافر شده اند پنداشته اند که اگر غیر از من اولیائى بگیرند براى ایشان نافع و یا دافع عقاب از ایشان است ؟.
و فرق میان این وجه و دو وجه قبلى این است که در آن دو وجه، کلمه "أ ن " وصله اش قائم مقام دو مفعول است، و آنچه حذف شده بعضى از صله است، به خلاف وجه سومى که آن :أ ن " وصله اش مفعول اول براى حسب است و مفعول دوم آن حذف شده.
وجه چهارمى که هست این است که بگوییم"أ ن " وصله اش به جاى دو مفعول آمده، و عنایت کلام و نقطه اتکاء در آن متوجه این است که بفهماند اتخاذ آلهه، اتخاذ حقیقى نیست، و اصلا اتخاذ نیست، چون اتخاذ همیشه از دو طرف است و آلهه اتخاذ شده اینان خودشان تبرى میجویند و مى گویند:سبحانک انت ولینا من دونهم، یعنى منزهى تو اى خدا جز به تو دل ندادیم.
و این وجوه چهارگانه از نظر ترتیب در وجاهت هر یک در رتبه خود قرار دارد، و از همه وجیه تر وجه اول است که سیاق آیات هم با آن مساعد است، براى اینکه آیات مورد بحث بلکه تمامى آیات سوره در این سیاق است که بفهماند کفار به زینت زندگى دنیا مفتون گشته، امر بر ایشان مشتبه شده است و به ظاهر اسباب اطمینان و رکون کردند، و در نتیجه غیر خداى را اولیاى خود گرفتند و پنداشتند که ولایت این آلهه کافى و نافع براى آنان است و دافع ضرر از آنها است. و حال آنکه آنچه بعد از نفخ صور و جمع شدن خلایق خواهند دید مناقض پندار ایشان است، پس آیه شریفه مورد بحث نیز همین پندار را تخطئه مى کند.
این را هم باید بگوییم که قائم مقام شدن (أ ن ) وصله اش به جاى هر دو مفعول (حسب ) با اینکه در کلام خدا زیاد آمده، و از آن جمله فرموده: ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا- و امثال آن حاجتى باقى نمى گذارد که مفعول دوم آن را محذوف بدانیم. علاوه بر اینکه بعضى از نحویین هم آن را جائز ندانسته اند.
آیات بعدى هم این وجه اول را تایید مى کنند، که مى فرمایند:قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا...، و همچنین قرائتى که منسوب به على (علیهالسلام) و عدهاى دیگر از قراء است که خوانده اند:
ا فحسب - سین را ساکن و باء را مضموم خوانده اند. یعنى آیا اولیاء گرفتن بندگان مرا براى خود بس است ایشان را.
پس مراد از "عباد" در جمله -ان یتخذوا عبادى من دونى اولیاء- هر چیزى و هر کسى است که مورد پرستش بت پرستان قرار بگیرد، چه ملائکه باشد و چه جن، و چه کملین از بشر.
و اما اینکه مفسرین گفته اند که مراد از عباد مسیح و ملائکه و امثال ایشان از مقربین درگاه خدا است، نه شیطانها، چون کلمه -عباد- در اکثر موارد وقتى اضافه به یاى متکلم مى شود تشریف و احترام منظور است، صحیح نیست زیرا اولا مقام مناسب تشریف نیست و این ظاهر است، و ثانیا قید -من دونى - در کلام، صریح در این است که مراد از (الذین کفروا) بت پرستان هستند که اصلا خدا را عبادت نمى کنند، با اینکه اعتراف به الوهیت او دارند، بلکه شرکاء را که شفعاء مى دانند عبادت مى کردند. و اما اهل کتاب مثلا نصارى در عین اینکه مسیح را ولى خود گرفتند ولایت خداى را انکار نکردند، بلکه دو قسم ولایت اثبات مى کردند و آنگاه هر دو را یکى مى شمردند - دقت بفرمائید.
پس حق این است که جمله "عبادى " شامل مسیح و مانند او نمى شود، بلکه تنها شامل آلهه بتپرستان مى شود و مراد از جمله -الذین کفروا- تنها وثنیها هستند.
انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا - یعنى جهنم را آماده کرده ایم تا براى کفار در همان ابتداى ورودشان به قیامت وسیله پذیرائیشان باشد. تشبیه کرده خداوند خانه آخرت را به خانهاى که مى همان وارد آن مى شود و تشبیه کرده جهنم را به "نزل" یعنى چیزى که مى همان در اول ورودش با آن پذیرائى مى شود.
و با در نظر گرفتن اینکه بعد از دو آیه مى فرماید -اینان در قیامت توقف و مکثى ندارند- فهمیده مى شود که این تشبیه چقدر تشبیه لطیفى است. گویا کفار غیر از ورود به جهنم، دیگر کارى ندارند، و معلوم است که در این آیه چه تحکم و توبیخى از ایشان شده و کانه این تحکم را در مقابل تحکمى که از آنان در دنیا نقل کرده و فرموده:و اتخذوا آیاتى و رسلى هزوا- قرار داده.
بحث روایتى
در تفسیر قمى مى گوید: بعد از آنکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مردم را از داستان موسى و همراهش و خضر خبر داد، عرض کردند داستان آن شخصى که دنیا را گردید و مشرق و مغرب آن را زیر پا گذاشت بگو ببینم چه کسى بوده. خداى تعالى آیات -و یسالونک عن ذى القرنین... را نازل فرمود.
مؤلف: تفصیل این روایت را در آنجا که داستان اصحاب کهف را آوردیم نقل نمودیم، و در این معنا در الدر المنثور از ابن ابى حاتم از سدى از عمر مولى غفره نیز روایتى آمده.
اختلافاتى که جهاد متعدد در روایات مربوط به ذوالقرنین وجود دارد
خواننده عزیز باید بداند که روایات مروى از طرق شیعه و اهل سنت از رسول خدا (ص) و از طرق خصوص شیعه از ائمه هدى (علیهمالسلام) و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آنها معامله حدیث نموده (احادیث موقوفه اش مى خوانند ) درباره داستان ذى القرنین بسیار اختلاف دارد، آن هم اختلافهایى عجیب، و آن هم نه در یک بخش داستان، بلکه در تمامى خصوصیات آن. و این اخبار در عین حال مشتمل بر مطالب شگفت آورى است که هر ذوق سلیمى از آن وحشت نموده، و بلکه عقل سالم آن را محال میداند، و عالم وجود هم منکر آن است. و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقایسه نموده مورد دقت قرار دهد، هیچ شکى نمیکند در اینکه مجموع آنها خالى از دسیسه و دستبرد و جعل و مبالغه نیست. و از همه مطالب غریب تر روایاتى است که علماى یهود که به اسلام گرویدند - از قبیل وهب ابن منبه و کعب الاحبار - نقل کرده و یا اشخاص دیگرى که از قرائن به دست مى آید از همان یهودیان گرفته اند، نقل نموده اند. بنابراین دیگر چه فائده اى دارد که ما به نقل آنها و استقصاء و احصاء آنها با آن کثرت و طول و تفصیلى که دارند بپردازیم ؟. لا جرم به پارهاى از جهات اختلاف آنها اشاره نموده مى گذریم، و به نقل آنچه که تا حدى از اختلاف سالم است مى پردازیم.
از جمله اختلافات، اختلاف در خود ذوالقرنین است که چه کسى بوده. بیشتر روایات برآنند که از جنس بشر بوده، و در بعضى از آنها آمده که فرشتهاى آسمانى بوده و خداوند او را به زمین نازل کرده، و هر گونه سبب و وسیله اى در اختیارش گذاشته بود. و در کتاب خطط مقریزى از جاحظ نقل کرده که در کتاب الحیوان خود گفته ذو القرنین مادرش از جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده.
و از آن جمله اختلاف در این است که وى چه سمتى داشته. در بیشتر روایات آمده که ذوالقرنین بندهاى از بندگان صالح خدا بوده، خدا را دوست مى داشت، و خدا هم او را دوست مى داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم در حقش خیرخواهى نمود. و در بعضى دیگر آمده که محدث بوده یعنى ملائکه نزدش آمد و شد داشته و با آنها گفتگو مى کرده. و در بعضى دیگر آمده که پیغمبر بوده.
و از آن جمله، اختلاف در اسم او است. در بعضى از روایات آمده که اسمش عیاش بوده، و در بعضى دیگر اسکندر و در بعضى مرزیا فرزند مرزبه یونانى از دودمان یونن فرزند یافث بن نوح. و در بعضى دیگر مصعب بن عبد الله از قحطان. و در بعضى دیگر صعب بن ذى مرائد اولین پادشاه قوم تبعها (یمنیها) که آنان را تبع مى گفتند، و گویا همان تبع، معروف به ابو کرب باشد. و در بعضى عبد الله بن ضحاک بن معد. و همچنین از این قبیل اسامى دیگر که آنها نیز بسیار است.
چرا او را ذو القرنین خوانده اند ؟
در بعضى از روایات آمده که قوم خود را به سوى خدا دعوت کرد، او را زدند و پیشانى راستش را شکافتند پس زمانى از ایشان غایب شد، بار دیگر آمد و مردم را به سوى خدا خواند، این بار طرف چپ سرش را شکافتند، بار دیگر غایب شد پس از مدتى خداى تعالى اسبابى به او داد که شرق و غرب زمین را بگردید و به این مناسبت او را ذو القرنین نامیدند. و در بعضى دیگر آمده که مردم او را در همان نوبت اول کشتند، آنگاه خداوند او را زنده کرد، این بار به سوى قومش آمد و ایشان را دعوت نمود، این بار هم کتکش زدند و به قتلش رساندند، بار دیگر خدا او را زنده کرد و به آسمان دنیاى بالا برد، و این بار با تمامى اسباب و وسائل نازلش کرد.
و در بعضى دیگر آمده که: بعد از زنده شدن بار دوم در جاى ضربتهایى که به او زده بودند دو شاخ بر سرش روئیده بود، و خداوند نور و ظلمت را برایش مسخر کرد، و چون بر زمین نازل شد شروع کرد به سیر و سفر در زمین و مردم را به سوى خدا دعوت کردن. مانند شیر نعره مى زد و دو شاخش رعد و برق مى زد، و اگر قومى از پذیرفتن دعوتش استکبار مى کرد ظلمت را بر آنان مسلط مى کرد، و ظلمت آنقدر خسته شان مى کرد تا مجبور مى شدند دعوتش را اجابت کنند.
و در بعضى دیگر آمده که: وى اصلا دو شاخ بر سر داشت، و براى پوشاندنش همواره عمامه بر سر مى گذاشت، و عمامه از همان روز باب شد، و از بس که در پنهان کردن آن مراقبت داشت هیچ کس غیر از کاتبش از جریان خبر نداشت، او را هم اکیدا سفارش کرده بود که به کسى نگوید، لیکن حوصله کاتبش سر آمده به ناچار به صحرا آمد، و دهان خود را به زمین گذاشته، فریاد زد که پادشاه دو شاخ دارد، خداى تعالى از صداى او دو بوته نى رویانید. چوپانى از آن نیها گذر کرد خوشش آمد، و آنها را قطع نموده مزمارى ساخت که وقتى در آن مى دمید از دهانه آنها این صدا درمى آمد، آگاه که براى پادشاه دو شاخ است ، قضیه در شهر منتشر شد ذوالقرنین فرستاد کاتبش را آوردند، و او را استنطاق کرد و چون دید انکار مى کند تهدید به قتلش نمود. او واقع قضیه را گفت. ذو القرنین گفت پس معلوم مى شود این امرى بوده که خدا مى خواسته افشاء شود، از آن به بعد عمامه را هم کنار گذاشت.
بعضى گفته اند: از این جهت ذو القرنینش خوانده اند که او در دو قرن از زمین، یعنى در شرق و غرب آن، سلطنت کرده است و بعضى دیگر گفته اند: بدین جهت است که وقتى در خواب دید که از دو لبه آفتاب گرفته است، خوابش را اینطور تعبیر کردند که مالک و پادشاه شرق و غرب عالم مى شود، و به همین جهت ذو القرنینش خواندند.
بعضى دیگر گفته اند: بدین جهت که وى دو دسته مو در سر داشت. و بعضى گفته اند: چون که هم پادشاه روم و هم فارس شد. و بعضى گفته اند: چون در سرش دو برآمدگى چون شاخ بود. و بعضى گفته اند: چون در تاجش دو چیز به شکل شاخ از طلا تعبیه کرده بودند. و از این قبیل اقوالى دیگر.
و از جمله، اختلافى که وجود دارد در سفر او به مغرب و مشرق است که این اختلاف از سایر اختلافهاى دیگر شدیدتر است. در بعضى روایات آمده که ابر در فرمانش بوده، سوار بر ابر مى شد و مغرب و مشرق عالم را سیر مى کرده.
ذو القرنین وخضر
و در روایاتى دیگر آمده که او به کوه قاف رسید، آنگاه در باره آن کوه دارد که کوهى است سبز و محیط بر همه دنیا، و سبزى آسمان هم از رنگ آن است. و در بعضى دیگر آمده که: ذو القرنین به طلب آب حیات برخاست به او گفتند که آب حیات در ظلمات است، ذو القرنین وارد ظلمات شد در حالى که خضر در مقدمه لشگرش قرار داشت، خود او موفق به خوردن از آن نشد و خضر موفق شد حتى خضر از آن آب غسل هم کرد، و به همین جهت همیشه باقى و تا قیامت زنده است. و در همین روایات آمده که ظلمات مزبور در مشرق زمین است.
و از آن جمله اختلافى است که درباره محل سد ذو القرنین هست. در بعضى از روایات آمده که در مشرق است. و در بعضى دیگر آمده که در شمال است. مبالغه روایات در این مورد به حدى رسیده که بعضى گفته اند:
طول سد که در بین دو کوه ساخته شده صد فرسخ، و عرض آن پنجاه فرسخ، و ارتفاع آن به بلندى دو کوه است. و درپى ریزى اش آن قدر زمین را کندند که به آب رسیدند، و در درون سد صخره هاى عظیم، و به جاى گل مس ذوب شده ریختند تا به کف زمین رسیدند از آنجا به بالا را با قطعه هاى آهن و مس ذوب شده پر کردند، و در لابلاى آن رگهاى از مس زرد به کار بردند که چون جامه راه راه رنگارنگ گردید. و از آن جمله اختلاف روایات است در وصف یاجوج و ماجوج. در بعضى روایات آمده که از نژاد ترک از اولاد یافث بن نوح بودند، و در زمین فساد مى کردند. ذو القرنین سدى را که ساخت براى همین بود که راه رخنه آنان را ببندد. و در بعضى از آنها آمده که اصلا از جنس بشر نبودند. و در بعضى دیگر آمده که قوم (ولود) بوده اند،
یعنى هیچ کس از زن و مردآنها نمى مرده مگر آنکه داراى هزار فرزند شده باشد، و به همین جهت آمار آنها از عدد سایر بشر بیشتر بوده. حتى در بعضى روایات آمار آنها را نه برابر همه بشر دانسته. و نیز روایت شده که این قوم از نظر نیروى جسمى و شجاعت به حدى بوده اند که به هیچ حیوان و یا درنده و یا انسانى نمى گذشتند مگر آنکه آن را پاره پاره کرده مى خوردند. و نیز به هیچ کشت و زرع و یا درختى نمى گذشتند مگر آنکه همه را مى چریدند، و به هیچ نهرى برنمى خورند مگر آنکه آب آن را مى خوردند و آن را خشک مى کردند. و نیز روایت شده که یاجوج یک قوم و ماجوج قومى دیگر و امتى دیگر بوده اند، و هر یک از آنها چهار صد هزار امت و فامیل بوده اند، و به همین جهت جز خدا کسى از عدد آنها خبر نداشته.
و نیز روایت شده که سه طائفه بوده اند، یک طائفه مانند ارز بوده اند که درختى است بلند. طائفه دیگر طول و عرضشان یکسان بوده و از هر طرف چهار زرع بوده اند، و طائفه سوم که از آن دو طائفه شدیدتر و قویتر بودند هر یک دو لاله گوش داشته اند که یکى از آنها را تشک و دیگرى را لحاف خود مى کرده، یکى لباس تابستانى و دیگرى لباس زمستانى آنها بوده اولى پشت و رویش داراى پرهائى ریز بوده و آن دیگرى پشت و رویش کرک بوده است. بدنى سفت و سخت داشته اند. کرک و پشم بدنشان بدنهایشان را مى پوشانده. و نیز روایت شده که قامت هر یک از آنها یک وجب و یا دو وجب و یا سه وجب بوده. و در بعضى دیگر آمده که آنهائى که لشکر ذو القرنین با ایشان مى جنگیدند صورتهایشان مانند سگ بوده.
و از جمله آن اختلافات اختلافى است که در تاریخ زندگى سلطنت ذو القرنین است، در بعضى از روایات آمده که بعد از نوح، و در بعضى دیگر در زمان ابراهیم و هم عصر وى مى زیسته، زیرا ذو القرنین حج خانه خدا کرده و با ابراهیم مصافحه نموده است، و این اولین مصافحه در دنیا بوده. و در بعضى دیگر آمده که وى در زمان داوود مى زیسته است.
باز از جمله اختلافاتى که در روایات این داستان هست اختلاف در مدت سلطنت ذو القرنین است. در بعضى از روایات آمده که سى سال، و در بعضى دیگر دوازده سال، و در روایات دیگر مقدارهائى دیگر گفته شده.
این بود جهات اختلافى که هر که به تاریخ مراجعه نماید و اخبار این داستان را در جوامع حدیث از قبیل الدر المنثور، بحار، برهان و نور الثقلین از نظر بگذراند به آنها واقف مى گردد.
دو روایت امیرالمؤمنین على (ع) درباره ذوالقرنین
و در کتاب کمال الدین به سند خود از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: ابن الکواء در محضر على (ع) هنگامى که آن جناب بر فراز منبر بود برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ما را از داستان ذوالقرنین خبر بده، آیا پیغمبر بوده و یا ملک ؟ و مرا از دو قرن او خبر بده آیا از طلا بوده یا از نقره ؟
حضرت علی فرمود: نه پیغمبر بود، و نه ملک. و دو قرنش نه از طلا بود و نه از نقره.
او مردى بود که خداى را دوست مى داشت و خدا هم او را دوست داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم برایش خیر مى خواست، و بدین جهت او را ذو القرنین خواندند که قومش را به سوى خدا دعوت مى کرد و آنها او را زدند و یک طرف سرش را شکستند، پس مدتى از مردم غایب شد، و بار دیگر به سوى آنان برگشت، این بار هم زدند و طرف دیگر سرش را شکستند، و اینک در میان شما نیز کسى مانند او هست.
مؤلف: ظاهرا کلمه "ملک" در این روایت به فتح لام ( فرشته ) باشد نه به کسر آن ( پادشاه )، براى اینکه در روایاتى که به حد استفاضه از آن جناب و از دیگران نقل شده همه او را سلطانى جهانگیر معرفى کرده اند.
پس اینکه در این روایت آن را نفى کرده و همچنین پیغمبر بودن او را نیز نفى کرده به خاطر این بوده که روایات وارده از رسول خدا را که در بعضى آمده که پیغمبر بوده، و در بعضى دیگر فرشتهاى از فرشتگان که همین قول عمر بن خطاب است همچنانکه اشاره به آن گذشت، تکذیب نماید.
و اینکه فرمود -اینک در میان شما مانند او هست - یعنى مانند ذو القرنین در دو بار شکافته شدن فرقش، و مقصودش خودش بوده، چون یک طرف فرق سر ایشان از ضربت ابن عبدود شکافته شد و طرف دیگر به ضربت عبد الرحمن ابن ملجم ( لعنة الله علیه ) که با همین ضربت دومى شهید گردید. و نیز به دلیل روایت کمال الدین که از روایات مستفیضه از امیر المؤمنین (ع) است و شیعه و اهل سنت به الفاظ مختلفى از آن جناب نقل کرده اند و مبسوطتر از همه از نظر لفظ همین نقلى است که ما آوردیم. چیزى که هست دست نقل به معنا با آن بازیها کرده و آن را به صورت عجیب و غریب و نهایت تحریف در آورده است.
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از سالم بن ابى الجعد روایت کرده که گفت: شخصى از على (علیهالسلام) از ذو القرنین پرسش نمود که آیا پیغمبر بوده یا نه ؟ فرمود: از پیغمبرتان شنیدم که مى فرمود: او بنده اى بود معتقد به وحدانیت خدا و مخلص در عبادتش، خدا هم خیرخواه او بود.
حدیثى از امام صادق (ع) درباره آفتاب و طلوع و غروب آن
و در احتجاج از امام صادق (ع) در ضمن حدیث مفصلى روایت کرده که گفت: سائل از آن جناب پرسید مرا از آفتاب خبر ده که در کجا پنهان مى شود ؟ فرمود: بعضى از علما گفته اند وقتى آفتاب به پائین ترین نقطه سرازیر مى شود، فلک آن را مى چرخاند و دوباره به شکم آسمان بالا مى برد، و این کار همیشه جریان دارد تا آنکه به طرف محل طلوع خود پائین آید، یعنى آفتاب در چشمه لایه دارى فرو رفته سپس زمین را پاره نموده، دوباره به محل طلوع خود برمى گردد، به همین جهت زیر عرش متحیر شده تا آنکه اجازه اش دهند بار دیگر طلوع کند، و همه روزه نورش سلب شده، هر روز نور دیگرى سرخفام به خود مى گیرد.
مؤلف(علامه طباطبایی): اینکه فرمود: به پائین ترین نقطه سرازیر مى شود تا آنجا که فرمود به محل طلوع خود برمى گردد، بیان سیر آفتاب است از حین غروب تا هنگام طلوعش در مدار آسمان بنا بر فرضیه معروف بطلمیوسى، چون آن روز این فرضیه بر سر کار بود که اساسش مبنى بر سکون زمین و حرکت اجرام سماوى در پیرامون آن بود، و به همین جهت امام (علیهالسلام) این قضیه را نسبت به بعضى علماء داده است.
و اینکه داشت -یعنى آفتاب در چشمه لایدارى فرو رفته سپس زمین را پاره مى کند و دوباره به محل طلوع خود برمى گردد- جزء کلام امام نیست، بلکه کلام بعضى از راویان خبر است، که به خاطر قصور فهم، آیه -تغرب فى عین حمئة - را به فرو رفتن آفتاب در چشمه لایدار، و غایب شدنش در آن، و چون ماهى شنا کردن در آب، و پاره کردن زمین، و دو باره به محل طلوع برگشتن، و سپس رفتن به زیر عرش، تفسیر کرده اند. به نظر آنها عرش، آسمانى است فوق آسمانهاى هفتگانه، و یا جسمى است نورانى که مافوق آن نیست، و آن را بالاى آسمان هفتم گذاشته اند، و آفتاب شبها در آنجا هست تا اجازه اش دهند طلوع کند، آن وقت است که نورى قرمز به خود مى گیرد و طلوع مى کند.
و همین راوى در جمله -پس در زیر عرش متحیر شده، تا آنکه اجازه اش دهند طلوع کند- به روایت دیگرى اشاره کرده که از رسول خدا (ص) روایت شده که ملائکه آفتاب را بعد از غروبش به زیر عرش مى برند، و نگاه مى دارند در حالى که اصلا نور ندارد، و در همانجا هست در حالى که هیچ نمى داند فردا چه ماموریتى به او مى دهند، تا آنکه جامه نور را بر تنش کرده، دستورش مى دهند طلوع کند. فهم قاصر او در عرش همان اشتباهى را مرتکب شده که در تفسیر غروب در اینجا مرتکب شده بود، در نتیجه قدم به قدم از حق دورتر شده است.
و در تفسیر "عرش "به فلک نهم و یا جسم نورانى نظیر تخت، در کتاب و سنت چیزى که قابل اعتماد باشد وجود ندارد. همه اینها مطالبى است که فهم این راوى آن را تراشیده. و ما بیشتر روایات عرش را در اوائل جزء هشتم این کتاب نقل نمودیم.
و همین که امام (علیهالسلام) مطلب را به بعضى از علماء نسبت داده خود اشاره به این است که آن جناب مطلب را صحیح ندانسته، و این امکان را هم نداشته که حق مطلب را بیان فرماید، و چگونه مى توانسته اند بیان کنند در حالى که فهم شنوندگان آن قدر ساده و نارسا بوده که یک فرضیه آسان و سهل التصور در نزد اهل فنش را اینطور که دیدید گیج و گم مى کردند. در چنین زمانى اگر امام حق مطلب را که امرى خارج از احساس به خواص ظاهرى و بیرون از گنجایش فکر آن روز شنونده بود بیان مى کردند شنوندگان چگونه تلقى اش نموده، و چه معانى برایش مى تراشیدند ؟.
روایاتى در ذیل برخى جملات آیات راجع به ذوالقرنین
و در الدر المنثور است که عبد الرزاق، سعید بن منصور، ابن جریر، ابن منذر و ابن ابى حاتم از طریق عثمان بن ابى حاضر،
از ابن عباس روایت کرده اند که به وى گفته شد: معاویة بن ابى سفیان آیه سوره کهف را -تغرب فى عین حامیة - قرائت کرده. ابن عباس مى گوید: من به معاویه گفتم: ما این آیه را جز به لفظ -حمئة - قرائت نکرده ایم، ( تو این قرائت را از که شنیدى ؟). معاویه به عبد الله عمر گفت: تو چه جور مى خوانى ؟ گفت: همانطور که تو خواندى.
ابن عباس مى گوید: به معاویه گفتم قرآن در خانه من نازل شده، ( تو از این و آن مى پرسى ؟ ) معاویه فرستاد نزد کعب الاحبار و احضارش نموده، پرسید در تورات محل غروب آفتاب را کجا دانسته ؟ کعب گفت: از اهل عربیت بپرس، که آنان بهتر مى دانند، و اما من در تورات مى یابم که آفتاب در آب و گل غروب مى کند، - و در اینجا با دست اشاره به سمت مغرب کرد - ابن ابى حاضر به ابن عباس گفت: اگر من با شما دو نفر بودم چیزى مى گفتم که سخن تو را تایید کند، و معاویه را نسبت به کلمه (حمئة ) بصیرت بخشد. ابن عباس پرسید: چه مى گفتى ؟ گفت این مدرک را ارائه مى دادم که تبع در ضمن خاطراتى که از ذو القرنین و از علاقه مندى او به علم و پیروى از آن نقل کرده گفته است.
ابن عباس پرسید (خلب ) چیست ؟ اسود گفت: در زبان قوم تبع به معناى گل است، پرسید (ثاط) به چه معنا است ؟ گفت: به معناى لاى است، پرسید (حرمد) چیست ؟ گفت: سیاه. ابن عباس غلامى را صدا زد که آنچه این مرد مى گوید بنویس.
مؤلف: این حدیث با مذاق جماعت که قائل به تواتر قرائتها هستند آنطور که باید سازگارى ندارد.
و از تیجان ابن هشام همین حدیث را نقل کرده، و در آن چنین آمده که: ابن عباس این اشعار را براى معاویه خواند، معاویه از معناى (خلب ) و (ثاط) و (حرمد) پرسید، و در جوابش گفت: خلب به معناى لایه زیرین است، و حرمد شن و سنگ زیر آن است، آنگاه قصیده را هم ذکر کرده. و همین اختلاف خود شاهد بر این است که در این روایت نارسایى وجود دارد.
و در تفسیر عیاشى از ابى بصیر از ابى جعفر (علیهالسلام) روایت کرده که در ذیل این کلام خداى عز و جل: (لم نجعل لهم من دونها سترا) فرمود: چون هنوز خانه ساختن را یاد نگرفته بودند.
و در تفسیر قمى در ذیل همین آیه نقل کرده که امام فرمود: چون هنوز لباس دوختن را نیاموخته بودند.
و در الدر المنثور است که ابن منذر از ابن عباس روایت کرده که در ذیل جمله (حتى اذا بلغ بین السدین ) گفته: یعنى دو کوه که یکى کوه ارمینیه و یکى کوه آذربیجان است.
و در تفسیر عیاشى از مفضل روایت کرده که گفت از امام صادق (علیهالسلام) از معناى آیه (اجعل بینکم و بینهم ردما) پرسش نمودم، فرمود: منظور تقیه است که (فما استطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا) اگر به تقیه عمل کنى در حق تو هیچ حیله اى نمى توانند بکنند، و خود حصنى حصین است، و میان تو و اعداء خدا سدى محکم است که نمى توانند آن را سوراخ کنند.
و نیز در همان کتاب از جابر از آن جناب روایت کرده که آیه را به تقیه تفسیر فرموده است.
مؤلف: این دو روایت از باب جرى است نه تفسیر.
و در تفسیر عیاشى از اصبغ بن نباته از على (علیهالسلام) روایت کرده که روز را در جمله (و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض ) به روز قیامت تفسیر فرموده.
مؤلف: ظاهر آیه به حسب سیاق این است که این آیه مربوط به علائم ظهور قیامت باشد، و شاید مراد امام هم از روز قیامت همان مقدمات آن روز باشد، چون بسیار مى شود که قیامت به روز ظهور مقدماتش هم اطلاق مى شود.
و در همان کتاب از محمد بن حکیم روایت شده که گفت: من نامه اى به امام صادق (علیهالسلام) نوشتم، و در آن پرسیدم: آیا نفس قادر بر معرفت هست یا نه ؟ مى گوید: امام فرمود نه. پرسیدم خداى تعالى مى فرماید: (الذین کانت اعینهم فى غطاء عن ذکرى و کانوا لا یستطیعون سمعا) و از آن برمى آید که دیدگان کفار بینائى داشته و بعدا دچار غطاء شده. امام فرمود: این آیه (و ما کانوا یستطیعون السمع و ما کانوا یبصرون ) کنایه است از ندیدن و نشنیدن، نه اینکه مى بینند ولى غطاء جلو دید آنان را گرفته است. مى گوید عرض کردم: پس چرا از آنان عیب مى گیرد ؟ فرمود: از آن جهت که خدا با آنان معامله کرده عیب نمى گیرد، بلکه از آن جهت که خود چنین کردند از آنها عیب مى گیرد و اگر منحرف نمى شدند و تکلف نمى کردند عیبى بر آنان نبود.
مؤلف: یعنى کفار، خود مسبب این حجاب اند و به همین جهت به آثار و تبعات آن گرفتار مى شوند.
و در تفسیر قمى در ذیل آیه مذکور از امام روایت کرده که فرمود: کسانى هستند که به خلقت خدا و آیات ارضى و سماوى او نظر نمى افکنند.
مؤلف: و در عیون از حضرت رضا (علیهالسلام) روایت کرده که آیه را بر منکرین ولایت تطبیق فرموده، و این همان تطبیق کلى بر مصداق است
بحثى قرآنى و تاریخى پیرامون داستان ذوالقرنین در چندفصل
1 - داستان ذو القرنین در قرآن
قرآن کریم متعرض اسم او و تاریخ زندگى و ولادت و نسب و سایر مشخصاتش نشده. البته این رسم قرآن کریم در همه موارد است که در هیچ یک از قصص گذشتگان به جزئیات نمى پردازد. در خصوص ذو القرنین هم اکتفا به ذکر سفرهاى سه گانه او کرده، اول رحلتش به مغرب تا آنجا که به محل فرو رفتن خورشید رسیده و دیده است که آفتاب در عین (حمئة ) و یا (حامیه ) فرو مى رود، و در آن محل به قومى برخورده است. و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده، تا آنجا که به محل طلوع خورشید رسیده، و در آنجا به قومى برخورده که خداوند میان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده.
و رحلت سومش تا به موضع بین السدین بوده، و در آنجا به مردمى برخورده که به هیچ وجه حرف و کلام نمى فهمیدند و چون از شر یاجوج و ماجوج شکایت کردند، و پیشنهاد کردند که هزینه اى در اختیارش بگذارند و او بر ایشان دیوارى بکشد، تا مانع نفوذ یاجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد. او نیز پذیرفته و وعده داده سدى بسازد که ما فوق آنچه آنها آرزویش را مى کنند بوده باشد، ولى از قبول هزینه خوددارى کرده است و تنها از ایشان نیروى انسانى خواسته است. آنگاه از همه خصوصیات بناى سد تنها اشاره اى به رجال و قطعه هاى آهن و دمه اى کوره و قطر نموده است.
این آن چیزى است که قرآن کریم از این داستان آورده، و از آنچه آورده چند خصوصیت و جهت جوهرى داستان استفاده مى شود: اول اینکه صاحب این داستان قبل از اینکه داستانش در قرآن نازل شود بلکه حتى در زمان زندگى اش ذو القرنین نامیده مى شد، و این نکته از سیاق داستان یعنى جمله (یسئلونک عن ذى القرنین ) و (قلنا یا ذا القرنین ) و (قالوا یا ذى القرنین )به خوبى استفاده مى شود، (از جمله اول برمى آید که در عصر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) قبل از نزول این قصه چنین اسمى بر سر زبانها بوده، که از آن جناب داستانش را پرسیده اند. و از دو جمله بعدى به خوبى معلوم مى شود که اسمش همین بوده که با آن خطابش کرده اند ).
خصوصیت دوم اینکه او مردى مؤمن به خدا و روز جزاء و متدین به دین حق بوده که بنا بر نقل قرآن کریم گفته است: (هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء و کان وعد ربى حقا) و نیز گفته: (اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الى ربه فیعذبه عذابا نکرا و اما من آمن و عمل صالحا...)گذشته از اینکه آیه (قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا)که خداوند اختیار تام به او مى دهد، خود شاهد بر مزید کرامت و مقام دینى او مى باشد، و مى فهماند که او به وحى و یا الهام و یا به وسیله پیغمبرى از پیغمبران تایید مى شد، و او را کمک مى کرده.
خصوصیت سوم اینکه او از کسانى بوده که خداوند خیر دنیا و آخرت را برایش جمع کرده بود. اما خیر دنیا، براى اینکه سلطنتى به او داده بود که توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود، و هیچ چیز جلوگیرش نشود بلکه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند. و اما آخرت، براى اینکه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر در میان بشر سلوک کرد، که همه اینها از آیه (انا مکنا له فى الارض و اتیناه من کل شى ء سببا) استفاده مى شود. علاوه بر آنچه که از سیاق داستان بر مى آید که چگونه خداوند نیروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است.
جهت چهارم اینکه به جماعتى ستمکار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود.
جهت پنجم اینکه سدى که بنا کرده در غیر مغرب و مشرق آفتاب بوده، چون بعد از آنکه به مشرق آفتاب رسیده پیروى سببى کرده تا به میان دو کوه رسیده است، و از مشخصات سد او علاوه بر اینکه گفتیم در مشرق و مغرب عالم نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بوده اند به صورت یک دیوار ممتد در آورده است. و در سدى که ساخته پاره هاى آهن و قطر به کار رفته، و قطعا در تنگنائى بوده که آن تنگنا رابط میان دو قسمت مسکونى زمین بوده است.
2 - داستان ذو القرنین و سد و یاجوج و ماجوج از نظر تاریخ
قدماى از مورخین هیچ یک در اخبار خود پادشاهى را که نامش ذو القرنین و یا شبیه به آن باشد اسم نبرده اند.
و نیز اقوامى به نام یاجوج و ماجوج و سدى که منسوب به ذو القرنین باشد نام نبرده اند. بله به بعضى از پادشاهان حمیر از اهل یمن اشعارى نسبت داده اند که به عنوان مباهات نسبت خود را ذکر کرده و یکى از پدران خود را که سمت پادشاهى (تبع ) داشته را به نام ذو القرنین اسم برده و در سروده هایش این را نیز سروده که او به مغرب و مشرق عالم سفر کرد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نمود، که به زودى در فصول آینده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسید - ان شاء الله.
و نیز ذکر یاجوج و ماجوج در مواضعى از کتب عهد عتیق آمده. از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات: (اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث که بعد از طوفان براى هر یک فرزندانى شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشک و نبراس ).
و در کتاب حزقیال اصحاح سى و هشتم آمده: (خطاب کلام رب به من شد که مى گفت: اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشک و نوبال، کن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته: اى جوج رئیس روش ماشک و نوبال، علیه تو برخاستم، تو را برمى گردانم و دهنه هائى در دو فک تو مى کنم، و تو و همه لشگرت را چه پیاده و چه سواره بیرون مى سازم، در حالى که همه آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتى عظیم و با سپر باشند همه شان شمشیرها به دست داشته باشند، فارس و کوش و فوط با ایشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبه هاى کثیرى با تو باشند).
مى گوید: (به همین جهت اى پسر آدم باید ادعاى پیغمبرى کنى و به جوج بگویى سید رب امروز در نزدیکى سکناى شعب اسرائیل در حالى که در امن هستند چنین گفته: آیا نمى دانى و از محلت از بالاى شمال مى آیى ).
و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مى گوید: (و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پیغمبرى کن و بگو سید رب اینچنین گفته: اینک من علیه توام اى جوج اى رئیس روش ماشک و نوبال و اردک و اقودک، و تو را از بالاهاى شمال بالا مى برم، و به کوه هاى اسرائیل مى آورم، و کمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت مى زنم، که بر کوه هاى اسرائیل بیفتى، و همه لشگریان و شعوبى که با تو هستند بیفتند، آیا مى خواهى خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشیهاى بیابان شوى ؟ بر روى زمین بیفتى ؟ چون من به کلام سید رب سخن گفتم، و آتشى بر ماجوج و بر ساکنین در جزائر ایمن مى فرستم، آن وقت است که مى دانند منم رب...).
و در خواب یوحنا در اصحاح بیستم مى گوید: (فرشته اى دیدم که از آسمان نازل مى شد و با او است کلید جهنم و سلسله و زنجیر بزرگى بر دست دارد، پس مى گیرد اژدهاى زنده قدیمى را که همان ابلیس و شیطان باشد، و او را هزار سال زنجیر مى کند، و به جهنمش مى اندازد و درب جهنم را به رویش بسته قفل مى کند، تا دیگر امتهاى بعدى را گمراه نکند، و بعد از تمام شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندکى رها گردد).
آنگاه مى گوید: (پس وقتى هزار سال تمام شد شیطان از زندانش آزاد گشته بیرون مى شود، تا امتها را که در چهار گوشه زمینند جوج و ماجوج همه را براى جنگ جمع کند در حالى که عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهناى گیتى سوار شوند و لشگرگاه قدیسین را احاطه کنند و نیز مدینه محبوبه را محاصره نمایند، آن وقت آتشى از ناحیه خدا از آسمان نازل شود و همه شان را بخورد، و ابلیس هم که گمراهشان مى کرد در دریاچه آتش و کبریت بیفتد، و با وحشى و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودى شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدین ).
از این قسمت که نقل شده استفاده مى شود که (ماجوج ) و یا (جوج و ماجوج ) امتى و یا امتهائى عظیم بوده اند، و در قسمتهاى بالاى شمال آسیا از آبادیهاى آن روز زمین مى زیسته اند، و مردمانى جنگجو و معروف به جنگ و غارت بوده اند.
اینجاست که ذهن آدمى حدس قریبى مى زند، و آن این است که ذو القرنین یکى از ملوک بزرگ باشد که راه را بر این امتهاى مفسد در زمین سد کرده است، و حتما باید سدى که او زده فاصل میان دو منطقه شمالى و جنوبى آسیا باشد، مانند دیوار چین و یا سد باب الابواب و یا سد داریال و یا غیر آنها.
تاریخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اینکه ناحیه شمال شرقى از آسیا که ناحیه احداب و بلندیهاى شمال چین باشد موطن و محل زندگى امتى بسیار بزرگ و وحشى بوده امتى که مدام رو به زیادى نهاده جمعیتشان فشرده تر مى شد، و این امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چین حمله مى بردند، و چه بسا در همانجا زاد و ولد کرده به سوى بلاد آسیاى وسطى و خاورمیانه سرازیر مى شدند، و چه بسا که در این کوه ها به شمال اروپا نیز رخنه مى کردند. بعضى از ایشان طوائفى بودند که در همان سرزمینهائى که غارت کردند سکونت نموده متوطن مى شدند، که اغلب سکنه اروپاى شمالى از آنهایند، و در آنجا تمدنى به وجود آورده، و به زراعت و صنعت مى پرداختند. و بعضى دیگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مى دادند.
بعضى از مورخین گفته اند که یاجوج و ماجوج امتهائى بوده اند که در قسمت شمالى آسیا از تبت و چین گرفته تا اقیانوس منجمد شمالى و از ناحیه غرب تا بلاد ترکستان زندگى مى کردند این قول را از کتاب (فاکهة الخلفاء و تهذیب الاخلاق ) ابن مسکویه، و رسائل اخوان الصفاء، نقل کرده اند.
و همین خود موءید آن احتمالى است که قبلا تقویتش کردیم، که سد مورد بحث یکى از سدهاى موجود در شمال آسیا فاصل میان شمال و جنوب است.
3- ذو القرنین کیست و سدش کجا است؟
مورخین و ارباب تفسیر در این باره اقوالى بر حسب اختلاف نظریه شان در تطبیق داستان دارند:
الف - به بعضى از مورخین نسبت مى دهند که گفته اند: سد مذکور در قرآن همان دیوار چین است. آن دیوار طولانى میان چین و مغولستان حائل شده، و یکى از پادشاهان چین به نام (شین هوانک تى ) آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهاى مغول را به چین بگیرد. طول این دیوار سه هزار کیلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است، که همه با سنگ چیده شده، و در سال 264 قبل از میلاد شروع و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافته است، پس ذو القرنین همین پادشاه بوده.
و لیکن این مورخین توجه نکرده اند که اوصاف و مشخصاتى که قرآن براى ذو القرنین ذکر کرده و سدى که قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمى کند، چون درباره این پادشاه نیامده که به مغرب اقصى سفر کرده باشد، و سدى که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده و در آن قطعه هاى آهن و قطر، یعنى مس مذاب به کار رفته، و دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از کوه و زمین همینطور، هر دو مى گذرد و میان دو کوه واقع نشده است، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به کارى نرفته.
ب - به بعضى دیگرى از مورخین نسبت داده اند که گفته اند: آنکه سد مذکور را ساخته یکى از ملوک آشور بوده که در حوالى قرن هفتم قبل از میلاد مورد هجوم اقوام سیت قرار مى گرفته، و این اقوام از تنگناى کوه هاى قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربى ایران هجوم مى آوردند
و چه بسا به خود آشور و پایتختش (نینوا) هم مى رسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و غارت و برده گیرى مى زدند، بناچار پادشاه آن دیار براى جلوگیرى از آنها سدى ساخت که گویا مراد از آن سد (باب الابواب ) باشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به کسرى انوشیروان یکى از ملوک فارس نسبت مى دهند. این گفته آن مورخین است و لیکن همه گفتگو در این است که آیا با قرآن مطابق است یا خیر ؟.
ج - صاحب روح المعانى نوشته: بعضیها گفته اند او، یعنى ذو القرنین، اسمش فریدون بن اثفیان بن جمشید پنجمین پادشاه پیشدادى ایران زمین بوده، و پادشاهى عادل و مطیع خدا بوده. و در کتاب صور الاقالیم ابى زید بلخى آمده که او مؤید به وحى بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش تقسیم کرد، قسمتى را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنى روم و دیار مصر و مغرب را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و براى هر یک قانونى وضع کرد که با آن حکم براند، و این قوانین سهگانه را به زبان عربى سیاست نامیدند، چون اصلش (سى ایسا) یعنى سه قانون بوده.
و وجه تسمیه اش به ذو القرنین (صاحب دو قرن ) این بوده که او دو طرف دنیا را مالک شد، و یا در طول ایام سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طورى که در روضة الصفا آمده پانصد سال طول کشید، و یا از این جهت بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک دنیا را تحت الشعاع قرار داد.
اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.
نظر بعضى که ذوالقرنین را همان اسکندر مقدونى دانسته اند
د - بعضى دیگر گفته اند: ذو القرنین همان اسکندر مقدونى است که در زبانها مشهور است، و سد اسکندر هم نظیر یک مثلى شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتى هم آمده، مانند روایتى که در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (علیهالسلام) نقل شده، و روایت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم)، و روایت وهب بن منبه که هر دو در الدر المنثور نقل شده.
و بعضى از قدماى مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البیان - و قتاده - به نقل الدر المنثور نیز همین قول را اختیار کرده اند.
و بوعلى سینا هم وقتى اسکندر مقدونى را وصف مى کند او را به نام اسکندر ذو القرنین مى نامد، فخر رازى هم در تفسیر کبیر خود بر این نظریه اصرار و پافشارى دارد.
و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت مى کند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصى نقاط مغرب، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش یافته، و این در حقیقت همان معموره آن روز زمین است، و مثل چنین پادشاهى باید نامش جاودانه در زمین بماند، و پادشاهى که چنین سهمى از شهرت دارا باشد همان اسکندر است و بس.
چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوک روم و مغرب را برچیده و بر همه آن سرزمینها مسلط شد، و تا آنجا پیشروى کرد که دریاى سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بناى شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبى بنى اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه ( مذبح ) آنجا قربانى کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولى گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهاى خیلى دور جنگ کرد، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسیارى ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر (زور) و یا رومیه مدائن از دنیا برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود.
خوب، وقتى در قرآن ثابت شده که ذو القرنین بیشتر آبادیهاى زمین را مالک شد، و در تاریخ هم به ثبوت رسید که کسى که چنین نشانهاى داشته باشد اسکندر بوده، دیگر جاى شک باقى نمى ماند که ذو القرنین همان اسکندر مقدونى است.
اشکالى که در این قول است این است که: اولا اینکه گفت پادشاهى که بیشتر آبادیهاى زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونى است قبول نداریم، زیرا چنین ادعائى در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، سلاطین دیگرى را سراغ مى دهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونى نبوده کمتر هم نبوده است.
و ثانیا اوصافى که قرآن براى ذو القرنین برشمرده تاریخ براى اسکندر مسلم نمى داند، و بلکه آنها را انکار مى کند.
مثلا قرآن کریم چنین مى فرماید که (ذو القرنین مردى مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین توحید داشته در حالى که اسکندر مردى وثنى و از صابئى ها بوده، همچنان که قربانى کردنش براى مشترى، خود شاهد آن است.
و نیز قرآن کریم فرموده (ذو القرنین یکى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مى کرده ) و تاریخ براى اسکندر خلاف این را نوشته است
و ثالثا در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونى سدى به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافى که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد.
و در کتاب -البدایة و النهایه - در باره ذو القرنین گفته: اسحاق بن بشر از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذو القرنین است، و پدرش اولین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده است. و اما ذو القرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بوده است. ( آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم مى رساند و مى گوید: ) او مقدونى یونانى مصرى بوده، و آن کسى بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذو القرنین به مدت بس طولانى متاخر بوده.
و دومى نزدیک سیصد سال قبل از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسى بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نموده است.
در دنباله کلامش مى گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کرده اند که این دو اسم یک مسمى داشته، و ذو القرنین و مقدونى یکى بوده، و همان که قرآن اسم مى برد همان کسى بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشته است، و از همین راه به خطاهاى بسیارى دچار شده اند. آرى اسکندر اول، مردى مؤمن و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزیرش حضرت خضر بوده است، که به طورى که قبلا بیان کردیم خود یکى از انبیاء بوده. و اما دومى مردى مشرک و وزیرش مردى فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بوده است، پس این کجا و آن کجا ؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسى بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند.
در این کلام به کلامى که سابقا از فخر رازى نقل کردیم کنایه مى زند و لیکن خواننده عزیز اگر در آن کلام دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذو القرنین را بیان مى کند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائى که مرتکب شده کمتر از خطاى فخر رازى نیست، براى اینکه در تاریخ اثرى از پادشاهى دیده نمى شود که دو هزار سال قبل از مسیح بوده و سیصد سال در زمین و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدى ساخته باشد و مردى مؤمن صالح و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در طلب آب حیات به ظلمات رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.
عده ای ذوالقرنین را مردى عرب از ملوک یمن دانسته اند
ه جمعى از مورخین از قبیل اصمعى در تاریخ عرب قبل از اسلام و ابن هشام در کتاب (سیره ) و"تیجان" و ابو ریحان بیرونى در (آثار الباقیه ) و نشوان بن سعید در کتاب "شمس العلوم "و... - به طورى که از آنها نقل شده - گفته اند که ذو القرنین یکى از تبابعه اذواى یمن و یکى از ملوک حمیر بوده که در یمن سلطنت مى کرده.
آنگاه در اسم او اختلاف کرده اند، یکى گفته: مصعب بن عبد الله بوده، و یکى گفته صعب بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته، و این همان کسى بوده که در محلى به نام بئر سبع به نفع ابراهیم (علیهالسلام) حکم کرد. یکى دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعى گفته وى اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکى کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع اول بوده است. بعضى هم گفته اند نامش (شمر یرعش ) بوده است.
البته در برخى از اشعار حمیریها و بعضى از شعراى جاهلیت نامى از ذو القرنین به عنوان یکى از مفاخر برده شده. از آن جمله در کتاب (البدایة و النهایة ) از ابن هشام نقل شده
مقریزى در کتاب (الخطط) خود مى گوید: بدان که تحقیق علماى اخبار به اینجا منتهى شده که ذو القرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: و یسالونک عن ذى القرنین... مردى عرب بوده که در اشعار عرب نامش بسیار آمده است، و اسم اصلى اش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده است.
و او پادشاهى از ملوک حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده اند. و ذو القرنین تبعى بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام براى خدا تواضع کرده با خضر رفیق شد. و کسى که خیال کرده ذو القرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، براى اینکه کلمه (ذو) عربى است و ذو القرنین از لقبهاى عرب براى پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظى است رومى و یونانى.
ابو جعفر طبرى گفته: خضر در ایام فریدون پسر ضحاک بوده البته این نظریه عموم علماى اهل کتاب است، ولى بعضى گفته اند در ایام موسى بن عمران، و بعضى دیگر گفته اند در مقدمه لشگر ذو القرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل (ع) بوده قرار داشته است. و این خضر در سفرهایش با ذو القرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده است، و به ذو القرنین اطلاع نداده. از همراهان ذو القرنین نیز کسى خبردار نشد، در نتیجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقیده علماى اهل کتاب همین الا ن نیز زنده است.
ولى دیگران گفته اند: ذو القرنینى که در عهد ابراهیم (ع) بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است.
ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذو القرنین گفته است:
ذکر حسب و نسب ذو القرنین گفته است: وى تبعى بوده داراى تاج.
در آغاز سلطنت ستمگرى کرد و در آخر تواضع پیشه گرفت
و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانطور که خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنیا رفت.
و اما اسکندر، یونانى بوده و او را اسکندر مقدونى مى گفتند، و مجدونى اش نیز خوانده اند، از ابن عباس پرسیدند ذو القرنین از چه نژاد و آب خاکى بوده ؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت، و او به دو قرن آفتاب و به رأ س زمین رسید و سدى بر یاجوج و ماجوج ساخت.
بعضى به او گفتند: پس اسکندر چه کسى بوده ؟ گفت: او مردى حکیم و صالح از اهل روم بود که بر ساحل دریا در آفریقا منارى ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریاى عرب آمد و در آن دیار آثار بسیارى از کارگاه ها و شهرها بنا نهاد.
از کعب الاحبار پرسیدند که ذو القرنین که بوده ؟ گفت: قول صحیح نزد ما که از احبار و اسلاف خود شنیده ایم این است که وى از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و اما اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل (ع) بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از جمله ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده اند.
و همدانى در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد که بعد از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو هم داراى زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذو القرنین اول است،
همدانى گوید: ( علماى همدان مى گویند: ذو القرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلى فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذو القرنین گفته هاى زیادى هست.
و این کلامى است جامع، و از آن استفاده مى شود که اولا لقب ذو القرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانى چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده اند، ذو القرنین اول، و ذو القرنینهاى دیگر.
و ثانیا ذو القرنین اول آن کسى بوده که سد یاجوج و ماجوج را قبل از اسکندر مقدونى به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل (ع و یا بعد از او بوده - و مقتضاى آنچه ابن هشام آورده که وى خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وى بعد از او بود، چون بیت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهیم (ع) و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد - پس به هر حال ذو القرنین هم قبل از اسکندر بوده. علاوه بر اینکه تاریخ حمیر تاریخى مبهم است.
بنا بر آنچه مقریزى آورده گفتار در دو جهت باقى مى ماند.
یکى اینکه این ذو القرنین که تبع حمیرى است سدى که ساخته در کجا است ؟.
دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد براى جلوگیرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى بوده اند ؟ و آیا این سد یکى از همان سدهاى ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه ؟ چون سدهایى که در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخیره ساختن آب براى آشامیدن، و یا زراعت بوده است، نه براى جلوگیرى از کسى. علاوه بر اینکه در هیچ یک آنها قطعه هاى آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالى که قرآن سد ذو القرنین را اینچنین معرفى نموده.
و آیا در یمن و حوالى آن امتى بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن غیر از امثال قبط و آشور و کلدان و... کسى نبوده، و آنها نیز همه ملتهایى متمدن بوده اند ؟.
یکى از بزرگان و محققین معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه مى کند: ذو القرنین مذکور در قرآن صدها سال قبل از اسکندر مقدونى بوده، پس او این نیست، بلکه این یکى از ملوک صالح، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این قوم این بوده که خود را با کلمه (ذى ) لقب مى دادند، مثلا مى گفتند: ذى همدان، و یا ذى غمدان، و یا ذى المنار، و ذى الاذغار و ذى یزن و امثال آن.
و این ذو القرنین مردى مسلمان، موحد، عادل، نیکو سیرت، قوى، و داراى هیبت و شوکت بوده، و با لشگرى بسیار انبوه به طرف مغرب رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولى شده، و آنگاه همچنان در کناره دریاى سفید به سیر خود ادامه داده تا به ساحل اقیانوس غربى رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینى حمئة و یا حامیه فرو مى رود.
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده، و در مسیر خود آفریقا را بنا نهاده. مردى بوده بسیار حریص و خبره در بنائى و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهاى آسیاى وسطى رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومى را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود.
سپس به طرف شمال متمایل و منحرف گشته، تا به مدار السرطان رسیده، و شاید همانجا باشد که بر سر زبانها افتاده که وى به ظلمات راه یافته است. اهل این دیار از وى درخواست کرده اند که برایشان سدى بسازد تا از رخنه یاجوج و ماجوج در بلادشان ایمن شوند، چون یمنیها - و مخصوصا ذو القرنین - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند، لذا ذو القرنین براى آنان سدى بنا نهاده است.
حال اگر محل این سد همان محل دیوار چین باشد، که فاصله میان چین و مغول است، ناگزیر باید بگوئیم قسمتى از آن دیوار بوده که خراب شده، و وى آن را ساخته است، و اگر اصل دیوار چنین نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوک چین قبل این تاریخ ساخته بوده اند که دیگر اشکالى باقى نمى ماند. و به طورى که مى گویند از جمله بناهایى که ذو القرنین که اسم اصلیش (شمر یرعش ) بود ساخته شهر سمرقند بوده است.
این احتمال که وى پادشاهى عربى زبان بوده تایید شده به اینکه مى بینیم اعراب از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از وى پرسش نموده و قرآن کریم، داستانش را براى تذکر و عبرتگیرى آورده است، زیرا اگر از نژاد عرب نبود جهت نداشت از میان همه ملوک عالم تنها او را ذکر کند. پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب مى ورزیدند سرگذشت او در آنان مؤ ثرتر بوده، چون ملوک روم و عجم و چین از امتهاى دورى بوده اند که اعراب خیلى به شنیدن تاریخشان و عبرتگیرى از سرگذشتشان علاقمند نبودند، به همین جهت مى بینیم که در سراسر قرآن اسمى از آن ملوک به میان نیامده است. این بود خلاصه کلام شهرستانى.
اشکالى که به گفته وى باقى مى ماند این است که دیوار چین نمى تواند سد ذو القرنین باشد، براى اینکه ذو القرنین به اعتراف خود او قرنها قبل از اسکندر بوده، و دیوار چین در حدود نیم قرن بعد از اسکندر ساخته شده، و اما سدهاى دیگرى که غیر از دیوار بزرگ چین در آن نواحى هست هیچ یک از آهن و مس ساخته نشده و همه با سنگ است.
صاحب تفسیر جواهر بعد از ذکر مقدمه اى بیانى آورده که خلاصه اش این است که: با کمک سنگنبشته ها و آثار باستانى از خرابه هاى یمن به دست آمده که در این سرزمى ن سه دولت حکومت کرده است: یکى دولت معین بود که پایتختش قرناء بوده، و علماء تخمین زده اند که آثار این دولت از قرن چهاردهم قبل از میلاد آغاز و در قرن هفتم و یا هشتم قبل از میلاد خاتمه یافته است، و از ملوک این دولت به شانزده پادشاه مثل (اب یدع ) و (أ ب یدع ینیع ) دست یافته اند.
دولت سبا که از قحطانیان بوده اول اذواء بوده و سپس اقیال. و از همه برجستهتر سبا بوده که صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است، که بر همه ملوک این دولت غلبه یافته است. این سلسله از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحى سلطنت داشته اند، و معروف از ملوک آنان بیست و هفت پادشاه بوده که پانزده نفر آنان لقب (مکرب ) داشته اند مانند مکرب (یثعمر) و مکرب (ذمرعلى ) و دوازده نفر ایشان تنها لقب ملک داشته اند مانند ملک (ذرح ) و ملک (یریم ایمن ).
و سوم سلسله حمیریها که دو طبقه بوده اند اول ملوک سبا و ریدان که از سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت کرده اند. اینها تنها ملوک بوده اند. طبقه دوم ملوک سبا و ریدان و حضرموت و غیر آن که چهارده نفر از این سلسله سلطنت کرده اند،
و بیشترشان تبع بوده اند اول آنان (شمر یرعش ) و دوم (ذو القرنین ) و سوم (عمرو) شوهر بلقیس بود که آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود و آغاز سلطنت این سلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه یافته است.
آنگاه صاحب جواهر مى گوید: پیشوند (ذى ) در لقب ملوک یمن اضافه شده، و هیچ ملوک دیگرى از قبیل ملوک روم سراغ نداریم که این کلمه در لقبشان اضافه شده باشد، به همین دلیل است که مى گوئیم ذو القرنین از ملوک یمن بوده، و قبل از شخص مورد بحث اشخاص دیگرى نیز در یمن ملقب به ذو القرنین بوده اند، و لیکن آیا این همان ذو القرنین مذکور در قرآن باشد یا نه قابل بحث است.
اعتقاد ما این است که: نه، براى اینکه ملوک یمن قریب العهد با ما بوده اند و از آنها چنین خاطراتى نقل نشده مگر در روایاتى که نقالهاى قهوهخانه با آنها سر و کار دارند، مثل اینکه (شمر یرعش ) به بلاد عراق و فارس و خراسان و صغد سفر کرده و شهرى به نام سمرقند بنا نهاده که اصلش (شمرکند) بوده و اسعد ابو کرب در آذربایجان جنگ کرده، و حسان پسرش را به صغد فرستاده و یعفر پسر دیگرش را به روم و برادر زاده اش را به فارس روانه ساخته، و اینکه بعد از جنگ او با چین از حمیریها عدهاى در چین باقى ماندند که هم اکنون در آنجا هستند.
ابن خلدون و دیگران این اخبار را تکذیب کرده اند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله جغرافیائى و تاریخى رد نموده اند.
پس مى توان گفت که ذو القرنین از امت عرب بوده و لیکن در تاریخى قبل از تاریخ معروف مى زیسته است. این بود خلاصه کلام صاحب جواهر.
سخن بعضى در اثبات اینکه ذوالقرنین، کورش، پادشاه هخامنشى ایران، و یأجوج و مأجوج، اقدام مغول بوده اند
و - و بعضى دیگر گفته اند: ذو القرنین همان کورش یکى از ملوک هخامنشى در فارس است که در سالهاى (539 - 560) ق م مى زیسته و همو بوده که امپراطورى ایرانى را تاسیس و میان دو مملکت فارس و ماد را جمع نمود. بابل را مسخر کرد و به یهود اجازه مراجعت از بابل به اورشلیم را صادر کرد، و در بناى هیکل کمک ها کرد و مصر را به تسخیر خود درآورد، آنگاه به سوى یونان حرکت نموده بر مردم آنجا نیز مسلط شد و به طرف مغرب رهسپار گردیده آنگاه رو به سوى مشرق نهاد و تا اقصى نقطه مشرق پیش رفت.
این قول را یکى از علماى نزدیک به عصر ما ذکر کرده و یکى از محققین هند در ایضاح و تقریب آن سخت کوشیده است. اجمال مطلب اینکه: آنچه قرآن از وصف ذو القرنین آورده با این پادشاه عظیم تطبیق مى شود، زیرا اگر ذو القرنین مذکور در قرآن مردى مؤمن به خدا و به دین توحید بوده کورش نیز بوده، و اگر او پادشاهى عادل و رعیت پرور و داراى سیره رفق و رأ فت و احسان بوده این نیز بوده و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردى سیاستمدار بوده این نیز بوده و اگر خدا به او از هر چیزى سببى داده به این نیز داده، و اگر میان دین و عقل و فضائل اخلاقى وعده و عده و ثروت و شوکت و انقیاد اسباب براى او جمع کرده براى این نیز جمع کرده بود.
و همانطور که قرآن کریم فرموده کورش نیز سفرى به سوى مغرب کرده حتى بر لیدیا و پیرامون آن نیز مستولى شده و بار دیگر به سوى مشرق سفر کرده تا به مطلع آفتاب برسید، و در آنجا مردمى دید صحرانشین و وحشى که در بیابانها زندگى مى کردند. و نیز همین کورش سدى بنا کرده که به طورى که شواهد نشان مى دهد سد بنا شده در تنگه داریال میان کوه هاى قفقاز و نزدیکیهاى شهر تفلیس است. این اجمال آن چیزى است که مولانا ابو الکلام آزاد گفته است که اینک تفصیل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.
اما مساله ایمانش به خدا و روز جزا: دلیل بر این معنا کتاب عزرا ( اصحاح 1 ) و کتاب دانیال ( اصحاح 6 ) و کتاب اشعیاء ( اصحاح 44 و 45 ) از کتب عهد عتیق است که در آنها از کورش تجلیل و تقدیس کرده و حتى در کتاب اشعیاء او را (راعى رب ) ( رعیتدار خدا ) نامیده و در اصحاح چهل و پنج چنین گفته است: ( (پروردگار به مسیح خود در باره کورش چنین مى گوید ) آن کسى است که من دستش را گرفتم تا کمرگاه دشمن را خرد کند تا برابر او دربهاى دو لنگهاى را باز خواهم کرد که دروازه ها بسته نگردد، من پیشاپیشت رفته پشته ها را هموار مى سازم، و درب هاى برنجى را شکسته، و بندهاى آهنین را پاره پاره مى نمایم، خزینه هاى ظلمت و دفینه هاى مستور را به تو مى دهم تا بدانى من که تو را به اسمت مى خوانم خداوند اسرائیلم به تو لقب دادم و تو مرا نمى شناسى ).
و اگر هم از وحى بودن این نوشته ها صرفنظر کنیم بارى یهود با آن تعصبى که به مذهب خود دارد هرگز یک مرد مشرک مجوسى و یا وثنى را ( اگر کورش یکى از دو مذهب را داشته ) مسیح پروردگار و هدایت شده او و مؤید به تایید او و راعى رب نمى خواند.
علاوه بر اینکه نقوش و نوشته هاى با خط میخى که از عهد داریوش کبیر به دست آمده که هشت سال بعد از او نوشته شده - گویاى این حقیقت است که او مردى موحد بوده و نه مشرک، و معقول نیست در این مدت کوتاه وضع کورش دگرگونه ضبط شود.
و اما فضائل نفسانى او: گذشته از ایمانش به خدا، کافى است باز هم به آنچه از اخبار و سیره او و به اخبار و سیره طاغیان جبار که با او به جنگ برخاسته اند مراجعه کنیم و ببینیم وقتى بر ملوک (ماد) و (لیدیا) و (بابل ) و (مصر) و یاغیان بدوى در اطراف بکتریا که همان بلخ باشد و غیر ایشان ظفر مى یافته با آنان چه معامله مى کرده، در این صورت خواهیم دید که بر هر قومى ظفر پیدا مى کرده از مجرمین ایشان گذشت و عفو مى نموده و بزرگان و کریمان هر قومى را اکرام و ضعفاى ایشان را ترحم مى نموده و مفسدین و خائنین آنان را سیاست مى نموده.
کتب عهد قدیم و یهود هم که او را به نهایت درجه تعظیم نموده بدین جهت بوده که ایشان را از اسارت حکومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانیده و براى تجدید بناى هیکل هزینه کافى در اختیارشان گذاشته، و نفائس گرانبهایى که از هیکل به غارت برده بودند و در خزینه هاى ملوک بابل نگهدارى مى شد به ایشان برگردانیده، و همین خود مؤید دیگرى است براى این احتمال که کورش همان ذو القرنین باشد، براى اینکه به طورى که اخبار شهادت مى دهد پرسش کنندگان از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از داستان ذو القرنین یهود بوده اند.
علاوه بر این مورخین قدیم یونان مانند (هردوت ) و دیگران نیز جز به مروت و فتوت و سخاوت و کرم و گذشت و قلت حرص و داشتن رحمت و رأ فت، او را نستوده اند، و او را به بهترین وجهى ثنا و ستایش کرده اند.
و اما اینکه چرا کورش را ذو القرنین گفته اند: هر چند تواریخ از دلیلى که جوابگوى این سؤال باشد خالى است لیکن مجسمه سنگى که اخیرا در مشهد مرغاب در جنوب ایران از او کشف شده جاى هیچ تردیدى نمى گذارد که همو ذو القرنین بوده، و وجه تسمیه اش این است که در این مجسمه ها دو شاخ دیده مى شود که هر دو در وسط سر او در آمده یکى از آندو به طرف جلو و یکى دیگر به طرف عقب خم شده، و این با گفتار قدماى مورخین که در وجه تسمیه او به این اسم گفته اند تاج و یا کلاه خودى داشته که داراى دو شاخ بوده درست تطبیق مى کند.
در کتاب دانیال هم خوابى که وى براى کورش نقل کرده را به صورت قوچى که دو شاخ داشته دیده است.
در آن کتاب چنین آمده: در سال سوم از سلطنت بیلشاصر پادشاه، براى من که دانیال هستم بعد از آن رؤ یا که بار اول دیدم رؤ یایى دست داد که گویا من در شوشن هستم یعنى در آن قصرى که در ولایت عیلام است مى باشم و در خواب مى بینم که من در کنار نهر (اولاى ) هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى دیدم که دو شاخ دارد و در کنار نهر ایستاده و دو شاخش بلند است اما یکى از دیگرى بلندتر است که در عقب قرار دارد. قوچ را دیدم به طرف مغرب و شمال و جنوب حمله مى کند، و هیچ حیوانى در برابرش مقاومت نمى آورد و راه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مى خواهد مى کند و بزرگ مى شود.
در این بین که من مشغول فکر بودم دیدم نر بزى از طرف مغرب نمایان شد همه ناحیه مغرب را پشت سر گذاشت و پاهایش از زمین بریده است، و این حیوان تنها یک شاخ دارد که میان دو چشمش قرار دارد. آمد تا رسید به قوچى که گفتم دو شاخ داشت و در کنار نهر بود سپس با شدت و نیروى هر چه بیشتر دویده، خود را به قوچ رسانید با او در آویخت و او را زد و هر دو شاخش را شکست، و دیگر تاب و توانى براى قوچ نماند، بى اختیار در برابر نر بز ایستاد. نر بز قوچ را به زمین زد و او را لگدمال کرد، و آن حیوان نمى توانست از دست او بگریزد، و نر بز بسیار بزرگ شد.
آنگاه مى گوید: جبرئیل را دیدم و او رؤ یاى مرا تعبیر کرده به طورى که قوچ داراى دو شاخ با کورش و دو شاخش با دو مملکت فارس و ماد منطبق شد و نر بز که داراى یک شاخ بود با اسکندر مقدونى منطبق شد.
و اما سیر کورش به طرف مغرب و مشرق: اما سیرش به طرف مغرب همان سفرى بود که براى سرکوبى و دفع (لیدیا) کرد که با لشگرش به طرف کورش مى آمد، و آمدنش به ظلم و طغیان و بدون هیچ عذر و مجوزى بود. کورش به طرف او لشگر کشید و او را فرارى داد، و تا پایتخت کشورش تعقیبش کرد، و پایتختش را فتح نموده او را اسیر نمود، و در آخر او و سایر یاورانش را عفو نموده اکرام و احسانشان کرد با اینکه حق داشت که سیاستشان کند و به کلى نابودشان سازد. و انطباق این داستان با آیه شریفه (حتى اذا بلغ) - که شاید ساحل غربى آسیاى صغیر باشد - (و وجد عندها قوما قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا) از این رواست که گفتیم حمله لیدیا تنها از باب فساد و ظلم بوده.
آنگاه به طرف صحراى کبیر مشرق، یعنى اطراف
بکتریا عزیمت نمود، تا غائله قبائل وحشى و صحرانشین آنجا را خاموش کند، چون آنها همیشه در کمین مى نشستند تا به اطراف خود هجوم آورده فساد راه بیندازند، و انطباق آیه (حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا) روشن است.
و اما سد سازى کورش: باید دانست سد موجود در تنگه کوه هاى قفقاز، یعنى سلسله کوه هائى که از دریاى خزر شروع شده و تا دریاى سیاه امتداد دارد، و آن تنگه را تنگه (داریال ) مى نامند که بعید نیست تحریف شده از (داریول ) باشد، که در زبان ترکى به معناى تنگه است، و به لغت محلى آن سد را سد (دمیرقاپو) یعنى دروازه آهنى مى نامند، و میان دو شهر تفلیس و (ولادى کیوکز) واقع شده سدى است که در تنگهاى واقع در میان دو کوه خیلى بلند ساخته شده و جهت شمالى آن کوه را به جهت جنوبى اش متصل کرده است، به طورى که اگر این سد ساخته نمى شد تنها دهانهاى که راه میان جنوب و شمال آسیا بود همین تنگه بود. با ساختن آن این سلسله جبال به ضمیمه دریاى خزر و دریاى سیاه یک حاجز و مانع طبیعى به طول هزارها کیلومتر میان شمال و جنوب آسیا شده.
و در آن اعصار اقوامى شریر از سکنه شمال شرقى آسیا از این تنگه به طرف بلاد جنوبى قفقاز، یعنى ارمنستان و ایران و آشور و کلده، حمله مى آوردند و مردم این سرزمینها را غارت مى کردند. و در حدود سده هفتم قبل از میلاد حمله عظیمى کردند، به طورى که دست چپاول و قتل و بردهگیریشان عموم بلاد را گرفت تا آنجا که به پایتخت آشور یعنى شهر نینوا هم رسیدند، و این زمان تقریبا همان زمان کورش است. مورخان قدیم - نظیر هردوت یونانى - سیر کورش را به طرف شمال ایران براى خاموش کردن آتش فتنهاى که در آن نواحى شعلهور شده بود آورده اند. و على الظاهر چنین به نظر مى رسد که در همین سفر سد مزبور را در تنگه داریال و با استدعاى اهالى آن مرز و بوم و تظلمشان از فتنه اقوام شرور بنا نهاده و آن را با سنگ و آهن ساخته است و تنها سدى که در دنیا در ساختمانش آهن به کار رفته همین سد است، و انطباق آیه (فاعینونى بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما أ تونى زبر الحدید...) بر این سد روشن است.
و از جمله شواهدى که این مدعا را تایید مى کند وجود نهرى است در نزدیکى این سد که آن را نهر سایروس مى گویند، و کلمه سایروس در اصطلاح غربیها نام کورش است، و نهر دیگرى است که از تفلیس عبور مى کند به نام (کر).
و داستان این سد را (یوسف )، مورخ یهودى در آنجا که سرگذشت سیاحت خود را در شمال قفقاز مى آورد ذکر کرده است. و اگر سد مورد بحث که کورش ساخته عبارت از دیوار باب الابواب باشد که در کنار بحر خزر واقع است نباید یوسف مورخ آن را در تاریخ خود بیاورد، زیرا در روزگار او هنوز دیوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون این دیوار را به کسرى انوشیروان نسبت مى دهند و یوسف قبل از کسرى میزیسته و به طورى که گفته اند در قرن اول میلادى بوده است.
علاوه بر این که سد باب الابواب قطعا غیر سد ذو القرنینى است که در قرآن آمده، براى اینکه در دیوار باب الابواب آهن به کار نرفته.
و اما یاجوج و ماجوج: بحث از تطورات حاکم بر لغات و سیرى که زبانها در طول تاریخ کرده ما را بدین معنا رهنمون مى شود که یاجوج و ماجوج همان مغولیان بوده اند، چون این دو کلمه به زبان چینى (منگوک ) و یا (منچوک ) است، و معلوم مى شود که دو کلمه مذکور به زبان عبرانى نقل شده و یاجوج و ماجوج خوانده شده است، و در ترجمه هائى که به زبان یونانى براى این دو کلمه کرده اند (گوک ) و (ماگوک ) مى شود، و شباهت تامى که ما بین (ماگوک ) و (منگوک ) هست حکم مى کند بر اینکه کلمه مزبور همان منگوک چینى است همچنانکه (منغول ) و (مغول ) نیز از آن مشتق و نظائر این تطورات در الفاظ آنقدر هست که نمى توان شمرد.
پس یاجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتى است که در شمال شرقى آسیا زندگى مى کنند، و در اعصار قدیم امت بزرگى بودند که مدتى به طرف چین حملهور مى شدند و مدتى از طریق داریال قفقاز به سرزمین ارمنستان و شمال ایران و دیگر نواحى سرازیر مى شدند، و مدتى دیگر یعنى بعد از آنکه سد ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله مى بردند، و اروپائیان آنها را (سیت ) مى گفتند. و از این نژاد گروهى به روم حملهور شدند که در این حمله دولت روم سقوط کرد. در سابق گفتیم که از کتب عهد عتیق هم استفاده مى شود که این امت مفسد از سکنه اقصاى شمال بودند.
این بود خلاصهاى از کلام ابو الکلام، که هر چند بعضى از جوانبش خالى از اعتراضاتى نیست، لیکن از هر گفتار دیگرى انطباقش با آیات قرآنى روشنتر و قابل قبولتر است.
ز - از جمله حرفهائى که در باره ذو القرنین زده شده مطلبى است که من از یکى از مشایخم شنیدهام که مى گفت:
(ذو القرنین از انسانهاى ادوار قبلى انسان بوده ) و این حرف خیلى غریب است، و شاید خواسته است پارهاى حرفها و اخبارى را که در عجائب حالات ذو القرنین هست تصحیح کند، مانند چند بار مردن و زنده شدن و به آسمان رفتن و به زمین برگشتن و مسخر شدن ابرها و نور و ظلمت و رعد و برق براى او و با ابر به مشرق و مغرب عالم سیر کردن.
و معلوم است که تاریخ این دوره از بشریت که دوره ما است هیچ یک از مطالب مزبور را تصدیق نمى کند، و چون در حسن ظن به اخبار مذکور مبالغه دارد، لذا ناگزیر شده آن را به ادوار قبلى بشریت حمل کند.
بحث مفسرین و مورخین پیرامون قوم یأجوج و مأجوج و حوادث مربوط به آنها
4 - مفسرین و مورخین در بحث پیرامون این داستان دقت و کنکاش زیادى کرده و سخن در اطراف آن به تمام گفته اند، و بیشترشان برآنند که یاجوج و ماجوج امتى بسیار بزرگ بوده اند که در شمال آسیا زندگى مى کرده اند، و جمعى از ایشان اخبار وارد در قرآن کریم را که در آخر الزمان خروج مى کنند و در زمین افساد مى کنند، بر هجوم تاتار در نصف اول از قرن هفتم هجرى بر مغرب آسیا تطبیق کرده اند، زیرا همین امت در آن زمان خروج نموده در خونریزى و ویرانگرى زرع و نسل و شهرها و نابود کردن نفوس و غارت اموال و فجایع افراطى نمودند که تاریخ بشریت نظیر آن را سراغ ندارد.
مغولها اول سرزمین چین را در نور دیده آنگاه به ترکستان و ایران و عراق و شام و قفقاز تا آسیاى صغیر روى آورده آنچه آثار تمدن سر راه خود دیدند ویران کردند و آنچه شهر و قلعه در مقابلشان قرار مى گرفت نابود مى ساختند، از آن جمله سمرقند و بخارا و خوارزم و مرو و نیشابور و رى و غیره بود، در شهرهائى که صدها هزار نفوس داشت در عرض یک روز یک نفر نفسکش را باقى نگذاشتند و از ساختمانهایش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند.
بعد از ویرانگرى این شهرها به بلاد خود برگشتند، و پس از چندى دوباره به راه افتاده اهل (بولونیا) و بلاد (مجر) را نابود کردند و به روم حملهور شده و آنها را ناگزیر به دادن جزیه کردند فجایعى که این قوم مرتکب شدند از حوصله شرح و تفصیل بیرون است.
مفسرین و مورخین که گفتیم این حوادث را تحریر نموده اند از قضیه سد به کلى سکوت کرده اند. در حقیقت به خاطر اینکه مساله سد یک مساله پیچیدهاى بوده لذا از زیر بار تحقیق آن شانه خالى کرده اند، زیرا ظاهر آیه (فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء و کان وعد ربى حقا و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض..). به طورى که خود ایشان تفسیر کرده اند این است که این امت مفسد و
خونخوار پس از بناى سد در پشت آن محبوس شده اند و دیگر نمى توانند تا این سد پاى بر جاست از سرزمین خود بیرون شوند تا وعده خداى سبحان بیاید که وقتى آمد آن را منهدم و متلاشى مى کند و باز اقوام نامبرده خونریزیهاى خود را از سر مى گیرند، و مردم آسیا را هلاک و این قسمت از آبادى را زیر و رو مى کنند، و این تفسیر با ظهور مغول در قرن هفتم درست در نمى آید.
لذا ناگزیر باید اوصاف سد مزبور را بر طبق آنچه قرآن فرموده حفظ کنند و در باره آن اقوام بحث کنند که چه قومى بوده اند، اگر همان تاتار و مغول بوده باشند که از شمال چین به طرف ایران و عراق و شام و قفقاز گرفته تا آسیاى صغیر را لگدمال کرده باشند، پس این سد کجا بوده و چگونه توانسته اند از آن عبور نموده و به سایر بلاد بریزند و آنها را زیر و رو کنند ؟.
و این قوم مزبور اگر تاتار و یا غیر آن از امتهاى مهاجم در طول تاریخ بشریت نبوده اند.
پس این سد در کجا بوده، و سدى آهنى و چنان محکم که از خواصش این بوده که امتى بزرگ را هزاران سال از هجوم به اقطار زمین حبس کرده باشد به طورى که نتوانند از آن عبور کنند کجا است ؟ و چرا در این عصر که تمامى دنیا به وسیله خطوط هوایى و دریایى و زمینى به هم مربوط شده، و به هیچ مانعى چه طبیعى از قبیل کوه و دریا، و یا مصنوعى مانند سد و یا دیوار و یا خندق برنمى خوریم که از ربط امتى با امت دیگر جلوگیرى کند ؟ و با این حال چه معنا دارد که با کشیدن سدى داراى این صفات و یا هر صفتى که فرض شود رابطه اش با امتهاى دیگر قطع شود ؟
لیکن در دفع این اشکال آنچه به نظر من مى رسد این است که کلمه (دکاء) از (دک ) به معناى ذلت باشد، همچنان که در لسان العرب گفته: (جبل دک ) یعنى کوهى که ذلیل شود. و آن وقت مراد از (دک کردن سد) این باشد که آن را از اهمیت و از خاصیت بیندازد به خاطر اتساع طرق ارتباطى و تنوع وسائل حرکت و انتقال زمینى و دریایى و هوایى دیگر اعتنایى به شان آن نشود.
پس در حقیقت معناى این وعده الهى وعده به ترقى مجتمع بشرى در تمدن و نزدیک شدن امتهاى مختلف است به یکدیگر، به طورى که دیگر هیچ سدى و مانعى و دیوارى جلو انتقال آنان را از هر طرف دنیا به هر طرف دیگر نگیرد، و به هر قومى بخواهند بتوانند هجوم آورند.
مؤید این معنا سیاق آیه: (حتى اذا فتحت یاجوج و ماجوج و هم من کل حدب ینسلون ) است که خبر از هجوم یاجوج و ماجوج مى دهد و اسمى از سد نمى برد.
البته کلمه (دک ) یک معناى دیگر نیز دارد، و آن عبارت از دفن است که در صحاح گفته: (دککت الرکى ) این است که من چاه را با خاک دفن کردم. و باز معناى دیگرى دارد، و آن این است که کوه به صورت تلهاى خاک در آید، که باز در صحاح گفته: (تدکدکت الجبال ) یعنى کوه ها تلهائى از خاک شدند، و مفرد آن (دکاء) مى آید. بنابراین ممکن است احتمال دهیم که سد ذو القرنین که از بناهاى عهد قدیم است به وسیله بادهاى شدید در زمین دفن شده باشد، و یا سیلهاى مهیب آبرفتهائى جدید پدید آورده و باعث وسعت دریاها شده در نتیجه سد مزبور غرق شده باشد که براى بدست آوردن اینگونه حوادث جوى باید به علم ژئولوژى مراجعه کرد. پس دیگر جاى اشکالى باقى نمى ماند، و لیکن با همه این احوال وجه قبلى موجهتر است - و خدا بهتر مى داند.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:برای اطلاع ازسفرهای کوروش کبیر...سدی که بناکرد...به این لینک مراجعه کنید: