پیراسته فر

علمی،تحقیقی و تحلیلی

پیراسته فر

علمی،تحقیقی و تحلیلی

شاه:همه بایدعضو"حزب رستاخیز"شوندوگرنه زندان ویاخارج

سه اصل شاهی: قانون اساسی، انقلاب شاه-ملت و نظم و نظام پادشاهی

شاه:من  منتخب خداهستم!...همه بایدعضو«حزب رستاخیز»شوند،هرکس قبول ندارد،ایرانی نیست،جایش در«زندان»است ویا«گذرنامه»بگیردوازایران برود.

کنفراس مطبوعاتی رادیو تلویزیونی‌ شاهنشاه آریامهرکه ار ساعت ۱۵ آغاز شده بود دو ساعت طول کشید در تهران کاخِ نیاوران ۱۱ اسفند ۱۳۵۳

کنفراس مطبوعاتی رادیو تلویزیونی‌ شاهنشاه آریامهرکه ار ساعت ۱۵ آغاز شده بود دو ساعت طول کشید در تهران کاخِ نیاوران ۱۱ اسفند ۱۳۵۳
شاهنشاه چنین‌ فرمودند: «... کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مومن باین ۳ اصلی که من گفتم نباشد ۲ راه برایش وجود دارد یا یک فردی است متعلق‌ به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان‌« توده‌ای». یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت‌ اثبات، «بی‌وطن». او(چنین کسی) جایش یا در« زندان» ایران‌ است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون‌ اخذ حق عوارضی، گذرنامه را در دستش می‌گذاریم‌ و به‌ هر‌جائی که دلش می‌خواهد برودخارج ،چون ایرانی‌ نیست، وطن که ندارد و عملیاتش هم که قانونی‌ نیست، غیر قانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است...»

سازمان سیا، شاهنشاه «خود را پیشوایی با ماموریت مقدس و الهی می‌پنداشت، ماموریت هدایت کردن کشورش از سال‌های رکود به قدرتی عظیم تحت حمایت یک دستگاه نظامی بزرگ.» (میلانی، ۲۰۱۱، ص ۲۷۲)

سیستم پیشنهادی شاه مبتنی بر سه اصل بود: قانون اساسی، انقلاب شاه-ملت و نظم و نظام پادشاهی.

شاه:خداتکلیف مرامعین کرده

«خداوند سرنوشت هرکس را معلوم کرده‌است، من فکر می‌کنم مشیّت الهی برای من تکالیف و مأموریتی را معین کرده‌است که باید به‌دست من در راهِ تأمین سعادت ملتم اجرا گردد، هیچ عاملی نمی‌تواند این مشیت را متوقف سازد.» (در سلامِ عید غدیر، ۲ اردیبهشت ۱۳۴۴)

«اسدالله علم »در یادداشت‌های شخصی‌اش به تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۴۹به نقل ازشاه می نویسد:

« امتحان کرده‌ام، هر کس با من درافتاده است، از بین رفت. چه داخلی، چه خارجی. مثال برادران کندی را در آمریکا می‌زند -کندی رئیس جمهور بود و دو برادر سناتور داشت و هر سه با شاهنشاه بد بودند. جان کندی رئیس جمهور کشته شد. رابرد -سناتور- کشته شد و آخرین آنها ادوارد افتضاح عجیبی سر کشته شدن یک دختر درآورد و رو به زوال است. ناصر -رئیس جمهور مصر- از بین رفت. خروشچف نخست‌وزیر شوروی با شاهنشاه خوب نبود، از بین رفت. در داخله هم هر که با شاه درافتاده است، ورافتاده است.» (یادداشت‌های علم، جلد ۲، ص ۲۰۰-۲۰۱)

این توهم شاه در مورد خودش شامل تصوری از حمایت بی‌چون و چرای مردم ایران از او و پیشرفت سریع کشور هم بود. برای همین در پاسخ به پرسش خبرنگار گاردین که بر چه اساسی پیش‌بینی می‌کنید که ایران در طولِ زندگی یک نسل یکی از پنج کشورِ پیشرفتهٔ جهان خواهد شد؟ گفت:

«انرژی، پیشتکارِ ملّت و پیشوایی ما. البته شمار اندکی هستند که اعتراض می‌کنند. حالا تصور کنید که ایرانیان، اگر ایرانی باشند، پس از آن همه کاری که برای کشور انجام داده‌ایم علیه رهبرشان بپاخیزند! این است پیشوایی حقیقی که ما در کشورِ خود داریم. همه با دل و جان پشتِ سرِ پادشاهِ خود قرار دارند.» (مصاحبه با گاردین، ۱۹ ژانویه ۱۹۷۴)

شاید به همین دلیل زیاد تحمل مخالفت سیاسی با برنامه‌ها و حکومت خود را نداشت. این امر در سانسور شدید مطبوعات و کیش شخصیت و چاپلوسی فراگیر در زمان محمدرضا پهلوی قابل ردیابی است.

شاه شخصا و به طور مرتب در جزئیات مطالب منتشر شده دخالت می‌کرد و تذکر می‌داد. برای مثال اسدالله علم در ۲۵ فروردین ۱۳۵۴ از خشم شاه از یادداشت منتشر شده در ایران و دستور وی برای اصلاح آن خبر داده است. شاه از علم می‌خواهد به مطبوعات که در حال گمانه‌زنی در مورد حزب تازه تاسیس رستاخیز و ساختار قدرت در ایران بودند تفهیم کند که قدرت اجرایی کشور در انحصار او است.

«فرمودند همین حالا که مرخص شدی به روزنامه کیهان «مصطفی مصباح‌زاده»صاحب امتیازمؤسسه کیهان ،تلفن کن که مردکه این حرفها چیست که می‌نویسی؟ راجع به حزب هر کس هر غلطی می‌کند، می‌نویسند. منجمله یکی پرسیده چرا در اساسنامه حزب تکلیف تعیین دولت روشن نشده؟ شما هم چاپ کرده‌اید. به آنها تفهیم کن که تکلیف تعیین دولت و عزل و نصب وزرا با شخص پادشاه است و شاه ریاست فائقه قوه مجریه را دارد، دیگر اینها فضولی است. روزنامه از خودش توضیح بدهد.» (یادداشت‌های علم، جلد پنج، ص ۴۳).

کتاب «ماموریت برای وطنم»، شاه تاکید می‌کند که «برنامه تحولات و تکامل سیاسی باید با برنامه توسعه اقتصادی هم‌آهنگ باشد و در غیر این‌صورت ملت‌ها دچار دشواری‌های خطرناک خواهند گشت.» (ماموریت برای وطنم، صفحه ۱۱۸)

با وجود این موارد در اسفند ۱۳۵۳ شاه ایران ناگهان دستور تشکیل یک حزب فراگیر و انحلال احزاب وابسته موجود را داد.

حزب رستاخیز، تجدد خواص یا اپوزیسیون سلطنتی؟

«کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان: «توده‌ای». یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات:بی‌وطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض«گذرنامه» در دستش می‌خواهد -ازایران«برود»چون که ایرانی نیست، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده‌است.»

یا«رستاخیز»ویا«خروج» ازایران

شاه:همه ایرانیان بایددراین حزب« رستاخیز»عضوباشندو اگرکسی رستاخیزراقبول نداردازایران برود.

«مخالفین رستاخیز» برای اینکه  در ردیف «خائنان» قرارنگیرندوکارشان به زندان کشیده نشود بااخذگذرنامه، کشور را ترک می‌کردند.

مسئولین رژیم شاه تسهیلاتی دراخذگذرنامه فراهم کردند که هرکس-خائنی-براحتی بتواندازکشورخارج شود که بیشترین مهاجرت ایرانیان دراین سالها به امریکابود.

نحوه صدور گذرنامه

نگارنده(پیراسته فر):یادم است،سال  ۱۳۵۴یا۱۳۵۵بود،دبیرستانی بودم،امتحانات خرداد«فرم عضویت رستاخیز»راآوردند وازما امضاگرفتند،(البته بما نگفتند این فرم چیست،درگرماگرم پاسخ دادن به سئوالات ،فرمی رادرجلوی ماگذاشتند وگفتند اسمتان رابنویسیدوامضاء کنیدوکردیم!)

بدون مراجعه به

حدود۲ میلیون ایرانی در امریکازندگی می کنند در  کالیفرنیا و لس آنجلس  بعد از این دو شهر، واشنگتن، نیویورک، هیوستون، اوهایو و شیکاگو از لحاظ جمعیتی بیشترین ایرانی ها را به خود اختصاص داده اند.

از شش میلیون ایرانی که در کشورهای خارجی زندگی می کنند، حدود سه میلیون و ۵۰۰ تا چهار میلیون ایرانی در این پنج کشور(امریکا،کانادا،،انگلیس،فرانسه ،آلمان) زندگی می کنند.

اسفند۱۳۵۳بودکه شاه موجودیت«حزب رستاخیز»رااعلام کردو۲حزب دولتی «مردم و ایران نوین»رادرآن ادغام کرد وبقیه احزاب راباطل اعلام کرد وگفت:۲راه پیش روی شما(ایرانیان)است:

مروری بر جایگاه حزب رستاخیز در ایران معاصر

عضویت دررستاخیز ویاگذرنامه بگیردازایران بروید...

اسفند۱۳۵۳بودکه شاه موجودیت«حزب رستاخیز»رااعلام کردو۲حزب دولتی «مردم و ایران نوین»رادرآن ادغام کرد وبقیه احزاب راباطل اعلام کرد وگفت:۲راه پیش روی شما(ایرانیان)است:

عضویت دررستاخیز ویاگذرنامه بگیردازایران بروید...

وتسهیلات فراهم کردتامخالفین رستاخیزبتوانندبراحتی ویزای امریکابگیرندبروند(این خائنین!)،در طول در طول بهارسال ۱۳۵۴ تا پائیز۱۳۵۷هزاران ایرانی  به آمریکا، مهاجرت کریدند.

از رستاخیز شاه تا انقلاب مردم

«شاه» در کنفرانس مطبوعاتی اعلام موجودیت حزب رستاخیز مردم ایران گفت: «به هر حال کسی که وارد این تشکیلات سیاسی (حزب رستاخیز) نشود، دو راه در پیش دارد :

یا فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی به اصطلاح خودمان توده‌ای و یک فرد بی‌وطن است، اگر بخواهد، فردا با کمال میل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه‌اش را در دستش می‌گذاریم و به هر جایی که دلش خواست، می‌تواند برود؛ چون ایرانی نیست. وطن ندارد

۱۲اسفند۱۳۵۳روزنامه کیهان و آیندگان

شاه «امیرعباس هویدا» را به عنوان دبیرکل حزب فراگیر رستاخیزمعرفی کرد. هویدا نیز بلافاصله پس از انتخاب به سمت دبیرکلی حزب رستاخیز، طی تلگرافی به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها، دستور دایر کردن دفاتری جهت تسهیل در ثبت عضویت همه طبقات مردم در حزب رستاخیز را صادر کرد.

یا«رستاخیز»ویا«خروج» ازایران

شاه:همه ایرانیان بایددراین حزب« رستاخیز»عضوباشندو اگرکسی رستاخیزراقبول نداردازایران برود.

«مخالفین رستاخیز» برای اینکه  در ردیف «خائنان» قرارنگیرندوکارشان به زندان کشیده نشود بااخذگذرنامه، کشور را ترک می‌کردند.

مسئولین رژیم شاه تسهیلاتی دراخذگذرنامه فراهم کردند که هرکس-خائنی-براحتی بتواندازکشورخارج شود که بیشترین مهاجرت ایرانیان دراین سالها به امریکابود.

نحوه صدور گذرنامه

کانون مترقی منصور، پلکان ترقی هویدا/ مردان جدید شاه چگونه و از کجا آمدند؟

در ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ در کنفرانسی رادیو-تلویزیونی «حزب رستاخیز ملت ایران» به عنوان تنها حزب فراگیر در راستای برنامه های شاه تشکیل شد.

شاه اعلام نظام تک‌حزبی کرد:  هرکس نمی‌خواهد برود

از رستاخیز شاه تا انقلاب مردم

 محمدرضا شاه پهلوی در پیامی با انحلال تمام احزاب، آغاز به کار «حزب رستاخیز در ملت ایران» را به صورت فراگیر، اعلام کرد. او در مرجله اول تمام مردم ایران و کارمندان و حقوق بگیران دولتی به علاوه تمام نمایندگان مجالس شورا و سنا را مجبور به عضویت در این حزب کرد و در یک مصاحبه مطبوعاتی گفت‌: «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد، یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیر قانونی یعنی به اصطلاح خودمان، توده ای، یعنی باز به اصطلاح خودمان و با قدرت اثبات، بی وطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه در دستش می خواهد برود چون که ایرانی نیست، غیر قانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. یک کسی که توده ای نباشد و بی وطن هم نباشد ولی به این جریان هم عقیده ای نداشته باشد، او آزاد است، بشرطی که بگوید علناً و رسماً و بدون پرده بگوید که آقا من با این جریان موافق نیستم ولی ضد وطن هم نیستم، ما به او کاری نداریم.» او همچنین در سوال خبرنگاری خارجی که نظام تک حزبی را مغایر با پشتیبانی وی از نظام دو حزبی دانست گفت: «آزادی اندیشه! آزادی اندیشه! دموکراسی، دموکراسی! با پنج سال اعتصاب و راه پیمایی های خیابانی پشت سر هم! دموکراسی؟ آزادی؟ این حرف‌ها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی‌خواهیم!»

حزب رستاخیز

طبق اساسنامه تعیین شده در اولین کنگره این به اصطلاح حزب! اعتقاد به نظام شاهنشاهی، اصول انقلاب شاه و ملت و قانون اساسی به عنوان اهداف حزب رستاخیز اعلام شد و تعیین شد که اعضای حزب، باید حداقل ۱۸ سال سن داشته باشند و بقیه افراد به عنوان اعضای وابسته حزب هستند و مقر اصلی حزب در تهران است. برخلاف روش احزاب سیاسی که وابسته به کمک مالی اعضا هستند، حزب رستاخیز برای امور جاری خود از بودجه عمومی دولت استفاده می‌کرد.

در سال ۱۳۵۴ بنابر نظر شاه جناح‌بندی در حزب آشکارتر شد، به طوری که منجر به تشکیل دو جناح سازنده به رهبری هوشنگ انصاری و ترقی‌خواه به رهبری جمشید آموزگار گردید.


سخنرانی امیرعباس هویدا در کنگره فوق‌العاده حزب رستاخیز به ریاست قاسم معتمدی(۱۳۵۶) ۱. امیرعباس هویدا ۲. شمس‌الدین مفیدی ۳. محمدحسین موسوی ۴. حبیب دادفر ۵. رحیم زهتاب فرد ۶. اسدالله نصر اصفهانی ۷. امیرقاسم معینی ۸. مهناز افخمی ۹. مهرداد پهلبد ۱۰. شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده ۱۱. مرتضی صالحی ۱۲. جواد سعید ۱۳. محمد باهری ۱۴. قاسم معتمدی ۱۵. جمشید آموزگار

طرح حزب رستاخیز که شاه آن را ” فراگیر“ خطاب می‌کرد، از طرف گروه آموزگار و با شناخت دقیق از خلقیات شاه ارائه شد. گروه آموزگار به قلم و فکر داریوش همایون، طرح این حزب را چنان نوشت که شاه در دورانی که در صدد ایجاد پایه‌های ایدئولوژیک برای رژیم خود بود، قانع شود که این تنها راه حرکت دادن به جریان از تحرک افتاده و بی تفاوت سیاسی مملکت است. به این ترتیب شاه ناگزیر شد از ادعاهای همیشگی خود در تبلیغ ” حکومت چند حزبی “ و نکوهشِ ”حکومت‌های دیکتاتوری تک حزبی“ دست بردارد.


جمشید آموزگار پس از انتخاب به دبیرکلی حزب رستاخیز در دومین کنگره حزب در ورزشگاه محمدرضا پهلوی(۱۳۵۵) ۱. جمشید آموزگار ۲. قاسم معتمدی ۳. امیرعباس هویدا

در طول حیات سیاسی حزب رستاخیز، امیرعباس هویدا اولین دبیرکل حزب به مدت ۲۰ ماه(از تاریخ ۱۱/۱۲ / ۱۳۵۳ تا ۶/۸ / ۱۳۵۴) در این سمت قرار داشت و فریدون مهدوی قائم‌مقام وی در حزب محسوب می‌شد.

پس از هویدا همزمان با تشکیل دومین کنگره حزب رستاخیز در آبان ماه ۱۳۵۵، جمشید آموزگار وزیر کشور کابینه هویدا به سمت دبیرکل حزب و محمدرضا عاملی تهرانی به عنوان قائم‌مقام وی انتخاب شدند. آموزگار پس از انتصاب به سمت نخست‌وزیری، در مرداد ماه ۱۳۵۶ از دبیرکلی استعفا داد و به جای وی محمد باهری معاون وقت وزارت دربار در همین تاریخ به این سمت انتخاب شد و داریوش همایون قائم‌مقام وی گردید. وقتی شاه طی دیدار با اعضای دفتر سیاسی و هیئت اجرایی حزب رستاخیز در یک سخنرانی در روز پنجم دی ماه ۱۳۵۶ ” جدایی پست دبیرکلی حزب را از سمت نخست‌وزیری به مصلحت ندانست“، جمشید آموزگار نخست‌وزیر وقت برای بار دوم دبیرکل حزب رستاخیز شد و جواد سعید به عنوان قائم‌مقام وی و محمود جعفریان، محمدرضا عاملی تهرانی و محمدحسین موسوی به سمت معاونین وی در حزب تعیین گردیدند. دیری نپایید که جمشید آموزگار در مهر ماه ۱۳۵۷ در یک نشست حزبی از دبیرکلی حزب استعفا داد و جواد سعید قائم‌مقام وی، به دبیرکلی انتخاب شد، ولی پس از پنج روز در نهم مهر ماه ۱۳۵۷ وی هم مجبور به استعفا گردید و حزب رستاخیز متلاشی شد.

طرح اولیه حزب رستاخیز، از طرف گروه آموزگار و با شناخت دقیق از خلقیات شاه ارائه شد. گروه آموزگار به قلم و فکر داریوش همایون، طرح این حزب را چنان نوشت که شاه در دورانی که در صدد ایجاد پایه‌های ایدئولوژیک برای رژیم خود بود، قانع گردد. پس از ادغام احزاب و تاسیس حزب، شاه، امیرعباس هویدا که فردی زیرک و تملق گو بود را به عنوان دبیرکل منصوب کرد و او نیز بلافاصله طی تلگرافی به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها، دستور دایر نمودن دفاتری جهت تسهیل در ثبت عضویت همه طبقات مردم در حزب رستاخیز را صادر نمود.

در پی اجباری شدن عضویت مردم در حزب رستاخیز، حضرت امام خمینی‌  در پیامی از محل تبعید (نجف) در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۵۳ ضمن محکومیت این حزب، عضویت در این حزب را برای مسلمین حرام اعلام کرده و خلاف آن را کمک به ظلم دانستند. با انتشار این اعلامیه، تعداد زیادی از روحانیون از جمله، آیت‌الله انواری، آیت‌الله ربانی شیرازی و آیت‌الله خامنه‌ای را دستگیر و یا به تبعید فرستاده شدند. برای نشان دادن وجود فضای بحث و انتقاد، دو جناح درون حزب رستاخیز شکل گرفت. جناح اول «روشنفکران مترقی»، به رهبری جمشید آموزگار، وزیر کشور و جناح دوم «روشنفکران سازنده»، به رهبری هوشنگ انصاری‌، وزیر دارایی، تشکیل شد. البته در اواخر عمر حزب و در خرداد ۱۳۵۷، جناح لیبرال سومی به نام «گروه اندیشمندان»، به ریاست هوشنگ نهاوندی، رئیس سابق دانشگاه تهران به وجود آمد. ارکان حزب عبارت بودند از: کنگره، کمیته ملی، شورای مرکزی و دبیرکل. بنابراساسنامه حزب، کنگره بالاترین رکن حزب بود و می‌بایست هر دو سال یک بار با شرکت نمایندگان شوراهای حزب، نمایندگان دو مجلس سنا و شورای ملی و کمیته ملی تشکیل می‌شد. کنگره حزب سه بار، در تاریخ های۱۰ و ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ به عنوان کنگره مؤسس، ۵ و ۶ آبان ۱۳۵۵ به عنوان معروف به کنگره بزرگ و ۱۴ دی ۱۳۵۶ به عنوان کنگره فوق‌العاده و به مناسبت آغاز خیزشهای سیاسی بر ضد حکومت، برگزار شد. شتاب رویدادهای سیاسی اجازه نداد که برای انحلال حزب نیز کنگره تشکیل شود.

از مهمترین اقدامات حزب رستاخیر در جهت تخریب و حمله به نماد های دینی و اعتقادات مذهبی مردم می توان به تصویب تغییر تاریخ هجری شمسی به شاهنشاهی، در سال ۱۳۵۵ و تبدیل آن به ۲۵۳۵، دعوت زنان به نداشتن حجاب اسلامی در دانشگاه ها، فرستادن بازرسانی برای بررسی موقوفه‌های مذهبی، اعلام کردن اداره اوقاف به عنوان تنها نهاد مجاز منتشر کننده کتاب های مذهبی و آماده سازی برای تشکیل دوره ۲۴ مجلس شورای ملی، به عنوان آخرین دوره این مجلس، نام برد. نشریات حزب رستاخیزعبارت اند از:

 روزنامه رستاخیز(به سردبیری مهدی سمسار، که از ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۴ تا اوایل آذر ۱۳۵۷ انتشار یافت)، رستاخیز جوان، رستاخیز روستا، رستاخیز کارگران، رستاخیز هوایی (برای ایرانیان و فارسی‌زبانان خارج از کشور)، تلاش(که ابتدا زیرنظر هویدا منتشر می‌شد و در شهریور ۱۳۵۴ به جمع نشریه‌های رستاخیز پیوست) مبانی فلسفی رستاخیز و اندیشه‌های رستاخیز که نشریه نظری حزب بود و دفتر سیاسی حزب به آن توجه ویژه‌ای داشت اما بیش از چند شماره منتشر نشد.

امیر عباس هویدا تا مهر ۱۳۵۵ دبیر کلی حزب را برعهده داشت. در این تاریخ جمشید آموزگار جانشین او شد اما در مرداد ۱۳۵۶ محمد باهری معاون وزارت دربار، به عنوان دبیر کل حزب برگزیده شد ولی مجددا در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۵۶، شاه دوباره جمشید آموزگار را به دبیر کلی حزب رستاخیز انتخاب کرد. دیری نپایید که جمشید آموزگار در مهر ماه ۱۳۵۷ در یک نشست حزبی از دبیرکلی حزب استعفاء داد و جواد سعید قائم ‌مقام وی، به دبیرکلی انتخاب شد، ولی پس از پنج روز و در نهم مهر ماه ۱۳۵۷، با روی کار آمدن جعفر شریف امامی به عنوان نخست وزیر و مخالفت علنی وی با وجود احزاب، وی هم مجبور به استعفاء گردید و حزب رستاخیز رسما متلاشی شد. بعدا محمدرضا پهلوی در کتاب« پاسخ به تاریخ» خود، از تشکیل این حزب به عنوان یک اشتباه یاد کرد.

ارکان، ساختار و اصول حزب

پس از اعلام تشکیل حزب همه حزب ها و سندیکاهای مجاز ایران مانند حزب «ایران نوین»، حزب «مردم»، حزب «پان ایرانیست» و حزب «ایرانیان» موظف شدند به حزب رستاخیز بپیوندند و به عقیده بسیاری تشکیل حزب رستاخیز تیر آخری بر مشروطیت بود. نظام شاهنشاهی در قدم بعدی تمام کارمندان دولت را مجبور به عضویت در حزب کرد. حزب که هدف خود را افزایش کمیت اعضا قرار داده بود، در سال ۱۳۵۴ دومیلیون و ۴۰۰ هزار نفر و در سال ۱۳۵۵ پنج میلیون و ۴۰۰ هزار نفر را به عضویت کانون های گوناگون خود پذیرفته بود. با این حال افرادی که عضو حزب بودند، تنها نام خود را در دفاتر حزب وارد کرده بودند و عملا گامی در جهت اهداف واقعی حزب برنمی داشتند. حزب بر پایه سه اصل نظام شاهنشاهی، قانون اساسی و انقلاب شاه و ملت تشکیل و صیانت از این اصول اصلی ترین و مبرم ترین وظیفه حزب قلمداد شد. دبیرکل حزب که با نظر محمدرضا پهلوی انتخاب می شد، چند بار عوض شد. امیرعباس هویدا از آغاز تاسیس حزب تا کنگره دوم (پنجم و ششم آبان ۱۳۵۵) جمشید آموزگار از همین تاریخ تا ۱۷ مرداد ۱۳۵۶، محمد معتضد باهری تا دی ۱۳۵۶ و جمشید آموزگار از این تاریخ تا ششم شهریور ۱۳۵۷ دبیرکل حزب بودند و جواد سعید، آخرین دبیرکل زمانی به این سمت رسید که حزب جز انحلال راه دیگری پیش رو نداشت.

حزب ایران نوین تاسیس شد

پس از انحلال حزب ملیون،«حزب ایران نوین» در مقابل حزب مردم (تاسیس ۱۳۳۶ و به رهبری اسدالله علم) ظاهر شد و در انتخابات بیست و یکم مجلس شورای ملی در سال ۱۳۴۲ شرکت کرد و در این دوره و نیز در دو مجلس بعدی در جایگاه اکثریت قرار گرفت.

گزارش تاریخ|راز تصاحب 13 ساله کرسی نخست‌وزیری توسط هویدا چه بود؟

نخستین دبیرکل  حزب ایران نوین« حسنعلی منصور» بود که در اسفند ۱۳۴۲ به نخست‏‌وزیری رسید.

یکی از اقدامات منصور، طرح «مصونیت مستشاران آمریکایی» (کاپیتولاسیون) است. خبر تصویب این لایحه واکنش‌های بسیاری را در پی داشت. ازجمله سخنرانی امام خمینی در ۴ آبان ۱۳۴۳ علیه کاپیتولاسیون که به تبعید ایشان به ترکیه در دولت منصور منجر شد.

سردارآیت گودرزی(سردارآیت گودرزی(ازشاگردان ومعاونین« آیت الله مهدوی کنی»رئیس کمیته های انقلاب اسلامی):محمد بخارایی از اعضای هیئت‌های موتلفه شب قبل از ترور حسنعلی‌ منصور به مسجد جلیلی آمد و با حاج‌آقا مهدوی صحبت کرد و حلالیت طلبید و صبح فردا منصور را ترور کرد. همه ما گمان کردیم فردا قرار است به مسافرت برود که حلالیت طلب کرد و نمی‌دانستم که قرار است چه کار بزرگی انجام بگیرد.  برخی از نفرات برتر موتلفه مانند شهید هرندی و سایر اعضای گروههای مبارز به مسجد جلیلی رفت و آمد داشتند

آیت‌الله هاشمی  رفسنجانی : در خاطراتش درباره شب ترور حسنعلی منصور می نویسد: در شب آن روزی که شهید محمد بخارایی، حسنعلی منصور (نخست وزیر) را ترور کرد، من در جلسه‌ای سخنرانی داشتم و در همانجا خطاب به مسئولان رژیم گفتم :شما که فکر می‌کنید ملت ایران توانایی و قدرت ندارد، بدانید که جوانانی مانند بخارایی دارد و «اگر خیال می‌کنید ملت ایران بخار ندارد»، می‌بینید که «بخارایی »دارد.

‌حسنعلی منصور چگونه ترور شد؟

ساعت ۱۰:۱۵ صبح یکم بهمن سال ۱۳۴۳ مرد جوانی که پیراهن تریکو به تن داشت، جلوی مجلس شورای ملی ایستاده بود. او پاکتی به دست داشت و وانمود می‌کرد نامه‌ای برای دادن به نخست‌وزیر در آن دارد. جلوی مجلس شورای ملی تنها یک استوار و یک سرباز نگهبان دیده می‌شدند. نزدیک ساعت ۱۰:۳۰ خودروی شماره یک نخست‌وزیر در برابر مجلس شورای ملی ایستاد و حسنعلی منصور، نخست‌وزیر، درِ خودرو را باز کرد و یک پایش را بیرون گذاشت. در این هنگام محمد بخارایی، از اعضای حزب مؤتلفه، با پاکت در دستش به سمت منصور رفت. استوار به گمان این که بخارایی می‌خواهد نامه‌ای به نخست‌وزیر برساند، جلوی او را نگرفت. هنگام پیاده‌شدن منصور از خودرو، بخارایی دست در جیب خود کرد و با تپانچه‌ای به نخست‌وزیر شلیک کرد و بی‌درنگ پا به فرار گذاشت.

اسدالله بادامچیان:یکی از۷اسلحه ای که در ترورحسنعلی منصوراستفاده شد، توسط هاشمی رفسنجانی تهیه شده بود،ازطریق تولیت حرم حضرت معصومه.

‌حسنعلی منصور چگونه ترور شد؟

قتل حسنعلی منصورتوسط فدائیان اسلام.

 مرگ حسنعلی منصور پایانی بر سیاست‌های آمریکایی

با قتل حسنعلی منصور، «امیرعباس هویدا »معاون دبیرکل حزب ایران نوین، نخست‏‌وزیر و دبیرکل حزب شد.

اکثر وزرا و مقامات حکومتی کشور در سال‌های فعالیت این حزب از اعضای آن بودند. این حزب(ایران نوین) در اسفند ۱۳۵۳ در پی تاسیس حزب رستاخیز، منحل و در این حزب ادغام شد و نظام به اصطلاح دو حزبی دولتی، جای خود را به حزب واحد و انحصاری رستاخیز داد.کشورایران به دستورآریامهرشد«تک حزبی».یک کشور،یک شاه ویک حزب.

امیرعباس هویدا(نخست‌وزیر وقت) به دبیرکلی حزب رستاخیز رسید و مجددا بیشترین مقامات و مناصب حزبی نیز از آن سران و اعضای حزب ایران نوین شد. پس از هویدا، دبیرکلی حزب رستاخیز به دکتر جمشید آموزگار رسید و با نخست‌وزیری آموزگار، دکتر محمد باهری (دبیرکلی حزب) را به عهده گرفت.

«هوشنگ انصاری» که از مؤسسین حزب ایران نوین بود، با تاسیس حزب رستاخیز ایران، از طرف شاه با عنوان هماهنگ کننده جناح سازنده وارد این حزب شد. وی که از اعضای لژهای فراماسونری نیز بود، طی سال ها وزارت دایره نفوذ خود را کامل کرده و در جریان ارتباط با سفارت آمریکا برای خود دوستان و حامیانی در هیئت حاکمه آمریکا تدارک دیده بود و گزارش هایی از ساواک دال بر ارتباط او با سازمان «سیا» نیز وجود دارد. از سال ۱۳۵۲ داعیه نخست وزیری در سر داشت و از مدت ها قبل بین او و جمشید آموزگار بر سر کسب قدرت و تکیه زدن بر اریکه صدارت، رقابت نزدیکی به وجود آمده بود. انصاری و آموزگار قبلا دوستان صمیمی و حامیان یکدیگر بودند، اما مسئله نخست وزیری موجب رقابت و در نتیجه جدایی آنان شد:

در سال ۱۳۵۶، شاه برای انتخاب نخست وزیر جدید بین جمشید آموزگار و «هوشنگ انصاری» مردد است:

«شاه برای جانشینی هویدا به دنبال کسی می گشت که ضمن فرمانبرداری ازاو، از اعتماد و توجه ویژه آمریکا نیز برخوردار باشد. در میان وزیران آن زمان که واجد چنین شرایطی بودند، شاه به دو نفر نظر داشت: جمشید آموزگار. . . و هوشنگ انصاری».  سرانجام جمشید آموزگار، جامه صدارت پوشید و هوشنگ انصاری به عنوان «وزیر امور اقتصادی و دارایی» به کابینه او آمد.

حزب رستاخیز از دو جناح تشکیل می شد(پیشرو و مترقی-سازنده) ،«پیشرو»به رهبری جمشید آموزگار و «سازنده »به رهبری هوشنگ انصاری. ظاهرا قرار بود نمایندگان دو جناح دارای دو طرز فکر مختلف، اما وفادار به اصول سه گانه حزب و معتقد به اجرای اساسنامه و مرام نامه باشند و در واقع گرایش های مختلف سیاسی حزب های پیشین وفادار به سیستم، در این دو جناح متمرکز شود. رهبران جناح ها را خود شاه تعیین کرد. جناح لیبرال نیز در خرداد ۵۷ به رهبری هوشنگ نهاوندی پدید آمد. این جناح از نقد عملکردهای حزب رستاخیز شکل گرفت و اعضای آن به بررسی مسائل ایران می پرداختند که به گفته نهاوندی به پیشنهاد خود شاه تشکیل شده بود و غالبا «اپوزیسیون اعلیحضرت» خوانده می شد.

ارکان حزب عبارت بودند از: کنگره، کمیته ملی، شورای مرکزی و دبیرکل. بنابر ماده دوم اساسنامه حزب، کنگره بالاترین رکن حزب بود و باید هر دو سال یک بار با شرکت نمایندگان شوراهای حزب، نمایندگان دو مجلس سنا و شورای ملی و کمیته ملی تشکیل می شد. کنگره حزب سه بار برگزار شد: ۱۰ و ۱۱ اردیبهشت ۵۴ (کنگره موسس)؛ پنجم و ششم آبان ۵۵ (معروف به کنگره بزرگ) ۱۴ دی ۵۶ (کنگره فوق العاده، به مناسبت آغاز خیزش های سیاسی ضد حکومت). شتاب رویدادهای سیاسی اجازه نداد برای انحلال حزب نیز کنگره تشکیل شود.

حزب نشریاتی هم داشت از جمله روزنامه رستاخیز به سردبیری مهدی سمسار که از ۱۳ اردیبهشت ۵۴ تا اوایل آذر ۵۷ منتشر شد، رستاخیز جوان، رستاخیز روستا، رستاخیز کارگران، رستاخیز هوایی که برای ایرانیان و فارسی زبانان خارج از کشور منتشر می شد، تلاش که ابتدا زیر نظر هویدا منتشر می شد و در شهریور ۵۴ به جمع نشریه های رستاخیز پیوست، مبانی فلسفی رستاخیز که ماهانه به چاپ می رسید و اندیشه های رستاخیز که نشریه نظری حزب بود و دفتر سیاسی حزب به آن توجه ویژه ای داشت، اما بیش از چند شماره منتشر نشد.

حزب رستاخیز ملت ایران سه سال بعد از تشکیل به عنوان یکی از پایه های حکومت مورد حملات مخالفان حکومت قرار گرفت و عملکرد آن باعث تشدید نارضایتی ها شد. سرانجام در پاییز ۵۷ به دستور خود حکومت برچیده شد. محمدرضا پهلوی در کتاب «پاسخ به تاریخ» از تشکیل این حزب به عنوان یک اشتباه یاد کرده است.

اظهارات تند شاه و مخالفت امام خمینی  با حزب رستاخیز

شاه تا سال ۵۳ از نظام دوحزبی حمایت می کرد و همواره به مخالفان سلطنت اطمینان می داد که به هیچ وجه قصد ایجاد نظام تک حزبی را ندارد: «اگر من دیکتاتور بودم تا پادشاه مشروطه، سعی می کردم مانند هیتلر یا آنچه امروز در کشورهای سوسیالیستی می بینید، رهبری یک حزب واحد و مسلط را به دست بگیرم» (محمدرضا پهلوی، ماموریتی برای وطنم، ص ۱۷۳)

اما او در سال ۵۳ ناگهان تغییر عقیده داد و حزب ایران نوین و حزب مردم را منحل کرد، حزب رستاخیز را تشکیل داد و گفت که در آینده دولت تک حزبی خواهد داشت. در ضمن گفت: «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد به سه اصلی که من گفتم، نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی؛ یعنی به اصطلاح خودمان، توده ای؛ یعنی باز به اصطلاح خودمان و با قدرت اثبات، بی وطن. او جایش یا در زندان ایران است یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه در دستش می خواهد برود؛ چون که ایرانی نیست، غیرقانونی است و قانون هم مجازاتش را معین کرده است. کسی که توده ای نباشد و بی وطن هم نباشد؛ ولی به این جریان هم عقیده ای نداشته باشد، او آزاد است، به شرطی که بگوید -به شرطی که علنا و رسما و بدون پرده بگوید- که آقا من با این جریان موافق نیستم؛ ولی ضد وطن هم نیستم. ما به او کاری نداریم». او در پاسخ به انتقادات خبرنگاران خارجی که نظام تک حزبی می گفتند با پشتیبانی او از نظام دو حزبی به شدت مغایر است، گفت: «آزادی اندیشه! آزادی اندیشه! دموکراسی، دموکراسی! با پنج سال اعتصاب و راهپیمایی های خیابانی پشت سر هم! دموکراسی؟ آزادی؟ این حرف ها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی خواهیم».

هیچ یک از مخالفان جدی رژیم پهلوی حتی به ظاهر هم درصدد تایید حزب رستاخیز و عضویت در آن برنیامدند. ۱۰ روز پس از تشکیل حزب و تهدید مردم از سوی محمدرضا پهلوی، امام که در تبعید (نجف) به سر می برد، در پیامی عضویت در آن را حرام عنوان کرد: «نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملت مسلمان ایران، شرکت در آن بر عموم ملت حرام و کمک به استیصال مسلمین است و مخالفت با آن از روشن ترین موارد نهی از منکر است. درباره این حزب به اصطلاح رستاخیز ملی ایران باید گفت این عمل با این شکل تحمیلی، مخالف قانون اساسی و موازین بین المللی است و در هیچ یک از کشور های عالم نظیر ندارد».

روایت علم از تشکیل حزب

اسدالله علم هم در کتاب «گفت وگوهای من با شاه» دیدگاه شاه درباره تشکیل حزب رستاخیز را این گونه توصیف کرده است: «شاه، با این پندار که شخصیت خود او و اصلاحات اجتماعی اش از پشتیبانی مردم برخوردار است، تصمیم گرفت سیستم به اصطلاح چندحزبی را منحل کند و اعلام کرد که سیستم قدیم بی مصرف و مانع از فعالیت سیاسی اقلیت می شود. از این پس فقط یک حزب وجود خواهد داشت: رستاخیز. جهت برانگیختن مناظرات سیاسی در داخل این سیستم تک حزبی، دو جناح تشکیل شد که در راس هر کدام یک وزیر کابینه به انتصاب شاه قرار داشت. پس از تنها چند ماه هر گونه امید به اینکه این حزب جدید فرصتی واقعی برای مناظرات سیاسی را فراهم آورد، واهی از آب درآمد. طبق گزارش علم به شاه، تنها دستاورد ملموس رستاخیز این بود که عکس همه را در روزنامه ها چاپ کنند و عرصه جدیدی برای شعبده بازی های مسخره هویدا به وجود آورد».

پرویز راجی، سفیر وقت ایران در انگلیس، هم نقل قولی از هویدا می آورد: «موقع صرف ناهار هویدا راجع به وضع حکومت صحبت کرد و گفت: «دولت فلج شده، حزب رستاخیز مرده و لاشه اش را دفن کرده اند، در مملکت هم هیچ سیاستی وجود ندارد».

دکان شاه در برابر جبهه ملی

مخالفان تاسیس حزب رستاخیز

مخالفت با تاسیس حزب رستاخیز و اثرات مخرب آن به میان رجال و دولتمردان و نیز برخی از دوست داران و طرفداران ظاهری رژیم پهلوی نیز کشیده شد. آنان این تصمیم را در راستای تحکیم پایه های قدرت و سلطنت شاه ارزیابی نمی کردند. از جمله این افراد باید از اردشیر زاهدی نام برد که تعلق خاطرش به شاه و رژیم پهلوی بر کسی پوشیده نیست. به گفته زاهدی «من اصولا مخالف یک حزبی بودم و راجع به رستاخیز هم شاید تنها کسی بودم که حتی وقتی کاغذ فرستادند به آمریکا، کتاب فرستادند از ایران، به همکاران خودم گفتم هرکس دلش می خواهد می تواند بنویسد، در اینجا امضا کند و به همین دلیل خودم هم آن را امضا نکردم. جعفر شریف امامی نیز شاه را از عواقب ناخوشایند این پدیده برحذر داشت. 

تنها کسی که  در نامه ای رسما مخالفت خود را با تاسیس حزب اعلام کرد، «مظفر بقایی» بود.


 او که از طرفداران رژیم محسوب می شد، مدعی بود مخالفت عمومی با حکومت شاه را باز هم افزایش خواهد داد و در تلگرام خود به شاه درباره عواقب سوء تاسیس حزب واحد رستاخیز برای تداوم سلطنتش هشدار داد و نوشت: «به شهادت تاریخ تمرکز امور در یک فرد هر قدر محبوب و قابل ستایش هم باشد، برای آینده یک کشور و استمرار نظام حکومت آن خطرناک خواهد بود».

 دکتر حسین رازانی و«ابراهیم خواجه نوری» از جمله افراد شناخته شده ای بودند که با ارسال نامه های جداگانه ای به منوچهر اقبال و نخست وزیران وقت (هویدا و آموزگار) «این اقدام نابخردانه شاه» را مورد انتقاد قرار دادند که به نظر می رسد پاره ای از این انتقادها عمدتا هشداری آسیب شناسانه بوده است. علی اصغر حاج سیدجوادی نیز در مکتوبات طولانی خود به شاه انتقاداتی به نظام سیاسی و ناکارایی مجموعه دولت و حکومت داشت و به نقد حزب رستاخیز پرداخت.

راجی، سفیر وقت ایران در انگلیس، در خاطرات خود چنین شرح می دهد: «گرچه فقط در عرض چند ماه، عده زیادی ظاهرا به عضویت حزب رستاخیز درآمدند؛ اما گفتنی است که رستاخیز با وجود تعداد کثیر اعضایش از کمترین حمایت مردمی برخوردار بود. در حقیقت حالت انجمن فرصت طلبان سیاسی را داشت که در آن، عده ای دور هم می نشستند و کاری جز تدوین وظایف حزب و ستایش از اعمال شاه انجام نمی دادند».

محمدرضا پهلوی همچنان نیرو‌های مسلح را پشتیبان اصلی خود می‌دانست. وی شمار نفرات نظامی را به ترتیب از ۲۰۰ هزار نفر در سال ۱۳۴۲ به ۴۱۰ هزار نفر در سال ۱۳۵۶ افزایش داد. نیروی زمینی ارتش از ۱۸۰ هزار نفر به ۲۰۰ هزار نفر، ژاندارمری از ۲۵ هزار به ۶۰ هزار نفر، نیروی هوایی از ۷۵۰۰ به ۱۰۰ هزار نفر، نیروی دریایی از ۲ هزار به ۲۵ هزار نفر، واحد کماندو‌های ویژه از ۲ هزار به ۱۷ هزار نفر و گارد شاهنشاهی از ۲ هزار به ۸ هزار نفر افزایش داد. همچنین بودجه سالانه ارتش را از ۲۹/۰ میلیون دلار در سال ۱۳۴۲ به ۸/۱ میلیارد دلار در سال ۱۳۵۲ و پس از چهار برابر شدن قیمت نفت، به ۳/۷ میلیارد دلار در سال ۱۳۵۵ رساند (به قیمت نرخ ارز سال ۱۳۵۲). شاه با خرید تسلیحاتی به ارزش بیش از ۱۲ میلیارد دلار از کشور‌های غربی در سال‌های ۱۳۵۶-۱۳۵۰ زرادخانه عظیمی ایجاد کرد که افزون بر دیگر سلاح‌ها، ۲۰ هواپیمای جنگنده تامکت اف ۱۴ دارای موشک‌های دوربرد فونیکس، ۱۹۰ هواپیمای فانتوم اف ۴، ۱۶۶ جنگنده اف ۵، ۱۰ هواپیمای حمل و نقل بوئینگ ۷۰۷، ۸۰۰ هلیکوپتر، ۲۸‌هاورکرافت، ۷۶۰ تانک چیفتن، ۲۵۰ تانک اسکورپیون، ۴۰۰ تانک ام ۴۷، ۴۶۰ تانک ام ۶۰ و یک ناوشکن اسپرونس در اختیار داشت. ایران در سال ۱۳۵۵ بزرگ‌ترین نیروی دریایی خلیج فارس، پیشرفته‌ترین نیروی هوایی خاورمیانه و پنجمین نیروی بزرگ نظامی جهان را در اختیار داشت. شاه که گویا به این میزان هم قانع نبود، سلاح‌های دیگری به ارزش ۱۲ میلیارد دلار سفارش داده بود که می‌بایست از سال‌های ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹ تحویل داده می‌شد. این سفارش‌ها عبارت بود از ۲۰۲ هلیکوپتر توپ‌دار، ۳۲۶ هلیکوپتر نفربر، ۱۶۰ هواپیمای اف ۱۶، ۲۰۹ هواپیمای اف ۴، هفت هواپیمای بوئینگ، سه ناوشکن اسپرونس و ۱۰ زیردریایی هسته‌ای. دلالان اسلحه امریکایی به شوخی می‌گفتند شاه کتاب راهنمای تسلیحات نظامی آن‌ها را با چنان دقتی مطالعه می‌کند که برخی افراد «پلی‌بوی» می‌خوانند. (پلی‌بوی نام مجله‌ای است درباره مسائل و روابط جنسی). همچنین شاه مبلغ ۲۰ میلیارد دلار برای طرح ضربتی احداث ۱۲ نیروگاه هسته‌ای در عرض یک دهه بعدی، کنار گذاشته بود. این طرح از لحاظ نظامی هم مهم بود، زیرا ایران را به تولید اورانیوم غنی شده (ماده حیاتی در ساخت سلاح‌های هسته‌ای) توانا می‌ساخت.

علایق شاه تنها به خرید تسلیحات و بودجه‌های سالانه ارتش محدود نمی‌شد. او به رفاه افسران ارتش، نظارت بر آموزش آنها، شرکت در مانور‌های نظامی و پرداخت حقوق و پاداش‌های هنگفت، مزایای شغلی گوناگون از جمله مسافرت‌های متعدد خارجی، امکانات درمانی پیشرفته، خانه‌های مرفه و فروشگاه‌های ویژه و ارزان‌قیمت نیز به شدت علاقه‌مند بود. وی همچنین بر ترفیع درجه‌های نظامیان رده بالا نظارت داشت، بیشتر کار‌های دولتی را با لباس نظامی انجام می‌داد و اغلب از افسران ارتش به دلیل نجات ملت (کودتا) در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قدردانی می‌کرد. شاه مسئولیت اداره سپاه دانش را که درباره آن بسیار تبلیغ شده بود و تأسیسات مهم دولتی به ویژه مؤسسات بزرگ صنعتی را به افسران عالیرتبه واگذار می‌کرد. سرنوشت شاه و ارتش آنچنان درهم تنیده شده بود که او در مصاحبه با یک محقق امریکایی، خودش را نه مانند لویی چهاردهم، دولت، بلکه همانند رضاشاه یک ارتش می‌نامید.

توسعه شاهانه


شاه در کنار ارتش سازمان‌های امنیتی را نیز گسترش داد. اعضای نیرو‌های ساواک در مجموع بالغ بر ۵ هزار و ۳۰۰ مأمور تمام‌وقت و شمار بسیاری از جاسوسان ناشناس را دربر می‌گرفت. ساواک با هدایت ارتشبد نصیری، همدم قدیمی شاه می‌توانست رسانه‌های گروهی را سانسور کند، متقاضیان مشاغل دولتی را گزینش کند و بر پایه اظهارات منابع قابل اعتماد غربی از هر شیوه‌ای از جمله شکنجه برای از بین بردن مخالفان استفاده می‌کرد. به گفته یک خبرنگار انگلیسی، ساواک «چشم و گوش شاه و در مواقعی مشت آهنین وی بود». افزون بر ساواک دو سازمان امنیتی دیگر نیز بازرسی شاهنشاهی و رکن ۲ ارتش وجود داشت. اداره سازمان بازرسی شاهنشاهی را که در سال ۱۳۳۷ تأسیس شده بود، ارتشبد فردوست، دوست دوران کودکی شاه برعهده داشت. مهم‌ترین کار آن، نظارت بر ساواک، جلوگیری از دسیسه‌های نظامی و ارائه گزارش‌هایی درباره فعالیت‌های مالی خانواده‌های ثروتمند بود. سازمان دوم در سال ۱۳۴۲ و به تقلید از اداره دوم فرانسه تأسیس شد. این سازمان به عنوان بخشی از تشکیلات نیرو‌های مسلح نه تنها اطلاعات سری نظامی را گردآوری می‌کرد بلکه دو سازمان ساواک و بازرسی شاهنشاهی را از نزدیک زیر نظر داشت.

شاه رفت ۲۶دی۱۳۵۶

توضیحات نگارنده-پیراسته فر:آمارایرانیانی که به خارج مهاجرت کردند:

تخمینها در مورد ایرانیان مقیم سراسر آمریکا بین نیم میلیون تا یک میلیون تن است، و بزرگترین گروه آنها در منطقه شهر لس آنجلس ساکنند. نیمی از این جمعیت در لس آنجلس و دیگر نقاط کالیفرنیا زندگی می کنند و رتبه های بعدی به نیویورک و محدوده شهر« واشنگتن دی سی »تعلق دارند.

آمارها از میزان ایرانی های مقیم آمریکا متفاوت است و از سال ۲۰۰۰میلادی(۱۳۷۹شمسی) به بعد تعداد رسمی ایرانی های آمریکا اعلام نشده اما آمارهای متفرقه از حضور یک میلیون و ۸۰۰ تا دو میلیون ایرانی در این کشور خبر می دهد. گفته می شود بیشتر ایرانیان در جنوب کالیفرنیا و لس آنجلس (حدود ۷۰۰ هزار نفر) حضور دارند. بعد از این دو شهر، واشنگتن، نیویورک، هیوستون، اوهایو و شیکاگو از لحاظ جمعیتی بیشترین ایرانی ها را به خود اختصاص داده اند.

تخمینها در مورد ایرانیان مقیم سراسر آمریکا بین نیم میلیون تا یک میلیون تن است، و بزرگترین گروه آنها در منطقه شهر لس آنجلس ساکنند. نیمی از این جمعیت در لس آنجلس و دیگر نقاط کالیفرنیا زندگی می کنند و رتبه های بعدی به نیویورک و محدوده شهر« واشنگتن دی سی »تعلق دارند.

آمارها از میزان ایرانی های مقیم آمریکا متفاوت است و از سال ۲۰۰۰میلادی(۱۳۷۹شمسی) به بعد تعداد رسمی ایرانی های آمریکا اعلام نشده اما آمارهای متفرقه از حضور یک میلیون و ۸۰۰ تا دو میلیون ایرانی در این کشور خبر می دهد. گفته می شود بیشتر ایرانیان در جنوب کالیفرنیا و لس آنجلس (حدود ۷۰۰ هزار نفر) حضور دارند. بعد از این دو شهر، واشنگتن، نیویورک، هیوستون، اوهایو و شیکاگو از لحاظ جمعیتی بیشترین ایرانی ها را به خود اختصاص داده اند.
واشنگتن و حومه حدود ۳۰۰ هزار ایرانی و کمترین جمعیت ایرانی ها مربوط است به ایالت «مین» در شمال شرقی آمریکا که حدود ۱۰ خانوار در آن زندگی می کنند. 

حدود ۸۰ درصد ایرانیانی که در آمریکا زندگی می کنند دارای تحصیلت عالی هستند و همین نکته نشانگر آن است که ایرانی ها مقیم آمریکا جزو تاثیرگذارترین قشر این کشور هستند.

تفاوت مهاجران ایران بادیگرمهاجران
یکی از تفاوت های مهم در مهاجرت ایرانی ها به آمریکا نسبت به کشورهای دیگر، حضور پررنگ خانواده هاست. برخلاف چهار کشور دیگر پرجمعیت ایرانی که مهاجرت کنندگان آن را اکثرا دانشجویان و جوانان تشکیل می دهند، آمریکا اما شرایط آسانتری را برای دادن اقامت به خانواده ها دارد و همین نکته باعث شده تا سبک مهاجرت کنندگان به این کشور متفاوت باشد.
 به همین دلیل میزان زاد و ولد ایرانی ها در آمریکا از کشورهای دیگر بیشتر است و طبق آخرین آمار ثبت احوال ایران، سالانه در آمریکا حدود دو هزار ایرانی متولد می شوند.

پزشکان و متخصصان، اساتید دانشگاهی، مهندسان کامپیوتر و... ازجمله مشاغلی هستند که ایرانی های زیادی را به خود جذب کرده اند و قشر اعظم ایرانی ها جذب این شغل ها می شوند. به جز این صنوف، ایرانی های شاغل در آمریکا گروه بزرگ دیگری را تشکیل می دهند که به علت داشتن مهارتی متوسط و مدرک تحصیلی نه چندان بالا، نتوانسته اند به مدارج بالایی برسند و در سطوح بسیار پایین مشغول شده اند و اگر ماندن در ایران را انتخاب می کردند، مطمئنا موقعیت های شغلی و مالی بهتری را نصیب خود می کردند.

۲– انگلستان

آخرین آمار رسمی هم مربوط به سال ۲۰۰۱میلادی(۱۳۸۰شمسی) است که خود دولت بریتانیا تعداد ایرانیان یان کشور را ۴۳ هزار نفر ذکر کرده بود و در سال ۲۰۰۹میلادی(۱۳۸۸شمی) تخمین زده اند این آمار به ۵۸ هزار نفر رسیده. هرچند به نظر می رسد آمار خیلی بیشتر از این رقم ها باشد. در سال ۲۰۰۴ میلادی(۱۳۸۳شمسی)سفارت ایران در انگلیس این تعداد را ۷۵ هزار نفر اعلم کرده بود، درحالی که چندی پیش سایت های خبری ایران این تعداد را ۵۰۰ هزار نفر نوشته بودند.
موج مهاجرت ایرانیان به انگلیس از سال ۱۹۷۹ میلادی(۱۳۵۸) یعنی بعد از انقلاب اسلامی آغاز شد که در آن مقطع حدود هشت هزار نفر از ایران به این کشور مهاجرت کردند. نقل می کنند که درصد بالایی از مهاجرین ایران به انگلستان بعد از مدت کوتاهی دچار افسردگی های روحی می شوند و بازگشت را ترجیح می دهند. دلیل این مسئله شاید تفاوت سبک زندگی و آب و هوای کاملا متضاد منطقه بریتانیا باشد. هزینه زندگی در انگلستان نسبت به سایر کشورهای اروپایی فوق العاده بالاست (حدودا سالی ۵۰ تا ۱۰۰ میلیون تومان) و به همین دلیل ما با سیل مهاجرین به این کشور مواجهیم که بعد از مدتی از نظر مالی کم می آورند و به کشور بازمی گردند.

۳ – آلمان 

۳۵۰ هزار نفر، این قابل اطمینان ترین آماری است که در حال حاضر از تعداد ایرانیان مقیم آلمان به دست آمده. البته آمارهای تاییدشده سازمان های بین المللی از حضور ۱۲۰ هزار ایرانی در سال ۲۰۰۳میلادی(۱۳۸۲شمسی) خبر می داد که کمتر از حد واقعی به نظر می رسد. در کل، آلمان و کشور همسایه اش اتریش از مقاصد محبوب ایرانی ها برای زنگدی محسوب می شوند. در سال های دفاع مقدس و بعد از آن بعضی از جانبازان برای درمان به این کشور اعزام می شدند که تصویر آن را در فیلم «از کرخه تا راین» حاتمی کیا به خاطر داریم. بعدها هم با ترانسفر چند بازیکن ایرانی به بوندس لیگا مثل مهدوی کیا و دایی و... برخورد اجتماعی ژرمن ها با ایرانی ها بهتر شد و شرایط زندگی در این کشور سهل تر از قبل شد. پس از آمریکا بیشترین ثبت ولادت ایرانی ها مربوط به کشور آلمان است که سالانه حدود ۷۰۰ ایرانی در این کشور متولد می شوند.

۴ – فرانسه

 تعداد ایرانیان مقیم فرانسه در سال ۲۰۰۰ میلادی(۱۳۷۹شمسی) ۱۹ هزار نفر ذکر شده که کاملا واضح است نمی تواند آمار دقیق و قابل اعتنایی باشد. این آمار تا سال ۲۰۱۰ بین ۳۰۰ تا ۳۲۰ هزهار نفر تخمین زده شده است. بخش عمده ای از سفر ایرانیان به فرانسه به دلیل تحصیل در دانشگاه های این کشور است. اگر گشتی در سایت های فارسی زبان بزنید با انبوه سایت هایی مواجه می شوید که جوانان ایران را تشویق به ادامه تحصیل در فرانسه می کنند. پس از این نظر ایرانیان مقیم فرانسه اغلب از قشر تحصیلکرده و ثروتمند محسوب می شوند. البته ایرانیانی که بها ین کشور مهاجرت می کنند بیشتر برای تحصیل آنجا هستند و ایرانی های کمتری این کشور را برای اقامت دائم انتخاب می کنند. یکی از مشکلات اصلی ایرانیان در این کشور برخورد نه چندان مناسب فرانسوی ها با مهاجرین خاورمیانه است.


۵ – کانادا

با این که در لیست پنج کشور دارای بیشترین ایرانی، کانادا آخرین رتبه را به خود اختصاص داده است اما شواهد نشان می دهد تا چند سال آینده رشد ایرانی های این کشور بسیار بالاتر برود و جزو سه کشور اول قرار بگیرد. طبق آمار ثبت و احوال ایران، سالانه حدود یک میلیون و ۱۰۰ هزار ایرانی در کانادا تولد خود را ثبت می کنند و روند رو به رشدی دارند. به گزارش برترین ها براساس اطلاعات مربوط به سال ۲۰۰۸میلادی(۱۳۸۷شمسی) از اداره آمار کانادا، جمعیت ایرانیان مقیم کانادا ۴۱۲۹۰ نفر هستند که مسلما این آمار چندان دقیق نیست و تعداد ایرانی های کانادا بسیار بیشتر از این است. طبق آمارهای سازمان های مختلف در حال حاضر تعداد ایرانی های مقیم کانادا حدود ۳۰۰ هزار نفر است و فقط ۱۱۰ هزار نفر در ایالت اونتاریو زندگی می کنند که اکثر آنها به قشر برتر کانادا اختصاص دارند.
مهم ترین قشر مهاجر ایرانی به کانادا از دانشجویان هستند که اکثرا حداقل مدرک لیسانس دارند و برای مدارک بالاتر تحصیلی ترجیح داده اند به این کشور سفر کنند. باتوجه به اینکه در این کشور هزینه زندگی ایالت به ایالت با یکدیگر تفاوت های اساسی دارند، دانشجویان ایرانی اکثرا ترجیح می دهند، زندگی خود را در شهرها و روستاهای دورافتاده شروع کنند و به همین جهت در شهرهای کوچک کانادا هم ایرانی های زیادی وجود دارند.
این شهرهای کوچک و روستاهای کانادایی پر است از ایرانی هایی که در ایران مدرک پزشکی عمومی خود را گرفته اند و حالا در این شهرهای دورافتاده، امتحان های سخت پزشکی را می گذارند تا شاید در پنج، شش سال بعد اجازه طبابت در کانادا را کسب کنند. در آن طرف ماجرا ایرانی های تورنتو از مرفه ترین مردم کانادا هستند که در بین خود کانادایی ها هم زبانزد هستند و بهترین خودروها و منازل متعلق به آنهاست./منبع روزنامه هفت صبح وبرترینها+اصلاحات مدیرسایت.

آبگوشت سحرآمیز"آش نذری"شاه سلطان حسین که سربازان را» نامریی نکرد»بی خاصیت.

ماجرای آش نذری(آبگوشت سحرآمیز)شاه سلطان حسین که سربازان را» نامریی نکرد»بی خاصیت.

۲۳۰ سال سلطنت خاندان صفویه بر ایران ۲۱۷ سال اقتدار+۱۳ سال تزلزل.

شاه اسماعیل ۲۳​​​​​​​سال/شاه تهماسب ۵۴ سال/شاه اسماعیل دوم ۱سال/سلطان محمد خدابنده ۱۰سال/شاه عباس ۴۲سال/شاه صفی۱۴سال/شاه عباس دوم ۲۵سال/شاه سلیمان ۲۸سال/شاه سلطان حسین ۲۰​​​​​​​سال/شاه تهماسب دوم ۱۰سال/شاه عباس سوم ۳سال.

شاه سلطان حسین ۱۰۷۳ تا  ۱۰۹۹

شاه سلطان حسین »متولد ۱۰۴۷شمسی پس از درگذشت پدرش(شاه سلیمان صفوی) اختلاف بر سر جانشینی او شدت گرفت تا سرانجام با صلاح‌دید مریم بیگم، عمه شاه سلیمان، حسین در ۱۰۷۲ جانشین پدر شد و« شیخ الاسلام »(محمدباقر مجلسی) ضمنی قرائت خطبه ای «تاج شاهی» را بر سر «سلطان حسین» گذاشت(مراسم تنفیذ)ورسماًبه عنوان «سلطان» معرفی شد.

آخرین پادشاه  صفوی «سلطان حسین» بود. که بعد از شاه سلیمان از سال ۱۰۷۳ تا  ۱۰۹۹شمسی. سلطنت کرد .در اثر بی لیاقتی این شاه« افغان ه»ا به ایران حمله کردند وشهر اصفهان را تصرف کردند.

محاصره اصفهان حدود هفت ماه طول کشید و مردم شهر دچار قحطی و بیماری شدند. سلطان حسین از محمود امان خواست و در ۱۰۹۹شمسی تاج و تخت شاهان صفوی را به او واگذار کرد. محمود نیز پس از ازدواج با یکی از دختران او، به نام خود سکه زد و خطبه خواند.

«اشرف افغان» در ۱۱۰۳شمسی «محمودافغان» را کشت و خود جانشین او شد. اشرف در ۱۱۰۵شمسی با رسیدن پیام عثمانیان مبنی بر حمایت از شاه صفوی و بازگرداندن تاج و تخت به او، دستور قتل سلطان حسین را داد. او را در اصفهان کشتند و سرش را برای اشرف فرستادند و پیکرش در قم به خاک سپرده شد

در سال ۱۱۰۵شمسی به علت حمایت سلطان عثمانی از سلطان حسین، دستور قتل «سلطان حسین»صادرشد. او را در اصفهان کشتند،«سر»(سلطان حسین) را برای«اشرف افغان» فرستادند و «پیکر»(بی سرش) را در «قُم» به خاک سپردند.

افغان ها ۷سال بر ایران حکومت کردند وپس از ان نادر شاه افشار با سپاهش به افغان ها حمله کرد و حکومت افشاریه را تشکیل داد.

مروری کوتاه برخاندان صفوی:«شیخ صفى» از عارفان نامى عهد اولجایتو بود. وی که مرید شیخ زاهد گیلانی (متولد سال۷۰۰) و از رجال صوفیه بود از سوی شیخ زاهد به رهبری طریقت «زاهدیه» منسوب شد،  فرقه صوفیه پس از مرگ شیخ به صفویه تغییر نام یافت. پس از درگذشت شیخ صفی، پسرش صدرالدین موسی جانشین وی شد. 

پس از صدرالدین، فرزندش «خواجه علی» به رهبری طریقت رسید. وی به مدت ۱۲ سال در جنوب ایران به ارشاد مردم مشغول بود.

پس از خواجه علی، ابراهیم معروف به «شیخ شاه» ریاست معنوی نهضت را بر عهده گرفت ولی قدرت چندانی نداشت.

پس از وی «شیخ جُنید» به اشاعه طریقت پرداخت. خروج شیخ جنید و مهاجرت وی به «دیار بکر» بر ترویج طریقت صفوی تأثیر بسیاری داشت. 

پس از وی پسرش «حیدر »جانشین پدر شد. پس از کشته شدن شیخ حیدر، پیروان وی ابتدا به پسر بزرگش سلطان علی شاه روی آوردند ولی وی در جنگ کشته شد و برادرش اسماعیل(شاه اسماعیل صفوی) به اتفاق عده‌ای از مریدان طریقت که «اهل اختصاص» نام یافتند به گیلان رفت و حدود ۵​​​​​​​ سال نزد میرزا علی کارکیا از پادشاهان آل‌کیا بسر برد

در سال ۸۸۰شمسی اسماعیل به اردبیل بازگشت و سال بعد «شیروان­شاه» را در نبردی به قتل رسانید و در تبریز «تاجگذاری» کرد.۸۸۰شمسی مهم‌ترین اقدام شاه اسماعیل در آغاز سلطنت خویش، اعلام مذهب شیعه دوازده امامی(اثنی عشری) به عنوان «مذهب رسمی کشور» بود. آنان پس از بدست آوردن هویت سیاسی و ارضی توانستند دولتی متمرکز و قوی در ایران ایجاد کنند.

وی «محمد شیبان خان اُزبَک» را در مرو شکست داد. پس از سرکوبی ازبک‌ها ،جنگ سختی بین شاه اسماعیل با عثمانی‌ها اتفاق افتاد.  علت جنگ ، یکی اقدامات صفویان در «آناتولی شرقی» در جلب وفاداری مردم آن‌جا و دیگر حمایت شاه اسماعیل از رقیبان سلطان سلیم، جانشین با یزید دوم بود

سطان سلیم پس از غلبه بر رقیبان و تحکیم سلطنت خویش به فتوای مفتی سنیان عثمانی به قتل عام شیعیان در قلمرو حکومت عثمانی دست زد و پس از آن به ایران لشکر کشید و در چالدران (شمال غربی خوی) سپاه شاه اسماعیل را سخت شکست داد (۸۹۳شمسی) و دیار بکر را به تصرف خود درآورد. این رویداد در اخلاق و رفتار شاه اسماعیل تأثیر فراوان بر جای گذاشت. وی پس از این شکست هرگز فرماندهی سپاهیانش را بر عهده نگرفت.

«شاه اسماعیل» در جوانی درگذشت (۹۰۲شمسی) و پسر ۱۰ ساله‌اش(شاه طهماسب) بر تخت نشست. طهماسب به تدریج توانست بر اوضاع تسلط یابد و حدود نیم قرن ایران را یکپارچه نگاه دارد.

پس از مرگ شاه طهماسب، هر کدام از عناصر گرجی، چرکس و ارمنی که در نهاد سلطنتی حضور داشتند از یک سو و قزلباش­ ها از سوی دیگر سعی داشتند شاهزاده‌ای را که خود می‌خواهند بر سریر حکومت برنشانند. 

سرانجام طبق خواست «قزلباشان» اسماعیل به سلطنت نشست. 

 «شاه اسماعیل دوم» بعداز یک سال سلطنت،  با زهر هلاکت رسید

 پس از اسماعیل دوم برادرش «محمد خدابنده» نابینا را به سلطنت رساندند اما او به سال ۹۳۷شمسی تاج و تخت را به عباس تسلیم کرد و وی با نام «شاه عباس» تاج بر سر نهاد. 

 شاه عباس ،پس ازایجادامنیت داخلی، در سال ۹۷۶شمسی، با سپاهی بزرگ بسوی خراسان حرکت کرد ، «اُزبکان» پس از شکست تن به صلح دادند ،درسال۹۸۴شمسی، دوباره دولت عثمانی ازسمت غرب به ایران تجاوزکردند شاه عباس،جنگ سختی باآنان کرد، عثمانی‌ها تن به  شکست داند و  از نواحی غربی قلمرو ایران بیرون رانده شدند. 

باسقوط (حکومت عثمانی) بدست شاه عباس«حکومت سُنی ها»روبه «زوال»گذاشت و«مذهب شیعه »بنیانگذاری شد(حاکمیت یافت)

«گُرگین خان» که بعد از شورش در گرجستان فرار کرده بود، «میر ویس افغان» را دستگیر کرد و به اصفهان فرستاد. «میر ویس افغان» در اصفهان کسب اعتبار کرد و به چشمان خودش ضعف صفویه را دید. در سفری که به حج رفت و فتوای علمای اهل سنت را نیز در لزوم سقوط خاندان صفویه کسب کرد. 

«میر ویس افغان»(پدرمحمودافغان) درتعقیب«روس» خودش را به قندهار رساند و «گُرگین خان» را کشت و خودش مستقلا به حکومت رسید. بعد از مدت کوتاهی که برادرش حکومت کرد، پسرش (محمود افغان) به قدرت رسید.

محمود افغان  کرمان  را فتح کرد و به طرف اصفهان حرکت کرد. در طول راه، نمایندگان سلطان حسین صفوی نزد او آمدند ولی به نتیجه نرسیدند. اواصفهان را محاصره کرد. محاصره محاصره ۷ ،هشت ماه به طول انجامید .

و کار به جایی رسید که مردم گوشت سگ و گربه می خوردند و آن قدر کم شد که پس از آن اقدام به خوردن گوشت دیگر هموطنان خودشان کردند.

چنان هرج ومرج وقحطی پیش آمد که مردم گوشت «سگ و گربه »می خوردند و این تنگی معیشت،آنقدرشدکه کاربه خوردن،گوشت میت انسان کشیده شد!
از طرف دیگر، جنازه های زیادی در اصفهان ریخته بود و دفن آن ها بسیار سخت شده بود. در این شرایط تنها تدبیری که دربار صفوی کرد این بود که یکی از پسران شاه سلطان حسین را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند. ابتدا سراغ سلطان محمد میرزا رفتند و او را از «حرمسرا» بیرون آوردند. او قبول نکرد و وقتی جمعیت را دید ترسید و به حرمسرا بازگشت.
سراغ پسر دیگر سلطان حسین (صفی میرزا) رفتند و او نیز قبول نکرد.

بناچارسومین پسر سلطان حسین (طهماسب میرزا )را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند و مخفیانه او را فراری دادند؛ به این امید که به شهرهای دیگر مانند قزوین، کاشان و ... برود و به شکستن محاصره کمک کند وامادر این ماموریت، طهماسب موفقیتی کسب نکرد.

محمود افغان به  اصفهان نزدیک شده بود، جمعى از ارکان دولت، طهماسب میرزاى ولیعهد را به قزوین فرستادند تا براى کمک به پدر و نجات اصفهان سپاهیانى فراهم آورده و به جنگ افغانها روانه سازد.

محمود افغان پس از تسخیر اصفهان، عده ‏اى از افغانها را برای دفع طهماسب میرزا به قزوین فرستاد.

«طهماسب میرزا »نیز شهر را ترک و به امید بسیج وتجهیزنیرو(قوا) به سوى «تبریز» حرکت کرد.

مردم قزوین پس از خروج ولیعهد، با سپاهیان محمود از در تسلیم درآمدند، اما پس از اندک مدتى، غالب سپاهیان را کشتند و تعداد بسیار کمی از انها به اصفهان بازگشتند.محمود افغان که تا این تاریخ با مردم اصفهان به مدارا رفتار کرده و بسیارى از کارگزاران صفوى را همچنان از مقامهاى قبلى ابقاء نموده بود، با دریافت خبر قزوین، به خشم آمد و دستور قزلباش کشى صادر کرد.

در یک روز ۱۱۴ تن از امراى قزلباش و ۳۱ تن از خاندان صفوى کشته شدند و هر که در خدمت شاه سلطان حسین بود از مصدر خود عزل و نابود شد.

مردم اصفهان برای تهیه غذا(قوت لایموت)، شهر را تخلیه و به اطراف پراکنده شدند.

بدین ترتیب اصفهان که در عصر صفوى یکى از پر جمعیت ترین شهرهاى جهان و از با شکوهترین آنها بود، رو به ویرانى گذاشت.

شاه سلطان حسین«تسلیم تقدیر» آش نذری حاجت نداد!.

هم تاجش رفت وهم خواهرش!

روزگار سخت تر شد. زمانی که شاه سلطان حسین این اوضاع را دید این اعتقادراداشت که تقدیر همین است و تصمیم گرفت از کار کنار بکشدلباس سلطنت را درآورد و لباس عزا پوشید و به شرط محمود افغان نیز عمل کرد!

شاه بی لیاقت صفوی، دخترش را برای او فرستاد و خودش هم در یازده محرم، یک روز بعد از عاشورای ۱۱۳۵ (آبان۱۱۰۱) برای مذاکره از شهر خارج شد و به محمود افغان اعلام کرد :

« اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که حکومت به تو تعلق گیرد»

حتی به دست خودش، تاج شاهی را بر سر محمود افغان گذاشت. بدین ترتیب محمود افغان در پانزدهم محرم وارد اصفهان شد و در کاخ چهل ستون اصفهان ضیافتی برگزار کرد و او دختر  شاه را نزد برادرش در قندهار فرستاد و خودش با خواهر شاه سلطان حسین نیز ازدواج کرد. بدین ترتیب بود که شهر اصفهان به آن باشکوهی در برابر محمود افغان سر تسلیم فرود آورد.

شاه سلطان حسین و آشی که حاجت نداد

هم تاجش رفت وهم خواهرش!

روزگار سخت تر شد. زمانی که شاه سلطان حسین این اوضاع را دید این اعتقادراداشت که تقدیر همین است و تصمیم گرفت از کار کنار بکشدلباس سلطنت را درآورد و لباس عزا پوشید و به شرط محمود افغان نیز عمل کرد!

شاه بی لیاقت صفوی، دخترش را برای او فرستاد و خودش هم در یازده محرم، یک روز بعد از عاشورای ۱۱۳۵ (آبان۱۱۰۱) برای مذاکره از شهر خارج شد و به محمود افغان اعلام کرد :

« اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که حکومت به تو تعلق گیرد»

حتی به دست خودش، تاج شاهی را بر سر محمود افغان گذاشت. بدین ترتیب محمود افغان در پانزدهم محرم وارد اصفهان شد و در کاخ چهل ستون اصفهان ضیافتی برگزار کرد و او دختر  شاه را نزد برادرش در قندهار فرستاد و خودش با خواهر شاه سلطان حسین نیز ازدواج کرد. بدین ترتیب بود که شهر اصفهان به آن باشکوهی در برابر محمود افغان سر تسلیم فرود آورد.

شاه سلطان حسین و آشی که حاجت نداد
هنگامیکه اشرف و محمود افغان به اصفهان حمله کردند شاه سلطان حسین صفوی تمام درباریان خویش را فرا خواند تا چاره ای بیاندیشند هر کس چیزی گفت تا اینکه  روحانی(مجلسی بزرگ)  دربار گفت

قربانت گردم اگر آشی بپزیم که بر هر دانه از نخود لوبیای آن ده قل هو الله بخوانند سربازان ما نامرئی شده و میتوان شبیخون زده و دشمن را شکست دهیم .

میلیونهاقرائت «سوره توحید»برای «شاه» کارسازنشد!

بامشاوره عالم دربار و به دستور سلطان «آش نذری» پُختندوچند میلیون قل هو الله براآن خوانده شد و به سربازان داده شد تا بخورند و «نامرئی» شوند(دشمن کورکرشود)!.

سربازان خوردند و اما«نامرئی» نشدند!.

«شاه»روحانی دربار(علامه مجلسی)را احضار کرد و گفت:

یا شیخ !چرا آش تو، سربازان را نامرئی نکرد! ؟

شیخ الاسلام دربارصفوی(علامه مجلسی) با شرمندگی وتأسف جواب داد: قربانبه گمانم بعضی از زنان دربار که بر نخود لوبیاها دعا خوانده بودند «حیض»،نجس بودند وآش خاصیت خود را از دست داده است .

«شاه» دستوردادمجدداً «آشی دیگر» پخته شود ولی «آش بی شُبهه».

امر کرد مأمورانی اززنان مجرب ،مفتش باشند(دامن همه زنان دست اندرکار آشن راپایین کشیدند) تا مطمئن شوند که «حیض» نبوده وبعد امر کرد بر «نخود، لوبیاها» دعا خوانده و دوباره آش بپزند و به سربازان بدهند.

این بارهم از«آش نذری»چاره ساز نشد.

«شاه» ازعلت بی خاصیتی «آش»  پرسید.

علامه مجلسی جواب داد«تقدیردرتسلیم است

نتیجه این شد که شاه سلطان حسین با دست مبارک خویش تاج از سر برداشت و برسر محمود افغان نهاد.

لارنس لاکهارت( اسکاتلندی)ایرانشناس اسکاتلندی در بخشی از کتاب (انقراض صفویه واستیلای افاغنه درایران)درمورد«آش نذری»شاه سلطان حسین باعنوان «آبگوشت سحرآمیز» می نویسد:

لاکهارت در بخشی از کتاب (انقراض صفویه واستیلای افاغنه درایران)ماجرای «آبگوشت سحرآمیز و شاه سلطان حسین» می نویسد:

در برخی مواقع، شاه به پیشگویی منجمان اکتفا نمی کرد و خود اوامری صادر می نمود، به عنوان مثال شاه «سلطان حسین »در چگونگی مقابله با افغان دستور پخت «آبگوشتی سحرآمیز» را داد و چنین می پنداشت که پس از اطعام سپاهیان، آنان نامرئی خواهند شدکه دشمن متوجه حضورآنهانمی شود ولی این سربازان آنهرامیبینندوتارومارمی کنند( مزیتی عظیم بر دشمن خواهند یافت).اما آبگوشت باید در ظرفی تهیه می شد که در هر یک از آنها دو پاچه بز نر با ۳۲۵ غلاف سبز نخود و تلاوت ۳۲۵ تشهد توسط دوشیزه ای بر سر آن خوانده می شد و این سفارشهایی بود که به شاه برای پخت این آبگوشت سحرآمیز داده بودند.

«لارنس لاکهارت»از (۱۳۰۳تا۱۳۳۳شمسی) به مدت ۳۰ سال درایران به کارپژوهش وتحقیق مشغول بوده،اگرچه دراستخدام شرکت نفت انگلیس ،قبل ازآن دروزارت خارجه انگلیس فعالیت میکرده است.

«ژان شاردن»می نویسد:در دوره  صفویه، «قدرت مذهبی و قدرت دنیوی»توامان بودوعلمامخالفتی نداشتند الا«مقدس اردبیلی» که روش شاه عباس اول را در اداره حکومت نمی پسندیدند و آن را حکومت بر ملک عاریه می دانست(تفوبض -تنفیذ-می کردند) ، وامااین تفاوت دیدگاه مشکل چندانی بین دو قدرت حاکم- قدرت مذهبی و قدرت دنیوی- پیش نیاورد، و اتحاد دولت و علما به صورت پدیدار شدن مشاغل و مناصبی تجلی کرد.

جهانگردفرانسوی«شاردن» می نویسد :علمای روحانی معتقدند که در غیبت امام حق حکومت به یکی از «نائبان» امام می‌رسد، اما لازم نیست که «نائب امام»،مانند امام معصوم، جامع علوم ظاهر و باطن باشد،همینقدرکه مقبول اکثریت مردم باشدکفایت می کند.

«محقق کرکی» خیلی مورد توجه «شاه تهماسب» بود، توجه ویژه‌ای به این عالم شیعه داشت ،اطاعت از او را واجب و مخالفت با وی را در حد کُفر قلمداد می‌کرد.

«شیخ عباس قمی»درکتاب (فوائد الرضویه) می نویسد: شاه تهماسب می گفت:« کَرکَی» نایب امام زمان(عج) است و من یکی از کارگزاران او هستم و اجرای دستوراتش برمن واجب است.

مؤلف«سیاحت­نامه شاردن» درباره اعتقادات خرافات مردم ایران می‌نویسد: «ایرانیان علیرغم علم و دانش خود سخت پایبند خرافات می‌باشند و هیچ قومی در تمام جهان مانند آنها عقاید غیرمعقول ندارد.

مردم ایران معتقدند که تقدیر ازلی در همه شئونات زندگی حکمفرماست.

ایرانیان،براین باورندکه تمام ایام سال و ساعات روز از اوقات« سعد و نحس »تشکیل شده و برای رهایی(ابطال)سحر و جادو  به طلسم و تعویذ متوسل می شوند. طلسمات را معمولا در یک کیسه کوچک ابریشمی و یا انواع و اقسام منسوجات زربفت می‌پیچند و معمولا به گردن خود آویزان کرده یا دور بازوی خود می‌پیچند.

۸سال بعد

ما«نادر»نداشتیم.

 هنگامی که نادر شاه برافغانها تاخت و همگی را قلع و قمع نمود در میدان جنگ سربازان دلاوری را دید که انچنان شجاعانه و بیباکانه می جنگیدند،درحالیکه همین سربازها درزمان محمودافغان بودند ولی کاری ازپیش نبرده بودند، که «نادر شاه»در تعجب شد و« اُزیکی» از سرباز ها پرسید : تو و یارانت به این دلاوری کجا بودید وقتی افغانها به ایران حمله کردند!؟

سرباز جواب داد : ما بودیم اما شما کجا بودید قربان!؟

واین سربازادامه داد:«ما شاهی مثل شما نداشتیم که در کنارش جان فدای میهن خود کنیم» 

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«شاه سلطان حسین»  ازدیدگاه رهبرانقلاب.

اگر اراده‌ی یک ملت - که در اراده‌ی مسؤولینش تجسّم و تجسّد پیدا می‌کند - سُست نشود، هیچ کاری نمی‌توانند بکنند.
دشمنان فشار می‌آورند؛ سختی هست. برای استقلال و حفظ هویّت یک ملت و شرمنده نشدن در مقابل تاریخ، تحمّل این سختیها لازم است. شما تصوّر کنید:

« اگر شاه سلطان حسین صفوی به‌جای این‌که دروازه‌های اصفهان را بر روی مهاجمان می‌گشود - بعد از ورود مهاجمان هم خودش به دست خودش تاج شاهی را روی سرشان می‌گذاشت - فکر می‌کرد که اگر به فکر خودم هستم، یک جان بیشتر ندارم و این قدر هم عمر کرده‌ام، مگر دیگر چقدر عمر خواهم کرد؟ اگر به فکر مردم هستم، که در صورت تسلیم کردن شهر اصفهان، بلایی بر سر مردم خواهد آمد که از بلایی که در صورت جنگیدنِ با مهاجمان بر سرشان می‌آید، کمتر نیست، هرگز شهر را تسلیم نمی‌کرد».

رهبرانقلاب:تاریخ اصفهان را نگاه کنید و ببینید بعد از آن‌که مهاجمان وارد اصفهان، کاشان، مناطق مرکزی ایران، فارس و مناطق دیگر شدند، چه بلایی بر سر این مردم آوردند و چه کشتاری بعد از تسلیم شدن مردم کردند! مهاجمان نگفتند که چون خودتان تسلیم شدید، پاداشتان این است که همه‌تان در امن و امان زندگی کنید. امروز هم همین‌طور است. امروز هم شما ببینید(امریکا)در عراق با مردم چه می‌کنند! هرجایی که اینها سیطره پیدا کنند، کارشان همین است.

اگر «شاه سلطان حسین» این گونه فکر کرده بود که یک جان که ارزشی ندارد، هزار جان را انسان برای حاکمیت اسلام، رضای خدا و سربلندی مردم فدا می‌کند و آن بلایی که قرار است در صورت تسلیم من بر سر مردم بیاید، سخت‌تر و توأم با ذلّت است، اما آن بلایی که در صورت مقاومت پیش می‌آید، دست‌کم بدون ذلّت است، وارد میدان جنگ می‌شد و می‌جنگید.

آیت الله خامنه ای :بنده به دلیل اراده‌ی ایستادگی در مردم، احتمال قوی‌ام این است که اصفهان به دست مهاجمان نمی‌افتاد. البته خیلی از سرداران و مسؤولان خائن و ضعیف بودند؛ اما مَردُم آمادهاو(شاه) باید به میان مردم می‌رفت و مبارزه می‌کرد،(دشمن رادفع می کرد)./بیانات دردیدارنمایندگان مجلس شورای اسلامی./چهارشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۲

رهبرانقلاب اسلامی:آن روزی که شهر اصفهان در دوره‏  شاه سلطان حسین مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حکومت باعظمت صفوی نابود شد، خیلی از افراد غیور بودند که حاضر بودند مبارزه و مقاومت کنند؛ اما شاه سلطان حسین ضعیف بود.

اگر جمهوری اسلامی ،دُچار« شاه سلطان حسین‏ ها» بشود، دچار مدیران و مسئولانی بشود که جرأت و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمیکنند، در مردم خودشان احساس توانائی و قدرت نمیکنند، کار جمهوری اسلامی تمام خواهد بود./بیانات آیت الله خامنه ای دردیداردانشجویان واساتیددانشگاه علم وصنعت./یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷(منبع:سایت رهبری)

سرنوشت سلطان حسین؟
یک خطر همچنان برای سلطان محمود وجود داشت و آن خطر، همان ولیعهدی بود که از اصفهان خارج شده بود و به قزوین رفته بود. محمود یکی از سرداران خودش به نام امان الله خان را به قزوین فرستاد. آن شهر را محاصره کردند. طهماسب فرار کرد و این شهر به تصرف افغان ها درآمد. کارهایی در آن شهر کردند که موجب شورش مردم قزوین شد که در آن چهار هزار افغانی کشته شدند. خود امان الله خان نیز در قزوین زخمی شد و عقب نشینی کرد و به اصفهان برگشت.
محمود افغان با این اتفاق، خشمگین شد و ضیافتی را در اصفهان تشکیل داد و بزرگان آن شهر را جمع کرد و همه را از دم تیغ گذراند. دستور قتل عام درباریان را صادر کرد و دوازده تن از پسران و شش تن از برادران شاه را کشت. حتی یک طفل هفت ساله ای بنام باقر میرزا را از دامان پدرش شاه سلطان حسین جدا کردند و کشتند. بدین ترتیب قتل عامی صورت دادند.

از تقدیر الهی، ۲ روز بعد از این کشتار، محمود افغان دچار جنون شد؛ بگونه ای که اطرافیانش مجبور شدند او را دستگیر کنند و پسر عمویش (اشرف) را در سال ۱۱۰۳شمسی یعنی ۲ سال بعد از تصرف اصفهان جانشین او کنند و بعدا نیز ناچار شدند «محمود» را خفه کنند.


در این حال «شاه سلطان حسین» در منزلی تا سال ۱۱۰۶شمسی در«حصر» است. در این حین، خبر می رسد عثمانی ها به سمت قزوین واصفهان حرکت می کنند و می خواهند شاه سلطان حسین را دوباره به حکومت برسانند. زمانی که این خبر به اصفهان می رسد «اشرف افغان» فرار می کند؛ زیرا عثمانی ها قزوین را تصرف کرده بودند و عازم اصفهان بود.

«اشرف افغان» چون نگران بود شاه سلطان حسین دوباره به حکومت برسد کسانی را فرستاد تا شاه سلطان حسین را به قتل برسانند. بدین گونه بود که «شاه سلطان حسین» در سال ۱۱۰۶شمسی  کشته شد و جنازه اش را به شهر «قُم» منتقل کردند.


ظهور نادرشاه افشار

حرکت هایی در ایران رخ می دهد که یکی از مهم ترین آن ها نادر شاه افشار است. او به کمک شاه طهماسب می آید و اشرف افغان را شکست می دهد. افغان ها تا هندوستان فرار می کنند و نادر تا دهلی آن ها را تعقیب می کند. در دهلی به بهانه این که چرا به افغان ها پناه دادید؟ ثروت آن ها را غارت می کند و به ایران می آورد. هنوز هم هندی ها از نادر می ترسند؛ چون زمانی که به آن جا رفت قتل عام کرد.

نادر شخصیتی است که درخشیده و هنوز نادر شاه نشده است. او نادر قلی بیگ افشار است که به کمک طهماسب دوم آمده است. بعد از این که موفق می شود افاغنه را از ایران بیرون کند شاه طهماسب را دستگیر می کند و خودش مدعی حکومت می شود. پسر او را که طفلی بود به عنوان جانشین او تعیین می کند و چون نمی تواند چیزی را اداره کند خودش امورات را بر عهده می گیرد.

در سال ۱۱۱۴شمسی در دشت مغان اعلام سلطنت کرد و انقراض صفویه را در شورایی اعلام کرد.

البته هرکسی درآن شورا مخالفت کرده بود  نادر آن ها را کشت.

بالاخره جدیتی که صفویه در رواج مذهب داشتند نادر شاه نداشت. او تا سال ۱۱۲۵شمسی زنده است و قدرت را در دست دارد و عمده حکومتش به درگیری با عثمانی و شورش های داخلی گذشت. آن قدر شورش اتفاق افتاد که دیوانه شد و دستور نابینا کردن فرزند خودش را صادر کرد. او گرچه در ابتدا فردی محبوب بود ولی در اواخر عمرش بسیار خشن و منفور شد.

بعد از او مدت کوتاهی پسرش حکومت کرد تا این که کریم خان زند توانست سلسله کوتاه افشاری را براندازد و با استقرار در شیراز دوره زندیه در تاریخ ایران آغاز می شود. بعد از او لطفعلی خان زند و بعد از او آغا محمد خان قاجار در سال ۱۱۷۴شمسی تاج گذاری کرد.

 اسم محمود افغان باعث وحشت و بی‌قراری مردم اصفهان و به خصوص دربار صفوی شده بود. همه فکر می‌کردند محمود افغان به زودی وارد اصفهان می‌شود 

حکومت"صفویان"ازظهورتاسقوط/اسامی پادشاهان "روحانیون"علما

۲۳۰ سال سلطنت خاندان صفویه بر ایران ۲۱۷ سال اقتدار+۱۳ سال تزلزل.

شاه اسماعیل ۲۳​​​​​​​سال/شاه تهماسب ۵۴ سال/شاه اسماعیل دوم ۱سال/سلطان محمد خدابنده ۱۰سال/شاه عباس ۴۲سال/شاه صفی ۱۴سال/شاه عباس دوم ۲۵سال/شاه سلیمان ۲۸سال/شاه سلطان حسین ۲۰​​​​​​​سال/شاه تهماسب دوم ۱۰سال/شاه عباس سوم ۳سال.

۲خدمت بزرگ پادشاهان صفوی

آیت الله خامنه ای:در دوران طلوع صفویّه، سرزمین اردبیل توانست دو خدمت بزرگ به این کشور بکند. اوّل اینکه توانست از کشوری که بخشهای آن از هم جدا و باهم در حال اختلاف و درگیری بودند، یک کشور متّحد، بزرگ و مقتدر، به وجود آورد. قبل از طلوع صفویّه و بعد از دوران سلجوقیان، ایران کشوری بود که هر بخشی از آن آهنگ جداگانه‌ای می‌نواخت و از عزّت و عظمت ایران در آن دورانها خبری نبود. این عزّت را صفویّه دادند. و صفویّه از اردبیل طلوع کردند و خاندان عرفای مجاهد و مبارز یعنی اولاد شیخ صفی الدّین اردبیلی توانستند این زمینه را به وجود آورند، تا فرزندان آن‌ها ایران را به همه‌ی عالمیان در دنیای آن روز، متّحد، مقتدر، عزیز، سربلند و پیشرفته معرفی کنند.
خدمت دوم، عاملی بود که در واقع پشتیبانی معنویِ عامل اوّل محسوب می‌شود؛ یعنی احیای مذهب شیعه، مذهب اهل بیت و ارادت به خاندان پیامبر. مردم همین مردم شجاع، همین عشایر غیور از این سرزمین با نام امیر المؤمنین، با نام امام حسین، با نام شهدای کربلا، با نام ائمه‌ی معصومین(ع)توانستند بروند و نام خدا، یاد اهل بیت و آئین مقدس اسلام و فقه متین جعفری را در سرتاسر این کشور، مستقر کنند و کشوری یکپارچه، محکم و مقتدر به وجود آورند.
این اقتداری بود که از معنویت، از دین و از تعالیم اهل بیت به وجود آمد. بزرگانی که در این مدت در طول چند قرن در اردبیل پرورش پیدا کرده‌اند، همه همین خط مستقیم را نشان می‌دهند.

خودِ «شیخ صفی الدّین اردبیلی» برخلاف آنچه که بعضی گمان می‌کنند، یک صوفی‌مسلک از قبیل آنچه که ادّعا می‌شود، نبود. یک عالم، یک عارف، یک مفسّر و یک محدّث بود/بیانات رهبرانقلاب-دوشنبه، ۳ اَمرداد ۱۳۷۹جمع مردم اردبیل.


«شیخ صفى» از عارفان نامى عهد اولجایتو بود. وی که مرید شیخ زاهد گیلانی (متولد سال۷۰۰) و از رجال صوفیه بود از سوی شیخ زاهد به رهبری طریقت «زاهدیه» منسوب شد،  فرقه صوفیه پس از مرگ شیخ به صفویه تغییر نام یافت. پس از درگذشت شیخ صفی، پسرش صدرالدین موسی جانشین وی شد. 

پس از صدرالدین، فرزندش «خواجه علی» به رهبری طریقت رسید. وی به مدت ۱۲ سال در جنوب ایران به ارشاد مردم مشغول بود.

پس از خواجه علی، ابراهیم معروف به «شیخ شاه» ریاست معنوی نهضت را بر عهده گرفت ولی قدرت چندانی نداشت.

پس از وی «شیخ جُنید» به اشاعه طریقت پرداخت. خروج شیخ جنید و مهاجرت وی به «دیار بکر» بر ترویج طریقت صفوی تأثیر بسیاری داشت. 

پس از وی پسرش «حیدر »جانشین پدر شد. پس از کشته شدن شیخ حیدر، پیروان وی ابتدا به پسر بزرگش سلطان علی شاه روی آوردند ولی وی در جنگ کشته شد و برادرش اسماعیل(شاه اسماعیل صفوی) به اتفاق عده‌ای از مریدان طریقت که «اهل اختصاص» نام یافتند به گیلان رفت و حدود ۵​​​​​​​ سال نزد میرزا علی کارکیا از پادشاهان آل‌کیا بسر برد

در سال (۹۰۵ قمری) اسماعیل به اردبیل بازگشت و سال بعد «شیروان­شاه» را در نبردی به قتل رسانید و در تبریز «تاجگذاری» کرد. (۹۰۷ قمری) مهم‌ترین اقدام شاه اسماعیل در آغاز سلطنت خویش، اعلام مذهب شیعه دوازده امامی(اثنی عشری) به عنوان «مذهب رسمی کشور» بود. آنان پس از بدست آوردن هویت سیاسی و ارضی توانستند دولتی متمرکز و قوی در ایران ایجاد کنند.

وی «محمد شیبان خان اُزبَک» را در مرو شکست داد. پس از سرکوبی ازبک‌ها ،جنگ سختی بین شاه اسماعیل با عثمانی‌ها اتفاق افتاد.  علت جنگ ، یکی اقدامات صفویان در «آناتولی شرقی» در جلب وفاداری مردم آن‌جا و دیگر حمایت شاه اسماعیل از رقیبان سلطان سلیم، جانشین با یزید دوم بود

سطان سلیم پس از غلبه بر رقیبان و تحکیم سلطنت خویش به فتوای مفتی سنیان عثمانی به قتل عام شیعیان در قلمرو حکومت عثمانی دست زد و پس از آن به ایران لشکر کشید و در چالدران (شمال غربی خوی) سپاه شاه اسماعیل را سخت شکست داد (۹۲۰ قمری) و دیار بکر را به تصرف خود درآورد. این رویداد در اخلاق و رفتار شاه اسماعیل تأثیر فراوان بر جای گذاشت. وی پس از این شکست هرگز فرماندهی سپاهیانش را بر عهده نگرفت.

«شاه اسماعیل» در جوانی درگذشت (۹۳۰ قمری) و پسر ۱۰ ساله‌اش(شاه طهماسب) بر تخت نشست. طهماسب به تدریج توانست بر اوضاع تسلط یابد و حدود نیم قرن ایران را یکپارچه نگاه دارد.

پس از مرگ شاه طهماسب، هر کدام از عناصر گرجی، چرکس و ارمنی که در نهاد سلطنتی حضور داشتند از یک سو و قزلباش­ ها از سوی دیگر سعی داشتند شاهزاده‌ای را که خود می‌خواهند بر سریر حکومت برنشانند. 

سرانجام طبق خواست «قزلباشان» اسماعیل به سلطنت نشست. 

 «شاه اسماعیل دوم» بعداز یک سال سلطنت،  با زهر هلاکت رسید

 پس از اسماعیل دوم برادرش «محمد خدابنده» نابینا را به سلطنت رساندند اما او به سال ۹۳۷شمسی تاج و تخت را به عباس تسلیم کرد و وی با نام «شاه عباس» تاج بر سر نهاد. 

 شاه عباس ،پس ازایجادامنیت داخلی، در سال ۹۷۶شمسی، با سپاهی بزرگ بسوی خراسان حرکت کرد ، «اُزبکان» پس از شکست تن به صلح دادند ،درسال۹۸۴شمسی، دوباره دولت عثمانی ازسمت غرب به ایران تجاوزکردند شاه عباس،جنگ سختی باآنان کرد، عثمانی‌ها تن به  شکست داند و  از نواحی غربی قلمرو ایران بیرون رانده شدند. 

باسقوط (حکومت عثمانی) بدست شاه عباس«حکومت سُنی ها»روبه «زوال»گذاشت و«مذهب شیعه »بنیانگذاری شد(حاکمیت یافت)

«گُرگین خان» که بعد از شورش در گرجستان فرار کرده بود، «میر ویس افغان» را دستگیر کرد و به اصفهان فرستاد. «میر ویس افغان» در اصفهان کسب اعتبار کرد و به چشمان خودش ضعف صفویه را دید. در سفری که به حج رفت و فتوای علمای اهل سنت را نیز در لزوم سقوط خاندان صفویه کسب کرد. 

«میر ویس افغان»(پدرمحمودافغان) درتعقیب«روس» خودش را به قندهار رساند و «گُرگین خان» را کشت و خودش مستقلا به حکومت رسید. بعد از مدت کوتاهی که برادرش حکومت کرد، پسرش (محمود افغان) به قدرت رسید.

محمود افغان  کرمان  را فتح کرد و به طرف اصفهان حرکت کرد. در طول راه، نمایندگان سلطان حسین صفوی نزد او آمدند ولی به نتیجه نرسیدند. او اصفهان را محاصره کرد. محاصره محاصره ۷ ،هشت ماه به طول انجامید .

و کار به جایی رسید که مردم گوشت سگ و گربه می خوردند و آن قدر کم شد که پس از آن اقدام به خوردن گوشت دیگر هموطنان خودشان کردند.

چنان هرج ومرج وقحطی پیش آمد که مردم گوشت «سگ و گربه »می خوردند و این تنگی معیشت،آنقدرشدکه کاربه خوردن،گوشت میت انسان کشیده شد!
از طرف دیگر، جنازه های زیادی در اصفهان ریخته بود و دفن آن ها بسیار سخت شده بود. در این شرایط تنها تدبیری که دربار صفوی کرد این بود که یکی از پسران شاه سلطان حسین را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند. ابتدا سراغ سلطان محمد میرزا رفتند و او را از «حرمسرا» بیرون آوردند. او قبول نکرد و وقتی جمعیت را دید ترسید و به حرمسرا بازگشت.
سراغ پسر دیگر سلطان حسین (صفی میرزا) رفتند و او نیز قبول نکرد.

بناچارسومین پسر سلطان حسین (طهماسب میرزا )را به عنوان ولیعهد انتخاب کردند و مخفیانه او را فراری دادند؛ به این امید که به شهرهای دیگر مانند قزوین، کاشان و ... برود و به شکستن محاصره کمک کند وامادر این ماموریت، طهماسب موفقیتی کسب نکرد.

محمود افغان به  اصفهان نزدیک شده بود، جمعى از ارکان دولت، طهماسب میرزاى ولیعهد را به قزوین فرستادند تا براى کمک به پدر و نجات اصفهان سپاهیانى فراهم آورده و به جنگ افغانها روانه سازد.

محمود افغان پس از تسخیر اصفهان، عده ‏اى از افغانها را برای دفع طهماسب میرزا به قزوین فرستاد.

«طهماسب میرزا »نیز شهر را ترک و به امید بسیج وتجهیزنیرو(قوا) به سوى «تبریز» حرکت کرد.

مردم قزوین پس از خروج ولیعهد، با سپاهیان محمود از در تسلیم درآمدند، اما پس از اندک مدتى، غالب سپاهیان را کشتند و تعداد بسیار کمی از انها به اصفهان بازگشتند.محمود افغان که تا این تاریخ با مردم اصفهان به مدارا رفتار کرده و بسیارى از کارگزاران صفوى را همچنان از مقامهاى قبلى ابقاء نموده بود، با دریافت خبر قزوین، به خشم آمد و دستور قزلباش کشى صادر کرد.

در یک روز ۱۱۴ تن از امراى قزلباش و ۳۱ تن از خاندان صفوى کشته شدند و هر که در خدمت شاه سلطان حسین بود از مصدر خود عزل و نابود شد.

مردم اصفهان برای تهیه غذا(قوت لایموت)، شهر را تخلیه و به اطراف پراکنده شدند.

بدین ترتیب اصفهان که در عصر صفوى یکى از پر جمعیت ترین شهرهاى جهان و از با شکوهترین آنها بود، رو به ویرانى گذاشت.

شاه سلطان حسین«تسلیم تقدیر» آش نذری حاجت نداد!.

هم تاجش رفت وهم خواهرش!

روزگار سخت تر شد. زمانی که شاه سلطان حسین این اوضاع را دید این اعتقادراداشت که تقدیر همین است و تصمیم گرفت از کار کنار بکشد. لباس سلطنت را درآورد و لباس عزا پوشید و به شرط محمود افغان نیز عمل کرد!

شاه بی لیاقت صفوی، دخترش را برای او فرستاد و خودش هم در یازده محرم، یک روز بعد از عاشورای ۱۱۳۵ (آبان۱۱۰۱) برای مذاکره از شهر خارج شد و به محمود افغان اعلام کرد :

« اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که حکومت به تو تعلق گیرد»

حتی به دست خودش، تاج شاهی را بر سر محمود افغان گذاشت. بدین ترتیب محمود افغان در پانزدهم محرم وارد اصفهان شد و در کاخ چهل ستون اصفهان ضیافتی برگزار کرد و او دختر  شاه را نزد برادرش در قندهار فرستاد و خودش با خواهر شاه سلطان حسین نیز ازدواج کرد. بدین ترتیب بود که شهر اصفهان به آن باشکوهی در برابر محمود افغان سر تسلیم فرود آورد.

شاه سلطان حسین و آشی که حاجت نداد

هم تاجش رفت وهم خواهرش!

روزگار سخت تر شد. زمانی که شاه سلطان حسین این اوضاع را دید این اعتقادراداشت که تقدیر همین است و تصمیم گرفت از کار کنار بکشد. لباس سلطنت را درآورد و لباس عزا پوشید و به شرط محمود افغان نیز عمل کرد!

شاه بی لیاقت صفوی، دخترش را برای او فرستاد و خودش هم در یازده محرم، یک روز بعد از عاشورای ۱۱۳۵ (آبان۱۱۰۱) برای مذاکره از شهر خارج شد و به محمود افغان اعلام کرد :

« اراده خداوند بر این تعلق گرفته است که حکومت به تو تعلق گیرد»

حتی به دست خودش، تاج شاهی را بر سر محمود افغان گذاشت. بدین ترتیب محمود افغان در پانزدهم محرم وارد اصفهان شد و در کاخ چهل ستون اصفهان ضیافتی برگزار کرد و او دختر  شاه را نزد برادرش در قندهار فرستاد و خودش با خواهر شاه سلطان حسین نیز ازدواج کرد. بدین ترتیب بود که شهر اصفهان به آن باشکوهی در برابر محمود افغان سر تسلیم فرود آورد.

شاه سلطان حسین و آشی که حاجت نداد
هنگامیکه اشرف و محمود افغان به اصفهان حمله کردند شاه سلطان حسین صفوی تمام درباریان خویش را فرا خواند تا چاره ای بیاندیشند هر کس چیزی گفت تا اینکه  روحانی(مجلسی بزرگ)  دربار گفت

: قربانت گردم اگر آشی بپزیم که بر هر دانه از نخود لوبیای آن ده قل هو الله بخوانند سربازان ما نامرئی شده و میتوان شبیخون زده و دشمن را شکست دهیم .

میلیونهاقرائت «سوره توحید»برای «شاه» کارسازنشد!

بامشاوره عالم دربار و به دستور سلطان «آش نذری» پُختندوچند میلیون قل هو الله براآن خوانده شد و به سربازان داده شد تا بخورند و «نامرئی» شوند(دشمن کورکرشود)!.

سربازان خوردند و اما«نامرئی» نشدند!.

«شاه»روحانی دربار(علامه مجلسی)را احضار کرد و گفت:

یا شیخ !چرا آش تو، سربازان را نامرئی نکرد! ؟

شیخ(علامه مجلسی) با شرمندگی وتأسف جواب داد: قربانبه گمانم بعضی از زنان دربار که بر نخود لوبیاها دعا خوانده بودند «حیض»،نجس بودند و آش خاصیت خود را از دست داده است .

«شاه» دستوردادمجدداً «آشی دیگر» پخته شود ولی «آش بی شُبهه».

امر کرد مأمورانی اززنان مجرب ،مفتش باشند(دامن همه زنان دست اندرکار آشن راپایین کشیدند) تا مطمئن شوند که «حیض» نبوده وبعد امر کرد بر «نخود، لوبیاها» دعا خوانده و دوباره آش بپزند و به سربازان بدهند.

این بارهم از«آش نذری»چاره ساز نشد.

«شاه» ازعلت بی خاصیتی «آش»  پرسید.

علامه مجلسی جواب داد«تقدیردرتسلیم است

نتیجه این شد که شاه سلطان حسین با دست مبارک خویش تاج از سر برداشت و برسر محمود افغان نهاد.

لارنس لاکهارت( اسکاتلندی)ایرانشناس اسکاتلندی در بخشی از کتاب (انقراض صفویه واستیلای افاغنه درایران)درمورد«آش نذری»شاه سلطان حسین باعنوان «آبگوشت سحرآمیز» می نویسد:

لاکهارت در بخشی از کتاب (انقراض صفویه واستیلای افاغنه درایران)ماجرای «آبگوشت سحرآمیز و شاه سلطان حسین» می نویسد:

در برخی مواقع، شاه به پیشگویی منجمان اکتفا نمی کرد و خود اوامری صادر می نمود، به عنوان مثال شاه «سلطان حسین »در چگونگی مقابله با افغان دستور پخت «آبگوشتی سحرآمیز» را داد و چنین می پنداشت که پس از اطعام سپاهیان، آنان نامرئی خواهند شدکه دشمن متوجه حضورآنهانمی شود ولی این سربازان آنهرامیبینندوتارومارمی کنند( مزیتی عظیم بر دشمن خواهند یافت).اما آبگوشت باید در ظرفی تهیه می شد که در هر یک از آنها دو پاچه بز نر با ۳۲۵ غلاف سبز نخود و تلاوت ۳۲۵ تشهد توسط دوشیزه ای بر سر آن خوانده می شد و این سفارشهایی بود که به شاه برای پخت این آبگوشت سحرآمیز داده بودند.

«لارنس لاکهارت»از (۱۳۰۳تا۱۳۳۳شمسی) به مدت ۳۰ سال درایران به کارپژوهش وتحقیق مشغول بوده،اگرچه دراستخدام شرکت نفت انگلیس ،قبل ازآن دروزارت خارجه انگلیس فعالیت میکرده است.

شاه سلطان حسین ۱۰۷۳ تا  ۱۰۹۹

آخرین سلطان کشور یکپارچه صفوی ( قبل از سقوط نهایی آن به دست نادر شاه افشار ) سلطان حسین بود. که بعد از شاه سلیمان از سال ۱۰۷۳ تا  ۱۰۹۹شمسی. سلطنت کرد .در اثر بی لیاقتی شاه سلطان حسین افغان ها به ایران حمله کردند وشهر اصفهان را تصرف کردند.

شاه سلطان حسین »متولد ۱۰۴۷شمسی پس از درگذشت پدرش(شاه سلیمان صفوی) اختلاف بر سر جانشینی او شدت گرفت تا سرانجام با صلاح‌دید مریم بیگم، عمه شاه سلیمان، حسین در ۱۰۷۲ جانشین پدر شد و« شیخ الاسلام »(محمدباقر مجلسی) ضمنی قرائت خطبه ای «تاج شاهی» را بر سر «سلطان حسین» گذاشت(مراسم تنفیذ)ورسماًبه عنوان «سلطان» معرفی شد.

محاصره اصفهان حدود هفت ماه طول کشید و مردم شهر دچار قحطی و بیماری شدند. سلطان حسین از محمود امان خواست و در ۱۰۹۹شمسی تاج و تخت شاهان صفوی را به او واگذار کرد. محمود نیز پس از ازدواج با یکی از دختران او، به نام خود سکه زد و خطبه خواند.

«اشرف افغان» در ۱۱۰۳شمسی «محمودافغان» را کشت و خود جانشین او شد. اشرف در ۱۱۰۵شمسی با رسیدن پیام عثمانیان مبنی بر حمایت از شاه صفوی و بازگرداندن تاج و تخت به او، دستور قتل سلطان حسین را داد. او را در اصفهان کشتند و سرش را برای اشرف فرستادند و پیکرش در قم به خاک سپرده شد

در سال ۱۱۰۵شمسی به علت حمایت سلطان عثمانی از سلطان حسین، دستور قتل «سلطان حسین»صادرشد. او را در اصفهان کشتند،«سر»(سلطان حسین) را برای«اشرف افغان» فرستادند و «پیکر»(بی سرش) را در «قُم» به خاک سپردند.

افغان ها ۷سال بر ایران حکومت کردند وپس از ان نادر شاه افشار با سپاهش به افغان ها حمله کرد و حکومت افشاریه را تشکیل داد.

۸سال بعد

ما«نادر»نداشتیم./نقش رهبردرریل گذاری جامعه

 هنگامی که نادر شاه برافغانها تاخت و همگی را قلع و قمع نمود در میدان جنگ سربازان دلاوری را دید که انچنان شجاعانه و بیباکانه می جنگیدند،درحالیکه همین سربازها درزمان محمودافغان بودند ولی کاری ازپیش نبرده بودند، که «نادر شاه»در تعجب شد و« اُزیکی» از سرباز ها پرسید : تو و یارانت به این دلاوری کجا بودید وقتی افغانها به ایران حمله کردند!؟

سرباز جواب داد : ما بودیم اما شما کجا بودید قربان!؟

واین سربازادامه داد:«ما شاهی مثل شما نداشتیم که در کنارش جان فدای میهن خود کنیم» 

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«شاه سلطان حسین»  ازدیدگاه رهبرانقلاب.

اگر اراده‌ی یک ملت - که در اراده‌ی مسؤولینش تجسّم و تجسّد پیدا می‌کند - سُست نشود، هیچ کاری نمی‌توانند بکنند.
دشمنان فشار می‌آورند؛ سختی هست. برای استقلال و حفظ هویّت یک ملت و شرمنده نشدن در مقابل تاریخ، تحمّل این سختیها لازم است. شما تصوّر کنید:

« اگر شاه سلطان حسین صفوی به‌جای این‌که دروازه‌های اصفهان را بر روی مهاجمان می‌گشود - بعد از ورود مهاجمان هم خودش به دست خودش تاج شاهی را روی سرشان می‌گذاشت - فکر می‌کرد که اگر به فکر خودم هستم، یک جان بیشتر ندارم و این قدر هم عمر کرده‌ام، مگر دیگر چقدر عمر خواهم کرد؟ اگر به فکر مردم هستم، که در صورت تسلیم کردن شهر اصفهان، بلایی بر سر مردم خواهد آمد که از بلایی که در صورت جنگیدنِ با مهاجمان بر سرشان می‌آید، کمتر نیست، هرگز شهر را تسلیم نمی‌کرد».

تاریخ اصفهان را نگاه کنید و ببینید بعد از آن‌که مهاجمان وارد اصفهان، کاشان، مناطق مرکزی ایران، فارس و مناطق دیگر شدند، چه بلایی بر سر این مردم آوردند و چه کشتاری بعد از تسلیم شدن مردم کردند! مهاجمان نگفتند که چون خودتان تسلیم شدید، پاداشتان این است که همه‌تان در امن و امان زندگی کنید. امروز هم همین‌طور است. امروز هم شما ببینید(امریکا)در عراق با مردم چه می‌کنند! هرجایی که اینها سیطره پیدا کنند، کارشان همین است.

اگر «شاه سلطان حسین» این گونه فکر کرده بود که یک جان که ارزشی ندارد، هزار جان را انسان برای حاکمیت اسلام، رضای خدا و سربلندی مردم فدا می‌کند و آن بلایی که قرار است در صورت تسلیم من بر سر مردم بیاید، سخت‌تر و توأم با ذلّت است، اما آن بلایی که در صورت مقاومت پیش می‌آید، دست‌کم بدون ذلّت است، وارد میدان جنگ می‌شد و می‌جنگید.

آیت الله خامنه ای :بنده به دلیل اراده‌ی ایستادگی در مردم، احتمال قوی‌ام این است که اصفهان به دست مهاجمان نمی‌افتاد. البته خیلی از سرداران و مسؤولان خائن و ضعیف بودند؛ اما مَردُم آماده. او(شاه) باید به میان مردم می‌رفت و مبارزه می‌کرد،(دشمن رادفع می کرد)./بیانات دردیدارنمایندگان مجلس شورای اسلامی./چهارشنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۲

رهبرانقلاب اسلامی:آن روزی که شهر اصفهان در دوره‏  شاه سلطان حسین مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حکومت باعظمت صفوی نابود شد، خیلی از افراد غیور بودند که حاضر بودند مبارزه و مقاومت کنند؛ اما شاه سلطان حسین ضعیف بود.

اگر جمهوری اسلامی ،دُچار« شاه سلطان حسین‏ ها» بشود، دچار مدیران و مسئولانی بشود که جرأت و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمیکنند، در مردم خودشان احساس توانائی و قدرت نمیکنند، کار جمهوری اسلامی تمام خواهد بود./بیانات آیت الله خامنه ای دردیداردانشجویان واساتیددانشگاه علم وصنعت./یکشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۷(منبع:سایت رهبری)

سرنوشت سلطان حسین؟
یک خطر همچنان برای سلطان محمود وجود داشت و آن خطر، همان ولیعهدی بود که از اصفهان خارج شده بود و به قزوین رفته بود. محمود یکی از سرداران خودش به نام امان الله خان را به قزوین فرستاد. آن شهر را محاصره کردند. طهماسب فرار کرد و این شهر به تصرف افغان ها درآمد. کارهایی در آن شهر کردند که موجب شورش مردم قزوین شد که در آن چهار هزار افغانی کشته شدند. خود امان الله خان نیز در قزوین زخمی شد و عقب نشینی کرد و به اصفهان برگشت.
محمود افغان با این اتفاق، خشمگین شد و ضیافتی را در اصفهان تشکیل داد و بزرگان آن شهر را جمع کرد و همه را از دم تیغ گذراند. دستور قتل عام درباریان را صادر کرد و دوازده تن از پسران و شش تن از برادران شاه را کشت. حتی یک طفل هفت ساله ای بنام باقر میرزا را از دامان پدرش شاه سلطان حسین جدا کردند و کشتند. بدین ترتیب قتل عامی صورت دادند.

از تقدیر الهی، ۲ روز بعد از این کشتار، محمود افغان دچار جنون شد؛ بگونه ای که اطرافیانش مجبور شدند او را دستگیر کنند و پسر عمویش (اشرف) را در سال ۱۱۳۷ قمری یعنی ۲ سال بعد از تصرف اصفهان جانشین او کنند و بعدا نیز ناچار شدند «محمود» را خفه کنند.

در این حال «شاه سلطان حسین» در منزلی تا سال ۱۱۴۰ قمری در«حصر» است. در این حین، خبر می رسد عثمانی ها به سمت قزوین واصفهان حرکت می کنند و می خواهند شاه سلطان حسین را دوباره به حکومت برسانند. زمانی که این خبر به اصفهان می رسد «اشرف افغان» فرار می کند؛ زیرا عثمانی ها قزوین را تصرف کرده بودند و عازم اصفهان بود.

«اشرف افغان» چون نگران بود شاه سلطان حسین دوباره به حکومت برسد کسانی را فرستاد تا شاه سلطان حسین را به قتل برسانند. بدین گونه بود که «شاه سلطان حسین» در سال ۱۱۴۰ قمری کشته شد و جنازه اش را به شهر «قُم» منتقل کردند.


ظهور نادرشاه افشار

حرکت هایی در ایران رخ می دهد که یکی از مهم ترین آن ها نادر شاه افشار است. او به کمک شاه طهماسب می آید و اشرف افغان را شکست می دهد. افغان ها تا هندوستان فرار می کنند و نادر تا دهلی آن ها را تعقیب می کند. در دهلی به بهانه این که چرا به افغان ها پناه دادید؟ ثروت آن ها را غارت می کند و به ایران می آورد. هنوز هم هندی ها از نادر می ترسند؛ چون زمانی که به آن جا رفت قتل عام کرد.

نادر شخصیتی است که درخشیده و هنوز نادر شاه نشده است. او نادر قلی بیگ افشار است که به کمک طهماسب دوم آمده است. بعد از این که موفق می شود افاغنه را از ایران بیرون کند شاه طهماسب را دستگیر می کند و خودش مدعی حکومت می شود. پسر او را که طفلی بود به عنوان جانشین او تعیین می کند و چون نمی تواند چیزی را اداره کند خودش امورات را بر عهده می گیرد.

در سال 1148 در دشت مغان اعلام سلطنت کرد و انقراض صفویه را در شورایی اعلام کرد.

البته هرکسی درآن شورا مخالفت کرده بود  نادر آن ها را کشت.

بالاخره جدیتی که صفویه در رواج مذهب داشتند نادر شاه نداشت. او تا سال 1160 قمری زنده است و قدرت را در دست دارد و عمده حکومتش به درگیری با عثمانی و شورش های داخلی گذشت. آن قدر شورش اتفاق افتاد که دیوانه شد و دستور نابینا کردن فرزند خودش را صادر کرد. او گرچه در ابتدا فردی محبوب بود ولی در اواخر عمرش بسیار خشن و منفور شد.

بعد از او مدت کوتاهی پسرش حکومت کرد تا این که کریم خان زند توانست سلسله کوتاه افشاری را براندازد و با استقرار در شیراز دوره زندیه در تاریخ ایران آغاز می شود. بعد از او لطفعلی خان زند و بعد از او آغا محمد خان قاجار در سال 1210 تاج گذاری کرد.

 اسم محمود افغان باعث وحشت و بی‌قراری مردم اصفهان و به خصوص دربار صفوی شده بود. همه فکر می‌کردند محمود افغان به زودی وارد اصفهان می‌شود 

***

بعد از ان که قوم تیموریان ضعیف شد،بی نظمی سراسرایران را فرا گرفت.

هر کس که قدرتی پیدا می کرد،حکومتی را ایجاد می کرد.

همسایگان ایران نیز با استفاده از بی نظمی ایران،مرز های ایران را تجاوز می کردند.در این هنگام،افراد خاندان صفویه که در میان مردم محبوبیت داشتند،حکومتی را تشکیل دادند و به تدریج،بخش های مختلف ایران را تصرف کردند. یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخی تمدن ایران، حکومت صفویه (1501 تا 1736 م) است

  انتساب این سلسله به شیخ صفی الدین اردبیلی(1252 ـ 1334 م) وجه تسمیه آن به سلسله صفویه است،  بعضی از مورخین نسبت شیخ صفی را به امام موسی کاظم(ع) برادر کوچک اسماعیل (امام اسماعیلیان) رسانیده و شاهان صفویه نیز خود را از اولاد علی (ع)می دانسته اند و چون ایرانیان بعد از اسلام به جهات ملی و مذهبی حضرت علی را دوست می داشتند نسبت به اولاد و احفاد آن حضرت نیز ارادت می ورزیدند. 

زادگاه«شاه صفی» درگیلان-صومعه سرا(گسکر)

نگارنده-پیراسته فر:سنت لوبی رابینو(Hyacinth Louis Rabino)نائب کنسول بریتانیا دررشت درسالهای(۱۳۲۴ تا ۱۳۳۰ هجری قمری – ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۲ میلادی) بمدت۶سال درگیلان حضورداشته است ودرسال ۱۹۱۲به مراکش منتقل شد.

چهار شهر«بیه پس»گیلان عبارت بودنداز:فومن،،رشت،گسکر،تولم وهرکدام امیرانی مستقل داشتند.

توضیحات نگارنده-پیراسته فر:گسکرات شهری بودباتجهیزات وامکاناتی درحدشهررشت وفومن،حتی زمانی که «صومعه سرا»نام وآوازه ای نداشت،«گسکر»شهرت کشوری داشت،این شهرزادگاه شاه صفی(سام میرزا)پسر محمدباقر صفی میرزا،نوه شاه عباس کبیر ، ششمین پادشاه صفوی ایران بود که از سال۱۰۰۷ تا ۱۰۲۱شمسی(۱۴سال)حکمرانی داشت.

 آدام-اولشلگر- اولئاریوس(متولدمرداد۹۸۲-متوفی اسفند۱۰۴۹)پژوهشگروکاتب -دبیر-سفیر دوک هولشتاین - فریدریک سوم دردربار«شاه صفی» درسفرنامه اش می نویسد:«گسکر» شهری در حدود چهار فرسنگی «کسماء» و دو فرسنگی دریا بوده است و آن را «گوراب گسکر» نیز می‌نامند،«شاه صفی» در آنجا ، در خانه‌ی شخصی به نام «خواجه مسعود» متولد شد و این خانه بعد‌ها به صورت پناهگاهی برای مردم در آمد... در اواخر سلطنت فتحعلیشاه از وسعت ناحیه‌ی گسکر کاسته شد ، حاکم گسکرمقر خود را در «زیکسار »بنا نمود.

در کتاب «جغرافیای حدود العالم  من المشرق الی المغرب» که در سال ٣٧٢قمری(٣۶۱شمسی) نگارش یافته ، آمده که «رشت از آبادی های کهن ایران است» و از آن با صفت «ناحیت بزرگ» یاد شده است .

«رشت » بین دو منطقة گیلان«بیه پیش وبیه پس »که  دریک برهه ای  شهرفومن مرکز «بیه پس » بود وبعداً مرکزیت به شهررشت انتقال یافت و مرکز«بیه پیش » لاهیجان بود.

«بیه پس»گیلان

«بیه پس»گیلان شامل چهار شهر بزرگ بود که هر یک امیر مستقلی داشت که بر شهر و تمام نواحی اطراف آن حکومت می کرد. فومن در مرکز این منطقه و مجاور کوهستان ها قرار داشت. در سمت مشرق به طرف دریا شهر تولم واقع بود. گسکر در مجاورت ولایت فومن و رشت واقع شده و کمی از ساحل دریا فاصله داشت. از نظر مذهبی تمام ساکنان این منطقه «حنبلی» مذهب بودند.

مؤلف«حدود العالم»می نویسد:بخش گسکر در زمینی هموار‌، ‌در سی کیلومتری غرب رشت قرار گرفته و از شمال به تالش دولاب و از مشرق به مرداب انزلی و از جنوب به فومن و از مغرب به ماسال و شاندرمن محدود است‌. در ازای آن از «اسپند» در جنوب تا گیل چالان در شمال یک فرسنگ و نیم و از مرداب تا آهک کوره در حد ماسال دو فرسنگ است‌. سابقا یکی از بخش‌های وسیع گیلان بوده و شامل زمین‌های گسکر امروزی و خاک ماسال و شاندرمن و تالش دولاب می‌شده است.در زمان فتحعلی شاه، حاکم گسکر « زیکسار» را مرکز حکومت خودبرمی گزید.

شهرهای«بیه پیش»گیلان

 سرزمین«بیه پیش»،شامل شهرهای کناره‌ی دریا همچون لاهیجان و کوتم و کوچصفهان و همام(خمام).

در روزگار صفویه، گیلان به دو قسمت منقسم شده بود، تا اینکه در سال ۹۳۴قمری(۹۰۶شمسی) شاه طهماسب حکومت هر دو قسمت گیلان را به«احمد خان لاهیجانی» سپرد وشهر«رشت »اهمیت اقتصادی و سیاسی  یافت.

شهر رشت در این دوره با توجه به مرکزیت و جذب جمعیت بر وسعت خود افزود. رشد این شهر با اهمیت سیاسی، اداری و اقتصادی که از این دوره شروع می­یابد آغاز گردید. به عبارت دیگر این شهر در زمان شاه عباس واجد جنبه­ های شهری شد. او برای از بین بردن ملوک الطوایفی و سرکوبی دو ناحیة حاکم نشین گیلان (لاهیجان و فومن) به رشت که وضعیت آن برای تجارت فوق العاده مناسب بود مرکزیت بخشید و آنجا را حاکم نشین گیلان کرد و با افزودن به وسعت آن باعث شد که شهر از شکل قصبه خارج شده و به مکان تجارت ابریشم تبدیل گردد/پایان توضیحات نگارنده.

 «گسکر» بزرگ‌ترین شهر مدفون شده و بی‌نظیر تاریخی شمال کشور با قدمت یک‌هزار و 200 ساله سر از جنگل‌های هفت‌دغنان صومعه‌سرا بیرون آورد.

این شهرستان در 25 کیلومتری غرب مرکز گیلان قرار دارد و از شمال با بندرانزلی و رضوانشهر و از جنوب با فومن همسایه است.

صومعه‌سرا از شهرهای مهم تاریخی و توریستی گیلان به شمار می‌رود که علاوه بر جاذبه‌های بکر طبیعی دارای آثار و بناهای تاریخی به‌جا مانده از دوره‌ها و سده‌های گذشته است.

پل خشتی در روستای پردسر ،حمام کسما، مناره آجری در منطقه مناره بازار و شهری تاریخی و مدفون در دل جنگل‌های هفت‌دغنان طاهر گوراب صومعه‌سرا از جمله آثار ارزشمند و تاریخی به‌جا مانده در این شهرستان است.

«گسکر» در 23 کیلومتری صومعه‌سرا و حد فاصل شهرستان‌های ماسال، شاندرمن و تالش قرار دارد که از دوره قاجاریه به بعد شهری مدفون، فراموش شده و گمنام بود.

در سال‌های 80 و 83 و با آغاز طرح جدیدی از کاوش‌ها و پژوهش‌های باستان‌شناسی در کوهپایه‌ها، جلگه‌ها و مناطق کوهستانی گیلان به تدریج شهر بزرگ گسکر در صومعه‌سرا نمایان و شناسایی شد.

آثار و بناهای زیادی از دوران گذشته با آغاز به‌کار کاوش‌های مذکور با حضور هیئت‌های مختلف باستان‌شناسی در شهر گسکر مورد بررسی قرار گرفت تا اینکه بالغ بر 75 درصد از آثار و بناهای شهر تاریخی و مدفون شده گسکر در منطقه جنگلی هفت‌دغنان طاهر گوراب صومعه‌سرا کشف و شناسایی شد.

وجود حمام‌ها، بازار، اماکن مسکونی و مذهبی، پل‌های خشتی و آثار منقوش و غیر منقوش نمایان شده در این شهر تاریخی و مدفون شده نشان از وجود یک تمدن و حیات تاریخی در دوره اسلامی دارد.

شهر تاریخی گسکر نمایانگر یک منطقه امیرنشین در دوره باستان است.

شیخ صفی الدین و بعد پسرش صدر الدین مریدان بسیاری در گیلان پیدا کردند

ایشان از عرفا بوده و موسس فرقه ای از تصوف در میان قبایل ترک گردیدند و مذهب شیعه را ترویج و تقویت کرده و نفوذ پیروان ایشان در شمال باختری ایران و خاور و جنوب آناطولی بسط یافت.  شیخ جنید پسر خواجه علی پسر صدر الدین خواهر زاده اوزان حسن را بزنی گرفت و برای افزودن قدرت سیاسی به قدرت روحانی حمایت اوزون حسن را بدین وسیله به دست آورد،  و پسرش شیخ حیدر دختر اوزون حسن را موسوم به مارتا که از زن یونانی داشت به زوجیت آورد و پیروان خود را به صورت افراد مسلح متشکل موسوم به قزل باش یعنی صاحب عمامه سرخ در آورد. وی از مارتا سه پسر یافت سلطان علی، ابراهیم میرزا، شاه اسماعیل…

    شاه اسماعیل اول-1501 تا 1524

سلسله‌ی صفویه بدست اسماعیل فرزند شیخ حیدر صفوی با تاج گذاری او در سن15 سالگی تاسیس شد.او پایتخت خود را تبریز قرارداد. او مذهب شیعه رامذهب رسمی ایران اعلام کرد. او از طرف شمال شرقی گرفتارازبکان بود و از طرف شمال غربی گرفتار عثمانی ها بود. شاه اسماعیل به علت نداشتن توپ و تفنگ در جنگ با عثمانی(جنگ چالدران) شکست خورد. اسماعیل صفوى در سنین جوانی در 38 سالگى در ماه رجب 930 هـ بعد از آن که براى اولین بار در تأسیس یک دولت شیعى نیرومند موفق شد بر اثر بیماری حصبه دار فانى را وداع گفت.

                                            شاه طهماسب اول- 1524 تا1576

 تهماسب ، بزرگترین فرزند شاه اسماعیل که در سال 919 ه.ق. به دنیا آمده بود . در یک سالکی به دستور پدرش به هرات انتقال یافت . به دلیل اهمیتی که خراسان داشت حکومت این سرزمین تا رود آمویه ( جیحون ) اصطلاحا" به او تعلق گرفت و دیوسلطان روملو ( حاکم بلخ ) به للگی او انتخاب شد . تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت که به سلطنت رسید . وی از سال 930 ه.ق. تا 984 ه.ق. مدت 54 سال سلطنت کرد که بیشترین ایام سلطنت در دوران صفوی محسوب می شود . او شجاعت و صلابت پدررا نداشت ولی از نظر کشور داری و تنظیمات زمان حکمرانی او را باید یکی از مهمترین ادوار صفویه شمرد.

دشمنان سر سخت دولت صفوی یعنی ازبکان و عثمانیان از همان آغاز زمامداری تهماسب حملات خود را به ایران آغاز کردند . عبیدالله خان ازبک و امرای دیگر او به طور مداوم خراسان را مورد تاخت و تاز و نهب و کشتار قرار می دادند . سرانجام در جنگ بزرگ " جام " در سال 935 ه.ق. با شکستی که تهماسب به عبیدالله وارد کرد ، برای مدتی خراسان از حملات ازبکان در امان ماند.

شاه اسماعیل دوم-  1576تا 1578 

او فرزند ارشد شاه طهماسب صفوی بود که در زمان حیات پدرش به علت سو رفتار در قلعه قهقهه محبوس شد و به مدت نزدیک ۲۰ سال و تا زمان مرگ پدرش در آن جا زندانی بود. پس از مرگ شاه طهماسب با دسیسه چینی بخشی از قبایل قزلباش و کشته شدن فرزند دیگر شاه طهماسب به نام حیدر میرزا توسط قزلباشان طرفدارش به حکومت رسید. رفتار اسماعیل به علت مدت زیاد محبوس بودن بشدت خشن بود.اسماعیل که خود طبعی شرور داشت به علت ۲۰ سال زندانی بودن در قلعه قهقهه بسیار خشن تر و نسبت به اطرافیان بی اعتماد تر شده بود.اسماعیل از همان ابتدا شروع به کشتن و کور کردن فرزندان و فرزندزادگان پدرش کرد. مصطفی میرزا، ابراهیم میرزا، حسین میرزا، محمود میرزا، علی میرزا یکی پس از دیگری کشته و یا کور شدند. خشونت اسماعیل به حدی بود که حتی از خون فرزند یک ساله محمود میرزا نیز نگذشت.

مرگ شاه اسماعیل دوم

کشندگان شاه اسماعیل با همکاری کنیزان حرم و پریخان خانم افیون مصرفی شاه را مسموم کردند و محافظین روز بعد شاه را نیمه مرده همراه با رفیقشحسن بیک حلواچی از اتاق او در دولتخانه بیرون آوردند. شاه ساعتی بعد مرد اما حسن بیک زنده ماند

محمد خدابنده  1578تا1587                                                                                                        

پادشاهی مریض و رنجور، دخالت همسرش (خیرالنساء بیگم ملقب به مهد علیا) در حکومت، تدارک اولیه‌ی سپاه برای جنگ با عثمانی  

                                    شاه عباس اول-1587 تا 1629      

بعد از محمد خدا بنده شاه عباس اول به حکومت رسید.شاه عباس با برنامه ریزی مناسب ، توانست ازبکان وعثمانی ها را شکست دهد وشهر های بغداد ،کربلا ونجف را تصرف کند.او پایتخت صفویه را به شهر اصفهان منتقل کرد.او ان شهر را به شهر خوبی تبدیل کرد.او بناهای بزرگ و   باشکوهی را در ایران ساخت که هنوز هم پابر جاست وشهرت جهانی دارد                                                            

                                       شاه  صفی-1629 تا 1642

دولتمردان صفوی ، نواده او ( سام میرزا )‌ را از حرمسرای سلطنتی بیرون آوردند و با نام شاه صفی به سلطنت نشاندند ( 14 جمادی الثانی 1038 ه.ق.). شاه صفی که دوران کودکی خود را در حرمسرا و بیگانه با مسائل سیاسی و نظامی گذرانده بود لیاقت آن را نداشت که مملکت پهناوری را که جدش برای او باقی گذاشته بود اداره کند .همچنین زینل خان شاملو ( سپهسالار)‌ را در زمان جنگ با عثمانی از میان برداشت . سلطان (مراد چهارم ) عثمانی با استفاده از ضعف و ناتوانی و بی لیاقتی جانشین شاه عباس پیمان صلحی را که بین ایران و عثمانی انعقاد یافته بود زیرپا گذاشت و به منظور باز پس گیری مناطقی که در زمان شاه عباس از دست رفته بود به مرزهای ایران حمله کرد . وی در سه جنگ که بین سالهای 1038 تا 1048 ه.ق. رخ داد شهر بغداد را که مهمترین مرکز سوق الجیشی ایران برای حفظ عراق و عرب بود به تصرف خود درآورد.

( 1049 ه.ق. ) شاه صفی در 12 صفر سال 1052 ه.ق. فوت کرد و در همین سال فرزندش عباس میرزا ملقب به " شاه عباس ثانی " به سلطنت رسید.

                                      شاه عباس دوم- 1642 تا 1666

شاه عباس دوم فرزند شاه صفی پس از مرگ پدر در سال 1052 هجری قمری جانشین پدر شد . در زمان سلطنت شاه عباس دوم ( 1076 تا 1052 ه.ق. ) به علت رعایت قرارداد صلح زهاب بین دولتین ایران و عثمانی جنگی رخ نداد. در زمان شاه جهان به علت توسعه طلبی این پادشاه و ضعف سرحدداران ایران و اختلال در دولت مرکزی شهر قندهار که از نظر موقعیت نظامی حائر اهمیت بود به تصرف دولت هند در آمد . همین مساله شاه عباس دوم را بر آن داشت تا برای باز پس گیری این شهر لشکر کشی کند . در نتیجه این لشکر کشی شهر قندهار در سال 1059 ه.ق. بار دیگر به تصرف ایران درآمد . شاه عباس تلاش سران شورشی گرجستان را که به تحریک تهمورث خان و پشتیبانی روسیه انجام گرفته بود خنثی کرد و مانع تجریه و وابستگی آن به روسیه گردید. دوران شاه عباس ثانی ( همانند دوران شاه عباس اول ) دوران رونق اقتصادی ،‌عمران و آبادانی ، اعتلای فرهنگی و دوران ظهور رجال دین و دانش بود .این پادشاه در 23 ربیع الاول سال 1077 ه.ق. وفات یافت و پسرش صفی میرزا با نام " شاه سلیمان " به سلطنت رسید.

   سلیمان اول/1694تا1722

صفی میرزا پسر شاه عباس دوم بود که پس از فوت پدر با نام شاه سلیمان در سال 1077 بر تخت سلطنت نشست شاه سلیمان ( 1106 – 1077 ه.ق. ) پادشاهی نالایق و بی اراده و آلت دست خواجگان و رجال متنفذ دولتی بود . نخستین نشانه های انحطاط و سقوط صفوی از زمان او ظاهر شد . اگر حادثه مهمی در مرزها رخ نداد در درجه اول به سبب آن بود که هنوز آوازه قدرت ایران عصر شاه عباس اول طنین انداز بود و در ثانی در کشورهای مجاور ایران دولتهای نیرومندی مانند گذشته وجود نداشت تا تهدیدی جدی به شمار روند . از ویژگیهای دیگر این دوران ، ورود بازرگانان و سیاحتگران و میسیونرهای خارجی است که با انگیزه اقتصادی ، بهترین توصیفها را در زمینه اجتماعی ایران ارائه داده اند . شاردن ، تاورنیه ، کمپفر ، سانسون ، کروسینسکی و مبلغان مسیحی را باید از این نمونه ها به شمار آورد.

شاه سلطان حسین1694تا1722

آخرین سلطان کشور یکپارچه صفوی ( قبل از سقوط نهایی آن به دست نادر شاه افشار ) سلطان حسین بو.د که بعد از شاه سلیمان از سال 1106 تا سال 1135 ه.ق. سلطنت کرد .در اثر بی لیاقتی شاه سلطان حسین افغان ها به ایران حمله کردند وشهر اصفهان را تصرف کردند.

***

افغان ها 7سال بر ایران حکومت کردند وپس از ان نادر شاه افشار با سپاهش به افغان ها حمله کرد و حکومت افشاریه را تشکیل داد.

حکومت صفویان ازسال۳۰٩شروع  ودرسال۱۱۳۵به پایان رسید-یعنی۱۲۸سال حکومت کردند

حکومت های بعدازاسلام 

طاهریان۱۹۹ - ۲۵۱ شمسیطاهر ذوالیمینین۵۲سال
صفاریان۲۳۹ - ۲۷۸ یعقوب لیث۳۹سال
علویان-طبرستان۲۴۲ - ۳۰۶ ناصرالحق(اطروش)۶۴سال
سامانیان۲۵۳ - ۳۷۷ نصراول۱۲۴سال
زیاریان۳۰۵ - ۴۴۸ مرداویج پسر زیار۱۴۳سال
آل بویه۳۱۰ - ۴۲۷عمادالدوله علی۱۱۷سال
غزنویان۳۷۶ - ۵۳۸سلطان محمود۱۶۲سال
سلجوقیان۴۱۶ - ۵۷۳ طغرل بیک۱۵۷سال
خوارزمشاهیان ۴۵۶ تا ۶۱۰ انوشتکین غرجه۱۵۴
ایلخانیان۶۳۴ - ۷۱۴هولاکوخان۸۰
تیموریان۷۴۸ - ۸۷۶تیمورگرگانی۱۲۸
صفویان۸۸۰ - ۱۱۰۱شاه اسماعیل اول۲۲۱
افشار۱۱۱۴ - ۱۱۲۶نادرشاه۱۲
زند۱۱۲۸ - ۱۱۷۳کریم خان زند۴۵سال
قاجار۱۱۷۳ - ۱۳۰۵آقامحمدخان۱۳۲
پهلوی۱۳۰۴ تا ۱۳۵۷رضاخان۵۳
انقلاب اسلامیبهمن۱۳۵۷امام خمینی




روحانیون درزمان صفویان

علمای دربار صفویه / مناصب روحانیون درعصرصفوی

مقامات روحانی و وظایف روحانیان درحکومت صفویان
در دوره  صفویه، «قدرت مذهبی و قدرت دنیوی»توامان بودوعلمامخالفتی نداشتند الا«مقدس اردبیلی» که روش شاه عباس اول را در اداره حکومت نمی پسندیدند و آن را حکومت بر ملک عاریه می دانست(تفوبض -تنفیذ-می کردند) ، وامااین تفاوت دیدگاه مشکل چندانی بین دو قدرت حاکم- قدرت مذهبی و قدرت دنیوی- پیش نیاورد، و اتحاد دولت و علما به صورت پدیدار شدن مشاغل و مناصبی تجلی کرد. به روایت سفرنامه شاردن:

: آنچه یک«مُفتی» درحکومت عثمانی -اختیار و قدرت- دارد«صدر»دردولت صفویه «مقتدر» است و  حاکم امور مذهبی،«شیخ الاسلام»، قائم مقام پیغمبر و نایب ائمه معصومین است.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«شاردن» درسفرنامه اش - در موضوع جانشینی امام درزمان غیبت-می نویسد : علمای روحانی و پیروانشان بر این اعتقادند که در تمام طول مدت غیبت امام، باید یک مجتهد متقی، امور دینی و اجتماعی و حکومتی مملکت را اداره کند، و این «مجتهد» باید جامع علوم، و از هر جهت منزّه از هر فساد و گناه باشد، و چنان بر همهٔ واجبات مذهبی و احکام دینی و دانشهای بشری احاطه داشته باشد که هر پرسشی دربارهٔ مسائل دینی و اجتماعی از او می‌کنند، بی‌درنگ به درستی جواب بدهد.

جهانگرفرانسوی«شاردن» می نویسد :عده دیگری ازعلمای روحانی معتقدند که در غیبت امام حق حکومت به یکی از «نائبان» امام می‌رسد، اما لازم نیست که «نائب امام»،مانند امام معصوم، جامع علوم ظاهر و باطن باشد،همینقدرکه مقبول اکثریت مردم باشدکفایت می کند.

«محقق کرکی» خیلی مورد توجه «شاه تهماسب» بود، توجه ویژه‌ای به این عالم شیعه داشت ،اطاعت از او را واجب و مخالفت با وی را در حد کُفر قلمداد می‌کرد.

«شیخ عباس قمی»درکتاب (فوائد الرضویه) می نویسد: شاه تهماسب می گفت:« کَرکَی» نایب امام زمان(عج) است و من یکی از کارگزاران او هستم و اجرای دستوراتش برمن واجب است.

مؤلف«سیاحت­نامه شاردن» درباره اعتقادات خرافات مردم ایران می‌نویسد: «ایرانیان علیرغم علم و دانش خود سخت پایبند خرافات می‌باشند و هیچ قومی در تمام جهان مانند آنها عقاید غیرمعقول ندارد.

مردم ایران معتقدند که تقدیر ازلی در همه شئونات زندگی حکمفرماست.

ایرانیان،براین باورندکه تمام ایام سال و ساعات روز از اوقات« سعد و نحس »تشکیل شده و برای رهایی(ابطال)سحر و جادو  به طلسم و تعویذ متوسل می شوند. طلسمات را معمولا در یک کیسه کوچک ابریشمی و یا انواع و اقسام منسوجات زربفت می‌پیچند و معمولا به گردن خود آویزان کرده یا دور بازوی خود می‌پیچند.

«شاردن»درباره عیدنوروز می نویسد:ایرانیان جشن نوروز را مطابق سال شمسی که معمولا تاریخ باستانی این بوم بوده است برگزار می‌کنند و بانی این عید را «جمشید» می‌دانندکه ۸ روز ادامه داشته است.

در نخستین روز عید«شاه» بارعام می‌دهد.

 نوروز سلطانی در دوران صفویه

روز دوم مخصوص- شرفیابی علما و دانشمندان و مخصوصا اخترشناسان بوده است، روزسوم به‌مغان و موبدان اختصاص داشته، روزچهارم ویژه قضات بوده، روزپنجم مخصوص بزرگان و اعیان و اشراف کشور، روزششم برای خویشاوندان و منسوبین شاهنشاه و ۲روز آخر به زنان و کودکان پادشاه(سلطان) اختصاص داشته است.

«ژان شاردن»فرزتدیک تاجرجواهربودکه شغل پدررابرگزیده بود،در سفر شش ساله اش به چندکشور،در تابستان  ۱۰۵۲ به اصفهان رسیدند و تا سال ۱۰۵۶شمسی در این شهر اقامت داشتند دراین سفر لقب «تاجرباشی»(تاجرشاه) را از شاه عباس دوم دریافت کرد ( شاردن ،دیماه ۱۰۹۱شمسی در  انگلیس درگذشت).

 «ولادمیر مینورسیکى» استاد ادبیات فارسی دانشگاه لندن در« تذکره الملوک» می نویسد:مقامات عالی روحانی در دربار صفوی عبارت بودند از: صدر، شیخ الاسلام، قاضی و قاضی عسکر. این مقامات گاه در دوره ای از این عهد تغییر نام داده اند و یا زمانی وظایف یک منصب در منصب دیگری ادغام شده است.
مقام «صدر» از زمان شاه اسماعیل اول وجود داشت و آن مقام «روحانی عالی مقام»، رییس «دیوان» روحانی بود که در آغاز بدان «صدر موقوفات» گفته می شد. تعیین حُکّام شَرع و مباشرین اوقاف و قضاوت درباره جمیع سادات، علماء، «شیخ الاسلام »ها، وزرا، مستوفیان و ... از وظایف وی بود. دادگاههای چهارگانه (دیوان اربعه) بدون حضور صدر حکمی صادر نمی کردند. در زمان شاه طهماسب اول دو مقام «صدر» وجود داشته است اما وظایف آن تفکیک نشده بود.

در زمان شاه عباس اول مقام «صدر »را مدتی خود شاه عباس به عهده می گیرد.

در دوره جکومت «شاه عباس دوم» منصب «صدر» در شغل وزیر اعظم ادغام شد.

و امادر دوره سلطنت «شاه سلیمان» مقام «صدر» به صدور (نواب) خاصه و عامه تقسیم شد و وظایف «صدر خاصه»، پرداختن به امور خالصه سلطنتی بود و رسیدگی به املاک عامه مردم بر عهده «صدرعامه »قرار گرفت.

«صدرعامه» زیر نظر «صدرخاصه» انجام وظیفه می کرد و تحت نظارت صدرعامه(صدرالممالک) بود که گاه این دو سمت به یک نفر تعلق داشته است.

«دکتر ﻭﻻﺩﯾﻤﯿﺮ ﻣﯿﻨﻮﺭﺳﮑﯽ» ﺩﺭ ۱۲۸۲شمسی ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ  ۱۲۸۳ ﺗﺎ ۱۲۸۷شمسی ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﺮﺩ.

دکترمجتبی مینوی(متوفی -بهمن ۱۳۵۵) ودکتر ﻭﻻﺩﯾﻤﯿﺮ ﻣﯿﻨﻮﺭﺳﮑﯽ/ایتالیا.
ﻣﯿﻨﻮﺭﺳﮑﯽ «ﺭﻭﺳﯿﻪ» ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ۱۲۹۶شمسی ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ۱۳۰۲شمسی ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺯﺑﺎﻥﻫﺎﯼ ﺷﺮﻗﯽ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﺍﺯ ۱۳۱۱شمسی ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺯﺑﺎﻥﻫﺎﯼ ﺷﺮﻗﯽ ﻟﻨﺪﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ . ﻭﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ۱۳۱۶شمسی ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻟﻨﺪﻥ ﺷﺪ. ﻣﯿﻨﻮﺭﺳﮑﯽ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۲۳شمسی ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺩﺭ ﮐﻤﺒﺮﯾﺞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ. ﻭﯼ ﺩﺭ  ۵ فروردین ۱۳۴۵ ﺩﺭفوت کرد.

 مقام «صدر» در زمان شاه سلطان حسین به مقام «مُلاباشی »تبدیل شد که عالیترین مقام روحانی تشکیلات دولت صفوی بود. مقامات صدور اجازه ازدواج با شاهزادگان خاندان صفوی را داشتند و این امر نوعی تلفیق قدرت علما و دربار بود.

شیخ الاسلام «عالیترین و مطلع ترین مقام قضایی» بوده است. ظاهراً این مقام عالی در طول دولت صفوی نوساناتی بنا بر حسب شخصیت و خصایص صاحب منصب داشته است. گاه مستقلاً و گاه تحت نظارت مقام دیگر روحانی، انجام وظیفه می کرده است.

 «شیخ الاسلام »اصفهان (پایتخت) عهده دار دعاوی شرعی و امربه معروف و نهی از منکر بود. رسیدگی به اموال غایبین و یتیمان نیز از وظایف او بود. از جمله شیخ الاسلامان معروف، علامه محمد باقر مجلسی شیخ الاسلام دربار شاه سلیمان است که در عهد شاه سلطان حسین، ارتقاء منصب یافت.
«شیخ الاسلام »ها  اجازه ازدواج با زنان دربار را داشتند.
قاضی از نظر وظایف قضایی دارای اختیارات محدودی بود و وظیفه وی تشخیص دعاوی شرعیه مردم، نکاح، طلاق، وصایا، ضبط مال یتیم و غائب و ... بود.

در برخی از دوره ها حوزه وظایف قاضی و شیخ الاسلام به شبیه هم بودند.

بعضی از قضات مانند «قاضی پایتخت» از توجه و قدرت خاصی برخوردار بودند.

«قاضی عسکر» عهده دار امور روحانی لشکر و ابتدا مشاور کشیک خانه دیوان بیگی بود.

بعدها وظیفه رسیدگی به احکام شرع «قاضی عسکر» به «صدر» محول شد و در اواخر صفویه، وظیفه آنان منحصر به مطالبات سربازان و اثبات دعاوی آنان شد.

متفکران شیعی (علمای غیرمعمم)عصر صفوی
در آغاز عهد صفوی، از عصر شاه اسماعیل اول، به علت نیاز به آگاهی از اصول و قوانین تشیع، دربار صفوی در ایجاد مراکز مذهبی، توسعه کتب و نوشته های مربوط و ورود و پرورش متفکران مذهبی سعی فراوان مبذول داشت. به دنبال این هدف، فقهای شیعی مذهب به دعوت دربار صفوی از جبل عامل و بحرین به ایران وارد شدند و دستور ترجمه کتب مذهبی به فارسی- که اغلب به عربی نوشته شده بودند- داده شد.

«عرب زبان» بودن بسیاری از فقها و عدم آشنایی آنان به زبان فارسی مشکلاتی از قبیل عدم امکان ترجمه کتب عربی و همچنین سخنرانی در جلسات وعظ را به وجود آورد و در پی آن سعی به یادگیری زبان فارسی توسط علمای غیر ایرانی شد.

«کتاب وشریعت» دوره شاه اسماعیل اول

 در عصر شاه اسماعیل اول،جلد اول کتاب «قواعدالاسلام» تألیف شیخ جمال‌الدین، ابومنصور، حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلی ملقب به «علامه حلی»، توسط قاضی «نصراله زیتونی» اساس قوانین تشیع قرار گرفت و به آن عمل شد.(علامه حلی،متولد۹ دی ۶۲۹-متوفی ۱۵دی ۷۰۴،مدت عمر۷۵سال)

سیاست دولت صفوی در عهد شاه اسماعیل دوم که سیاست مذهبی معتدلی در پیش گرفته بود، به جایی رسیده بود که علمای مذهبی(غیرشیعی) مانند میرزا مخدوم شریفی(وزیر اعظم شاه طهماسب)، مولانا میرزاجان شیرازی(ملاحبیب الله) و «میرمخدوم شریفی» که اهل سُنَّت بودند، تهدید می شدند تا اینکه شاه برای حفظ جان آنان در جلسات وعظ ،محافظ تعیین کرد. مع ذلک از همان اوایل عهد صفوی علمای مذهبی والاترین مقام را در دربار صفوی دارا بودند. میر سید فتح الله شیرازی، پزشک

در عهد شاه اسماعیل اول ابتدا شیخ عبدالباقی و سپس جمال الدین محمد استرآبادی مقام« صدر» را به خود اختصاص دادند  و هم در عهد اوست که امیر سیدفتح الله شیرازی«صدر» دربارصفویه- در ترویج مذهب تشیع یکی از پیش قدمان این راه محسوب می شود. قاضی محمد کاشی(کاتبی) در سال ۸۸۲ شمسی به مقام وزارت می رسد و سمت صدر را نیز داشته است.امیرمعزالدین محمد بن تقی‌الدین حسینی اصفهانی

در دوره شاه طهماسب اول در سال ۹۱۵شمسی مقام« صدر» به «امیرمعزالدین محمدبن تقی الدین اصفهانی» تفویض شد.

معزالدین به ترویج مذهب تشیع همت گماشت و در زمان اوست که به دستور وی شیره خانه ها، باده فروشی ها و قمارخانه ها خراب می شود.

مقام علمای مذهبی در عهد صفوی به حدی بود که گاه مأموریتهای سیاسی نیز به آنها واگذار می شد.

در عهد شاه طهماسب اول و به فرمان وی «قاضی جهان قزوینی» که از روحانیون بزرگ آن عهد بود، برای امضای قراردادی به دربار همایون در هندوستان فرستاده شد .

مأموریتهایی نیز به «خواجه افضل الدین محمد ترکه اصفهانی»معروف به «ترکه»(قاضی ومحدث) که از علمای مورد توجه دربار شاه طهماسب اول بود، محول شده بود.


اوج نفوذ روحانیان در عهد صفوی

نفوذروحانیون ابتدا در زمان «شاه اسماعیل اول» اتفاق افتاد و سپس در زمان «شاه طهماسب اول» این نفوذ فزاینده شد، به طوری که فرامین دربار فقط با تأییدوتنفیذ علما قابل اجرشد.

در عهد شاه عباس اول به خاطر قدرت فوق العاده شخص شاه از نفوذ روحانیون کاسته می شود و شاه از دخالت آنان در امور جلوگیری می کند، به ویژه که آنان« می خواستند تغییر و تبدیل در مهمات امور سلطنت مثل تعیین وکیل و وزیر و صدور و غیرها نمایند». 

در عهد جانشینان وی و به ویژه شاه سلطان حسین مجدداً قدرت عمده در دست روحانیان است و برخی از آنان مانند «علامه محمد باقر مجلسی» از اعتبار و اهمیت خاصی برخوردارند.


معروفترین علمای عصر صفوی که فرامینشان نافذبوده:

۱۳ - محقق ثانی ( محقق کرکی )
شیخ نورالدین علی بن عبدالعال عاملی کرکی معروف به محقق ثانی و یا محقق کرکی (متوفی۹۱۲شمسی) از علمای قرن دهم هجری از قریه کرک در ناحیه جبل عامل شام و معاصر با شاه طهماسب اول و استاد زین الدین عاملی شهید ثانی از شاگردان احمدبن فهد حلی بود. وی از علمای شام بود که مدتی را نیز در عراق عرب به تحصیل علم پرداخت و سپس به ایران آمد.

محقق کرکی حدود ۹۲۰ قمری از جبل عامل لبنان به ایران آمد و مبانی تئوریک حکومت شیعی در دوران صفویه را تبیین کرد. منصب شیخ‌الاسلامی برای نخستین بار در ایران به او تفویض شد.» شاه طهماسب در قزوین تاج خود را از دست ایشان گرفت تا مشروعیت پیدا کند.

 نفوذ وی«محقق کرکی» در دربار صفوی به حدی رسید که دربار صفوی در حقیقت از وی دستور می گرفت و در واقع عملاً سلطنت در دست وی بود. فرامین و دستورات شاهانه با تأیید وی رسمیت یافت و حتی فرمان همایونی به کلیه نقاط کشور رسید که بر تمامی «امتثال امر شیخ» لازم می باشد، زیرا که نایب حضرت ولی عصر(عج) بوده و سلطنت حقه حق اوست؛ و شاه خود را یکی از عُمّال وی معرفی می کرد.

 فرامین مربوط به اخذ مالیات و تعیین مقدار آن و بسیاری از احکام دربار از طریق وی صادر می شد. حتی به امر وی برخی از علمای مذهبی مخالف او نیز از ایران اخراج شدند. وی در اجرای دستورات مذهبی تعصب فراوان داشت تا به حدی که وی را «بنیانگذار-احیاگر- مذهب شیعه» لقب دادند؛ همچنین مشهور است که اولین کسی بود بجای مُهرنماز ازواژه«تُربَت» استفاده کرد وتویه به این عنوان می کرد.

محقق کرمی در نجف اشرف وفات یافت و شیخ علی منشار (پدر زنشیخ بهایی) جانشین وی و شیخ الاسلام پایتخت شد.

۲- شیخ عبدالعالی ( فرزند محقق کرکی )
شیخ عبدالعالی بن علی فرزند محقق کرکی اصفهانی (متوفی۹۶۳) از علمای معاصر با سلطان محمد خدابنده و شاه عباس اول و دایی میرداماد بود.

۳ - غیاث الدین منصوربن 
غیاث الدین منصوردشتکی«صدرالحکما » (متوفی۹۲۰شمسی) غیاث الدین منصور از علما و حکما و معروف به غیاث الحکما از کودکی علوم و حکمت را فرا گرفت و در ایام جوانی به حدی رسید که با علما به بحث و جدل می پرداخت و در بیست سالگی از تحصیل علوم فارغ شد و در زمان شاه طهماسب اول مقام صدارت عظمی یافت و به «صدرالممالک» ملقب شد.

وی بر اثر اختلافی که با شیخ علی محقق کرکی داشت،مغضوب دربارصفوی واقع شدو از مقام صدر استعفا دادو به شیراز رفت. مدرسه منصوریه شیراز به مناسبت وی تأسیس شد و در آنجا تدریس می کرد و در همان جا نیز مدفون است.

۴- شهید ثانی
زین الدین عاملی (زین الدین بن علی بن احمد بن محمد جمال الدین بن تقی الدین بن صالح) (متوفی۹۳۷)، ملقب به شهید ثانی و شاگرد علامه حلی. زین الدین عاملی بیشتر اوقات را از شر متعصبین اهل سنت در خفا به سر می برد. وی در نه سالگی قرآن را پایان رساند و علوم فقه و غریبه را ابتدا نزد پدر و سپس نزد استادان دیگر مانند ملامحمد گیلانی، محمدبن عبدالقادر عرضی، شیخ احمدبن محمدبن خاتون عاملی و شیخ عبدالصمد جد شیخ بهایی در شام، مصر، بغداد و قسطنطنیه فرا گرفت. وی به روایتی در راه حج کشته شد و به روایتی دیگر به سبب شیعی مذهب بودن در قسطنطنیه به قتل رسید و جسدش را به دریا انداختند.

۵- شیخ حسین عاملی پدر شیخ بهایی )
شیخ حسین عاملی (شیخ حسین بن عبدالصمد عزالدین جبعی عاملی حارثی همدانی) (متوفی۹۵۵شمسی). از حکما و علمای قرن دهم هجری قمری و از شاگرد شهید ثانی. وی پدر شیخ بهایی است که به دعوت شاه طهماسب اول و با دریافت هدایای فراوان از جانب شاه، بالاخره از جبل عامل شام به قزوین پایتخت صفوی آمد. وی مدتها در قزوین و مشهد به ترویج مذهب تشیع پرداخت و از مقام برجسته ای در دربار برخوردار بود و جهت ترویج تشیع با منصب شیخ الاسلامی به مشهد و هرات سفر کرد. وی نظرات خاصی در وجوب عینی نماز جمعه داشت و در زمان غیبت امام، آن را واجب عینی می دانست.

 پس از سفر به حج مقام شیخ الاسلامی وی را فرزندش شیخ بهایی عهده دار شد. شیخ حسین عاملی پس از مراجعت از مکه در بحرین اقامت گزید و در همان جا نیز وفات یافت. 

۶- شیخ بهایی
شیخ بهاءالدین عاملی،معروف به«شیخ بهایی» (متوفی۹۹۰شمسی) وی اهل قریه جبع از قراء جبل عامل سوریه، بود و در ایام کودکی به اتفاق پدر به ایران آمد و پس از تحصیل کمالات، ریاست علمی– مذهبی به وی داده شد،پس از وفات پدرزنش(شیخ علی منشار )،جانشین محقق کرکی، مقام شیخ الاسلامی اصفهان را یافت و از فقهای عهد شاه عباس اول و مورد توجه خاص وی بود و تاریخ عباسی را نیز به نام وی نوشت. شیخ بهایی به آذربایجان، مصر، شام، عراق، حلب، مکه و در ناحیه شرق هرات تا سراندیب سفر کرده بود. در سال ۹۷۸شمسی، در سفر مشهد همراه شاه عباس اول بود.
شیخ بهایی علاوه بر آگاهی از علوم اسلامی، ریاضی دان، معمار و طبیب نیز بود. وی دیوار صحن امام رضا (ع) را طوری ساخته بود که در تمام فصول وقت ظهر و زمان نماز گزاردن را مشخص می کرد، تعیین قبله مسجد امام اصفهان، تقسیم آب زاینده رود اصفهان به قراء و محلات مختلف، منارجنبان اصفهان، ساختمان گلخن حمامی در اصفهان معروف به حمام شیخ بهایی- که با یک شمع آب را گرم می کرد- همگی از کارهای وی می باشد.
بسیاری از بزرگان این عصر از شاگردان شیخ بهایی بودند از آن جمله فاضل جواد، مجتهد قزوینی، ملاصدرا، ملامحسن، محقق سبزواری و محمد تقی مجلسی.

۷- میر داماد
میرمحمدباقرداماد (میرداماد) (متوفی۱۰۱۰شمسی)، میرمحمدباقر بن شمس الدین محمد، متولد اصفهان و از مردمان استرآباد بود. وی دخترزاده محقق کرکی است. پدرش داماد محقق کرکی بود و به همین علت شهرت داماد داشت و شهرت میرداماد نیز از این جهت به فرزندش منتقل شد. به قولی نیز لقب میرداماد را به لحاظ دامادی شاه عباس اول به او داده اند. میرداماد شیعه مذهب و عالم در علم فقه بود و در قرن یازدهم از حکمای اسلام به شمار می رفت، به ویژه که وی علاوه بر اصول فقه و الهیات به علوم غریبه و دیگر علوم مانند شعر و ادب نیز آشنایی کامل داشت. میرداماد معاصر شیخ بهایی بود. وی شاگرد شیخ حسین عاملی (پدر شیخ بهایی) بود و از شاگردان وی ملاصدرای شیرازی می باشد.

۸- میر فندرسکی
میرابوالقاسم (صدرالدین موسوی حسینی) میرفندرسکی، (متوفی۱۰۱۹شمسی). حکیم و فیلسوف و عارف معاصر شاه عباس اول، شاه صفی، و نیز معاصر مشاهیری مانند شیخ بهایی و میرداماد، اهل فندرسک از توابع استرآباد بود و در ایام جوانی عازم هندوستان شد. اما پس از مدتی به ایران بازگشت و در دربار ایران مقامی والا یافت و در سن هشتاد سالگی در اصفهان وفات یافت. مقبره میرفندرسکی در تکیه ای به نام میر در نزدیکی تخت فولاد اصفهان واقع است. 

۹- ملاصدرا
محمد بن ابراهیم بن یحیی صدرالدین شیرازی ملقب به صدرالدین یا صدرالمتألهین، معروف به ملاصدرا (متوفی۱۰۱۴شمسی) از فلاسفه و حکمای قرن یازدهم هجری قمری، از تلامذه شیخ بهایی، میرداماد و میرفندرسکی بود. ملامحسن فیض کاشانی(نوه ملاصدرا) و ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجانی از شاگردان ملاصدرا بوده اند (فیض داماد وی نیز بود). 

۱۰- محمد تقی مجلسی
محمد تقی مجلسی، (متوفی۱۰۳۸شمسی) ملامحمدتقی بن مقصودعلی اصفهانی مشهور به مجلسی معاصر شاه عباس اول و شاه صفی از علمای شیعه اثنی عشری و از تلامذه شیخ بهایی می باشد. وی صاحب نوشته های بسیار در فقه، تفسیر و حدیث است.

«مجلسی»نخستین کسی است که پس از روی کار آمدن دولت صفوی شروع به جمع آوری و نشر احادیث شیعه کرد.

۱۱- ملامحسن فیض کاشانی
محمدبن مرتضی کاشانی معروف به ملامحسن فیض (متوفی۱۰۵۸شمسی). وی معاصر شاه عباس دوم بود. در ایام جوانی از کاشان به قم و سپس به شیراز رفت، و ابتدا در زمره شاگردان سید ماجد و سپس در شمار شاگردان ملاصدرا قرار گرفت و با دختر وی ازدواج کرد و نزد وی به تحصیل حکمت پرداخت. تألیفات وی بیشتر در حکمت و عرفان می باشد. فیض در شرعیات و شعر نیز دست داشت و در اشعار خود «فیض» تخلص می کرد. 

۱۲-علامه محمد باقر مجلسی (متوفی۱۰۷۷شمسی)، پسر محمد تقی مجلسی از علمای شیعی و یکی از با نفوذترین علمای عهد صفوی می باشد. وی در عهد سلیمان شیخ الاسلام بود و در زمان شاه سلطان حسین منصب «مُلاباشی» را دارا شد که بالاترین مقام روحانی در این زمان بوده است.

نویسندگان وشعرا ومداحان مذهبی عصرصفوی
شعرا و نویسندگان اوایل دوره صفوی، هنرمندان متعلق به اواخر دوره تیموری بودند و به مکاتب آن دوره، تعلق دارند و برخی از آنان حتی جان خود را بر سر مبارزات سیاسی و مذهبی عهد صفوی گذاشتند.

 از جمله معروفترین آنان که در دربار صفوی صاحب مقام و جایگاه شد،

ملاحسین واعظ کاشفی سبزواری (متوفی۸۸۳شمسی) می باشد. واعظ کاشفی به علت چند اثر مهم از جمله انوار سهیلی و فتوت نامه سلطانی مشهور است.
در عهد صفوی گاه مشاغلی مانند مسئول « امنیت شهر» و معاونت داروغگی به اهل فتوت داده می شد.
تشویق دربار صفوی به  و گسترش کتابت ومطالعات تأثیر مستقیمی بر ادبیات گذارد، به ویژه که هدف اصلی دربار و نیز علمای این عهد تشریح اصول مذهب تشیع و جلوگیری از گسترش مذهب تسنن بود.

با اتخاذ چنین سیاستی، خواندن «کُتب مذهبی»ومقاتل  رونق می گیرد که نمونه بارز آن، کتاب واعظ کاشفی (روضه الشهداء )می باشدکه درباره مقاتل شهیدان کربلاست،

این کتاب از آن جهت اهمیت دارد که زمان زندگی نویسنده با ظهور شاه اسماعیل اول و رسمیت یافتن تشیع نزدیک بوده است. خواندن کتاب روضه الشهداء در مجالس مختلف- که به مجالس «روضه خوانی» معروف شده بود- بعدها نیز ادامه یافت و در واقع از دوره صفوی مجالس ذکر مصائب و حوادث کربلا، رونق گرفت و روضه خوانی در ایران قوت گرفت.
اغلب علما یا از جبل عامل سوریه و یا از بحرین به ایران آمدند و بسیاری از آنان با زبان فارسی نیز بیگانه بودند.
در نتیجه چنین سیاستی، به تدریج بسیاری از مراکز ادب و شعر به خارج از ایران به ویژه هند منتقل شد. شعرایی هم که در ایران به سر می بردند، بنابر توصیه شاهان صفوی، به خصوص شاه طهماسب و شاه عباس اول در منقبت ائمه شعر می سرودند و بدین ترتیب اشعار مذهبی رونق یافت.


محتشم کاشانی (متوفی۹۶۶شمسی) یکی از بزرگترین مرثیه سرایان عهد صفوی است.


عهد شاه سلطان حسین را باید دوره اوج نفوذ علمای روحانی و تأثیر آنان بر ادبیات عصر صفوی بدانیم.
با وجود اثرات سیاست خاص عهد صفوی و جلوگیری از گسترش شاخه های دیگر ادبی و یا به عبارتی تشویق نوع خاصی از ادبیات، در این دوره چهره های تابناکی در حیات فرهنگی ایران درخشیدند. چهره هایی مانند ملاصدرای شیرازی و شاگردان وی:

ملامحسن فیض کاشانی و عبدالرزاق فیاض لاهیجانی و بهاءالدین محمد عاملی (شیخ بهایی) سعی کردند که مضامین علوم دیگر مانند حکمت، فلسفه و ادبیات را با الهیات پیوند دهند.
آنچه که از ادبیات عصر صفوی به جای مانده و تأثیرات عمده ای در سده های بعد از خود باقی گذاشته است، همانا آثار ادبی مذهبی مانند بحارالنوار مجلسی و کلمات مکنونه و وافی ملامحسن فیض می باشد. 

مشاغل و مناصب مهم علما در عصر صفویه

مقام‏ های ویژه‏ای که به علمای روحانی در عصر صفویه داده می‏شد، در خور اهمیت فراوان است و اختیارات آنان را در شؤون مملکت و اداره امور، نشان می‏دهد. 

روحانیونی که مفتخربه عنوان «صدر» شدند:

۱. تقی‏ الدین محمد اصفهانی - دوره طهماسب یکم.

۲. ابوالولی انجو -عصر محمد خدابنده و اوایل عصر عباس یکم.

۳. میرزا رضی داماد -عصر شاه عباس اول.

۴. صدر الدین محمد صدر،دوره شاه عباس اول.

۵. رفیع الدین محمد صدر، دوره شاه عباس اول.

۶. رفیع شهرستانی صدر، دوره شاه عباس اول.

۷. میرزا مهدی اعتمادالدوله ،دوره شاه عباس دوم.

به صدرها عنوان «نوّاب» یانمایندگان شاه نیز داده بودند. و منصب صدر در این دوره در وزیر اعظم ادغام می‏شد.

 لقب« شیخ‏ الإسلامی»: شیخ الإسلامی عالی‏ترین و مطلع ‏ترین مقام قضایی آن عصر بود که گاهی مستقل و گاهی تحت نظارت مقام روحانی دیگری عمل می‏کرد و شیخ ‏الإسلام پایتخت، عهده‏ دار آن بود.

شیخ ‏الإسلام‏ های معروف عصر صفویه:

محقّق کرکی، شیخ بهایی، زین الدین علی بن احمد بن محمد بن هلال کرکی عاملی معروف به شیخ علی منشار(پدر زن شیخ بهائی)، شیخ بهائی و علامه محمد باقر مجلسی.

مناصب های دیگر روحانی دردربارصفویان: خلیفة‏الخُلفا، نقیب ‏النُّقَبا، وزیر، مستوفی، متصدّی موقوفات، مجتهد، قاضی القُضات، مؤذّن و حافظ در عصر صفویه وجود داشت.

نقد منصفانه صفویان

اسناد و مدارک و دلایل تاریخی فراوانی بر این حقیقت تأکید دارد که نه تنها مذهب شیعه، مذهبی ریشه‌دار در تاریخ اسلام است و بنیاد آن در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله بنا نهاده شده است، بلکه ورود تفکر و گرایش شیعی به ایران هم در سال‌هایی بسیار دورتر از پیدایش صفویان اتفاق افتاده است؛ شکی نیست که صفویان در گسترش مذهب تشیع نقش برجسته‌ای دارند، اما آیا می‌توان به آسانی باور کرد که تشیع در تاریخ ایران پیش از صفویه سابقه‌ای نداشته است و صفویه با خشونت و اجبار آن را رسمیت بخشیده و ترویج کرد‌ه‌اند؟! با شروع قرن دوم هجری، تشیّع از مرزهای جزیره العرب و عراق بیرون رفت و به تمام قلمرو اسلامی کشیده شد؛ یکی از نتایج قطعی این، نهضت‌ علویان و پراکندگی آنها در مناطق گوناگون بود؛ چنانکه بعد از قیام محمد نفس زکیه در زمان حکومت منصور و شکست او، نوادگان امام حسن (ع) در مناطق گوناگون پراکنده شدند؛ قم یکی از مهمترین شهرهای شیعه‌نشین ایران است که از قرن دوم هجری، سابقه‌ تشیع پررنگی داشته است!
بدون تردید شاه اسماعیل صفوی بنا به دلایل و انگیزه‌های مختلف، مذهب شیعه را به عنوان مذهب رسمی ایران معرفی کرد و اقدامات سختگیرانه‌ای‌ نیز در این زمینه انجام داد که برخی از آنها یقینا درست نبوده است؛ اما این واقعیت هیچ ربطی به مذهب تشیع ندارد و آن را باید در راستای اقدامات یک حکومت برای تحقق اهداف و برنامه‌های خود تحلیل کرد؛ البته همه‌ گزارش‌هایی که در این‌باره شایع است، درست نبوده و نقدهای زیادی به آ‌نها وارد است؛ برای شناخت حقانیت یا بطلان هرمذهب فکری باید به منابع اصیل اعتقادی و کتاب‌های علمای آن مذهب مراجعه کرد، نه تاریخ شکل‌گیری یک حکومت در بخشی از جهان با نام آن مذهب! دردومین بخش ازمقاله حاضر درباره ضرورت نقد منصفانه دوران صفویه وعملکرد حاکمان صفوی سخن گفته شده است.
***
در خصوص  تاریخ صفویه یکی از شبهات این است که با بررسی تاریخ دولت صفویان از آغاز تا پایان، این گونه به دست می‌آید که مذهب شیعه، دست‌پرورده‌ شاهان صفوی برای از میان بردن اسلام و تحکیم پایه‌های حکومت خود در ایران است؛ شیعیان با غفلت و ناآگاهی از تاریخ کشور خویش، از یاد برده‌اند که تبار ایشان، همه از اهل سنت بوده‌اند و چگونه شاهان صفوی و در رأس آنها، شاه اسماعیل اول، با جنگ و خونریزی بر همه‌ رقیبان و مخالفان خود چیره شد و با اهداف سیاسی و قدرت‌طلبانه، پایه‌های مذهب شیعه را استوار کرد!(1)
شیعه، رویشی ریشه‌دار در تاریخ ایران!
برای پاسخ به شبهه‌ بالا تبیین چند نکته، مهم و ضروری است:
یکم: در ایران پیش از صفویه، مذهب تشیع به صورت فزاینده‌ای رواج یافته بود و به صورت طبیعی، زمینه‌های بروز یک دولت با گرایش شیعی انتظار می‌رفت؛ دولت‌ علویان طبرستان و دولت آل بویه، آشکارا حکومت‌هایی شیعی بودند که پیش از صفویه در ایران وجود داشتند؛ در چنین شرایطی، سیاست صفویان، که رسمیت دادن به تشیع اثنی‌عشری بود، با مقاومت چندانی روبرو نمی‌شد؛ زیرا زمینه‌های تشیع و موج شیعه‌پذیری در میان ایرانیان، از پیشترها به راه افتاده بود.
دوم: یک تحلیلگر منصف و کاوشگر نمی‌تواند درباره‌ همه‌ پادشاهان صفوی و اقدامات آنها بطور یکسان اظهار نظر کند؛ چرا که هریک از آنها شیوه و رفتاری متفاوت و خاص به خود داشته‌اند و شخصیت و منش هرکدام باید جداگانه و بطور دقیق و منصفانه مورد ارزیابی قرار گیرد؛ ما منکر برخی از اعمال و رفتارهای نامشروع و ناپسند و یا احتمالاً وحشیانه‌ برخی از پادشاهان صفوی نیستیم، ولی باید توجه داشت که اقدامات ناشایست پیروان و منتسبان به یک دین و مذهب، به هیچ‌وجه نباید به پای آن دین و مذهب نوشته شود؛ چنانکه امروزه نیز جنایات وحشیانه و غیرانسانی یهودیان صهیونیست و اشغالگر را با دین یهود یکی نمی‌دانیم؛ همچنین جنایت‌های بی‌نظیر و سفاکانه وهابیون تکفیری همچون داعشی‌ها در اقصی نقاط جهان و خصوصا در کشورهای اسلامی را به پای مذهب اهل سنت نمی‌نویسیم؛ در طول تاریخ بسیاری از حاکمان عرب به نام اسلام حکومت کرده‌اند و از قضا رفتار و منش آنها کمترین شباهتی با ارزش‌های اسلامی و سیره‌ پیامبر اسلام نداشته است؛ اما هرگز نمی‌توان آن را به پای دین مبین اسلام ثبت کرد؛ منابع مهم شناخت اسلام و مذهب تشیع، قرآن، سنت و سیرت پیامبر و امامان هدی علیهم السلام است و بس!
سوم: با نگاهی به تاریخ جهان و حکومت‌های مختلف، می‌توان دریافت که در هرحکومتی خطاها و معضلاتی بوده است و کمتر حکومتی را می‌توان یافت که ظلم و بی‌‌عدالتی در آن وجود نداشته است؛ بویژه در دوره‌های گذشته که زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی متفاوتی وجود داشته و اکثر کشورها و جامعه‌ها با بحران‌های پرشمار اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دست و پنجه نرم می‌کرده‌اند؛ حتی امروز نیز در مقتدرترین و دموکراتیک‌ترین حکومت‌های جهان، جنایات و ستم‌های زیادی، به صورت خواسته یا ناخواسته رخ می‌دهد که همه محصول حکومت‌های بشری و مدیریت غیرمعصوم است؛ دوران حکومت صفویه نیز از خبط و خطا و ظلم پیراسته نیست و هیچگاه نمی‌توان اشتباهات، گناهان و ظلم‌هایی که احیانا به امر آنها و به دست عاملانشان انجام شده را نادیده گرفت و توجیه کرد؛ اما باید همواره رویه انصاف را ملاک قضاوت‌ قرار دهیم و تنها خطاها و بدی‌ها را نبینیم و به اقدامات مثبت نیز توجه کنیم؛ یکی از محققین در این زمینه می‌نویسد: «شاهان صفوى خطاهاى زیادى داشتند؛ حتى در اداره کشور در اواخر دوره صفوى، آنچنان ضعفى از خود نشان دادند که مشتى افغان قندهارى، از راه طولانى به اصفهان آمدند و این عروس آسیا را نابود کرده و دولت صفوى را ساقط کردند؛ طبعاً دفاع از این دوره‌ پرشکوه، دفاع از خرابى‏ها، مظالم و ستمگرى‏هاى برخى از شاهان صفوى نیست؛ دفاع از مجموعه‏اى است که در این دوره، تحت رهبرى این دولت، توانست کشور خویش را با کمترین امکانات بسازد و آباد کند و از تجزیه و چپاول آن توسط مهاجمان جلوگیری کند»؛(2) «صفویان توانستند مناطق مختلف ایران را که متفرّق و هرکدام در سلطه‌ حاکمى محلى بود، متحد سازند و حکومت مرکزى شیعه را بنیان نهند؛ این امر، نقش بسزایى در وحدت ملى ایران داشت و توانست از سیادت ایران در میان دولت‌هاى اسلامى سُنّى مذهب، که او را احاطه کرده بودند، دفاع و حفاظت کند و ایران همچون سد محکمى میان این کشورها باشد».(3)
چهارم: واقعیت این است که گاهی درباره‌ دوره‌ صفویه و اقدامات آنها به شدت اغراق و سیاه‌نمایی می‌شود و برخی با نیت‌های خصمانه و برای ضربه زدن به حقانیت تشیع، می‌کوشند که این دوره‌ مهم را سیاه و تاریک جلوه دهند، تا مشروعیت مذهب شیعه را زیر سؤال ببرند؛ انصاف و اخلاق تحقیق حکم می‌کند که در قضاوت‌های خود حق‌طلب و حق‌مدار باشیم و حقیقت را، هرچند با گرایش‌های قلبی ما در تقابل باشد، پاس داریم؛ «در چند دهه‌ اخیر دشمنى‏هاى زیادى با صفویان ابراز شده است که ریشه در برخى از ناآگاهى‏هاى تاریخى و مذهبى دارد؛ جریان روشنفکرى دینى در ایران، در مقطعى از حرکت خود، با حمله به صفویان و فرهنگ مذهبى صفوى، کوشید تا آن را از پایه، سست گرداند؛ مع الاسف، این حرکت توفیق زیادى به دست آورد و توانست در یک مقطع تاریخى، تصور مردم کشور ما را به آن دوره، بدبین سازد؛ چیزى که هنوز آثار آن در اذهان و افکار جامعه ما بر جاى مانده است؛ براى زدودن آثار منفى این حرکت، لازم است تا روى این دوره‌ ناشناخته، که تا به امروز بسیارى از منابع آن در دسترس عموم قرار نگرفته و ابعاد آن از سوى مورخان و محققان بى‏طرف آشکار نگشته، کارهاى جدى‏ترى صورت گیرد».(4)
پنجم: دولت صفویه برای نیل به مقاصد خود و رسمی کردن مذهب تشیع، راه‌های مختلفی را در پیش گرفت، که اعمال خشونت، تنها یکی از آنها بوده است؛ در حالی که راه‌ها و برنامه‌های دیگری نیز داشته‌ که منتقدان و مخالفان، جاهلانه یا عامدانه به آن نمی‌پردازند؛ صفویان سیاست‌های تشویقی هم در این زمینه داشته‌اند؛ در دو منطقه از سرخه سمنان، سنگ‌نوشته‌هایی از شاه عباس بر جای مانده که حاوی این دستور است که اگر کسی شیعه شود از مالیات معاف خواهد بود!(5) 
ششم: بر محققان منصف پوشیده نیست که موفقیت مذهب تشیع در مسیر گسترش و ریشه‌دارشدن، نشان‌دهنده‌ این حقیقت است که علاوه بر تلاش‌هایی که برای تحکیم پایه‌های آن در جامعه‌ ایرانی صورت گرفت، یقینا جاذبه‌های برجسته‌ای که در فرهنگ شیعه وجود دارد و اتفاقا با روحیه‌ سلحشوری و ظلم‌ستیزی ایرانیان، هماهنگ و همنواست، یکی از مهمترین علل پذیرفته‌شدن آن از سوی مردم ایران است. 
هفتم: اسناد تاریخی گواه این واقعیت است که برخی سختگیری‌ها و آزارهایی که از رفتارهای صفویان گزارش شده است، در ابتدای دولت صفویه رخ داده و این امر زمانی رخ می‌دهد که خود شاهان صفویه نیز اطلاع چندانی از فرهنگ تشیع نداشته‌اند؛ رفته رفته و پس از برقراری ارتباط دولت صفوی با علمای بزرگ شیعه و تلاش مجاهدانه این عالمان، که تشیع واقعی را توسعه و تعمیق دادند، دیگر از آن اقدامات خبری نبود.
 علمای شیعه در استقرار اولیه‌ سلسله‌ صفویه هیچ نقشی نداشتند؛ سلسله‌ صفویه براساس نظریه‌‌ سیاسی ویژه‌ای که در دایره‌ تصوف، بین مرشد کامل و مریدان وجود داشت، به وجود آمد؛ نظامی که می‌توان از آن با عنوان خلیفه‌گری یاد کرد؛ مبنای اطاعت قزلباشان از شاه اسماعیل، اعتقاد آنان به اسماعیل، به عنوان رئیس خانقاه اردبیل - و نه فقیه جامع‌الشرایط طبق نظریه‌ شیعه دوازده امامی- بود(6).
دکتر زرین کوب درباره‌ این موضوع می‌نویسد: «در حقیقت، نه خود صفویان و نه هواداران قزلباش آنها، آشنایی چندانی با اصول و مبانی فقهی مذهب شیعه نداشتند و تشیعی که آنها بر آن پای می‌فشردند، بیشتر متأثر از اندیشه‌های غالبانه‌ای بود که اعتقاد به تجسم و حلول، محبت غلوآمیز در حق ائمه (علیهم السلام) و دشمنی شدید با اهل تسنن، از ویژگی‌های بارز آن به شمار می‌رفت و با تشیع فقاهتی مورد تأئید علمای شیعه ارتباط چندانی نداشت؛ در چنین شرایطی، صفویان برای اینکه بتوانند تشیع را به مذهب رسمی و مورد قبول مردم درآورند، به علمای شیعه و کتب فقهی آنها توجه ویژه‌ای نشان دادند»(7).
یکی از محققان پس از ذکر گزارش‌های موجود در سختگیری‌های صفویه می‌نویسد: «گفتنی است این چنین اظهارنظرهایی، اصولی و منطقی نیست؛ زیرا بی‌طرفانه و دور از غرض‌ورزی نبوده است؛ با وجود این باید به این واقعیت نیز توجه داشت که خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های صفویان در همه‌جا و در همه‌ احوال یکسان نبوده و چنین خشونت‌هایی بیشتر زمانی اعمال می‌شد که فرد یا افرادی در برابر سیاست مذهبی جدید از خود مقاومت نشان می‌دادند؛ به علاوه این خشونت‌ها صرفاً جنبه‌ مذهبی نداشته‌اند، بلکه کینه‌توزی‌های شخصی و اهداف و مطامع سیاسی نیز در این امر بسیار مؤثر بوده است؛ اصولاً تأسیس یک دولت جدید و گسترش مناطق تحت نفوذ آن در مراکز مختلف، بدون در نظر گرفتن سیاست مذهبی آن، مستلزم اعمال زور و خشونت برای از میان برداشتن رقیبان و به تمکین واداشتن مردم بود»(8).
*مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم 
______________________________
1. مقاله‌ صفویان و تغییر ماهیت مذهبی ایرانیان.
2. رسول جعفریان، صفویه در عرصه دین فرهنگ و سیاست، تهران، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چ اول، ش‏1379، ج1، ص15مقدمه مولف.
3. عبدالرضا هوشنگ مهدوى، تاریخ روابط خارجى ایران از عهد صفوى تا پایان جنگ جهانى دوم، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، چ سوم، 1364ش، ص14.
4. جعفریان، صفویه در عرصه دین فرهنگ و سیاست، پیشین، ج1، ص15تا16.
5. رسول جعفریان، تایخ تشیع در ایران، سازمان تبلیغات اسلامی، چ پنجم، 1377ش، ج1، ص 760. 
6. نجف لک‌زایی، چالش سیاست دینی و نظم سلطانی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1385ش، ص113.
7. عبدالحسین زرین کوب، روزگاران دیگر از صفویه تا عصر حاضر؛ تهران، سخن، 1375، ص84.
8. مقاله: چگونگی رسمیت یافتن تشیع توسط صفویان و پیامدهای آن، محمد امیر شیخ نوری و محمدعلی پرغو، مجله شیعه شناسی، سال هشتم، تابستان 1389، شماره 30، ص7.
منبع:۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴کیهان
***

دکتر علی اکبر حسنی

علما و فقهای مشهور در دربار صفوی و وظائف و نقش مذهبی و اجتماعی آنها در آن عصر 

دربار صفویه مجمع علما و فقهای بزرگ بود. آنان علاوه بر جذب علما و مجتهدان ایران، علمای مشهور و مهمی را نیز از عراق، سوریه و جبل عامل دعوت کردند.

تجمع این علما در تبیین بیشتر رسالت نبوی و ولایت علوی و نهادینه کردن اصول فکری تشیّع، فقه، احکام، معارف و قوانین مکتب شیعه دوازده امامی و گسترش مکتب اهل بیت علیهم‏السلام نقش بسزا داشته و سبب تألیف و ترجمه صدها کتاب ارزنده علمی و فقهی، فلسفی و کلامی شده است. به تعبیر «عیسی صدّیق»:

«آثار مهمی که در رابطه با معرفی فرهنگ تشیّع در عصر صفویه تألیف شده، به اندازه همه اعصار و قرون بود» که فشرده آن در پی خواهد آمد.

در رأس اقدامات مهم علما در عصر صفویه، نخست می‏توان سه کار عمده و مهم را بر شمرد:

1. رسمیت دادن به مذهب شیعه دوازده امامی و آن را دین رسمی مملکت پهناور ایران قرار دادن.

2. نهضت علمی و فرهنگی به منظور ترویج مکتب شیعه به وسیله تألیف کتاب و تدریس.

3. تأسیس مدارس و حوزه‏های علمیه برای پرورش طلاّب، مدرّس، مبلّغ، فقیه، محدّث، حکیم و متکلّم.

هر یک از این کارها خود به تنهایی دارای اهمیت فراوان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است و ارزش آن را داشت که علما خود را به آب و آتش بزنند و به هر قیمتی هم شده، با حکّام و سلاطین کنار بیایند تا این خواسته‏ها را به کرسی بنشانند، حتی اگر سلطان جور و ناحق باشند و معتقد به مذهب شیعه نباشند، زیرا این عمل تأسّی به امام هشتم امام رضا علیه‏السلام بود که با پذیرش ولایت‏عهدی خلیفه غاصب و گذاشتن جانش بر سر این کار، توانست شیعه و مذهب اهل بیت علیهم‏السلام را در سطح مملکت پهناور آن روز اسلام، مطرح سازد و برتری فقهی و فرهنگی و اعتقادی آن را اثبات کند و بدین وسیله شیعه را از انزوا و مخفیگاه خارج سازد و جلوی انشعاب‏های بیش‏تر در فِرَق شیعه را بگیرد، تا چه رسد به همکاری علما با صفویه که خود را شیعه دوازده امامی می‏خواندند و آماده هرگونه ترویج از آن بودند(حال به هر قصد و نیّتی که داشتند).

علما و فقها در عصر صفویه علاوه بر ارشاد سلاطین در خط رسمیت تشیّع دوازده امامی و کنترل آنان در راه ترویج احکام و فرایض و اصول دین و تعدیل آنان می‏بایست در جبهه‏های دیگری نیز بجنگند، که مبارزه با جبهه افراطی علوّ و صوفیگری از جمله آنها بود.

1. مبارزه با خط سیر تصوّف

پیدایش مکتب‏های تصوّف تحت حمایت عثمانیها مبتنی بر عشق علی علیه‏السلام یا در بُعد سیاسی و انقلابی شیعه سربه‏داری و حرکتهای بعد و تأویلهای نابجا چون مکتب حروفیگری و نیز نقطیان و... به نحوی قد عَلَم می‏کرد و ایجاد آشوب و بلوا می‏نمود و مبارزه علمی و فکری و سیاسی بنیانی را می‏طلبید که علماء شیعه عهده‏دار این مهم بودند...!

در این زمینه کتب متعددی علیه صوفیه نوشته شده از جمله کتاب «المطاعن المجرمیّة فی ردّ الصوفیة» از «محقق کَرَکی»، معاصر شاه طهماسب، کتاب «عهدة‏المقال فی کفر أهل الضلال» تألیف شیخ حسن فرزند محقق کرکی و کتاب «حدائق الشیعة» از «مقدس اردبیلی». و کتابی از مولانا «احمد بن محمد تونی» و رساله‏ای از «شیخ حرّ عاملی» و فتاوای تاریخی و مبارزات علامه «محمد باقر مجلسی» علیه آنان.

2. مبارزه با مبلّغان مسیحی

مبلغان مسیحی در عصر صفویه بلاد اسلامی و ایران را مورد توجه دقیق خود قرار داده بودند و با تبلیغ تمدن غرب که دو رویه بود، جاذبه‏ای ایجاد کرده بودند و می‏خواستند ایران را مسیحی سازند که یک روی آن دانش و تکنیک نوپای غرب و کارشناسی بود و روی دیگر آن، نقش استعماری و مسیحی ساختن مشرق، به ویژه ایران؛ مبلّغان و کشیشان مسیحی که پیش‏قراول و طلایه‏دار غرب بودند، علمای شیعه توانستند از نفوذ آنان بکاهند و مردم را نسبت به اهداف کشیشان و فرنگیان بدبین سازند. با همه تمجیدهایی که از رفتار صفویان با مسیحیان، کشیشان و اروپاییان شده است و حتی «سانسون» از رفتار پسندیده شاه با مسیحیان صحبت می‏کند ولی بنابر نوشته «شاردن» رفتار آنان با کشیشان خوب نبود. وی می‏نویسد:

«شاه اسماعیل بر عکس؛ با کشیش «دومان» که در زمان شاه عباس دوم به عنوان مترجم دربار خدمت می‏کرد، اعتماد نداشت، زیرا هیچ اعتمادی به کشیشان نداشته است».

به طور خلاصه: جلوگیری از مسیحی شدن ایران و نیز سقوط در دامان امپراتوری عثمانی و تسنّن، و یا تصوّف، همچنین رواج مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی و مهار قدرت سلاطین صفوی، به علاوه خدمات عظیم فکری و فرهنگی از خدمات بسیار مهم علما در این دوران به شمار می‏رود.

مشاغل و مناصب مهم علما در عصر صفویه

مقام‏های ویژه‏ای که به علمای روحانی در عصر صفویه داده می‏شد، در خور اهمیت فراوان است و اختیارات آنان را در شؤون مملکت و اداره امور، نشان می‏دهد. که به برخی از این مقام‏ها اشاره می‏کنیم:

1. مقام صدارت: از جمله این مقام‏ها، مقام صدارت بود که به علمای بزرگ داده می‏شد و لقب کسانی که «صدر» بود، می‏توان به افراد زیر اشاره کرد:

1. تقی‏الدین محمد اصفهانی «صدر» دوره طهماسب یکم.

2. ابوالولی انجو «صدر» عصر محمد خدابنده و اوایل عصر عباس یکم.

3. میرزا رضی داماد «صدر» عباس یکم.

4. صدر الدین محمد صدر، «صدر» عباس یکم.

5. رفیع الدین محمد صدر، «صدر» عباس یکم.

6. رفیع شهرستانی صدر، «صدر» عباس یکم.

7. میرزا مهدی اعتمادالدوله وزیر و «صدر» عباس دوم.

به صدرها عنوان «نوّاب» یانمایندگان شاه نیز داده بودند. و منصب صدر در این دوره در وزیر اعظم ادغام می‏شد.

2. لقب شیخ‏الإسلامی: شیخ الإسلامی عالی‏ترین و مطلع‏ترین مقام قضایی آن عصر بود که گاهی مستقل و گاهی تحت نظارت مقام روحانی دیگری عمل می‏کرد و شیخ‏الإسلام پایتخت، عهده‏دار آن بود.

«شیخ‏الإسلام» عهده‏دار دعاوی شرعی، امر به معروف و نهی از منکر، رسیدگی به اموال غایبین و یتیمان بوده است.

شیخ‏الإسلام‏های معروف عصر صفویه عبارت بودند از:

محقّق کرکی، شیخ حسین عاملی، شیخ علی منشار(پدر زن شیخ بهائی)، شیخ بهائی و علامه محمد باقر مجلسی.

«قاضی عسکر» مقام دیگری بود که عهده‏دار امور روحانی لشگر بود و بعدها این کار محوّل به صدر شد و «قاضی عسکر» در اواخر عهد صفویه تنها به مطالبه سربازان و اثبات دعاوی آنان می‏پرداخت.

مناصب روحانی دیگر نیز چون: خلیفة‏الخُلفا، نقیب‏النُّقَبا، وزیر، مستوفی، متصدّی موقوفات، مجتهد، قاضی القُضات، مؤذّن و حافظ در عصر صفویه وجود داشت.

3. مقام ملاّ باشی: عالی‏ترین مقام روحانی تشکیلات دولت صفویه بود و مقامی بود که صلاحیت صدور اجازه ازدواج با شاهزادگان خاندان صفوی را داشت.

این مقام را برای اولین بار سلطان حسین صفوی به علامه مجلسی داد و این منصب در واقع جایگزین منصب صدر که بالاترین مقام روحانی در عصر صفویه بود، گردید. پس از رحلت علامه مجلسی، لقب ملاباشی به ملا محمد حسین داده شد.

صدر به روایت تذکرة‏الملوک، عالی‏ترین مقام بود او رئیس دیوان روحانی بود. نصب حکام شرع و مباشران اوقاف و قضاوت درباره جمیع سادات، علما، شیخ‏الإسلام‏ها، وُزرا و مستوفیان از وظایف وی بوده است.

دادگاه‏های چهارگانه(دیوان اربعه) بدون حضور صدر حکمی صادر نمی‏کرد. مقام «صدر» در زمان شاه اسماعیل یکم و سپس در عصر شاه طهماسب نفوذ و گسترش بیشتر یافت. در عهد شاه عباس یکم، دو مقام صدر وجود داشت که وظایف آنان تفکیک نشده بود. در عهد شاه عباس یکم مقام صدر را مدتی خودش به عهده گرفته بود.

در عهد شاه عباس دوم منصب صدر در شغل وزیر اعظم ادغام گردید.

در عهد شاه سلیمان صفوی مقام صدر به صدور(نواب) خاصه و عامه تقسیم شد، وظایف «صدر» خاصه پرداختن به امور خالصه سلطنتی بود و رسیدگی به املاک عامّه مردم به عهده صدر عامه قرار داشت.

«صدر خاصّه» زیر نظر «صدر عامه» انجام وظیفه می‏کرد. صدر عامه یا صدرالممالک نیز بوده است که گاهی به یک نفر تعلّق داشت. بعدها این مقام در عهد سلطان حسین یکم که عالی‏ترین مقام دربار صفوی بوده است، به مقام ملاباشی تبدیل شد.

***

مذهب شیعه در دوره صفوی چگونه رسمیت بافت؟

 

جعفریان، از جمله کسانی است که درباره دوره صفویه، تحقیقات و پژوهش های بسیاری انجام داده که از آن جمله می توان به کتاب دو جلدی «سیاست و فرهنگ روزگار صفوی» و «صفویه از ظهور تا زوال(دفتر چهارم تاریخ ایران اسلامی)» اشاره کرد. 
رئیس کتابخانه مجلس شورای اسلامی، به پرسش هایی درباره سیر فقهی شدن دولت صفویه پاسخ داده است که در ادامه می خوانید:
-با توجه به رسمی شدن مذهب شیعه در دوره صفوی فضایی ایجاد شد که علمای شیعه از آن برای ترویج و گسترش آموزه‌های شیعی استفاده ‌کردند. بسیاری از علمای شیعه از نقاط دیگر جهان اسلام چون جبل عامل و بحرین به ایران آمدند و از حکومت صفوی حمایت و با آن همکاری کردند. با توجه به این‌که تا پیش از آن قاطبه علمای شیعه حکومت را مختص امام زمان (ع) می‌دانستند و حاکمان و پاشاهان دیگر را حاکم جائر می‌دانستند، به نظر شما حمایت و همکاری علمای شیعی از حکومت صفوی چگونه قابل تحلیل است. آیا در اصول اندیشه سیاسی علمای آن دوره تحولی ایجاد شد یا این‌که آن همکاری‌ها و حمایت‌ها تاکتیکی بود و نگاهی ابزاری به حکومت صفویه داشتند و صرفا می‌خواستند با استفاده از امکانات فراهم شده در جهت ترویج آموزه‌های شیعی بین مردم استفاده کنند؟

در فقه شیعه، همیشه اصل بر همکاری با حکومت ها برای حفظ منافع شیعیان بوده که در اقلیت قرار داشتند. شیعیان در دوره خلفای عباسی و بعدها در دوره دولت های مستقل ایرانی مانند سلجوقی ها مناسبات مثبتی با حکومت داشتند. حتی در دوره ایلخانان مغول نیز این روابط مثبت و مساعد است. آنان برای این اقدام خود توجیهات فقهی هم داشتند. شاید یکی از قدیمی ترین رساله‌های مستقل فقهی در باره همکاری با حکومت، رساله سید مرتضی باشد که بارها تحلیل شده است. در عمل هم رویه علما همین طور بوده است. آنچه از علمای شیعه در آن ادوار شهید شده اند کسانی هستند که مثل شهید اول یا ثانی به دست متعصبان مذهبی به شهادت رسیده‌اند و الا خود آنها همواره رویه تقیه را عمل می کردند. این همکاری با دولت صفوی صورت جدی‌تری گرفت. تحلیل آنها این بود که بالاخره بعد از هزار سال یک دولت شیعه تشکیل شده و لزوم همکاری با آن بیشتر گذشته است. با این حال، بنیاد فقه شیعه همان طور که شما گفته اید روی مفهوم امامت است نه سلطنت. این اساس کار است. بنابرین شما باید بین دو نکته جمع کنید. اول این که همکاری با سلاطین در نظر و عمل امری پذیرفته شده بوده. ثانیا اینکه مشروعیت روی مفهوم امامت است نه سلطنت. بدین ترتیب همیشه نوعی کشمکش مفهومی میان این دو مسأله وجود داشته و هر بار، هر کدام که شرایط بروز بهتری یافته، به همان عمل شده است.

ـ در ابتدای تشکیل حکومت صفوی مناسبات و روابط بیشتر بر اساس رابطه مرید و مرادی و مبتنی بر روابط صوفیانه بود، اما بعد از به روی کار آمدن شاه طهماسب آرام آرام رویکرد فقهانی پر رنگ‌تر می‌شد و فقه‌ها هم نقش برجسته‌ای پیدا کردند. به نظر شما چرخش از مناسبات صوفیانه به سمت مناسباسبات فقیهانه چگونه اتفاق افتاد و آیا می‌توان حکومت صفوی یک حکومت فقهی دانست؟

تمام تاریخ فرهنگی و سیاسی و مذهبی ایران در قرن هشتم و نهم روی مفهوم مراد و مریدی بود. صفویان هم که خاندانشان از خاندانهای برجسته تصوف بود همین طور بودند. مسأله ای که پیش آمد آنان در دوره جنید و حیدر سیاسی شدند و به قدرت فکر کردند. آن زمان هنوز تشیع چندان فراگیری نداشت. با این حال وقتی مریدان آنها در آناتولی از میان کسانی برخاستند که علائق شیعی ـ صوفی داشتند، روی خانقاه شیخ صفی هم اثر گذاشت. در ابتدای کار صفوی ها این اولین تغییر بود. یعنی گذار از تصوف شیعی به تشیع. اندکی بعد تشیع مستحکم شد و استحکام آن به دو چیز بود. یکی آن که از تصوف جدا شد و به رنگ اصلی خود که در حله و نجف بود درآمد و دیگری آن که به فقه نزدیک شد. با این که اساس کار صفویان روی آداب صوفیانه بود اما تشیع که از مکتب حله و نجف و جبل عامل برخاسته بود، به سمت و سویی رفت که تصوف را به عنوان یک بدعت کنار زد. این کار را خود طهماسب شروع کرد و این کار البته در طول بیش از یک قرن صورت گرفت. بدین ترتیب دولت صفوی با نوعی تطور روبروست. تطور از مناسبات صوفیانه به سمت تشیع فقاهتی. البته این که درعمل چه قدر وفادار به فقه بودند سخن دیگری است، اما هرچه هست، فقه رشد چشمگیری در این دوره دارد و فقها نیز دخالت زیادی در حکومت دارند.

ـ سئوال مهم دیگر درباره مکتب فقاهتی این دوره این است و این‌که که چرا بیشتر فقها در این دوره به سمت اخبارگری گرایش داشتند و اصولیون غایب بزرگ این دوره بودند؟

جریان دینی دوره صفوی با دو تفکر اصولی آغاز شد. با مکتب محقق کرکی و مکتب مقدس اردبیلی. این دو مکتب فقهی که اصولی بود جریان حاکم در دوره صفوی بود. جریان اخباری نشانه هایش از دوره شاه عباس اول آغاز شد. البته این آغاز بسیار محدود بود و بیشتر در نیمه دوم قرن یازدهم جریان اخباری از طریق بحرین به سمت شیراز و سپس اصفهان آمد. فیض کاشانی یکی از کسانی بود که تحت تاثیر این جریان واقع شد و به تدریج یک فقیه اخباری – اصولی شد. یعنی اخباری گری او مقدم بر اصولگرایی او بود. پدر علامه مجلسی یعنی محمد تقی مجلسی هم همین مشی را حتی پیش از فیض داشت. اما از آخرین دهه قرن یازدهم و بیشتر در سه دهه اول قرن دوازدهم بود که جریان اخباری بر حوزه اصفهان و برخی از شهرها غلبه کرد. تازه معنای آن این نبود که اخباری گری کاملا غلبه کرده است. فاضل هندی که در جریان فتنه افغان و به احتمال 1137 درگذشت یک فقیه کاملا اصولی و در اصفهان محبوب بود. با این حال این درست است که مشی اخباری در اصفهان تحت تاثیر برخی از مناطق عربی – شیعی غلبه کرد. شبیه این جریان برای فلسفه و کلام هم رخ داد.

درباره ارتباط دین و دولت در عصر صفوی چه تحلیلی دارید آیا در عصر صفوی دین دولتی شد یا دولت دینی تشکیل شد؟

دولت در ذات خود یک نهاد دنیوی و این جهانی است و می تواند زیر نظر شریعت و تحت تاثیر مناسبات دیگر مانند قواعد عرفی اداره شود. ممکن است بخشی از آن زیر نظر شریعت دینی و آموزه های دینی از جمله اخلاقیات مذهبی درآید. در ایران دولت همیشه متاثر از شریعت بوده است. وقتی این دولت شیعی شد، فقه شیعه مبنا قرار گرفت. با این حال بخشی از دولت با عرف خاص خود کار دارد. به ویژه سلطنت و اخلاقیات سلطنت نقش مهمی در آن داشت. در دوره صفوی ترکیبی از عرف و شرع بر دولت حاکم بود. عرف نیز بخشی از آن اخلاقیات سلطنت از نوع سنتی آن و قواعدی بود که در تفکر سیاسی _ اخلاقی ایرانشهری وجود داشت.

ـ اغلب علمای شیعه از حکومت صفوی حمایت می‌کنند از امکانات حکومتی برای بسط و ترویج نظرات خود استفاده می‌کنند. با این وجود آیا جریان انتقادی قدرتمندی در بین علما وجود داشت که به سلطنت و مناسبات حاکم بر دربار ه نگاه انتقادی داشته باشند. همان‌گونه که خودتان در مقالات و کتاب‌های‌تان اشاره کرده‌اید مقدس اردبیلی از مهم‌ترین و شاخص‌ترین علمای شیعه این عصر است افراد منتقدی چون مقدس اردبیلی چه جایگاهی در بین علما و جامعه داشتند و حکومت صفوی با این عالمان منقد چه برخوردی داشت؟

فکر افرادی مانند مقدس اردبیلی از آن دسته از علمای زاهد هستند که به دلیل ای که تمایلی به آلوده کردن خود به مظاهر دنیوی ندارند وارد سیاست نمی شوند. در زمان ما هم این قبیل افراد را می شناسیم. بنابرین نمی توان این دسته را منتقد دانست. اما فکر می کنم شیخ ابراهیم قطیفی که معاصر کرکی بود از نخستین منتقدان جدی دولت صفوی به ویژه همکاری علما با آن است. اما در کل باید بگویم در میراثی که از تاریخ این دوره باقی مانده جریان انتقادی مهمی نمی شناسیم. انتقادها معمولا ساده و با حفظ حرمت اساس دولت صفوی است. برای علمای حاضر در دولت صفوی، این دولت یک نعمت خدادادی بود که پس از هزار سال نصیب شیعه شده است. انتقادها از نوع آنچه مثلا محمد تقی مجلسی مطرح می کرد یا برای مثال عبدالحی رضوی در کتاب حدیقه الشیعه خود مطرح کرده، بیشتر انتقادهای درونی و ساده از رفتارهای عادی است. اخیرا رساله ای در انتقاد از قاضی کاشان یافتم که بسیار تند و انتقادی است اما نسبت به شاه عباس بسیار محترمانه است. در واقع یا جرات نمی کند یا باور دارد که شاه حریم خاصی دارد و نباید به او چپزی گفته شود که باید تعریف هم باشد اما امکان انتقاد از قاضی وجود دارد. با این حال به نظرم باید از زاویه سوال شما پژوهش جامعی صورت گیرد.

ـ تفاوتی که دکتر شریعتی بین تشیع علوی و تشیع صفوی (تفاوت بین شیعه‌گرا حقیقت‌گرا و انقلابی و شیعه مصلحت‌گرا و محافظه‌کار) قائل بود را تا چه میزان مبتنی بر مستدنات تاریخی می‌دانید و آیا ایشان از توضیح و تشریح این تقابل به دنبال توصیف واقعیات بود و یا این‌که با نمادسازی تلاش می‌کرد از آموزه‌های تشیع برای مبارزه با شرایط آن زمان استفاده کند؟

حکایت تشیع علوی و صفوی نوعی بازنگری در نظریه اخباری اصولی در بخش عقاید است که با نگاه به مصادیق تشیع عامیانه در هم آمیخته شده است. صد البته نگاه انقلابی هم بی تاثیر در آن نیست. یعنی شریعتی اساس را بر تشیع زیدی می گذارد که تشیع انقلابی است در حالی که تشیع امامی ذاتا تشیعی انقلابی نیست. وی این تفاوت را لحاظ نمی کند. اندیشه انقلابی و چپ گرایانه بر او حاکم است. اما در بیشتر مسائل مقصود وی از تشیع صفوی نوعی نگرش اخباری است که سابقه هم داشته و او توجه به این امر دارد و تذکر هم می دهد. همان طور که من در جای دیگر هم نوشته ام دکتر بسیاری از تجربه های تشیع عامیانه از نوع مشهدی یا رایج در دوایر مذهبی مشهد را که اصولا در هر مذهب و دینی این قبیل نگرش هم رواج دارد، تحت عنوان تشیع صفوی تبیین می کند. در این باره باید تک تک آن موارد را بحث کرد که از چه نوعی است و آیا اصالت در آموزه های شیعی دارد یا ندارد و سابقه آن به کجا بر می گردد. البته نوعی خردگرایی نشأت گرفته از مدرنیته هم در این تبیین و تعریف دیده می شود.

ـ امام خمینی چه نگاهی به دوره صفوی داشت و آیا در سخنرانی‌ها و مکتوبات خود درباره عصر صفوی نظری بیان کرده است یا نه؟

اصولا نگاه امام به سلطنت نگاه مثبتی نیست و این هم به دلیل آن است که اولا در فقه شیعه سلطنت جایی ندارد و تفکر امام یک تفکر فقهی است یعنی تعلیم و تعلم او بر اساس فقه است. و ثانیا تجربه ای که امام از سلطنت در زندگی سیاسی خود داشت تجربه بسیار منفی بود. بعد هم در جریان انقلاب باید سلطنت از بین می رفت و این هم نیاز به همین پشتوانه نظری داشت. بدین ترتیب همه شرایط فراهم بود تا دید ایشان نسبت به سلطنت، صفوی باشد یا قاجاری، منفی باشد. تا آنجا که می دانم و البته باید مراجعه کنم ایشان ضمن دفاع از بحث امامت و این که این نظریه کهن شیعه است اشاره کردند که صفویه و سیاست آنها کوچکتر از آن است که امامت را که یکی از اصول بزرگ اسلام است بتراشد (کشف الاسرار، تهران: نشر ظفر، [بیتا]، صفحه 157) یک بار هم در باره مجلسی فرمودند مرحوم مجلسی که در دستگاه صفویه بود، صفویه را آخوند کرد؛ نه خودش را صفویه کرد (صحیفه امام 8/437).
این مطلب برگرفته از مجله مهرنامه، شماره 22 (خرداد 1391)، ص 144 ـ 145 است./7 آبان 1391خبرآنلاین

 ***

طریقتهای تصوف در ایران( سنی و شیعه )عبارتند از

1- قادریه که به وسیله شیخ یحیی الدین عبدالقادر گیلانی (571 یا 562-471ه.ق) تأسیس شد. وی ملقب به غوث الثقلین، شیخ کل و قطب الاعظم نیز بود. پیروان عبدالقادر در ایران در گذشته بیشتر بودند و در عهد صفوی به علت سنی (حنبلی) بودن، مجبور به ترک ایران شدند. طریقت قادریه منشأ طریقتهای سهروردیه، چشتیه و نعمت اللهیه می باشد.
2- رفاعیه به تأسیس سید احمد رفاعی، از اهالی بصره (م.578ه.ق)، که در ایران و آسیای مقدم گسترش یافت.
3- طیفوریه که مؤسس آن بایزید طیفور بسطامی بود. آنان نسب خود را به امام چهارم زین العابدین(ع) می رسانند.
4- سهروردیه طریقتی سنی مذهب به تأسیس عبدالله سهروردی (م.539ه.ق). آنان نسب خود را به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) می رسانند. سهروردیه سماع را جایز نمی شمارند. 
5- شاذلیه به تأسیس شاذلی مغربی (م.656ه.ق) که در ایران پیروان چندی یافت.
6- مولویه طریقتی سنی که مؤسس آن جلال الدین رومی بود. پیروان وی در زمان اسماعیل اول از ایران طرد شدند. هم اکنون طرفداران آن در ترکیه زندگی می کنند. سماع در نزد آنان مقبول است.
7- کبرویه به تأسیس نجم الدین کبرای خوارزمی، در ایران و آسیای میانه.
8- چشتیه به تأسیس معین الدین چشتی (م. 634ه.ق) در افغانستان (هرات) و هندوستان.
9- نقشبندیه به تأسیس بهاءالدین محمد نقشبند از مردم بخارا، این طریقت منشعب از طیفوریه است. پیروان این طریقت در دوره تیموری در دربار دخالت و نفوذ داشتند و از نظر تاریخی و سیاسی نقش مهمی را بر عهده داشتند. 
10- نعمت اللهیه به تأسیس سید نعمت اله کرمانی در قرن هشتم در ماهان کرمان، این طریقت در دوره تیموری در ایران و هندوستان گسترش یافت و نسب آنان به امام پنجم حضرت محمدباقر(ع) می رسد.
11- جلالیه که مؤسس آن شیخ جلال الدین بخاری است و در ایران، هندوستان و آسیای میانه گسترش یافت.
12- بکتاشیه طریقتی سنی به تأسیس حاجی بکتاش که در قرن هشتم هجری قمری در ترکیه به وجود آمد. بکتاشیه تحت تأثیر غلات شیعه ایران و حروفیان جنبشهایی را علیه حکام عثمانی به راه انداختند.
13-  طریقت شیعی صفویه

دستگیری "امام خمینی"تبعیدبه ترکیه"حمله نظامیان رژیم شاه"فیضیه قم

دستگیری امام خمینی اززبان خودامام خمینی خواهیدخواند.

سرهنگ عصار(مأمورساواک)می گوید:رفتم داخل خانه...دادزدم روح الله خمینی کجاست»..خمینی ظاهرشدوگفت:آقای نظامی!روح الله خمینی منم..

هنگام بردن خمینی،مصطفی گریه می کرد،خمینی به اونهیب زدوگفت«این که گریه ندارد!»

«اعتمادبنفس امام خمینی»هنگام بازداشت...ماترسیده بودیم ..خمینی مارادعوت به آرامش می کرد.

هنگام اذان صبح -ماشین حامل خمینی درحال حرکت بود،یکدفعه خمینی گفت«نگه دار»راننده بی اختیارپابه ترمزگذاشت،یکی ازمأمورین ،پرید،درب ماشین سمت خمینی رابازکرد!همه گفتند«دست خودمان نبود!»انگارخمینی فرمانده مابود وماسربازش...درادامه خواهیدخواند..

 بعد از سخنرانی مهم امام خمینی در۴ آبان ۱۳۴۳، اعتراضات‌ گسترده‌ای‌ در میان مردم شکل گرفت. این وقایع منصور(نخست وزیر) را سخت‌ به‌ وحشت‌ انداخت‌. 

«سرلشکر حسین فردوست‌» رئیس دفتر ویژه اطلاعات دربار و قائم‌مقام -وقت- ساواک نقل میکند که‌ شب‌ سه شنبه، ۱٢ آبان ۱۳۴۳منصور با عده‌ای ‌دیگر مهمان‌ شاه‌ بود.

 حسنعلی منصور نیم‌ ساعت‌ با محمدرضا شاه‌ صحبت‌ کرد. شاه‌ فردوست‌ را صدا زد و گفت‌: ببین‌ نخست‌وزیر چه‌ میخواهد؟

«حسنعلی منصور» گفت‌: هر چه‌ سریع‌تر آیت‌الله ‌خمینی باید به‌ ترکیه‌ تبعید شود. فردوست‌ با سرلشکرحسن پاکروان‌ رئیس‌ ساواک تلفنی صحبت‌ کرد. آن‌گاه‌ «پاکروان‌» تلفنی با «محمدرضاشاه‌» صحبت‌ کرد و دستور تبعید امام‌‌خمینی را گرفت‌.

همان‌ شب‌ به‌ «سرهنگ‌ علی اکبر مولوی» رئیس‌ ساواک تهران‌ مأموریت‌ دادند تا به‌ همراه‌ نیروهایی از هوابرد به‌ قم‌ برود و ایشان‌ را دستگیر و به‌ تهران‌ آورده‌ و صبح‌ فردا با هواپیما به‌ ترکیه ‌تبعید نمایند.
امام‌‌خمینی‌ را مستقیم‌ به‌ فرودگاه‌ بردند و سوار بر هواپیمای‌ نظامی‌ ۱۳۰ـ C کردند که‌ از قبل‌ «به‌ فرمان‌ مطاع‌ شاهانه‌» مقرر بود از تهران‌ به‌ ترکیه‌ پرواز کند. هواپیمای ‌نظامی‌ حامل‌ رهبر نهضت‌ مردم‌ مسلمان‌ ایران‌ ساعت‌ ۸ صبح‌ از فرودگاه‌ تهران‌ به‌ مقصد ترکیه‌ پرواز کرد. اولین‌ کلام‌ امام‌‌خمینی خطاب‌ به‌ افسر مأمور، سرهنگ‌ افضلی این‌ بود: «من‌ برای دفاع‌ از وطنم‌ تبعید شدم‌». 

هواپیما پس‌ از سه‌ ساعت‌ و نیم‌ در فرودگاهی در ۳۵ کیلومتری آنکارا به‌ زمین‌ نشست‌. یک‌ مأمور ترک امام‌‌خمینی و افسر همراه‌ را به‌ «هتل‌ بلوار پالاس‌»، طبقه‌ چهارم‌، اتاق ۵۱۴ که‌ قبلاً آماده‌ شده‌ بود، برد و فردا از آنجا به‌ یکی از محلات‌ آنکارا در طبقه‌ هشتم‌ منتقل‌ شدند.
ساعت‌ ۱۴عصر چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۴۳(٢٩ جمادی الثانیه ١٣٨٤)  رادیو ایران‌ اعلام‌ کرد: «طبق‌ اطلاع‌ موثق‌ و شواهد و دلایل‌ کافی‌ چون‌ رویه‌ آقای‌ خمینی‌ و تحریکات‌ مشارالیه‌ بر علیه‌ منافع‌ ملت‌ و امنیت‌ و استقلال‌ و تمامیت‌ ارضی‌ کشور تشخیص‌ داده‌ شد؛ لذا در تاریخ‌ ۱۳ آبان‌ ۱۳۴۳ از ایران‌ تبعید گردید».

«‏ حاج آقا مصطفی خمینی» نیز در روز تبعید امام بازداشت شد و ۲ ماه بعد(۱۳ دی ۱۳۴۳) به ترکیه نزد پدر منتقل شد.

نخستین باری که رژیم پهلوی احساس خطرکرد، پس از وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود.

روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ امام خمینی به مناسبت عاشورای حسینی در مدرسه فیضیه سخنانی را ایراد نمود که در شکل گیری رخدادهای بعدی تاریخ معاصر ایران نقش مهمی را ایفا کرد.

«حاج آقاروح الله» عملکرد رژیم را در حمله به «مدرسه ی فیضیه» با حادثه ی عاشورا مقایسه کرده و باصراحت «شاه »محمدرضاپهلوی را به طور بی سابقه ای مورد خطاب وعتاب قرار داد.

شکست توطئه رژیم پهلوی در منزل امام خمینی در فروردین 42/ امام خمینی در اولین سخنرانی خود بعد از فاجعه فیضیه چه فرمودند؟

روز جمعه، ۲ فروردین ۱۳۴۲(٢٥ شوال ١٣٨٢) سالروز شهادت امام جعفر صادق،«قم »چهره دیگری به خود گرفت. به دنبال اعلام عزای عمومی و سخنرانی‌های افشاگرانه امام وتلاش وی در جهت بسیج علما در سراسر کشور،«ساواک»نیز برای خنثی سازی  از این فراخون به سرکوب این نهضت پرداخت.

رئیس وقت ساواک و مشاور عالی شاه، «سرهنگ علی اکبر مولوی» (رئیس ساواک تهران) با نیروهای تحت امرش برای سرکوب مردم عازم قم شد،حمله با سوت «سرهنگ مولوی »آغاز شد. به دنبال آن صدها کماندو و مآمور با سلاح گرم و سرد به جان مردم بی پناه افتادند. صدها نفر توسط چاقو و پنجه بکس وزنجیر، زخمی و با جراحت‌های عمیق روانه بیمارستانهاشدند،تعداد زیادی نیز دستگیر و بازداشت شدند، مدرسه و میدان آستانه، به میدان جنگ تبدیل شد و شهر قم به صورت یک شهر جنگ زده درآمد. بسیاری از طلاب از طبقه فوقانی مدرسه به داخل رودخانه خشک قم پرتاب شدند و دست و پی عده زیادی شکست. کماندوها و مأموران مخفی با شکستن درختان مدرسه به سمت طلاب حمله کرده و در عین حال از سوزاندن قرآن‌ها و کتب ادعیه و هر آنچه در حجره‌ها یافتند، ابایی نداشتند.

مردم به بیوت علما پناهنده شده،عده ای از مضروبین  وحشت زده به بیت امام خمینی پناه بردند، امام همچنان مصمم به ادامه قیام، وعده پیروزی مردم و رسوایی دستگاه را نوید دادند«....دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه، شکست و نابودی خود را حتمی ساخت. ما پیروز شدیم، ما از خدا خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند»

مجلس اول صبح جمعه(جمعه۲ فروردین ۱۳۴۲) در منزل امام بر پا شد. در حالی که سخنران جلسه به بیانات خود ادامه می‌داد عده‌ای از عوامل رژیم بر طبق دستور شروع به بی‌نظمی و فرستادن صلوات‌های بی‌جا نمودند.

بلافاصله امام توسط آقای «شیخ صادق خلخالی» پیغام دادند چنانچه این افراد از توطئه دست برندارند اما به سمت حرم حضرت معصومه حرکت و آنجا سخن آخر را با مردم خواهند کرد. به دنبال تهدید امام مجلس نظم خود را به دست آورده و بدون حادثه‌ای ادامه یافت.

مجلس دوم به میزبانی آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری در مدرسه حجتیه قم برگزار گردید. در آن مجلس نیز با ایادی رژیم در هنگام سخنرانی‌ «حاج آقا انصاری قمی »به فرستادن صلوات اقدام نمودند. 

« حجت الاسلام علی دوانی» که خود در آن مجلس حضور داشت می نویسد:، برگزار کنندگان ناچار شدند از «آقا حسن میره‌ای» پهلوان معروف قم استفاده نمایند. ایشان درحالی که ۲متر قد داشت و از هیبت و احترامی برخوردار بود با ایستادن کنار منبر و دستور سکوت به اغتشاش‌گران توانست آرامش را برقرار سازد.

 توضیح نگارنده-پیراسته فر:«حاج آقا انصاری قمی »کیست؟

«حجت الاسلام شیخ مرتضی انصاری» پیش از آن که به لباس روحانیت ملبّس شود، روزی در تیمچه بزرگ بازار، بر فراز منبر بود که  آیت الله شیخ عبدالکریم حایری یزدی(متوفی۹بهمن سال ۱۳۱۵ ) وارد مجلس شد و زمانی که منبر شاخص ونافذ وی را مشاهده کرد، او را نزد خود طلبید و پرسید: نام شما چیست و چرا تا کنون معمّم نشده ای!؟. شیخ انصاری گفت: آقا! نام من شیخ مرتضی است و تا کنون در خودم صلاحیت معمّم شدن را ندیده ام!. آیت الله حایری گفتند: انشاء الله که شیخ مرتضی انصاری بوده باشی  تو بهترین کسی هستی که شایستگی عمامه نهادن را دارد. فردا من به حجره ات، در مدرسه فیضیه می آیم و عمامه بر سرت می گذارم وفرداهم به قولش وفاکرد.از همان زمان، نام خانوادگی اش در میان علما و مردم به «شیخ انصاری» معروف شد.

 آیت الله بروجردی(متوفی۱۳۴۰) می گوید: «زبان انصاری» و قلم «سید شرف الدین»، هر دو خدمتگذار واقعی اسلام اند.

وفات شیخ مرتضی انصاری -ثانی- (درسن۷۰سالگی) درچهارشنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۵۰،قبرش(قبرستان شیخان) روبروی مرقد جناب زکریا بن آدم اشعری.

علامه سیدعبدالحسین شرف الدین(متوفی ۱۰دی ۱۳۳۶)لبنان

نکته:همانطورکه احیاگرحوزه علمیه قم برایش دعاکرده بود،نه اینکه حیاتش عزت اسلام ومسلمین بود،بلکه مرگش نیزقیام علیه ستمشاهی شد،تشیع جنازه اش جشن شاهی راتیره کرد! تشییع جنازه این عالم مجاهد،مصادف شد۲۸ مرداد(مراسم رژه)اما کثرت تشیع کنندگان،موجب بهم خوردن این مراسم شد.

فاجعه فیضیه

مجلس سوم به دعوت آیت‌الله سید محمدرضا گلپایگانی در بعداز ظهر همان روز(جمعه۲ فروردین ۱۳۴۲) در مدرسه فیضیه برگزارگردید. د رحالی که از صبح آن روز بیش از ۲۰ اتوبوس در پوشش دهقانان و کشاورزان و در واقع ایادی رژیم همراه با کماندوها و نیروهای مسلح قم تجمع کرده بودند.

​ مدرسه فیضیه به عنوان مرکز قیام قم از حساسیت و اهمیت بیشتری برخوردار بود. نیروهای سرکوبگر به دودسته تقسیم شده بودند. دسته‌ای علنی با لباس‌های نظامی سلاح‌های گرم وابزار سرکوب و دسته دیگر با لباس‌های مبدل در حالی که از سلاح‌های سرد و چماق نیز بهره‌مند بودند. اطراف مدرسه و درون مدرسه از نیروهای علنی و غیرعلنی پر بود. حدود هفت نفر بر زرهی و تعداد زیادی نیروهای مسلح در پشت بام مسجد همراه با دوربین و سایر آلات رعب، فضای وحشتناکی برای مردم ایجاد کرده بودند.

در اواسط سخنرانی «حجت الاسلام سیدمحمد آل طه»، آیت‌الله سید محمدرضاگلپایگانی با عبور از دالان ماموران نظامی در بیرون مدرسه وارد صحن شدند و در یکی از حجره های جنب کتابخانه مستقر شدند.

« آیت الله نعمت الله صالحی نجف‌آبادی»  می نویسد:هنگام سخنرانی حاج‌آقا انصاری(شیخ مرتضی ثانی) عوامل رژیم، شروع به فرستادن صلوات کرده و به سمت سخنران هجوم برده و در حالی که سعی می‌کردند میکروفون را از سخنران بگیرند، ناگهان با شعارهای زنده باد شاه جلسه را به هم ریخته ودر یک درگیری گسترده و بی‌سابقه شروع به ضرب و شتم حاضرین و تخریب و انهدام مدرسه می‌نمایند.

رمزحمله به فیضیه:سوت ساواک-تکان دادن دست با«دستکش سفید»سرهنگ مولوی

شروع حمله با سوت سرهنگ مولوی رئیس ساواک تهران آغاز شد. به دنبال آن صدها کماندو و مآمور با سلاح گرم و سرد به جان مردم بی پناه افتادند. صدها نفر توسط چاقو و پنجه بکس وزنجیر، زخمی و با جراحت‌های عمیق روانه بیمارستان و عده زیادی در بیوت علما پناهنده شده درحالی که تعداد زیادی نیز دستگیر و بازداشت شدند. در یک چشم به هم زدن مدرسه و میدان آستانه، به میدان جنگ تبدیل شد و شهر قم به صورت یک شهر جنگ زده درآمد. به گفته عینی بسیاری از طلاب از طبقه فوقانی مدرسه به داخل رودخانه خشک قم پرتاب شدند و دست و پی عده زیادی شکست. کماندوها و مأموران مخفی با شکستن درختان مدرسه به سمت طلاب حمله کرده و در عین حال از سوزاندن قرآن‌ها و کتب ادعیه و هر آنچه در حجره‌ها یافتند، ابایی نداشتند.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«آیت الله  حاج سید محمد آل طه»از سخنرانان مراسم سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) مدرسه فیضیه در دوم فروردین سال ۱۳۴۲ در سن ۹۰ سالگی (۰۶ اسفند ۱۳۹۵ اسفند ۱۳۹۵)درگذشت.

«آیت‌الله ابراهیم امینی» که خود از شاهدان عینی آن فاجعه در قم بود در خاطراتش می نویسد: اواخر اسفند ۱۳۴۱ علما و مراجع در یک نشستی تصمیم گرفتند به مردم اعلام کنند که به عنوان اعتراض به دولت در تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی از مراسم عید نوروز صرف‌نظر نمایند. در آن روز در منزل امام، مراسم عزاداری برای امام صادق(ع) برپا بود. من به منظور شرکت در آن مراسم به سوی منزل امام حرکت کردم. در بین راه دیدم تعدادی اتوبوس درب مدرسه حکیم نظامی توقف کردند. افرادی از آن‌ها پیاده شدند و به داخل مدرسه رفتند. افراد لباس شخصی داشتند ولی از قیافه آن‌ها پیدا بود که نظامی هستند.

بعدازظهربه مجلس آیت الله گلپایگانی رفتم،حاج انصاری قمی در اوایل منبر ایشان از گوشه و کنار مجلس سروصدا و صلوات‌های بی‌جا شروع شد. آقای انصاری سعی می‌کرد آن‌ها را ساکت کند ولی نمی‌شد. من با مشاهده وضع موجود به سوی منزل امام حرکت کردم تا جریان را به اطلاع ایشان برسانم. امام در اتاق بیرون با چند نفر از علما و فضلا نشسته بودند. طولی نکشید که چند نفر از طلاب کتک خورده و سر و دست شکسته وارد بیت امام شدند و جریان فیضیه و ضرب و شتم طلبه‌ها را تعریف کردند. وضع خطرناکی بود. احتمال می‌رفت مزدوران رژیم به «بیت امام خمینی» نیز حمله کنند.

بعضی حاضران پیشنهاد کردند درب منزل امام بسته شود.

آیت‌الله محمدصادق لواسانی(وکیل تام الاختیارامام خمینی،متوفی مهر ماه سال ۱۳۶۹) نیز که در نزدیک امام نشسته بود این پیشنهاد را خدمت امام عرضه داشت و تأیید کرد.
امام گفت: «نه!». اصرار کردند امام برآشفت و گفت: «نه! این چوب‌ها را باید بر سر من می‌زدند، اکنون درب خانه‌ام را به روی افراد کتک‌خورده ببندم. اگر اصرار کنید به سوی فیضیه حرکت می‌کنم».
طولی نکشید که منزل پر از جمعیت شد. نزدیک غروب بود. امام از اتاق بالا به قصد اقامه نماز مغرب و عشا پایین آمد. نماز مغرب و عشا را به امامت ایشان خواندیم، در حالی که احتمال حمله کماندوها وجود داشت.

بعد از خاتمه نماز عشا امام خمینی به اتاق بالا رفت و برای انبوه حاضران سخنرانی کرد. در حدود بیست دقیقه صحبت کرد.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:در یکی از اسناد ساواک آمده که این حادثه، امری از پیش طراحی شده بود.

براساس این دستورالعمل «تیمسار حسن پاکروان» رئیس ساواک در تاریخ ۲۸ اسفندماه ۱۳۴۱ به مناطق ساواک دستور داده است:چون احتمال دارد در منطقه آن ساواک بعضی از وعاظ در مساجد هنگام وعظ با توجه به این که روز جمعه دوم فروردین ( رحلت امام ششم) مطالبی برخلاف مصالح کشور ایراد کنند و اذهان عمومی را مشوش سازند. دستور فرمایید از هم اکنون با تشریک مساعی ماموران و مسوولین انتظامی محل همه گونه پیش بینی های لازم معمول شود حتی در صورت وجود احتمال اینگونه عملیات مخالف، مجالس با شکوه تر در مخالفت با این گونه اظهارات تشکیل داده و در مقابل بیانات وعاظ محرک در مساجد نیز دستجاتی وجود داشته باشد که با ذکر صلوات مانع اظهارات نامناسب آنان بشوند، چنانچه این تدابیر کارساز نباشد، برای دستورات بعدی از مرکز اجازه بگیرند.

درخاطرات«سپهبدمحسن مبصِّر» (معاون شهربانی کل کشور) در آن زمان آمده است: در روزهای آخر سال ۱۳۴۱ به سازمان های اطلاعاتی اطلاع رسید که طلبه های قم با صدور اعلامیه ای از مسلمان ها خواسته اند تا روز دوم فروردین ۱۳۴۲ در مدرسه فیضیه قم گردهم آیند و در تظاهرات با اصلاحات دولت مخالفت کنند، در برابر این تصمیم و برای جلوگیری از آن، کمیسیون هایی تشکیل و مساله را زیر بررسی قرار دادند و سرانجام طرح بسیار نابخردانه و می شود گفت کودکانه ای که اصلا به صلاح مملکت نبود به تصویب رساندند.

«سپهبد مبصِّر» طراح این پیشنهاد را «تیمسارنعمت الله نصیری» ریاست ساواک معرفی، و اضافه می کند« اسدالله علم» نخست وزیر آن را پسندید و شاه نیز آن را مورد تصویب قرار داد.

طرح مذکور این بود: «عده ای از سربازان گارد با لباس غیرنظامی در روزی که قرار بود در مدرسه فیضیه تظاهرات برپا شود، به آنجا ریخته و با طلبه های تحریک شده درگیر شوند و با آنها کتک کاری کنند

«سپهبدمحسن مُبَصِّر» پس از سرلشکر نعمت‌الله نصیری ،زئیس ساواک بود، از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۹ رئیس کل شهربانی بود،درزمان واقعه فیضیه،گرچه معاون شهربانی بود ولی فرمانده اصلی فاجعه آن روزایشان بود.

«محسن  مبصر» رئیس  شهربانی کل کشور»یک مأموراطلاعاتی بوده که دراسرائیل دوره دیده بود ،سمتهای مختلفی داشته که غالبا مشاغلی در «رکن دوم ارتش» به او ارجاع می‌شد ، در سال ۱۳۴۱ درجه سرلشگری گرفت و معاون شهربانی کل کشور شده بود.

«تیمسار مبصِّر»درخاطراتش می نویسد:با خود اندیشیدم که بلکه بتوانم «خمینی» را از رفتن به منبر منصرف کنم. به آگاهی شهربانی قم دستور دادم که کوشش کند گفت وگوی تلفنی مستقیم مرا نخست با  خمینی و سپس با شخصی به نام «آقا حسن طباطبایی قمی »فراهم نماید.

«سپهبدمبصر»می گوید:آقا حسن طباطبایی اهل قم و زمانی نماینده قم در مجلس شورای ملی بوده و در قم و به ویژه در میان روحانیان نفوذ داشته است. او از دوستان سپهبد تیمور بختیار بود و اغلب به دیدن او می‏ آمد و با من(مبصر) هم که رئیس ستاد فرماندهی نظامی تهران بودم آشنایی و دوستی داشت... ابتدا با «سیدحسن طباطبایی« گفت وگوی تلفنی کوتاهی داشتم.... گفت : تیمسار! شما اینجا چه می‏کنید، مگر از جانتان سیر شده ‏اید! مطالب بسیار ناهنجار و توهین‏ آمیز نسبت به دولت و اعلیحضرت بیان نمود...

تماس «تیمسارمبصر»با امام خمینی

بعد «رئیس آگاهی» با خوشحالی خبر داد که توانسته ارتباط تلفنی مرا با «خمینی» برقرار کند... خود را معرفی کردم و گفتم : من یک سربازم و مأموریت دارم که امروز از هرگونه بی نظمی در قم جلوگیری کنم. این مأموریت را هم به هر قیمتی که شده انجام خواهم داد چون می‏دانم و یقین دارم که شما راضی نخواهید بود که در عاشورا در قم خون ناحقی بر زمین بریزد و بی‏گناهی کشته شود. می‎خواستم از شما خواهش کنم که از رفتن به مسجد خودداری فرمائید.

تیمسارمبصرگفت:«خمینی»با لهجه ویژه خود چنین گفت : اینکه نمی‏شود! همان طور که شما مأموریت جلوگیری از بی نظمی در قم را دارید، من هم ماموریت دارم به مسجد بروم و منبر بگیرم و با مردم که منتظر هستند گفت وگو کنم و مطالب لازم را برای آنها شرح دهم و آنها را راهنمایی کنم. این تکلیف شرعی من است

فاجعه هجوم به مدرسه فیضیه و واکنش حضرت امام خمینی(س)

بنابه گزارش روزنامه واشنگتن پست: در این روز تنها در تهران بیش از یک هزار تن کشته شدند. با تصویب لایحه ی مصونیت قضایی نظامیان آمریکایی (کاپیتولاسیون) در نیمه ی دوم سال ۴۳، رویارویی امام خمینی با رژیم پهلوی وارد مرحله ی جدیدی گردید.

«کاپیتولاسیون» که نخستین بار پس از شکست در جنگ های ایران با روسیه به ایران تحمیل شده بود، پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ملغی شده بود.

امام خمینی که پس از آزادی در منزلش تحت نظر بود در اجتماع بزرگی از مردم نطقی در مخالفت با کاپیتولاسیون ایراد کرد. در این سخنرانی ایشان شاه را مورد حمله قرار داد و دولت و مجلسین را فاسد دانست و آمریکا و اسراییل را دشمن اسلام و ایران خواند.

مأموران «ساواک»شبانه امام خمینی را در منزلشان دستگیر و به زندان تهران منتقل کردند.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:امام خمینی در۲ مرحله بازداشت شد،یکباردرسحرگاه ۱۳ آبان ۱۳۴۳ که صبح فردابه ترکیه تبعیدشد.

مرحله اول دستگیری امام خمینی :۱۵ خرداد۱۳۴۲

از ۱۵ خرداد۱۳۴۲ تا ۱۵ فروردین ۱۳۴۳، امام خمینی به مدت ۱۰ ماه در بازداشت و حصر رژیم شاه بودند.

«امام خمینی» این مدت را در ۵ نقطه گذراندند : زندان باشگاه افسران، زندان قصر، زندان عشرت‌آباد(۴۰ روز)و ۱۱ مرداد به منزل(روغنی نجاتی) در منطقه «داوودیه» تهران که تحت نظر ساواک و مأموران شهربانی بود، منتقل شدند(۳روز) وآخرین بازداشتگاه امام دریکی از منازل تحت اشراف-ساواک «قیطریه» بودکه ۸ماه محصوربود.

رژیم شاه سرانجام امام را پس از سالگرد واقعه فیضیه و پیش از فرا رسیدن ماه محرم آزاد کرد. مأموران امنیتی ساواک به سرپرستی سرهنگ مولوی، رییس ساواک تهران، شبانه امام را از قیطریه خارج کرده و به قم آوردند.

«سیدمحمود محتشمی‌پور »(برادرحجت الاسلام سیدعلی اکبرمحتشمی پور):‌یکی از دوستان که منزلش نزدیک منزل آقای« روغنی زنجاتی» بود، به ما خبر داد که در منزل محل اقامت امام، ساواکیها دور بر ایشان هستند و از مردم پذیرایی می‌کنند، بلافاصله جلسه‌ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم در منزل آقای نجاتی حرکتی علیه ساواکی‌ها انجام دهیم.بعد از ظهر همان روز، چند کیسه شکر و چای و یک سماور آماده کردیم و برای پذیرایی به خانه ‌آقای نجاتی رفتیم. از آنجا که بیشتر مأموران ساواک را می‌شناختیم، توانستیم آنها را یکی یکی کنار بزنیم و خودمان بر اوضاع مسلط شویم. بعد از آن جمعیت بسیاری برای دیدار حضرت امام صف کشیدند، صفی طولانی، دو سه کیلومتر به شکلی که مجبور شدیم چند نفر از همراهان را برای ایجاد نظم به بیرون خانه بفرستیم.


«آیت‌الله سیدمرتضی پسندیده» : ما هم به آنجا روانه شدیم وقتی رفتیم، دیدیم خیابان خیلی شلوغ و پر سر و صدا است و جمعیت موج می‌زند، مأمورین... هم سواره و پیاده در حرکتند و مراقب مردم، ولی متعرض کسی نمی‌شوند. مردم روبروی ساختمان که امام در آنجا بود جمع شده بودند. من هم به آنجا رسیدم و وقتی وارد منزل شدم، امام نشسته بودند و عده‌‌ای از آقایان از جمله ‌آقای فلسفی آقای قمی و آقای محلاتی هم در خدمت امام بودند.

«سیدمحمود محتشمی‌پور »(متوفی۱۶ فروردین ۱۳۹۸ ): رژیم وقتی دید که جمعیت برای دیدار حضرت امام این همه بی‌تابی می‌کند و صف طویل می‌کشد، دیدار امام را ممنوع کرد به این ترتیب دیگر نگذاشتند مردم به دیدار امام بیایند. آن روز، علمای شهرهای مختلف، آقایان: میلانی، قمی، مرعشی و شریعتمداری نیز آنجا بودند و قصد داشتند با حضرت امام دیدار کنند. سخت‌گیری مأموران به حدی بود که حتی یک شب وقتی آقای میلانی قصد داشت تا به دیدن امام برود، جلوی و‌رود ایشان را گرفتند. بعد اعلام کردند که ما هم باید از منزل خارج شویم ولی ما سرپیچی کردیم. عده‌ای از ‌آقایان علما، در حدود پنجاه نفر آن شب در منزل، مهمان امام بودند، وقتی دیدیم برای امام و مهمانهای امام غذایی در نظر گرفته نشده، تصمیم گرفتیم آن شب شام تهیه کنیم، بلافاصله از منزل خارج شدیم و مقداری مرغ و برنج تهیه کردیم. غذا که حاضر شد مطمئن نبودیم که بتوانیم وارد منزل شویم. آن روزها آقایی در نزدیکی خانة ما امام جماعت مسجد بود، به نام «عصار» برادرزاده او «عصار» نامی هم آن وقت رئیس سازمان امنیت شمیرانات بود. من خدمت امام جماعت رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. وقتی نام برادرزاده‌اش را گفتم بنا کرد به نفرین کردن برادرزاده‌اش. از او خواستم ترتیبی دهد تا توسط برادرزاده‌اش شام به محل اقامت امام ببریم. گفت: از قول من به او بگویید. «پدر سوخته قرتی»، او هم ترتیب ورود شما را به منزل خواهد داد!.(برادرحجت الاسلام سیدعلی اکبرمحتشمی پور)

«سیدمحمود محتشمی‌پور»(برادرحجت الاسلام سیدعلی اکبرمحتشمی پور)-سمت چپ-ازاعضای مؤتلفه اسلامی می گوید:غذا را برداشتیم و راه افتادیم. وقتی نزدیک منزل رسیدیم. مأمورین جلو ما را گرفتند از آنها خواستیم که «عصار» را خبر کنید، وقتی رئیس ساواک آمد. آنچه را که عمویش گفته بود برایش بازگو کردیم، او کلی خندید و بعد اجازه داد تا ما به اقامتگاه امام برویم. به هر ترتیب آن شب توانستیم از امام و مهمانهایشان پذیرایی کنیم./پایان

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«سرهنگ سیف الدین عصار»فرزندعماد،افسر گارد جاویدان،آخرین رییس زندان زندان قزل‌قلعه پیش از انقلاب بود،پدرش،سردبیر مجله آشفته بود.

«سرهنگ سیف‌الدین عصار»در اوائل پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ دستگیر می‌شود و بخاطراین خدمتش موردعفوقرارمی گیرد،بعداًبه فرانسه مهاجرت می کند و زندگی پرآشوبی رادردیاغربت تجربه می کند(اعتیاد) در سال ۱۳۸۵ درهمانجا درگذشت.

«سرهنگ عصار»فرماندهی مأموران ساوراک رادر دستگیری وتبعیدامام خمینی به ترکیه رابعهده داشت می گوید:

 غروب پنج شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۴۳(٢٣ محرم ١٣٨٤) بود. رئیس شهربانی(نصیری)، مرا خواست؛ به سرعت خودم را به ساختمان شهربانی رساندم که در اول بلوار کشاورز قرار داشت. وقتی وارد اتاق شدم، نصیری را دیدم که پشت میز منتظر من نشسته است. اسدالله علم، نخست‌وزیر و پاکروان، رئیس ساواک، هم در آن‌جا حضور داشتند. (معمولاًدریک اتفاق خیلی مهم رده بالای مملکتی یک جا جمع می شوند)، نصیری با لحنی آمرانه خطاب به من گفت: «مأموریتی به تو می‌دهم که باید به نحو احسن انجام دهی.»کاغذی را که در دست داشت، به من نشان داد و گفتک

«همین امشب به قم می‌روی. این آدرس دقیق منزل خمینی است. طوری باید حرکتت را تنظیم کنی که نیمه شب به آنجا برسی. او را دستگیر کن و بیاور. همه نیروها در اختیار تو هستند: ارتش، ساواک و شهربانی. به قم هم تلفن زده‌ایم و در جریان‌اند. هر چقدر می‌خواهی، می‌توانی نیرو به همراه خودت ببری»

عصارمی گوید:سوار بر یک بنز لیمویی، خود را به قم رساندیم. شب از نیمه گذشته بود. طبق نقشه، منزل  خمینی را یافتیم. اما کوچه به اندازه‌ای باریک بود که اتومبیل وارد آن نمی‌شد. پای پیاده وارد کوچه شدم، در زدم، یک نفر در را باز کرد؛ همان جا حدس زدم که ایشان مصطفی باشد. گفتم: مأمور هستم آقا را با خودم ببرم. سر و صدا نکنید. چون مأموران مسلح دربیرون هستند، دستور دارند در صورت درگیری، شلیک کنند.

سید مصطفی بی هیچ حرفی وارد خانه شد. چند دقیقه بعد بازگشت و گفت«بفرمایید داخل»

فرمانده ساواک(سرهنگ عصار)می گوید:وارد حیاط شدم، خمینی(امام) را دیدم که لب حوض نشسته و وضو می‌گیرند،من پاهایم شروع به لرزیدن کرد. خمینی هنوز در کمال خونسردی لب حوض نشسته بود. نگاهی به من انداخت و گفت« بفرمایید»وامامن پاهایم همچنان می لرزید، خمینی به در باز یکی از اتاق‌ها اشاره کرد و گفت: «برو آنجا و قدری آب بخور»تاآرام بگیری! به سمت اتاق رفتم. کاسه‌ای آب در آن‌جا بود که آن را تا قطره آخر نوشیدم. تا خمینی وضو را به پایان برساند، من هم کمی آرامش پیدا کرده بودم. آن گاه خمینی گفتند: «همین جا بایست، می‌آیم»

فرمانده ساواک می گوید:اِنگارخمینی فرمانده بود ومن سربازش-بطوریکه با این دستور ایشان، من حتی یک قدم جلوتر نرفتم!.خمینی به داخل اتاق بازگشتند. دقایقی بعد در حالی که لباس پوشیده و بقچه‌ای هم زیر بغل داشتند، برگشتند و گفتند: «برویم»

از در که خارج می‌شدیم، «مصطفی گریه می‌کرد». خمینی بر او نهیب زد: چرا گریه می‌کنی؟ گریه ندارد. سپس با فرزندانشان خداحافظی کرده و از منزل بیرون آمدند. ماشین«فولوکس» کوچکی که توانسته بود راه خود را به درون کوچه باریک امام بگشاید، دم در منتظر بود. سوار شدیم و بی درنگ به سمت تهران حرکت کردیم.

در طول راه، خمینی حتی کلمه‌ای حرف نزد. مرتب مشغول ذکر بود و دعا می‌خواند.

با رسیدن به تهران، جلوی ساختمان شهربانی پیاده شدیم. من به همراه خمینی به داخل ساختمان رفتیم. درب اتاق نصیری را کوبیدم. او به همراه پاکروان و علم در اتاق نشسته و منتظر بودند. با ورود امام(خمینی)، هر ۳ آن‌ها بی اختیار از جا برخاستند و سلام نظامی دادند! اما بعد که به خود آمدند، آرام و بی صدا، دست‌هایشان را پایین آوردند. به من گفتند: «شما بیرون منتظر باشید.»

سرهنگ عصارمی گوید:۲ ساعت بعد مرا صداکردند و امر کردند، ایشان را به باشگاه افسران ببرید. پس از انجام تشریفات اداری، امام را به باشگاه افسران منتقل کردم. اما مدام از خود می‌پرسیدم   در آن «بقچه» چه چیزی است؟

اماپس از استقرار در باشگاه، زمانی که امام «بُقچه» خود را گشودند، نگاهی به درون آن انداختم. یک سجاده، کتاب دعا، قرآن، مفاتیح و یکی دو دست لباس زیر. گویا ایشان از مدت اقامت خود مطلع و مایحتاج خود را برای چند روز آماده کرده بودند.

پس از آن دستور دادند امام را از باشگاه افسران به «عشرت آباد» ببرید. وقتی امام را به عشرت آباد منتقل کردیم، روز اول از ایشان پرسیدم : ناهار چه چیزی میل دارید؟

عصارمی گوید:مقداری پول به من دادند وگفتند: با این پول یک «سنگک» بگیر و بقیه‌اش را «پنیر».

بقیه روزها فقط برایشان نان سنگک می‌گرفتم و با همان نان و پنیر روز را می‌گذراندند. اغلب اوقات هم «روزه »بودند. امام تمام وقت روی سجاده می‌نشستند و نماز و دعا می‌خواندند./پایان خاطره سرهنگ عصار.

آزادی امام شبانه.بعداز۱۰ماه

مأموران ساواک، امام را در ساعت ۱۰شب  ۱۵ فروردین ۱۳۴۳ در میدان نکویی قم، که بیش از صد متر با منزلشان فاصله نداشت، پیاده کرده و به سرعت دور شدند. برخی که امام را شناختند به سوی ایشان شتافتند و با فرستادن صلوات و شعار برای امام ایشان را به منزل رساندند. انبوه جمعیت در مدت کوتاهی روانه منزل امام شد و برخی از علما و روحانیون طراز اول همان شب به دیدار امام آمدند.

وامادیدندزندان ،نهضت راخاموش نمی کند،لذابرای خاموشی چراغ پرفروغ «روح الله»را  ۱۳ مهر ۱۳۴۴ازایران اخراج کردند،که امکان دسترسی مردم وعلماباقافله سالاراین نهضت قطع شود/آغاز«تبعید».

گفتگوی یک ایرانی با مأمورساواکی که امام را  بازداشت کرد

محمود کرمپور-دانشجوی ایرانی درفرانسه می نویسد:۱۶سال بعد...سال ۱۳۵۹ درمترو-پاریس- با پیرمردی برخورد کردم که فارسی صحبت می کرد، از ما پرسید دانشکده دندانپزشکیی کجاست؟ او را به دانشکده راهنمایی کردم و کم کم با هم آشنا شدیم و فهمیدم او «سرهنگ عصاری» است. وی ماجرای دستگری امام خمینی رااینگونه تعریف کرد:

«عصار»می گوید:وقتی  وارد خانه «خمینی »شدیم یک کُلفتی(خدمتکارزن) جلوی ما ایستادوگفت باکی کاردارید!. من،«چارقدش» را کشیدم و داد زدم« روح الله خمینی کجاست؟»

همان موقع یک دفعه درب یکی از اتاقها باز شد و «خمینی» ظاهر شد و گفت

آقای نظامی! «روح الله خمینی» منم.

امام را سوار ماشین کردیم. آن موقع ساواک ماشین آریا داشت. سروانی همراه ما بود به نام جوراب باف. سه چهار ماشین هم دنبال ما. وسط راه قم به تهران که هوا نزدیک به روشن شدن بود.

هنگام اذان صبح بود-امام خطاب به راننده یکدفعه گفت «نگه دار»

راننده بدون اختیار یک مرتبه پایش را گذاشت روی ترمز. سروان «جوراب باف» هم پرید و درب سمت امام را باز کرد.

امام «تیمم »کرد و عبایش را انداخت زیرپایش و همانجا «نماز »خواند.

در این فاصله بود که راننده -ازمن-عذرخواهی کرد که بدون اجازه ترمز کرده و گفت «دست خودم نبود!»

من هم گفتم ایرادی ندارد «سروان جوراب باف» هم بی اختیار پیاده شدودرب ماشین رابرای  را باز کرد!

سرگرد جانب، سروان آشتیانی نسب، سرگرد خلج هدایتی و سرهنگ سیف الدین عصار از جمله رؤسای زندان قزل قلعه بودند. سرگرد سیف الدین عصار مامور خدمت از ارتش شاه به ساواک طی چند سال در بسیاری از دستگیری ها مشارکت داشت.

۲هفته پس از دستگیری و تبعید امام خمینی به ترکیه «سرهنگ عصار»تشویقی گرفت.
آن زمان«حسن پاکروان» رئیس ساواک بود،« پاکروان» در روز ۲۲ فروردینن ۱۳۵۸ (۲ ماه پس از اعدام نعمت الله نصیری) در زندان قصر تهران اعدام شد.

«سرهنگ مولوی»در سانحه سقوط هلیکوپتر حامل وی (۳اردیبهشت۱۳۵۱)به بیمارستان منتقل شده بودو۵اردیبهشت۱۳۵۱ درگذشت.

گیرنده: تیمسار ریاست ساواک
تاریخ:۲۵/۸/۴۳
شماره:۲۰۲۷ ر ق م
موضوع: سرکار سروان سیف الدین عصار
نامبرده بالا در مورد دستگیری خمینی (سحرگاه ۱۳ آبان ۱۳۴۳) با سرعت و دقت کامل انجام وظیفه نموده و در مدت توقف در قم با روحیه ای قوی وظایف محوله را به نحو احسن انجام داده است.به طوری کە از بدو آغاز عملیات از شهربانی تا خاتمه دستگیری با اشخاص خود در مدت ۱۵ دقیقه متهم را دستگیر و به شهربانی تحویل نموده . علی هذا بدین وسیله از فعالیت های مشارالیه تقدیر می گردد. مستدعی است امر و مقرر فرمایند مراتب را در سوابق با پرونده کارگزینی وی منعکس فرمایند/پ/رییس سازمان اطلاعات و امنیت قم./پایان خاطره سرهنگ عصار.

«پرویز معتمد» مسئول سابق تیم‌های گشت تعقیب و مراقبت و شنود ساواک. او در حمله به مدرسه فیضیه در سال ۱۳۴۲ و بازداشت خمینی شرکت داشت و در دوران حصر خانگی امام خمینی، ۸ ماه در خانه‌ی حاج غلامحسین روغنی با وی به سر برد و یکی از مأموران دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه بود.

بازداشتگاه های امام خمینی قبل ازتبعید

۱- زندان باشگاه افسران  ،مدت بازداشت:چندساعت
۲- زندان قصر  ،مدت بازداشت: ۱۹ روز
۳- زندان عشرت‌آباد ،مدت بازداشت: ۴۰روز
۴-«قنات آباد» ،مدت بازداشت:کمترازیک روز
۵- منزلی متعلق به ساواک در «داوودیه» تهران مدت بازداشت ۳ روز 
۶- منزل دیگری در «قیطریه»منزل«حاج غلامحسین روغنی» ،مدت بازداشت:۸ماه

معتمدمی گوید:اسامی چند نفر از تجار بازار که مورد تأیید آیت‌الله خمینی بودند و احساس می‌شد ایشان در منزل‌شان راحت خواهند بود در اختیارشان قرار داده شد.

معتمدمی گوید:اینهامنازلی بودند حضور آیت‌الله خمینی در آن کمتر به چشم می‌آمد(صاحبخانه هاباساواک مراوداتی داشتند)ازجمله حاج غلامحسین روغنی نماینده فروش اتوموبیل فورد انگلیسی بود.

این منزل گزینه امام خمینی بود.منزل «حاج غلامحسین روغنی »با نظر خود ایشان انتخاب شد و پذیرفت که به آن‌جا برود. در خیابان دولت، چهارراه قنات، اول خیابان قیطریه، نبش کوچه هوشمند قرار داشت،در طبقه اول ۶-۷ اتاق با سرویس کامل بود،مساحت حیاط آن بیش از ۲۰۰۰ متر بود،حوض بزرگ مثل یک استخر و ... دیگر امکانات این خانه بود.

۲ اتاق هم در اختیار مسئولین حفاظتی(ساواک) قرار گرفت، امکانات فنی -ارتباطی ما هم در این ۲ اتاق قرار داشت.،در طول شبانه روز ۹ مأمور در خانه کشیک می‌دادند که پست‌شان عوض می‌شد. پاسبان‌های کلانتری ۲ قیطریه بودند. ماموران کلانتری وظیفه داشتند در داخل منزل از سه درب بطور شبانه‌روزی مراقبت کنند. «من و سیف عصار» بطور دائم روزها آن‌جا بودیم و چند مأمور عملیاتی هم به ما کمک می‌کردند. شب‌ها یکی از ما به خانه می‌رفت و یک نفر آن‌جا می‌ماند. من مسئول رابطه‌های روزانه و جمع‌آوری اطلاعات بودم.

فردای آن روز یا یکی دو روز بعد خانواده ایشان هم ساکن این منزل شدند. ۳ اتاق و سالن در اختیار خانواده و آیت‌الله خمینی قرار گرفت.

روز سوم به درخواست خانم آیت‌الله خمینی کارگر منزل قم هم جهت خرید وسایل به جمع خانواده پیوست.

کتاب همسر امام خمینی(ره) به روایت اسناد رونمایی می‌شود

خانمِ آیت الله خمینی گفتند آقا فرمودند از شما سؤال کنم حالا که ما در اختیار شما هستیم آیا اعضای فامیل اجازه ملاقات با ما را دارند یا خیر و چنانچه نیازی به دارو و یا احتمالاً پزشک پیش آمد اجازه هست که پزشک مخصوص خانواده به این محل بیاید؟. 

در پاسخ ایشان گفتیم لیست کسانی را ‌که مایل به ملاقات با آن‌ها هستید در اختیار ما قرار دهید تا به اطلاع مقامات برسانیم و نتیجه را به شما ابلاغ ‌کنیم.

حاجیه خانم نامه‌ای به دست سیف عصار دادند که حاوی اسامی بیش از ۲۰ نفر از فامیل درجه یک و افرادی که از فعالیت‌های آنان آگاهی داشتیم بود. ۲۴ ساعت بعد اسامی افرادی که می‌توانستند به دیدار ایشان بیایند مورد تأیید قرار گرفت.

ابتدا آیت‌الله خمینی با ما حرف نمی‌زد تا این که سروان سیف عصار خود را به آیت‌الله خمینی معرفی کرد. انگار معجزه شد .

یک روزبه «سیف عصار »گفت تو پسر کدام عصار ها هستی؟

«سیف»گفت: من فرزند «عماد عصار» هستم سردبیر مجله آشفته، پدرم معمم(روحانی) بود و ما از پدر بسیار آموختیم. او ادامه داد من افسر گارد جاویدان بودم منتقل شدم به ساواک و الان هم کارمند ساواک هستم.

آیت‌الله خمینی او را شناخت و با لبخند گفت: «آن مرد محترم ،پس تو چرا اینقدر قلدری!» .

یک بار هم آقا سیف گفت پدرم را که شما می‌شناسید ولی ۵ فرزند «عماد عصار» راه پدر را پذیرا نبودند و به ارتش و شهربانی و کار دولتی وارد شدند. هدف ما خدمت به مردم بوده و هست.

آیت‌الله خمینی در جواب او گفت :«پس عماد عصار ۵ شکنجه‌گر تربیت کرده! خوشا به حالش، نمونه‌اش تو سید؛ من و خانواده‌ام در حبس شما هستیم»

بعد از این آشنایی بود که شوخی آقا سیف با آیت‌الله خمینی شروع شد. شوخی می‌کرد و خمینی می‌خندید.

البته معتمدمی گوید:آیت الله خمینی مطلقا  با ما شوخی نمی‌کرد اما از شوخی آقا سیف هم رنجیده نمی‌شد. 

پرویزمعتمدمی گوید:میانه‌ی آیت‌الله خمینی با من بد بود اما رابطه‌اش با سیف(آقا سید) تا آخر خوب بود،چون من خادمش(علی)راتنبیه کرده بود وفحش هم داده بودم!

درشب دستگیری،وقتی مأمورین او را تحویل دادند که سوار ماشین‌اش کنیم، وقتی می‌خواست برود توی ماشین که فولکس آبی‌رنگی بود، بنشیند مکث کرد، من باخشونت،از پشت هلش دادم،بطوریکه عمامه‌اش افتاد-اجازه برداشتنش راندادم-بدون عمامه رفت تو ماشین. در اثر هل دادن و فشاری که که به سرش وارد کردم که داخل ماشین شود، سرش به ماشین خورد و زخمی شد.

ازکوچه که بیرون آمدیم، اتوموبیل راتعویض کردیموبا با ۲ اتوموبیل اسکورت به مقصد فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم،سیف هم درکنارآیت الله خمینی نشست،ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه وارد باند فرودگاه شدیم باید او را تحویل سرهنگ افضلی می دادیم که به اتفاق عازم ترکیه شدند.

 

پرویزمعتمدمی گوید:«سیف» معتاد شده بود. آن‌ها ۵-۶ نفر بودند که پاتوقشان خیابان لاله‌زار نو چهارراه مهنا بود. با مسعود بهنود و کاشی و دو تا دیگه از مأموران اداره سوم بودند. به خاطر همین از ساواک اخراج شد. البته کارمند کمیته هم نبود. یک کار جنبی بهش دادند و شد رئیس حفاظت تربیت بدنی، او بیشتر جنبه‌ی عملیاتی داشت. در عملیات خارج از کشور هم بود. با همدیگر عملیات‌های زیادی شرکت داشتیم.

ماجرای «فیضیه» اززبان مأمورساواک-ضارب طلاب

«پرویزمعتمد »درباره حادثه فیضیه می گوید:ما ۵۳ نفر مأمور عملیات ساواک بودیم که همگی در این عملیات شرکت داشتیم. با اتوبوس به قم رفتیم. گارد شهربانی هم بود.

معتمدمی گوید:ما فقط طلاب را زدیم، هیچ کار دیگری غیر از ضرب و شتم نکردیم!.

کارمان این بودکه می‌رفتیم در حجره و طلاب را می‌آوردیم بیرون. با پس گردنی و چک و لگد و باطوم آن‌ها را می‌کشیدیم بیرون. البته فحش و ناسزا هم می‌دادیم .

گزارشگرازاین مأمورساواک می پرسد:طلاب رامی زدید؟

پرویزمعتمدمی گوید:مااز طبقه بالا که آن‌ها را می‌زدیم، با چک و لگد و باطوم و فحش و ناسزا می‌آوردیم پایین تا توی حیاط و بعد تا دم ماشین.

مأمورساواک درموردخونریزی درفیضیه می پرسد،معتمدمی گوید:معلومه وقتی شدت عمل به خرج می‌دهی طرف ممکن است خونی هم بشود، سر و کله‌اش کبود هم بشود. هر اکیپی مسئول ۴ اتاق بود. وسایل را جمع می‌کردند. بازرسی می‌کردند. صورت جلسه می‌شد.

اگر طرف(طلبه) یک کم آهسته می‌رفت با چک و لگد به جلو هلش می‌دادیم و بیشتر کتک می خورد. ممکن بود طرف تو راه بیافتد او را می‌کشیدند و می‌آوردند.

همه این ماجرافقط یک گوشمالی ساده بود!

معتمدمی گوید:یک حلقه گارد شهربانی هم داشتیم که محل را محاصره کرده بودند که کسی از بیرون وارد ماجرا نشود. هدف گوشمالی بود و نه بیشتر!

این مأمورعملیاتی ساواک می گوید:ما دربین آخوندها«جاسوس»داشتیم.

مأمورساواک می گوید:مملکت را منابع می‌گرداندند. کادر اداری مگر چقدر بود؟ ما ۳۹۹۱ کارمند بودیم. بقیه هرچی بود منبع بود. یکی از هنرهای ساواک این بود که پس از انقلاب هم منابع لو نرفتند. حفظ منابع برای ما مهم بود. معلوم است در حوزه و میان طلاب و روحانیون منبع داشتیم.

آن‌هایی که بر اساس گزارش منابع ما در حوزه حرف زده بودند شناسایی شدند. فکر کنم ۱۰ – ۱۲ نفر دستگیر و به تهران اعزام شدند. تعدادی در همان قم پس از بازجویی مقدماتی، تعهد دادند و آزاد شدند . آن‌ها نه سازمانی داشتند و نه تشکیلاتی بنابر این برخورد با آن‌ها در حد ساواک قم بود. آن ها به درد قزل‌قلعه و ... نمی‌خوردند. در آن‌جا ما یک چاقو هم پیدا نکردیم./پایان.

خاطره جالب ازدستگیری امام خمینی بنقل ازامام خمینی

«آیت الله حیدرعلی جلالی خمینی»(امام جمعه سابق خمین) می گوید: ایشان را دستگیر کردند و به تهران آوردند، من از شدت ناراحتی شب‌ها نمی‌توانستم بخوابم. چرا که شکنجه‌ها و اقدامات ساواک را شنیده بودم. بعد از ۱۰ روز تصمیم گرفتم خدمت آیت‌الله کمره‌ای که از علمای تهران و انسان متدین و خوبی بود و اگر حرفی یا سفارشی می‌کرد دستگاه پهلوی حرف ایشان را می‌خواند، بروم چرا که از قبل با او و پسرش آشنایی داشتم.

نزد میرزا خلیل کمره‌ای رفتم و از ایشان خواستم که به رئیس کل شهربانی تلفن بزند و از او درخواست ملاقات من با امام را داشته باشد. او تماس گرفت و رئیس کل شهربانی مأخوذ به حیا شد و قبول کرد. ابتدا امام را به منطقه قنات آباد آورده و بعد به خانه یکی از تجار بازار(آقای روغنی) که طرفدار ساواک بود بردند. من به آنجا رفتم و دیدم نیروهای نظامی از آنجا محافظت می‌کنند.

اولین کسی بودم که در این وضعیت با امام دیدار کردم. امام را تنها در اتاقی در خانه‌ای بزرگ دیدم. سرهنگ‌ها و سرتیپ‌ها که به دیدن امام می‌آمدند وقتی امام به آنها نگاه می‌کرد از ابهت امام سرشان را عقب می‌بردند.

ازامام خمینی خواستم ماجرای دستگیریش راتعریف کند.

من در این ملاقات «به امام گفتم از دستگیری‌تان داخل خانه حاج آقا مصطفی تعریف کنید. »

امام لبخندی زدند و گفتند :وقتی صدای جیغ و داد را شنیدم به سمت در خانه آمدم دیدم مشتی علی (خادم) را می‌زنند. در را باز کردم و گفتم چرا او را می‌زنید؟ روح‌الله منم و الان می‌آیم.

امام گفت:از شهر که خارج شدیم دیدم افراد مسلحی که سمت چپ و راست من نشسته‌اند دست و پایشان می‌لرزد. گفتم چرا رنگتان پریده؟

گفتند :«ما ترسیده‌ایم!»/

امام گفت:من دست روی پایشان گذاشتم و گفتم ناراحت نباشید من همراهتان هستم.(باخنده)  این ماجرای ملاقات من با امام بود.

«حیدرعلی جلالی خمینی»(امام جمعه سابق خمین) می گوید:یک روز هم کنار امام نشسته بودیم، وقت ظهر شد و می‌خواستیم از خدمت ایشان مرخص شویم.

  امام فرمود چند نفرتان بمانند. من و شیخ حسن صانعی و آقایان توسلی و خلخالی ماندیم.

دیدیم که «سرهنگ مولوی» رئیس ساواک تهران و معاون نخست وزیر یعنی حسنعلی منصور به ملاقات امام آمدند.

 درخواست رئیس ساواک از امام 

اامام خمینی بعد از چند دقیقه از اندرونی بیرون آمدند و گفتند: آقایان چه فرمایشی دارند؟

مولوی گفت :من رئیس ساواک تهران هستم و معاونِ «حسن علی منصور» همراهم است. آقا ما از تهران آمده‌ایم تا دست و پایتان را ببوسیم و التماس کنیم تا «شما اجازه بدهید حسنعلی منصور کارش را شروع کند.».

 امام گفتند :من نه به کسی دست اخوت دادم و نه بی‌جهت با کسی دشمنی دارم. اگر منصور همین رویه را پیش برود من همینم که همینم و اگر او(نخست وزیر) از رویه اش برگشت من هم تجدید نظر و فکر می‌کنم.

«سرهنگ مولوی» باتهدیدگفت: «مگر ندیدی۱۵ خرداد ۱۳۴۲ چه شد؟ ۱۵ خرداد، ۱۵ هزار نفر از مردم کشته شدند

امام عصبانی شد و گفت :خُب چه کسی کُشت!؟  این درست است که شخص اول مملکت بگوید می‌کُشم و می‌‌زنم؟ کُشتی و زدی! دیگر چه کاری از دستت برمی‌آید!؟

آقای جلالی خمینی می گوید:یک نفر از آن ۲نفر گفت اجازه دهید این مطالب را یادداشت کنیم و امام هم اجازه داد. از امام تقاضا کرد بگذارید یک بار دیگر هم ما خدمتتان بیاییم.

امام گفت: اجازه نمی‌دهم دوباره به اینجا بیایید. آن دو نفر هم عقب عقب از نزد امام خارج شدند./مرداد ۱۳۹۷تسنیم

«آیت الله حیدرعلی جلالی خمینی»(امام جمعه سابق خمین)

توضیح نگارنده-پیراسته فر:امام خمینی به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی در ۱۳ مهر ۱۳۴۴  از «بورسای ترکیه« به «نجف اشرف» تبعید شدند،امام  به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی وارد فرودگاه بغداد شدند و از آنجا به طرف کاظمین رفتند.(کاظمین درفاصله۸کیلومتری بغدادواقع است)کاظمین درمحدودشهربغداداست.

گزارش ساواک

گزارش  مأمور ساواک-سرهنگ افضلی - که به عنوان مامور همراه امام با ایشان به ترکیه و سپس بورسا رفت - از مراحل تخلف پرداز تبعید امام خمینی به آنکارا -سه شنبه، ۱۲ آبان ۱۳۴۳

از : آنکارا تاریخ : سه شنبه، ۱۶ آبان ۱۳۴۳
به : تهران شماره : ۹۰۰
شماره‏ هاى عطفى : ۱۳۸۵/۱۳۰ـ ۶۴/۱۱/۶تیمسار ریاست ساواک

در اجراى امر ساعت ۸ صبح،چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۴۳ آبان به اتفاق شخص مورد نظر۱ وسیله هواپیما به طرف آنکارا پرواز نموده اولین صحبت ایشان خطاب به اینجانب در هواپیما این بود که :

« من براى دفاع از وطنم تبعید شدم»

پس از سه ساعت و سى دقیقه پرواز در فرودگاه آنکارا پیاده شدیم در سالن فرودگاه یکى از مأمورین امنیتى ترکیه جلو آمده پس از بیان نام اینجانب و معرفى خود به نام مأمور ابتدا به زبان ترکى سپس آلمانى صحبت نمود. در فاصله کوتاهى به اتفاق شخص مورد نظر و مأمور معرفى شده با اتومبیل پس از طى 35 کیلومتر به آنکارا رسیده مستقیما به هتل بلوار پالاس طبقه چهارم اطاق ۵۱۴ که قبلاً آماده شده بود مستقر شدیم پس از ۲۴ ساعت توقف چون محل استقرار مشکوک به نظر مى‏رسید طبق طرح قبلى وسیله مأمورین ابتدا محل دیگرى انتخاب شد سپس در ساعت ۲ بعد از ظهر پنجشنبه ۱۴ آبان به وقت آنکارا با مراقبت کامل وسیله دو نفر مأمور ترک به محل جدید طبقه ۸ واقع در خیابانى که اسم آنرا نمى‏دانم منتقل گردیده که وسایل استراحت کاملاً مهیا مى‏باشد و نسبت به مکان اول داراى حفاظت بیشترى است. روحیه شخص مورد نظر نسبت به روز اول بهتر است و در محل جدید برنامه روزانه‏اش بیشتر استراحت و تلاوت قرآن و اداى نماز و صرف غذا است و گاهگاهى هم کلمات ترکى را یادداشت مى‏نماید ولى نباید وى را تنها گذاشت به علت کنجکاوى مخبرین جراید ترکیه و خبر منتشره از رادیو ایران و انتشار خبر دیگرى در روزنامه مورخ ۵ نوامبر ۱۹۶۴به نام YENI GAZETEترکیه در نظر است تا چند روز دیگر به بورسا یکى از شهرهاى ترکیه که در سیصد و بیست کیلومترى غرب آنکارا مى‏باشد منتقل گردد جریان کتبا تقدیم خواهد شد.۷ نوامبر ۱۹۶۴(۱۶آبان۱۳۴۳)

 امام را از خانه سوار ماشین فولکس و سپس سرکوچه سوار ماشین شورلت کردند و به سمت تهران بردند. بین راه قم به تهران، حضرت امام اعلام می کند که می خواهد نماز بخواند. بنابراین نماز صبح را در صحرا خواندند. هنوز آفتاب روز ۱۳ آبان ۱۳۴۳ از افق بیرون نیامده بود که امام سوار هواپیما شد. سرهنگ افضلی نیز همراه امام بود و هواپیما ساعت ۳۰ : ۱۱ دقیقه در فرودگاه آنکارا به زمین نشست. امام خمینی هنگام تبعید به ترکیه به افسر مأمور در هواپیما گفت: من برای دفاع از وطنم تبعید شدم.

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرموده است:حُبّ الوطن مِن الإیمان - دوست داشتن وطن، جزء ایمان است.

ملی گرایی غیراز وطن دوستی است

« از مسائلی که طراحان برای ایجاد اختلاف بین مسلمین طرح و عمال استعمارگران در تبلیغ آن بپاخاسته‏ اند، قومیت و ملیت است که دولت عراق سالهاست بدان دامن‏ می‏زند. و در ایران نیز دستجات محدودی دانسته یا ندانسته از آن ترویج و تأیید می‏ کنند. و در سایر نقاط از ترک و کُرد و دیگر طوایف هم همان راه را پیش گرفته‏ اند و مسلمانان را در مقابل هم قرار داده‏ اند و حتی به دشمنی کشیده‏ اند؛ غافل از آنکه حب وطن، حب اهل وطن و حفظ و حدود کشور مسئله ‏ای است که در آن حرفی نیست؛ و ملی گرایی در مقابل ملتهای مسلمان دیگر، مسئله دیگری است که اسلام و قرآن کریم و دستور نبی اکرم (ص) بر خلاف آن است؛ و آن ملی گرایی که به دشمنی بین مسلمین و شکاف در صفوف مؤمنین منجر می‏شود بر خلاف اسلام و مصلحت مسلمین و از حیله‏ های اجانب است که از اسلام و گسترش آن رنج می‏برند.
از ملی گرایی خطرناکتر و غم‏ انگیزتر، ایجاد خلاف بین اهل سنت و جماعت با شیعیان است، و القای تبلیغات فتنه‏ انگیز و دشمنی ‏ساز بین برادران اسلامی و ایمانی است.» صحیفه امام/۱۳/۲۰۹

«‏ حاج آقا مصطفی خمینی» نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانی شد و در ۱۳ دی ۱۳۴۳ به ترکیه نزد پدر تبعید گردید.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:سیدفضل الله کیست؟

زندگی، فعالیت‌ها، افکار و تجربیات علامه فضل الله

علامه سید محمدحسین فضل الله

«فضل الله خوانساری »داماد آیت الله سیداحمدخوانساری(صاحب کتاب ۶جلدی جامع المدارک در شرح کتاب مختصرالنافع ) است که ارتباط نزدیکی با دربار پهلوی داشت.وشاه هم ازایشان تکریم می کرده.

همسر آیت الله خمینی: «هنگامی که آقا(امام) را به ترکیه بردند، تا چند ماه از ایشان هیچ خبری نداشتیم، آیت الله پسندیده تصمیم گرفتند به ترکیه بروند و آقا را ببینند، اما با مخالفت ساواک روبه‌رو شدند، تا اینکه آقای« فضل الله خوانساری »داماد آیت الله سید احمد خوانساری، از علمای تهران، موفق به کسب اجازه از رژیم شد تا به دیدار امام برود»

 

علامه سیداحمدخوانساری بعلت احترام ونفوذی که در«دربار»داشت،علمای حوزه وقتی به مشکلی برمی خوردندبه این بزرگوارمراجعه می کردند:

 درزمان حمله کماندوها به فیضیه(فروردین ۱۳۴۲) ،آیت الله گلپایگانی هم متوسل به ایشان می شود تا پیامش رادربار پهلوی منتقل کند.

«آیت الله گلپایگانی» خطاب به «آیت الله خوانساری» می نویسد: «مستدعی است به هر نحو مقتضی می‌دانید عاجلا برای رفع منع از مدرسه فیضیه و دارالشفاء و آزادی طلاب و زندانیان بیگناه اقدام فرمائید…»

«آیت‌الله‌سیداحمد خوانساری» ،متولد ۱۲۷۰ شمسی (مطابق با ۱۸ محرم ۱۳۰۹ قمری)-متوفی(دی۱۳۶۳) ۲۷ربیع الثانی ۱۴۰۵ در سن ۹۶ ،وی  وصاحب کرامت بودو(۳۳سال امام جماعت سیدعزیزالله بوده)

آیت‌الله‌سیداحمد خوانساری ،متولد ۱۲۷۰ شمسی (مطابق با ۱۸ محرم ۱۳۰۹ قمری)-متوفی(دی۱۳۶۳) ۲۷ربیع الثانی ۱۴۰۵ در سن ۹۶ ،وی امام جماعت مسجدسیدعزیزالله تهران بوده وصاحب کرامت.

بیش ازاین  نتوانستم اطلاعاتی درموردنماینده علما(سیدفضل الله )پیداکنم./پایان توضیحات.

ملاقات نمایندگان آیت الله گلپایگانی(شیخ محمدعلی صفایی و سید مهدی گلپایگانی)باامام خمینی

در ملاقات بعدی، نمایندگان ایت الله گلپایگانی، یعنی آقایان «شیخ محمدعلی صفایی» و «سید مهدی گلپایگانی» در تاریخ شنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۴۴(١٢ صفر ١٣٨٥) به استانبول عزیمت کردند. در زمان ملاقات، امام لباس روحانیون ترکیه را بر تن داشت و وضع ایشان طوری بود که آقای صفایی به گریه افتاد.

قبل از تبعید امام خمینی به عراق نیز، آقای «حاج شیخ عبدالجلیل جلیلی کرمانشاهی»، یکی از روحانیون سرشناس کرمانشاه، برای ملاقات با امام به استانبول رفت.

«آیت الله شیخ عبدالجلیل جلیلی کرمانشاهی» در۷ آبان ۱۳۹۲(سن۹۰سالگی)فوت کرد.

«آیت الله محمدحسن اختری »(دبیرکل-سابق- مجمع جهانی اهل بیت)می گوید:من به محض ورود به نجف در ساعت ۱۰ صبح به مدرسه آیت‏‏‌‏‏الله العظمی ‏‎ ‎‏بروجردی نزد یکی از دوستانم که در آنجا تحصیل می‏‏‌‏‏کردند رفتم و در حجره ایشان ‏‎ ‎‏مهمان شدم. همان طور که نشسته بودم دیدم که بیرون از حجره یک عده‏‏‌‏‏ای از آقایان و ‏‎ ‎‏طلبه‏‏‌‏‏ها نشسته‏‏‌‏‏اند و در مورد ورود امام به نجف صحبت می‏‏‌‏‏کنند. تعجب کردم که این ‏‎ ‎‏صحبت‏‏‌‏‏ها چیست؟ آمدم بیرون همان آقایی که داشت صحبت می‏‏‌‏‏کرد رو به من کرد و ‏‎ ‎‏گفت شما از قم آمدید؟ در قم چه خبر بود؟ من اخبار قم و شایعاتی که در آنجا بود به ‏‎ ‎‏ایشان گفتم.‏

توهین رسانه سعودی به آیت الله سیستانی اقدامی خبیثانه است

«آیت الله اختری »می گوید:‏‏اما او گفت که الآن از بغداد به منزل آقای خویی تلفن شده مبنی بر این‌که من حاج ‏‎ ‎‏آقا مصطفی هستم و به اتفاق پدرم وارد بغداد شدیم. همان جا یکی از اساتید حدود ‏‎ ‎‏ساعت ۴ بعدازظهر منزل آقای خویی زنگ زد و آن‌ها هم گفتند بله آقای خویی ‏‎ ‎‏فرمودند من خودم تلفن را جواب دادم و ایشان اظهار داشت که من حاج آقا مصطفی ‏‎ ‎‏هستم و الآن با پدرم وارد بغداد شدیم.‏

‏‏متولی مدرسه بروجردی مرحوم «حاج شیخ نصرالله خلخالی »که در آن روز در بغداد ‏‎ ‎‏بود به ایشان خبر دادند که چنین است و شما در کاظمین و بغداد به جستجوی امام ‏‎ ‎‏بگردید و ما را از سرنوشت ایشان مطلع سازید.‏

امام در منزل آقای «شیخ محمد حسین مؤید نجفی» بودند. گویا ابتدا به مسافرخانه ‏‎ ‎‏ایشان می‏‏‌‏‏روند یعنی آقای مؤید نجفی خودشان مسافرخانه داشتند.

آقای اختری می گوید: امام دو روز و نصفی در کاظمین بودند و از آنجا به سمت سامرا ‏‎ ‎‏جهت زیارت حرکت کردند و دو ـ سه شب در سامرا ساکن شدند. در آنجا هم منزلی ‏‎ ‎‏برای امام گرفتند.

آیت الله دکترعمیدزنجانی(متوفی۸ آبان ۱۳۹۰) می گوید:خبرورودامام به عراق راشنیدیم«باورنکردیم...

در روز ۱۵ مهر سال ۱۳۴۴ حضرت امام خمینی به همراه فرزندش آقا مصطفی با انبوهی از استقبال کنندگان از کاظمین به سمت سامرا حرکت کردند. علمای بزرگ شیعه و سنی در سامرا از ایشان استقبال کردند.

آیت‌الله عمید زنجانی:
جمهوری اسلامی بر مبنای ولایت فقیه مشروعیت پیدا کرده است

 آیت الله عباسعلی عمید زنجانی  می گوید:ساعت ۱۱ شب بود که خبر رسید. این خبر به مدرسه مرحوم آیت الله بروجردی که اخبار اول به آنجا می‌رسید و تقریبا مثل فیضیه قم بود ، رسید. ما آنجا بودیم وقتی خبردار شدیم ، اول شگفت زده شدیم و باورمان نشد. چون شایعات زیاد در نجف پخش می‌شد و پس از یک هفته معلوم می‌شد که دروغ است. لذا آن خبر را هم از شایعات تلقی کردیم ولاکن مسئله آنقدر مهم بود که خودمان را راضی نکردیم به اینکه این شایعه است.

 در مدرسه تلفنی بود که بوسیله آن به منزل مرحوم آقا شیخ نصرالله خلخالی که از دوستان قدیمی دوران جوانی امام بود و علاقه زیادی به امام داشت، زنگ زدیم و ایشان هم مسئله را تأیید کرد. گفتند بله ایشان وارد کاظمین شدند.

روزی که روحانی 10 هزار تومان از امام گرفت

 ما بی‌درنگ، سر از پا نشناخته مینی‌بوسی اجاره کردیم. حدود ۱۵ نفر بودیم که متاسفانه من اشخاص آن الان یادم نیست، فقط می‌دانم به نظرم آقای رضوانی، آقای دعایی، آقای روحانی و... بودند. شبانه راه افتادیم با مینی‌بوس آمدیم به کاظمین. پرس و جو کردیم معلوم شد که امام و حاج آقا مصطفی به هتلی بنام "فُندق الجوادین" وارد شدند. به آنجا رفتیم گفتند که بله آقایان به اینجا آمده بودند اما صاحب هتل آنها را شناخت و ایشان را به خانه‌اش برد وبه امام گفت که اینجا مناسب شما نیست. ساعت از 12 شب گذشته بود؛ رفتیم خانه صاحب هتل. در زدیم و رفتیم داخل. دیدم مرحوم حاج آقا مصطفی بیدار است. خیلی خوشحال شدیم  وبا حاج آقا مصطفی مصافحه کردیم. سراغ امام را گرفتیم گفتند که ایشان خسته بودند، خوابیدند. گفتند فردا صبح  بیائید امام را ببینید. 

وقتی حاج آقا مصطفی را سرحال و خوشحال دیدیم ما هم خیلی خوشحال شدیم. همه از سلامتی امام در تبعید نگران بودیم. آن شب حاج آقا مصطفی تعریف کردند که امام در ترکیه کارهای علمی انجام دادند. یکدوره وسیله النجاه مرحوم سید را تکمیل کردند به نام تحریرالوسیله؛ یک دوره فقه هم در عرض ۱۱ ماه نوشتند که زمان پربرکتی برای امام بود. حسینه‌ای بود که ما آن شب آنجا اقامت کردیم که متعلق به یکی از تجار یزد بود. بعد از نماز صبح، از شدت اشتیاق رفتیم به محل اقامت حضرت امام، نشستیم و حضرت امام وارد شدند. وقتی ایشان را دیدیم حالتی پیدا کردیم که توصیف ناپذیر بود.

 خب ما سالها در قم شاگرد ایشان (امام خمینی)بودیم اما این دیدار، دیدار خاصی بود. قابل توصیف با زبان و بیان نیست. اکثر دوستان اشک شوق می‌ریختند. 

امام با خوشرویی با دوستان احوالپرسی کردند. اکثر دوستان برای امام شناخته شده بودند. کم کم دیدارها شروع شد. ما هم چون فضا، فضای بزرگی نبود می‌ایستادیم و یا پذیرایی می‌کردیم که جا را اشغال نکنیم. از گروه مهمی که اولین بار به دیدار امام آمدند ما بودیم. سپس یک گروه دیگرکه از طرف ریاست جمهوری عراق بودند، آمد. این گروه به ریاست یکی از وزراء که شیعه و در واقع وزیر "وحده" عراق بود و کمی هم تحصیلات نجف داشت ، بود. در زمان حسن البکر این اتفاق افتاد. او صحبت‌های خوبی کرد وگفت که شما تصور نکنید که اینجا تبعید هستید ما شما را با این شرط پذیرفتیم که شما آزاد باشید و مثل شهروندی که میهمان ما هستید ، تمام امکانات برای فعالیت شما (البته منظور او سیاسی نبود بلکه علمی و مذهبی بود) فراهم است. شما تحت الحفظ نیستید. فقط ما دو نفر را گمارده‌ایم برای حفظ جان شما. آنها پشت سر شما نیستند بلکه دورادور مواظب شما هستند. سلام رئیس جمهور را رساند و بسیار اظهار خوشحالی کرد که امام میهمان آنها هستند و سخنان امیدوار کننده‌ای مطرح کردند. امام چیزی نمی‌گفتند فقط نگاه می‌کردند و تأیید می‌کردند. و گاه هم سرشان پایین بود و فقط گوش می‌دادند. در این دیدار من حضور داشتم. ای کاش صحبت‌ها ضبط می‌شد. اول کار بود. ما بی‌تجربه بودیم.

 وقتی آقای حکیم به دیدار امام آمد اینجا همه دوستان منفعل شدند که این یک حادثه خیلی مهمی است اگر این موضوع در ایران منعکس شود برای نهضت بسیار مفید است. به احتمال زیاد این هم سیاست حاج آقا مصطفی بود. من سند و مدرکی ندارم ولی می‌دانم ماها هیچکدام عقلمان نمی‌رسید و این تجربه را نداشتیم که ضبط کنیم، عکس بگیریم. 

البته ضبط صوت و گرفتن عکس در عراق خیلی متعارف‌تر از ایران بود ولکن این فکر در ماها نبود. حاج آقا مصطفی یکی از دوستان را مأمور کرد که برود عکاس بیاورد و عکس‌های حرفه‌ای بگیرد و قابل تکثیر باشد. جوانی را آوردند و عکس‌های زیادی از حرکات مختلف حضرت امام و آقای حکیم گرفت. 

متأسفانه صبح که رفتند سراغ عکس‌ها گفتند همان دیشب از بیت آقای حکیم آمدند وهمه فیلم‌ها را بردند که دیگر هیچ وقت منتشر نشد. پس از آن دیگر ما از دیدار آقای خویی و آقای شاهرودی عکس‌هایی تهیه شد. البته من از بغداد به نجف برگشتم و عرض کنم که دیدار آقای حکیم در نجف اتفاق افتاد. در بغداد هیچ عکس و تصویری باقی نماند.(کتاب امید اسلام ، ص ۱۷۵)

مرحوم عمیدزنجانی می نویسد:پس از آن در روز  در ۱۶مهر۱۳۴۴ حضرت امام و همراهان وارد کربلا شدند و مورد استقبال بی‌سابقه مردم، علما و طلاب آنجا قرار گرفتند. حضرت امام خمینی بعد از توقف یک هفته‌ای در کربلا که عمدتاً به زیارت و دید و بازدید گذشت، در بعد از ظهر روز جمعه ۲۳مهر۱۳۴۴ به همراهی بدرقه کنندگان از کربلا به سوی نجف حرکت کردند..پایان.

نامه امام خمینی به شیخ نصرالله

 امام خمینی پس از تبعید به ترکیه با ارسال نامه‌ای به ایشان، ورودشان را به آن کشور به اطلاع وی رسانید و در آن می‌نویسد: «حضرت حجت الاسلام آقاى خلخالى- دامت افاضاته‏؛ به عرض عالى مى‏رساند، ان شاء‌الله مزاج شریف خالى از نقاهت است. از قرار مسموع، مکه مشرّف شده بودید. ان شاء‌الله زیارات شما مقبول است. حالت این جانب بحمد‌الله سلامت است. و چند روزى است در اسلامبول هستم. امروز حرکت مى‏کنم به بورسا. جنابعالى و سایر دوستان نگران نباشید.

 آنچه خداوند تعالى مقرر فرموده صلاح است، و از آن متشکرم. خدمت حضرت حجت الاسلام آقاى لواسانى اگر تا رسیدن مکتوب، عتبات هستند سلام مى‏رسانم. از جنابعالى تقاضاى دعاى خیر براى حُسن عاقبت دارم.».

پس از ورود امام خمینی به عراق، «شیخ نصرالله خلخالی»نخستین فردی بود که توسط «حاج آقا مصطفی خمینی» از ورود امام به عراق مطلع شده و علاوه بر این که خود به استقبال معظم له شتافت، زمینه استقبال گسترده علما و روحانیون نجف از امام خمینی را فراهم کرد.

بترتیب ازراست:«آیت الله دکترمحمد صادقی تهرانی»،شیخ مجتبی لنکرانی و «شیخ نصرالله خلخالی»  وامام خمینی-نجف،امام خمینی پس از ورود به نجف اشرف در «منزل شیخ نصرالله» ساکن شد.

در عصر روز پنجشنبه ۱۵ مهر۱۳۴۴ آیت‌الله خمینی به طرف سامرا حرکت کردند و در مدرسه شیرازی سامرا از او جهت صرف چای دعوت به‌عمل آمد که در آن عده‌ای از طلاب و مردم سامرا نیز شرکت داشتند.

دستور امام برای قطع شهریه 90 طلبه ساواکی/ نظر «تنها وصی زنده امام» درباره آیت‌الله خامنه‌ای + تصاویر و فیلم

«آیت‌الله سید جعفر کریمی» (متولد ۱۳۰۹  بابل -متوفی۹ فروردین ۱۳۹۹) در باره جزئیات این واقعه می‌گوید: «من روزها طرف عصر، یک بحث کفایه در مدرسه مرحوم آقای بروجردی داشتم، که یک روز رفتم مدرسه، هنوز بحث شروع نشده بود که،

دیدم «آقاشیخ نصرالله خلخالی» در آن وقت روز و در هوای گرم، سراسیمه به مدرسه آمد، گفتم: آقا شیخ(نصرالله) خیر است! چه شده است؟

گفت: هیچی، خوب شد شما را دیدم، یک تلفنی به من زدند که «آقای خمینی آمده کاظمین»، ولی نمی‌دانم مرا سر کار گذاشتند یا واقعیت دارد؟.

به او گفتم که از اداره مخابرات نجف سوال کن! تلفن آن وقت نجف از این تلفن‌های «هندلی» بود، گفتم بپرس این تلفنی را که ساعت فلان شده است، از کجا بود. گفت: خوب گفتی!

گفتند: این تلفن از کاظمین، از «مسافرخانه عبدالامیر جمالی »بود.

گفتم: بسیار خوب! حالا با آن مسافرخانه تماس بگیر. با مسافرخانه تماس گرفت؛

 «حاج آقا مصطفی خمینی» که هنوز در دفتر مسافرخانه نشسته بود، گوشی را برداشت.

و«آقاشیخ نصرالله خلخالی» حال و احوال با ایشان کردند و گفتند: شما واقعاً به عراق آمدید؟

گفت: بله ما حدود« نیم ساعتی است که وارد کاظمین شدیم».

بعد از این خبر پرسیدیم: آقا(امام خمینی) کجاست؟

گفتند: آقا وضو گرفته و به حرم مشرف شده است.

«آقاشیخ نصرالله خلخالی» گفت ببین صاحب مسافرخانه هست یا نه؟

صاحب مسافرخانه رفیق و آشنای مرحوم حاج آقا شیخ نصرالله خلخالی بود.

گفت اتفاقاً او هم حضور داشت.

گفتند گوشی را به او بدهید.

وقتی گوشی را به صاحب مسافرخانه دادند به او گفت:

«می‌دانید چه شخصیتی به مسافر خانه شما آمده است؟! »

برای او(امام خمینی) مناسب نیست جایش در مسافرخانه باشد. یک منزلی تهیه کنید آنجا تشریف ببرند. مقدمات کار را فراهم کنید، تا فردا صبح که ما می‌آییم.

ما ( سیدجعفر کریمی)با آقا شیخ نصرالله در‌صدد این شدیم که حضور امام در کاظمین را به دیگران اطلاع دهیم.

استقبال ازامام خمینی(باگذاشتن سرویس ایاب وذهاب)توسط شیخ نصرالله

ماشین‌هایی را در نظر گرفتیم که طلبه‌ها اگر خواستند، برای دیدار امام به کاظمین بروند. شب تا ساعت ده یازده شب، مشغول تنظیم این گونه امور بودیم.

بعد از نماز صبح من و آقا شیخ نصرالله به طرف کاظمین حرکت کردیم.

امام خمینی در منزل« عبدالامیر» تشریف داشتند.(کاظمین)

سر سفره صبحانه نشسته بودند، که ما وارد شدیم

و سلام عرض کردیم و در کنارشان نشستیم. و آشنایی نزدیک من با امام از این جا شروع شد.

امام خمینی بعداز۲زوزاقامت درکاظمین به«سامرا»رفتند

امام ۲ روزی در کاظمین بودند و بعد یک سفر مختصری مشرّف سامرا شدند.

واز «سامرا» به کربلا رفتند،

دو روزی هم در کربلا بودند، و بعد عازم نجف شدند.

استقبال ازامام خمینی درمسیرکربلا-نجف

و در برگشت از کربلا به طرف نجف ما یک عده‌ای را دعوت کردیم برای استقبال امام،

مستقبلین تا «خان نُص» که نصف راه بین کربلا و نجف است، آمدند و امام از آن جا راهی نجف شد،

و شب را در منزلی که در نجف تهیه کرده بودند، خدمتشان رسیدیم،

و از آن به بعد هم ما در منزل امام، حضور داشتیم و تقریباً جزء خصیصین افرادی بودیم که با امام تماس داشتند.».

به هرحال باسعی‌ و تلاش‌ ایشان‌ استقبال‌ خوبی‌ از امام‌ در شهرهای‌ عراق به‌ عمل‌ آمد و در نجف‌منزلی‌ برای‌ امام‌ در نظر گرفت‌ و به‌ اصرار ایشان‌، امام‌،‌ درس‌ خود را شروع‌ وشهریه‌ پرداخت‌ کردند.

«شیخ نصرالله »وکیل امام خمینی ومسئول امورمالی
پس از استقرار امام خمینی در نجف وی وکیل امام در امور مالی شد و از طرف‌ امام‌ پرداخت‌شهریه طلاب‌ را متقبل‌ شد و به‌ سبب‌ تمکن‌ مالی‌ که‌ داشت کاملاً از عهده آن بر می‌آمد. چنان که اموال شرعی رسیده از ایران با سرپرستی او به مصارف آموزشی و عمرانی و… می‌رسید. همچنین در این مقطع، به عنوان واسطه و رابط مراجع عظام تقلید در ایران با امام خمینی بود و مراجع تقلید در ایران نامه‌های خود را خطاب به امام خمینی به ایشان ارسال می‌کردند که این امر نشان از جایگاه ویژه او نزد امام دارد.

همه این عوامل باعث شد همواره تحت نظر رژیم بعث قرار گیرد و به خاطر تداوم این اقدامات، توسط رژیم بعث دستگیر و به لبنان تبعید شد. پس از بازگشت از تبعید به حمایت خود از امام خمینی ادامه داد و به این دلیل مدتی بازداشت شد. وی در عین حال تمام امور اقتصادی و پرداخت شهریه امام را در نجف، تقبل کرد. در آن زمان که امکان ارسال پول به امام از ایران وجود نداشت، او کمک شایانی به تامین هزینه‌های مورد نیاز حضرت امام می‌نمود. طرفداران علما تلاش‌های بسیاری کردند که« شیخ نصرالله» را جذب خودشان کنند، ولی در این راه توفیقی نیافتند.

بعدها از مناطق اطراف خلیج فارس و دیگر جاها، سهم امام برای حضرت امام می‌آمد و ایشان هم تمام آن را در اختیار آقای خلخالی قرار می‌داد و او هم آنها را برای شهریه طلاب و نیز استمرار مبارزه صرف می‌کرد.

ایشان« شیخ نصرالله» با استفاده از این سهم امام، به روحانیون مبارز و مشتاقان دیدار امام خمینی که به نجف اشرف می‌رفتند، مساعدت مالی می‌کرد.

او مروج مرجعیت امام خمینی نیز بود و در این راه بسیار کوشید که این امر باعث ناراحتی طرفداران برخی از مراجع شده بود.

علاوه بر آن، از معتمدین امام خمینی بود و در صدور اجازه دخالت در امور حسبیه و شرعیه به روحانیون، امام به وی اعتماد داشت.

پس از اخراج جمعی از علما و روحانیون ایرانی مقیم عراق توسط رژیم بعث عراق، بیوت آنان را خریداری کرد تا مانع از توقیف آنها توسط رژیم بعث گردد.

« شیخ نصرالله» همزمان مدیریت مدارس آیت‌الله العظمی بروجردی در دو شهر نجف و کربلا را برعهده داشت و مدرسه بزرگ آیت‌الله بروجردی در نجف را به پاتوق اصلی طرفداران امام و محل سکونت آنان تبدیل کرد

و نماز جماعت امام در مغرب‌ها در این مدرسه برگزار شود و هم چنین در مناسبت‌های زیارت مخصوصه امام حسین علیه السلام که امام به کربلا مشرف می‌شد،

نماز جماعت امام در حسینیه آیه‌الله بروجردی در کربلا که تحت مدیریت ایشان بود، اقامه می‌شد.

شیخ نصرالله خلخالی از ابتدا به فعالیت‌های دینی همانند گسترش بناها، به‌خصوص مشاهد شیعی، اهتمام ویژه‌ای داشت و از طرف آیت‌الله العظمی بروجردی مامور مرمت بنای حرم مطهره حضرت رقیه دخت امام حسین و توسعه مقبره و حرم برآمد.

توسعه حرم حضرت رقیه

لذا خانه‌های اطراف را با کمک مردم خیر محل خریداری می‌کرد که در این میان عده‌ای راضی نشدند. وی طی سالهای طولانی پس از آن اهتمام می‌ورزید این مهم را به سامان برساند و بدین منظور تعداد زیادی از خانه‌های اطراف حرم حضرت رقیه را خریداری کرد و قصد داشت حرم مزبور را توسعه دهدکه اجل مهلت نداد.فوت شیخ نصرالله :۱۳ اسفند ۱۳۵۶

این مردخیر در  ۱۳ اسفند ۱۳۵۶(٢٤ ربیع الاول ١٣٩٨) در منزل خود در شهر دمشق در سوریه درگذشت. پیکرش به نجف اشرف منتقل و در آن شهر به خاک سپرده شد. متعاقب آن مراسم و مجالس ختم به این مناسبت برگزار شد و نام و یاد امام در آن مجالس مطرح گردید.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:آقای دکترهادی انصاری(ازخیرین درامورعتبات)فوتش را۲۹ ربیع الاول ۱۳۹۸ هجری قمری(۱۸ اسفند۱۳۵۶شمسی)گفته است.

گفتگوی تفصیلی تسنیم با حجت‌الاسلام رحمانی: ناگفته‌هایی از ماجرای استقبال بی‌نظیر آیت الله خویی از امام/ مخالفان نهضت امام در نجف چه کسانی بودند؟

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:ازاین قسمت-مصاحبه حجت‌‌الاسلام  محمدعلی رحمانی باتسنیم- خرداد ۱۳۹۷است.

امام خمینی پس از ورود به کربلا ۱۳۴۴.«دکتر محمد صادقی تهرانی»، «آیت الله سید محمد شیرازی» (امام جماعت حرم حضرت سید شهدا)، «امام خمینی»،«حاج آقا مصطفی خمینی»و «حجت الاسلام سیدمحمود مرعشی نجفی»گربلا- مهرماه ۱۳۴۴وروداما به خمینی

بعد از حضور امام در نجف اشراف در دوران تبعید و ورود به  شهر کربلا، سید محمد شیرازی استقبال خوبی از رهبر کبیر انقلاب به‌عمل آورد و حتی محل نماز خویش را در کربلا به امام راحل سپرد.سید محمد شیرازی در سال ۱۳۸۱ درگذشت.

وقتی خبر به نجف رسید که امام خمینی به عراق آمده است، همه علما برای استقبال از امام اقدام کردند و به کاظمین رفتند «آقایان مدرسی» هم به‌خصوص آقای هادی مدرسی خیلی زحمت کشیدند که تمام هدایت‌گری‌ها آنها از جانب شهید شیخ محمد منتظری صورت می‌گرفت. ایشان نقش عظیمی در انقلاب اسلامی داشتند، دوست و دشمن این موضوع را قبول دارند.

 مرحوم مهندس بازرگان می‌گفت««هوشی ‌مینه» انقلاب ما «محمد منتظری» است(فرزندآیت الله منتظری)» (هوشی‌مینه رهبر انقلاب ویتنام است).

حجت‌‌الاسلام  رحمانی می گوید:»آیت‌الله حکیم» به‌گمانم شب دوم یا سوم بود که به‌دیدار امام آمدند، اکثر فضلای شهر نجف به‌دیدار امام آمدند و امام هم کاری کردند که هیچ کس نکرد. اولین کار امام این بود که به‌ترتیب سریع به دیدار مراجع بزرگی که به‌دیدارشان آمده بودند رفتند. به‌یاد دارم که اول به منزل آیت‌الله خویی رفتند که ایشان استقبال بسیار خوب و پذیرایی فوق‌العاده خوبی از امام کردند و امام هم از آیت‌الله خویی تشکر کردند و فرمودند: "شما، ما و همه علما را در همه جا همراهی و پشتیبانی کردید".

 ماجرای دیدار آیت‌الله حکیم با امام خمینی

آیت‌الله حکیم با این ملاقاتها با حضرت امام علاقه ویژه به حضرت امام پیدا کردند و حضرت امام بازدید آیت الله حکیم رفتند. امام که به بازدید آیت‌الله حکیم رفتند به ایشان گفتند :آقابه هر حال ما از شما انتظار بیشتری داشتیم من می‌دانم که شما چه قدرت بالایی دارید، آیا شما می‌دانید که در ایران چه‌تعداد مقلد دارید؟ ای‌کاش به ایران می‌آمدید تا ببینید چه جایگاه قوی‌ای دارید.

آیت‌الله حکیم  گفتند:«ما توپ‌های توخالی بودیم، توپ‌هایی که گلوله ندارد، ما سرباز نداشتیم" که امام فرمودند "من سرباز شما، شما هم جلودار ما باشید».

آیت‌الله حکیم به‌زبان گله گفتند :من برای شما نامه فرستادم که همه بیایید و اینجا یک تصمیم کلی در رابطه با ایران بگیریم،

 امام گفت :من قصد تمرد از حرف شما را نداشتم.

 آیت الله حکیم گفتند :پس برای چی نیامدید؟،

 امام پاسخ دادند: آیا به‌یاد دارید که دولت عراق بدرفتاری کرد و آیت الله نائینی و کمپانی و حتی آیت‌الله کاشف‌الغطا به قم آمدند. من آن موقع جوان بودم و به‌دیدار این بزرگان رفتم و گفتم که «اشتباه کردید به اینجا آمدید شما را که بیرون نکردند، قهر کردید به اینجا آمدید حالا خواستید بازگردید اگر راهتان ندادند می‌خواهید چه‌کار کنید!؟»، ما هم اگر به نجف می‌آمدیم و شاه هم پا روی دنده بی‌ادبی می‌گذاشت و می‌گفت»این‌ها را راه ندید بیایند»، چه‌کار می‌کردیم، آیا ما از ملت جدا نمی‌شدیم و دیگر می‌توانستیم کاری بکنیم؟ با پای خودمان از ایران بیرون بیاییم.

 آیت الله حکیم گفتند: حرفت درست است.

 امام حمینی ادامه دادند: من آن موقع به آیت الله کاشف الغطا گفتم :«شما که عراقی هستید شما برای چه به ایران آمدید از مردم خودت قهر کردی!؟»،

 امام دوباره این حرف را به آیت الله حکیم گفتند: قصد ما معاذالله بی‌اعتنایی به دعوت شما نبود.

آیت‌الله ‌العظمی حکیم گفته بودند که :شرایط به‌نحوی نبود که کار پیش برود و سرباز نداشتم.

 امام جواب دادند:  من سرباز شما هستم، شما می‌آمدید و می‌دید که من چگونه جمعیت را پشت سر شما می‌آوردم که دشمن فرار کند.

جالب‌تر زمانی است که آیت‌الله حکیم به‌دیدار امام خمینی آمدند، مشی ایشان از جهاتی شبیه امام خمینی بودند متین، مرتب و هیچ وقت توجهی به اینکه سر و دست می‌شکستند دستشان به ایشان برسد نداشتند و از این کارها خوششان نمی‌آمد، از نظر برخورد مثل امام بودند.

 امام گفت «آیت‌الله حکیم رئیس‌کل است»

از توجه امام به جایگاه مراجع خاطره‌ای از آیت‌الله حاج آقا شیخ حسن صانعی نقل کنم که می‌فرمودند "با امام برای اقامه نماز مغرب و عشا به‌سمت مدرسه بروجردی می‌رفتیم، من که از ایران آمده بودم آشنایی به نجف نداشتم امام به من گفت «آقا شیخ حسن، آن ماشین را که جلوی صحن ایستاده می‌بینی؟»، گفتم: «بله آقا»، امام گفت: «ماشین آقای حکیم است». ماشین باابهتی داشتند. امام فرمودند که ایشان رئیس‌کل است، در حالی که هنوز اذان نگفتند نماز را اقامه می‌کند»، چون آیت الله حکیم قائل به غروب آفتاب بودند و وقتی یک رکعت از نمازشان گذشته بود تازه اذان صحن پخش می‌شد اما کسی جرئت نمی‌کرد به ایشان حرفی بزند، نظرشان به جایگاه مهم مرجعیت آیت‌الله حکیم به‌ویژه در عراق بود.

از شهید سیدمحمد باقر حکیم نقل می‌کنم که می‌گفت »پدرم همه ما را جمع کردند و فرمودند «من این مرد بزرگ را نمی‌شناختم بعد از این دیدارها که با ایشان داشتم متوجه بزرگی‌شان شده‌ام، حرام است بر فرزندان من که با ایشان که مهمان ما هستند مخالفت کنند،»هر کسی با ایشان(امام خمینی) مخالفت کرد از خانه من بیرون برود»، 

گفتگوی تفصیلی تسنیم با حجت‌الاسلام رحمانی: ناگفته‌هایی از ماجرای استقبال بی‌نظیر آیت الله خویی از امام/ مخالفان نهضت امام در نجف چه کسانی بودند؟

حجت الاسلام محمدعلی رحمانی می گوید:من خودم این حرف را از آقا سید محمد باقر حکیم شنیدم، در دو، سه جلسه‌ای که امام با آیت‌الله حکیم دیدار داشتند، آیت‌الله حکیم به امام نظرشان جلب شد و امام هم نسبت به ایشان توجهشان جلب شد.

آیت‌الله حکیم تا زمانی که زنده بودند با امام خمینی خیلی محترمانه برخورد می‌کرد، منتها ایشان از لحاظ دیپلماسی بسیار بالا بود مثلاً یک وقتی امام کسالت پیدا کرده بودند ــ به دقت‌های امام توجه کنید ــ از بیت آیت‌الله حکیم با بیت امام تماس گرفته بودند که "ایشان می‌خواهند به دیدار امام بیایند" که دفتر امام گفته بودند «در حال استحمام است». در نجف رسم بود که بعد از نماز مغرب و عشاء علما به دیدار هم می‌رفتند. امام که استحمامش تمام شد متوجه موضوع شد و فهمید آیت‌الله حکیم برای زیارت راهی حرم امیرالمؤمنین شدند.

امام از این بزرگ‌منشی ایشان خوشحال شدند. وقتی به هم رسیدند آیت‌الله حکیم گفت "شنیدم شما کسالت دارید می‌خواستم به ملاقاتتان بیایم اما وقتی متوجه شدم که در حال استحمام هستید خوشحال شدم، الحمدلله استحمام علامت سلامت شماست. اگر نرسیدم به ملاقات شما بیایم مرا معذور بدارید". امام هم از ایشان تشکر می‌کنند. در عین حال امام هم چند روز بعد به‌دیدار آیت‌الله حکیم رفتند. ایشان پیام دادند که "می‌خواهم به دیدارتان بیایم" که اینها در سطح‌های بالا بسیار مهم است.

نقش سفارت ایران در بغداد بر تفرقه‌افکنی در بیت آیت‌الله حکیم

رابطه آیت‌الله حکیم با امام خوب بود. خیلی‌ها تند بودند و می‌گفتند که بعضی از اعضای بیت آیت‌الله حکیم با سفارت ارتباط دارند. پدرزن آقای سیدمحمد باقر حکیم، مرحوم آیت‌الله ممقانی است. ایشان با امام خمینی خوب نبودند. اگر کتاب خاطرات مرحوم عمید زنجانی را بخوانید متوجه خواهید شد. ایشان به‌صراحت نوشته‌اند که "ما وقتی به بیت آیت‌الله حکیم می‌رفتیم کسی ما را آدم حساب نمی‌کرد و نمی‌گذاشتند که ما به دیدار‌ آیت‌الله حکیم برویم، تازه این برای زمانی بود که امام در تبعید ترکیه بود و هنوز به نجف نیامده بودند. شخص حضرت آیت‌الله حکیم از حضرت امام شناخت عمیقی نداشتند. علاوه بر نقش سفارت ایران در بغداد بر تفرقه‌افکنی در بیت آیت‌الله حکیم، افرادی هم بودند مخالف نهضت امام خمینی بودند و این رفت‌وآمدهای آیت‌الله حکیم با امام موجب شده بود که ایجاد علاقه مناسبی را در پی داشته باشد که فعلاً مجال ذکرش نیست".

آیت‌الله خویی با حاج آقا مصطفی خیلی رابطه بسیار خوبی داشت و به ایشان گفتند :«در سن تو و در زمان خودم ملایی به‌خوبی تو در نجف ندیده‌ام». 

آیت‌الله خویی -وقتی یک مدتی فرزندامام رانمی دید-می‌گفتند «دلم برای حاج آقا مصطفی تنگ شده" و ایشان را به خانه خود دعوت می‌کرد و با هم ناهار می‌خوردند. این نشان از رابطه خوب آیت‌الله خویی با ایشان داشت، البته حاج آقا مصطفی هم ملا و والامقام و انسان متینی بود و با این بزرگان رفت‌و‌آمد کردن کار آسانی نبود. در نجف اگر کسی ادعای آیت‌اللهی می‌کرد ولی سوادش را نداشت کسی دیگر نگاهش نمی‌کرد و هو می‌شد./پایان اظهارات رحمانی.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«آیت الله سیدمحسن حکیم » بعدازرحلت آیت الله بروجردی،از سال ۱۳۴۰ تا زمان فوتش۱۲خرداد ۱۳۴۹)مرجع شیعیان بوده ،وی دارای۱۰پسراست که۵نفرشان(عبدالهادی، عبدالصاحب،علاءالدین،محمدحسین ومحمدباقر)درمبارزه وقیام  شهیدشدند.،یکی ازفرزندانش(سیدمهدی حکیم)درزمان گرفتن عکس،درزندان بعثی بوده است.فوت در ۲۷ ربیع‌الاول ۱۳۹۰ در ۸۴ سالگی .

گفتگوی- چالشی- آیت الله حکیم باامام خمینی

آیت الله سید محسن حکیم، مرجع تقلید عام مردم عراق در آن روز بوده و پدر شهید سید محمدباقر حکیم و برادرش مرحوم سید عبدالعزیز است که اخیرا درگذشت.

بر اساس خاطرات به دست آمده حجت الاسلام شیخ محمد سمامی از سالهای اقامتش در نجف در(۲۷مهر۱۳۴۴)٢٣ جمادی الثانیه ١٣٨٥ «قرار بر این شد که آقای خمینی نماز مغرب و عشاء را در مدرسه آقای بروجردی (کبری) اقامه نمایند . البته این ابتکار از حاج شیخ نصرالله خلخالی بود.-تاریخ۲۷ازاینجانب است.مدیرسایت.

نماز مغرب و عشاء را ایشان در حیاط مدرسه خواندند. حیاط مدرسه شلوغ و مملو از جمعیت بود. سجاده ایشان در سمت راست در ورود به حیاط کوچک انداخته شد. الحق و الانصاف نماز ایشان بسیار گیرا و باحال بود.

پس از اتمام نماز عشاء ایشان حرکت کردند. عده ای از طلاب و حقیر در خدمت ایشان حرکت کردیم. معلوم شد که جهت بازدید به طرف منزل اقای حکیم می روند.

از طرف بازار قبله و سرطمه و از کنار مدرسه قزوینی عبور کردند وارد بازار شدند و سپس به منزل آقای حکیم رفتند، و هیچ کس جز خادم در منزل (یعنی در بیرونی) نبود. هنوز آقای حکیم به بیرونی نیامده بودند.

ایشان در اتاق آقای حکیم راهنمایی شد و کنار مسند آقای حکیم نشستند. ومن، پشت(خلفی) به« ارسی» قرار گرفتم.

لحظاتی نگذشته بود که آقای حکیم تشریف آوردند. تعارفات معمولی بین ایشان و آقای حکیم رد و بدل گردید.

مجلس که مستقر گردید آقای خمینی به آقای حکیم گفتند: شنیدم کسالت دارید. خوب است به ایران برای مداوا تشریف ببرید و در ضمن قضایای ایران را از نزدیک لمس کنید.

حکیم: من از تمام قضایا کاملا واقف هستم.

امام: گمان نمی کنم که از همه قضایا مطلع باشید. چه اگر مطلع بودید در قضایای اخیر ایران شما کوتاه نمی آمدید.

حکیم: آنچه وظیفه شرعی بود بجا آوردم، و شما هنوز از اوضاع سیاسی جهان باخبر نیستید. یک عده افراد سودجو این قضایا را ایجاد می کنند که خود سود ببرند، و باید خیلی متوجه و بیدار باشیم.

امام: شاید مطلع نباشید که آمریکا و انگلستان می خواهند دول اسلامی را محو و نابود کنند و فعلا از ایران شروع کردند. تمام منافع ایران را می برند و می خواهند خون این ملت ها را بمکند. باید متوجه بود و بیدار شد و ما بدین جهت قیام کردیم، و محمد رضا شاه پهلوی اصلا معتقد به اسلام نیست.

حکیم : بلی آن طور که شما می گویید صحیح است، ولی راه ایستادگی و مقاومت با آن ها آن طور که شما اقدام کردید درست نبود. چون ما که سلاح و قدرت نداریم. سلاح و قدرت ما همین مردم هستند. این ها هم حرکتشان از طرف باد است (یعنی با باد می آیند و با باد می روند.) و ما تجاربی از انقلاب ۱۹۲۰میلادی(۱۲۹۹شمسی)  عراق داریم و می دانیم که چگونه با ما انگلیسی ها رفتار کردند و نتیجه قیام و انقلاب ما به کجا منتهی شد. خیلی محتاطانه باید حرکت کرد و به اندک غفلت ممکن است مسلمان ها ذلیل و نابود گردند؛ و من خود را در مقابل این مسائل مسؤول می دانم. بعضی از قضایا را که شما بیان کردید ما تحقیق کردیم آن طور نیست.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:انقلاب  تابستان۱۹۲۰معروف به (ثوره العشرین)با شروع جنگ جهانی اول، انگلیس به بهانه جلوگیری از نفوذ آلمان، با نیروی نظامی خود از دهانه اروندرود به عراق که جزو قلمرو عثمانی بود، حمله کرد. مردم مسلمان عراق که در این اشغال تحت سلطه اجانب قرار گرفته بودند، با رهبری علمای دین دست به جهاد علیه اشغال‌گران انگلیس زدند. در این حرکت علمای عراق نه تنها حکم جهاد صادر کردند، بلکه خود در جبهه‌ های مختلف شرکت کرده، به مقابله با نیروهای بیگانه پرداختند.

رهبری این قیام را«میرزای شیرازی»عهده داربودوجنگ ودرگیری ها۳ماه بطول انجامید.

در اواخر اکتبر ۱۹۲۰(هفته اول آبان ۱۲۹۹) با فوت رهبرانقلاب(میرزای شیرازی) انگلیس موفق شد که انقلاب را شکست دهد.

تعداد عراقی‌های کشته شده در این قیام، حدود۹ هزار نفر بود. از انگلیسی‌ها نیز ۴۰۰ نفر کشته شدند و هزینه این جنگ برای آن‌ها معادل ۴۰ میلیون پوند تمام شد.

دولت انگلستان در نهایت تصمیم گرفت دولت عربی را در عراق بر سرکار بیاورد و در عین حال قدرت و منافع خود را نیز حفظ کند. در سال ۱۹۲۱میلادی «فیصل» فرزند شریف حسین توسط انگلیسی‌ها به عنوان پادشاه عراق انتخاب شد. شیعیان با وجود این‌که در ابتدا خواهان پادشاهی یکی از فرزندان شریف حسین بودند، با فیصل مخالفت کردند./پایان توضیح.

شیخ محمد سمامی می نویسد:امام خمینی گفتند: البته من بدون تحقیق و تتبع اقدام نکردم و من مدارک مستدل دارم.

 حکیم خطاب به امام گفتند :«شما جواب خدا را در این خون ریزی چه می دهید!؟»

امام خمینی جواب دادند: امام حسین (علیه السلام) که قیام کرد و خود و عده ای شهید شدند برای چه بود!؟ برای حفظ اسلام بود. پس باید این اعتراض را هم به او بنماییم!.

آیت الله حکیم خطاب به امام خمینی:شماراباامام حسین قیاس نکنید.

 حکیم عصبانی شدند و با عصبانیت گفتند: ای آقاشما خود را با امام حسین قیاس می کنید!؟ امام حسین(ع) امام مفترض الطاعه و عالم و مأمور از جانب خداوند بود.

آقای حکیم درادامه متعرضانه گفتند: شما چرا هر کاری که می خواهید بکنید و هر خونی که می خواهید ریخته شود امام حسین(علیه السلام) را در میان می آورید. ریختن یک قطره خون بی گناه در نزد خداوند مسؤولیت عظیم دارد.و سپس سکوت کردند.

 و آقای خمینی هم صحبت نکردند.(جوابش راندادند)

چند لحظه بعد آقای خمینی بلند شدند و آقای حکیم تا در اتاق از ایشان مشایعت کردند و از منزل خارج شدیم.البته تمام مجلس حدود بیست دقیقه به طور انجامید. 

حجت الاسلام سمامی می نویسد:در خلال این مدت آقای سید یوسف حکیم و بعضی از آقازادگان و حواشی آقای حکیم آمدند.

آقای خمینی از منزل آقای حکیم به طرف منزل آقای خوئی رفتند. هنوز آقای خوئی در درس نیامده بود. لحظاتی بعد آقای خوئی آمدند و در حدود ربع ساعت این بازدید به طول انجامید. مطالب مهمی بحث نشد.

و سپس به منزل آقای شاهرودی(آیت الله سیدمحمود)  رفتند.

حجت الاسلام محمدسمامی می گویند: البته مطالبی که راجع به آقای حکیم و آقای خمینی نوشته شد نقل به طور خلاصه و با تغییر بعضی از عبارات بود، چون آقای حکیم فارسی شکسته صحبت می کرد.»طبعا دراین قبیل خاطرات به خصوص آنها که در زمان حادثه نوشته شده است، ممکن است صراحتی باشد که برخی را خوش نیاید. اما به هر حال، آنچه در زمان حادثه نوشته شده، طبعا و حتما بسیار دقیق تر از خاطراتی است که سالها پس از رخدادها به نگارش در می آید. چنان که در حال حاضر بیش از نود و پنج درصد خاطرات منتشر چنین بوده و اساسا در حجیت آنان و دست کم در لحن بیانشان تردید وجود دارد.

این خاطره را کسان دیگری هم منتشر کرده اند. از جمله آقای «سید صادق طباطبایی»،فرزند آیت الله سلطانی طباطبایی(برادرخانم حاج احمدآقا) این گونه آن را در خاطرات خود نقل می کند:

با تبعید امام به ترکیه، امام موسى صدر به واتیکان سفر مى‏کند و طى ملاقاتى طولانى و فشرده از پاپ اعظم مى‏خواهد که براى رهایى امام از تبعید اقدام کنند. در اروپا نیز بیانیه ‏هاى متعددى توسط برادران انجمن اسلامى سازمان UMSO در حمایت از امام و قیام روحانیت در ایران صادر مى‏گردد. در تهران و قم و مشهد، در بازار و دانشگاه نیز اعتراضات به تبعید امام ادامه یافت سرانجام امام و حاج آقا مصطفى در ۱۳ مهر ماه ۱۳۴۴ از ترکیه به عراق تبعید مى‏گردند.
شاه خیال مى‏کرد، شرایط حوزه نجف امام را در خود تحلیل برده و حرکت ایشان به خاموشى خواهد گرایید.
گفتگوى ایشان با آیت‏ الله حکیم در نجف در همان روزهاى اول ورودشان، روشنگر همه چیز هست الاّ سکوت و یا تصمیم به سکوت پیرامون حوادث ایران.
مطالب رد و بدل شده میان ایشان و آیت‏الله حکیم عیناً نقل مى‏گردد:
چند روز پس از تبعید امام از ترکیه به عراق،

امام خمینى در شب ۲۷ مهرماه ۱۳۴۴ در نجف اشرف به دیدار مراجع تقلید رفت. گفتگوى آن حضرت با آیت ‏الله حکیم بیانگر عزم راسخ امام در انجام رسالت خویش در حوزه نجف و همچنین نشان‏دهنده تفکر و فضاى حاکم بر این حوزه است که عیناً نقل مى‏شود:
امام خمینى: «خوبست براى تغییر آب و هوا به ایران بروید و اوضاع آن‏جا را از نزدیک ببینید و مشاهده کنید که بر این ملت مسلمان چه مى‏گذرد. در زمان مرحوم بروجردى عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل بر صحت مى‏کردم و مى‏گفتم مطالب را به ایشان نمى‏رسانند. نسبت به جناب‏عالى هم این‏طور معتقدم که فجایع حکومت ایران را به سمع شما نمى‏رسانند والا شما هم ساکت نمى‏ماندید.
در تهران به عنوان ۲۵ سال سلطنت پهلوی جشن گرفتند و به زور چهارصد هزار دلار از این مردم فقیر براى مصارف جشن گرفتند، ۸۰۰ دختر و ۸۰۰ پسر را به عنوان دعا در محلى به جان هم انداختند. به عنوان دعا چه کرده ‏اند! از گفتنش خجلم.(جشن هنرشیراز(اختلاط طن ومرد)
حکیم گفت: شما که این‏جا هستید، به من لطفى ندارد ایران بروم؛ وانگهى چه مى‏شود کرد، چه اثرى دارد؟
امام گفتند: قطعاً اثر دارد، ما با همین قیام تصمیمات خطرناک دولت را متوقف کردیم، چطور اثر ندارد!؟ اگر علما اتحاد داشته باشند قطعاً مؤثر است..
حکیم: اگر احتمال عقلایى نیز داشته باشد و از طریق عقلایى اقدام شود خوبست.
امام گفتند: قطعاً تأثیر دارد، چنانچه اثر هم دیدیم و منظور ما از اقدام، اقدام عاقلانه است و اقدام غیرعاقلانه اصلاً مورد بحث نیست. مقصود، اقدام علما و عقلاء ملت است.
 حکیم: اقدام حاد کنیم مردم از ما تبعیت نمى‏کنند... براى دین سینه چاک نمى‏کنند.
امام: عرض کردم که مردم در پانزده خرداد جوانمردى و صداقت خود را نشان دادند.
 حکیم: اگر قیام کنیم و« خونى از بینى کسى بریزد» سروصدایى بشود مردم به ما ناسزا مى‏گویند و سروصدا راه مى‏اندازند.
امام گفت: ما که قیام کردیم از احدى بجز مزید احترام و سلام و دستبوسى ندیدیم و هر که کوتاهى کرد حرف سرد شنید و مورد بى ‏ارادتى مردم واقع شد.

امام ادامه داد: در تبعید ترکیه به یکى از دهات ترکیه - اسمش یادم نیست- رفتم. اهالى آن ده گفتندوقتى« آتاتورک» مشغول عملیات ضد دینى خود شد علماى ترکیه جمع شدند و به اتفاق مشغول فعالیت علیه تصمیمات آتاتورک شدند. «آتاتورک» روستا را محاصره و چهل نفر از علماى ترکیه را به قتل رسانید

امام خمینی درادامه گفت:من شرمنده شدم، پیش خود فکر کردم که آن‏ها سُنى مى‏باشند. وقتى خطر را به دین اسلام نزدیک مى‏بینند، چهل نفر کشته مى‏دهند ولى علماى شیعه در این خطر عظیمى که بر دیانتمان وارد آمده خون از دماغمان نیامده (نه از دماغ من و نه شما و نه دیگرى). واقعاً جاى خجلت است.

 حکیم گفت: چه باید کرد بایستى احتمال اثر بدهیم، کشته دادن چه اثر دارد؟
امام: عملیات ضد دینى دو جور است. یکى مثل رضاخان، بى‏دینى مى‏کرد و مى‏گفت: من مى‏کنم و نسبت به شرع نمى‏داد. البته موضوع اقدام علیه او از باب نهى از منکر بود ولى شاه فعلى هر عمل ضد قرآن و مذهب مى‏کند و مى‏گوید: از دین است، نظر قرآن چنین است، من از قرآن کریم مى‏گویم. این بدعت عظیم که بر اساس دیانت لطمه وارد مى‏کند قابل تحمل نیست. باید جانبازى کرد، بگذارید تاریخ ثبت کند که وقتى دین مورد حمله واقع شد عده‏اى از علماى شیعه قیام کردند و دسته‏اى از آن‏ها کشته شدند.
 حکیم: تاریخ(ثبت درتاریخ) چه فایده ‏اى داردباید اثر داشته باشد.
امام: چطور فایده ندارد؟ مگر قیام حسین‏بن على علیهماالسلام به تاریخ خدمت مؤثرى نکرد!؟ و چه بهره بزرگى از قیام آن حضرت مى‏گیریم؟
 حکیم گفت: راجع به«امام حسن» چه مى‏فرمایید؟ایشان که قیام نکردند!.
امام خمینی خطاب به آقای حکیم گفتند: اگر امام حسن هم به اندازه شما مرید داشت قیام مى‏کرد. در اول امر قیام کرد، دید مریدها فروخته شده ‏اند لذا فتح نکرد. اما شما در تمام ممالک اسلامى مقلد و مرید دارید.
 حکیم گفت: من که نمى‏بینم کسى را داشته باشم که اگر اقدامى کردیم تبعیت نماید.

 امام گفت: شما اقدام و قیام نمایید من اولین کسى خواهم بود که از شما تبعیت خواهم کرد!

مرحوم حکیم: لبخند و سکوت...»
یکى از دلایل اساسى مشکلات ما در انتشار بیانیه‏ هاى روحانیون و امام در آن زمان در اروپا، سکوت سایه افکنده بر حوزه نجف و بخش اعظم روحانیت و مراجع در ایران بود. حاکمیت ارتجاع بر اوضاع نجف به حدى بود که امام دوران اقامت خود را در نجف از تلخ‏ترین دوران حیات خود مى‏نامند.

اما آقای سمامی که خود در آن صحنه حاضر بوده همان زمان مطالبی را که میان این دو مرجع وقت رد و بدل شده را یادداشت کرده اند. نکته مهم در این خاطره تفاوت دیدگاه های آیت الله حکیم و امام درباره نحوه مبارزه به خصوص دفاع از نهضت روحانیون در ایران است.

یک مسأله اختلاف برداشت میان دو مجتهد و مرجع تقلید است که امری طبیعی و مطابق اصول است. اما شاید یکی از طبیعی ترین دلایل این اختلاف نظر تفاوت اوضاع عراق با ایران باشد و تجارب دو طرف و نوع تعامل آنان با مردم باشد. شاید تفاوت دیگر در نوع نگاه یک مرجع در داخل ایران با یک مرجع در خارج ایران نسبت به مسائل داخل ایران باشد.

نکته دیگر در تفاوت میان آنان، اعتمادی است که امام خمینی به ملت ایران دارد و به عکس تردیدی است که آیت الله حکیم نسبت به عراقی ها دارد. امام احساس حمایت مردمی بیشتری داشته است مردمی که به رغم همه فشارها همراهی خود را با مرجعیت در برابر نظام پهلوی حفظ کردند. اما در عراق وضعیت متفاوت بود. در آنجا حدود شصت و اندی درصد شیعه بودند در حالی که در ایران نود درصد بود. طبیعی بود که مرجعیت نمی توانست مطمئن حرکت کند. به نظر می رسد تجربه آقای حکیم مربوط به عراق بود اما امام ایران را به خوبی می شناخت.

آقای حکیم نسبت به سوابق مبارزات مردم عراق و شکستی که از ناحیه انگلیسی ها بر شیعیان وارد شده بود آگاهی کامل داشت. به علاوه آیت الله حکیم خود از مبارزان آن انقلاب بود و به خوبی اوضاع عراق را درک می کرد. وی در عراق با دولت شاهی و بعثی درگیر شد../پایان خاطره حجت الاسلام سمامی.منبع:آبان ۱۳۸۹پارسینه بنقل ازآینده/نگارنده-پیراسته فر:اصلاحات انجام داده ام ،بااقزودن عکسها وانتخاب تیتر ودیگرتوضیحات لازم.

حجت‌‌الاسلام « رحمانی »کیست؟

حجت‌‌الاسلام و المسلمین محمدعلی رحمانی متولد ۱۳۳۲ در شهر قوچان است.

حجت‌الاسلام و المسلمین رحمانی در حال دریافت نشان "نصر" از فرمانده معظم کل قوا

رحمانی (نفر اول نشسته از سمت راست) کنار مرحوم حاج احمد خمینی و آیت‌الله پسندیده

فرماندهی بسیج مستضعفین در دوران هشت‌ساله جنگ تحمیلی و مسئولیت ستاد جذب و هدایت کمکهای مردمی به جبهه‌ها بخشی از سوابق درخشان وی است.

پس از پایان جنگ تحمیلی و در سال ۱۳۷۰ با ادغام نیروهای شهربانی، ژاندارمری و کمیته انقلاب اسلامی از سمت رهبر معظم انقلاب به‌عنوان رئیس سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی منصوب شد و تا سال ۱۳۸۶ این مسئولیت را به‌عهده داشت. سابقه آشنایی وی با رهبر معظم انقلاب آیت‌الله خامنه‌ای به پیش از انقلاب و سالهای طلبگی وی در مشهد برمی‌گردد و آیت‌الله خامنه‌ای در حکم انتصاب حجت‌الاسلام رحمانی چنین می‌نویسند «با اطلاع از شایستگی و سوابق علمی و عملی جناب‌عالی و خدمات مأجوری که در طول سالیان گذشته به‌انجام رسانیده‌اید و با توجه به نیاز نیروی انتظامی جدیدالتأسیس جمهوری اسلامی، جناب‌عالی را به ریاست سازمان عقیدتی، سیاسی آن نیرو منصوب می‌کنم».

توضیح نگارنده-پیراسته فر:درپی افشاگری های امام خمینی ازمفاسدومظالم رژیم،که اوج آن قانون کاپیتولاسیون بود،شاه دستورتبعید،امام رابه ترکیه داد(اخراخ ازایران).همه تبعید"اخراج"های  امام خمینی

۱۴سال ۳ماه دوری ازوطن/۲ماه زندان+۸ماه حصر

یازده ماه ترکیه+۱۳سال عراق+۴ماه فرانسه

۱۳آبان۱۳۴۳–تیعیدامام خمینی  به ترکیه

۱۳سال اقامت درنجف

۱۳مهر۱۳۴۴تبعیدازترکیه به عراق"نجف"

۱۲مهر۱۳۵۷تبعید-اخراج-ازنجف به کویت

کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.

کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.

تدبیرازما(بنده)تقدیرازخدا

امام خمینی ۶اسفند۱۳۵۷:عازم حرکت(مقصد کشورکویت) شدم و آمدم به ــ البته تحت مراقبت دولت عراق ــ آمدم به سرحد کویت و در سرحد کویت هم همان فشاری که در آنجا بر دولت عراق بود بر دولت کویت هم بود. و آنها حتی اجازۀ اینکه ما عبور کنیم از این طرف شهر به آن طرف شهر هم ندادند. و من گله‌ای از هیچ کس ندارم؛ چون آنها ملتزم بودند به‌واسطۀ قراردادهایشان عمل کنند. و من نه از دولت عراق نه از دولت کویت گلایه‌ای ندارم. لکن خدای تبارک و تعالی تقدیری فرموده بود و «ما غافل بودیم».

ما بنایمان بر این بود که از کویت بعد از دو ــ سه روزی که با آقایان ملاقات می‌کنیم برویم به سوریه، و آنجا یک اقامت طولانی بکنیم. لکن خداوند تقدیر کرده بود که باید راه، چیز دیگر باشد. و ما نمی‌دانستیم که این تقدیر به کجا منتهی می‌‌شود. از آنجا برگشتیم به بصره؛ و از آنجا هم به بغداد ما را بردند. و من ملاحظه کردم که ما اگر هر جا برویم از این دوَل اسلامی همین مطلب است، به همین جهت تصمیم گرفتیم ــ بدون هیچ فکر سابق ــ که ما می‌رویم به« فرانسه» در عین حالی که مایل نبودم از دوَل اسلامی خارج بشوم لکن خداوند تقدیر کرده بود که مسائل در آنجا به‌طور وسیع در همه جای دنیا پخش بشود./

 

۱۰مهر۱۳۵٨امام خمینی:حرکت کردیم طرف کویت و به سرحد کویت که رسیدیم، بعد از یک چند دقیقه‌ای... آن مأمور و گفت که نه، شما نمی‌توانید بروید کویت. من گفتم به او بگویید که خوب، ما می‌رویم از اینجا به فرودگاه، از آنجا می‌رویم.

گفت خیر، شما از همین جا که آمدید از همین جا باید برگردید. از همان‌جا برگشتیم ما به عراق و شب بصره بودیم، و فردایش به بغداد. من در بصره بنا بر این گذاشتم که نروم به سایر بلاد اسلامی، برای اینکه احتمال همین معنا را در آنجاها می‌دادم. بنا گذاشتیم برویم فرانسه و بعد، در همان‌جا هم ــ حالا بصره بود یا بغداد یادم نیست ــ که یک اعلامیه‌ای باز من نوشتم خطاب به ملت ایران، و وضع رفتنمان، کیفیت رفتنمان را برایشان گفتم. ما هیچ بنا نداشتیم که به پاریس برویم. امامسائلی بود که هیچ ارادۀ ما در آن دخالت نداشت. هرچه بود، و تا حالا هرچه هست و از اول هرچه بود با ارادۀ خدا بود.۱۰مهر۱۳۵٨اماخمینی-هیئت دولت.

۱۴سال ۳ماه دوری ازوطن/۲ماه زندان+۸ماه حصر

یازده ماه ترکیه+۱۳سال عراق+۴ماه فرانسه

۱۳آبان۱۳۴۳–تیعیدامام خمینی  به ترکیه

۱۳سال اقامت درنجف

۱۳مهر۱۳۴۴تبعیدازترکیه به عراق"نجف"

۱۲مهر۱۳۵۷تبعید-اخراج-ازنجف به کویت

وضوی امام خمینی در بیابان‌های بصره

کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.

۱۴مهر۱۳۵۷وارد فرانسه«پاریس»شد.

کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.

ساعت۲۲:۲۳ شنبه ۱۳خرداد۱۳۶۸(٢٨ شوال ١۴٠٩)روح خدا به خدا پیوست.

ماجرای"دیدارامام خمینی باآیت الله حکیم"تفاوت۲دیدگاه درباره قیام ومبارزه

تفاوت دیدگاه ۲عالم ومرجع تقلید

دیدارپرماجرای«آیت الله حکیم باامام خمینی»..جواب این خونهای ریخته شده راچگونه می خواهید بدهید!..

امام خمینی:امام حسین(ع) مگرقیام کرد«خون»ریخته نشد!..حکیم:خودت راباامام حسین قیاس نکن....

درادامه...متن کامل مباحثات آیت الله حکیم باامام خمینی راخواهیدخواند ودیگرمسائل اقامت امام درنجف ...ماجرای جالب دستگیری -شبانه-امام خمینی..فرمانده ساواک می گوید«من ترسیده بودم،پایم می لرزید،خمینی بمن آب تعارف کرد وبه آرامش دعوت کرد..انگارمن سربازبودم وخمینی فرمانده!...سرنوشت آمران وعاملین دستگیری امام خمینی....

نخستین باری که رژیم پهلوی احساس خطرکرد، پس از وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود.

روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ امام خمینی به مناسبت عاشورای حسینی در مدرسه فیضیه سخنانی را ایراد نمود که در شکل گیری رخدادهای بعدی تاریخ معاصر ایران نقش مهمی را ایفا کرد.

«حاج آقاروح الله» عملکرد رژیم را در حمله به مدرسه ی فیضیه با حادثه ی عاشورا مقایسه کرده و باصراحت «شاه »محمدرضاپهلوی را به طور بی سابقه ای مورد خطاب وعتاب قرار داد.

روز جمعه، ۲ فروردین ۱۳۴۲(٢٥ شوال ١٣٨٢) سالروز شهادت امام جعفر صادق،«قم »چهره دیگری به خود گرفت. به دنبال اعلام عزای عمومی و سخنرانی‌های افشاگرانه امام وتلاش وی در جهت بسیج علما در سراسر کشور،«ساواک»نیز برای خنثی سازی  از این فراخون به سرکوب این نهضت پرداخت.

رئیس وقت ساواک و مشاور عالی شاه، سرهنگ مولوی رئیس ساواک تهران با نیروهای تحت امرش برای سرکوب مردم عازم قم شد،حمله با سوت «سرهنگ مولوی »آغاز شد. به دنبال آن صدها کماندو و مآمور با سلاح گرم و سرد به جان مردم بی پناه افتادند. صدها نفر توسط چاقو و پنجه بکس وزنجیر، زخمی و با جراحت‌های عمیق روانه بیمارستانهاشدند،تعداد زیادی نیز دستگیر و بازداشت شدند، مدرسه و میدان آستانه، به میدان جنگ تبدیل شد و شهر قم به صورت یک شهر جنگ زده درآمد. بسیاری از طلاب از طبقه فوقانی مدرسه به داخل رودخانه خشک قم پرتاب شدند و دست و پی عده زیادی شکست. کماندوها و مأموران مخفی با شکستن درختان مدرسه به سمت طلاب حمله کرده و در عین حال از سوزاندن قرآن‌ها و کتب ادعیه و هر آنچه در حجره‌ها یافتند، ابایی نداشتند.

مردم به بیوت علما پناهنده شده،عده ای از مضروبین  وحشت زده به بیت امام خمینی پناه بردند، امام همچنان مصمم به ادامه قیام، وعده پیروزی مردم و رسوایی دستگاه را نوید دادند«...دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه، شکست و نابودی خود را حتمی ساخت. ما پیروز شدیم، ما از خدا خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند»

بنابه گزارش روزنامه واشنگتن پست: در این روز تنها در تهران بیش از یک هزار تن کشته شدند. با تصویب لایحه ی مصونیت قضایی نظامیان آمریکایی (کاپیتولاسیون) در نیمه ی دوم سال ۴۳، رویارویی امام خمینی با رژیم پهلوی وارد مرحله ی جدیدی گردید. کاپیتولاسیون که نخستین بار پس از شکست در جنگ های ایران با روسیه به ایران تحمیل شده بود، پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ملغی شده بود. امام خمینی که پس از آزادی در منزلش تحت نظر بود در اجتماع بزرگی از مردم نطقی در مخالفت با کاپیتولاسیون ایراد کرد. در این سخنرانی ایشان شاه را مورد حمله قرار داد و دولت و مجلسین را فاسد دانست و آمریکا و اسراییل را دشمن اسلام و ایران خواند.

فاجعه هجوم به مدرسه فیضیه و واکنش حضرت امام خمینی(س)

مأموران «ساواک»شبانه امام خمینی را در منزلشان دستگیر و به زندان تهران منتقل کردند.

از ۱۵ خرداد۱۳۴۲ تا ۱۵ فروردین ۱۳۴۳، امام خمینی به مدت ۱۰ ماه در بازداشت و حصر رژیم شاه بودند.

«امام خمینی» این مدت را در ۵ نقطه گذراندند : زندان باشگاه افسران، زندان قصر، زندان عشرت‌آباد(۴۰ روز)و ۱۱ مرداد به منزل(نجاتی) در منطقه «داوودیه» تهران که تحت نظر ساواک و مأموران شهربانی بود، منتقل شدند(۳روز) وآخرین بازداشتگاه امام دریکی از منازل تحت اشراف-ساواک «قیطریه» بودکه ۸ماه محصوربود.

رژیم شاه سرانجام امام را پس از سالگرد واقعه فیضیه و پیش از فرا رسیدن ماه محرم آزاد کرد. مأموران امنیتی ساواک به سرپرستی سرهنگ مولوی، رییس ساواک تهران، شبانه امام را از قیطریه خارج کرده و به قم آوردند.

سیدمحمود محتشمی‌پور :‌یکی از دوستان که منزلش نزدیک منزل آقای نجاتی بود، به ما خبر داد که در منزل محل اقامت امام، ساواکیها دور بر ایشان هستند و از مردم پذیرایی می‌کنند، بلافاصله جلسه‌ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم در منزل آقای نجاتی حرکتی علیه ساواکی‌ها انجام دهیم.بعد از ظهر همان روز، چند کیسه شکر و چای و یک سماور آماده کردیم و برای پذیرایی به خانه ‌آقای نجاتی رفتیم. از آنجا که بیشتر مأموران ساواک را می‌شناختیم، توانستیم آنها را یکی یکی کنار بزنیم و خودمان بر اوضاع مسلط شویم. بعد از آن جمعیت بسیاری برای دیدار حضرت امام صف کشیدند، صفی طولانی، دو سه کیلومتر به شکلی که مجبور شدیم چند نفر از همراهان را برای ایجاد نظم به بیرون خانه بفرستیم.


آیت‌الله پسندیده : ما هم به آنجا روانه شدیم وقتی رفتیم، دیدیم خیابان خیلی شلوغ و پر سر و صدا است و جمعیت موج می‌زند، مأمورین... هم سواره و پیاده در حرکتند و مراقب مردم، ولی متعرض کسی نمی‌شوند. مردم روبروی ساختمان که امام در آنجا بود جمع شده بودند. من هم به آنجا رسیدم و وقتی وارد منزل شدم، امام نشسته بودند و عده‌‌ای از آقایان از جمله ‌آقای فلسفی آقای قمی و آقای محلاتی هم در خدمت امام بودند.

سیدمحمود محتشمی‌پور(متوفی۱۶ فروردین ۱۳۹۸ ): رژیم وقتی دید که جمعیت برای دیدار حضرت امام این همه بی‌تابی می‌کند و صف طویل می‌کشد، دیدار امام را ممنوع کرد به این ترتیب دیگر نگذاشتند مردم به دیدار امام بیایند. آن روز، علمای شهرهای مختلف، آقایان: میلانی، قمی، مرعشی و شریعتمداری نیز آنجا بودند و قصد داشتند با حضرت امام دیدار کنند. سخت‌گیری مأموران به حدی بود.

حتی یک شب وقتی آقای «آیت الله سیدمحمدهادی میلانی» قصد داشت تا به دیدن امام برود، جلوی و‌رود ایشان را گرفتند. بعد اعلام کردند که ما هم باید از منزل خارج شویم ولی ما سرپیچی کردیم. عده‌ای از ‌آقایان علما، در حدود پنجاه نفر آن شب در منزل، مهمان امام بودند، وقتی دیدیم برای امام و مهمانهای امام غذایی در نظر گرفته نشده، تصمیم گرفتیم آن شب شام تهیه کنیم، بلافاصله از منزل خارج شدیم و مقداری مرغ و برنج تهیه کردیم. غذا که حاضر شد مطمئن نبودیم که بتوانیم وارد منزل شویم. آن روزها آقایی در نزدیکی خانة ما امام جماعت مسجد بود، به نام «عصار» برادرزاده او «عصار» نامی هم آن وقت رئیس سازمان امنیت شمیرانات بود.

«سیدمحمود محتشمی»(برادرِحجت الاسلام سیدعلی اکبرمحتشمی پور)‌

سیدمحمود محتشمی گفت: من خدمت امام جماعت رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. وقتی نام برادرزاده‌اش را گفتم بنا کرد به نفرین کردن برادرزاده‌اش. از او خواستم ترتیبی دهد تا توسط برادرزاده‌اش شام به محل اقامت امام ببریم. گفت: از قول من به او بگویید. «پدر سوخته قرتی»، او هم ترتیب ورود شما را به منزل خواهد داد!.

سیدمحمود محتشمی‌پور(برادرحجت الاسلام سیدعلی اکبرمحتشمی پور)ازاعضای مؤتلفه اسلامی می گوید:غذا را برداشتیم و راه افتادیم. وقتی نزدیک منزل رسیدیم. مأمورین جلو ما را گرفتند از آنها خواستیم که «عصار» را خبر کنید، وقتی رئیس ساواک آمد. آنچه را که عمویش گفته بود برایش بازگو کردیم، او کلی خندید و بعد اجازه داد تا ما به اقامتگاه امام برویم. به هر ترتیب آن شب توانستیم از امام و مهمانهایشان پذیرایی کنیم./پایان

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«سرهنگ سیف الدین عصار»فرزندعماد،افسر گارد جاویدان،آخرین رییس زندان زندان قزل‌قلعه پیش از انقلاب بود،پدرش،سردبیر مجله آشفته بود.

«سرهنگ سیف‌الدین عصار»در اوائل پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ دستگیر می‌شود و بخاطراین خدمتش موردعفوقرارمی گیرد،بعداًبه فرانسه مهاجرت می کند و زندگی پرآشوبی رادردیاغربت تجربه می کند(اعتیاد) در سال ۱۳۸۵ درهمانجا درگذشت.

«سرهنگ عصار»فرماندهی مأموران ساوراک رادر دستگیری وتبعیدامام خمینی به ترکیه رابعهده داشت می گوید:

 غروب پنج شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۴۳(٢٣ محرم ١٣٨٤) بود. رئیس شهربانی(نصیری)، مرا خواست؛ به سرعت خودم را به ساختمان شهربانی رساندم که در اول بلوار کشاورز قرار داشت. وقتی وارد اتاق شدم، نصیری را دیدم که پشت میز منتظر من نشسته است. اسدالله علم، نخست‌وزیر و پاکروان، رئیس ساواک، هم در آن‌جا حضور داشتند. (معمولاًدریک اتفاق خیلی مهم رده بالای مملکتی یک جا جمع می شوند)، نصیری با لحنی آمرانه خطاب به من گفت: «مأموریتی به تو می‌دهم که باید به نحو احسن انجام دهی.»کاغذی را که در دست داشت، به من نشان داد و گفتک

«همین امشب به قم می‌روی. این آدرس دقیق منزل خمینی است. طوری باید حرکتت را تنظیم کنی که نیمه شب به آنجا برسی. او را دستگیر کن و بیاور. همه نیروها در اختیار تو هستند: ارتش، ساواک و شهربانی. به قم هم تلفن زده‌ایم و در جریان‌اند. هر چقدر می‌خواهی، می‌توانی نیرو به همراه خودت ببری»

عصارمی گوید:سوار بر یک بنز لیمویی، خود را به قم رساندیم. شب از نیمه گذشته بود. طبق نقشه، منزل  خمینی را یافتیم. اما کوچه به اندازه‌ای باریک بود که اتومبیل وارد آن نمی‌شد. پای پیاده وارد کوچه شدم، در زدم، یک نفر در را باز کرد؛ همان جا حدس زدم که ایشان مصطفی باشد. گفتم: مأمور هستم آقا را با خودم ببرم. سر و صدا نکنید. چون مأموران مسلح دربیرون هستند، دستور دارند در صورت درگیری، شلیک کنند.

سید مصطفی بی هیچ حرفی وارد خانه شد. چند دقیقه بعد بازگشت و گفت«بفرمایید داخل»

فرمانده ساواک(سرهنگ عصار)می گوید:وارد حیاط شدم، خمینی(امام) را دیدم که لب حوض نشسته و وضو می‌گیرند،من پاهایم شروع به لرزیدن کرد. امام هنوز در کمال خونسردی لب حوض نشسته بود. نگاهی به من انداخت و گفت« بفرمایید»وامامن پاهایم همچنان می لرزید، امام به در باز یکی از اتاق‌ها اشاره کرد و گفت: «برو آنجا و قدری آب بخور»تاآرام بگیری! به سمت اتاق رفتم. کاسه‌ای آب در آن‌جا بود که آن را تا قطره آخر نوشیدم. تا امام وضو را به پایان برساند، من هم کمی آرامش پیدا کرده بودم. آن گاه گفتند: «همین جا بایست، می‌آیم»

فرمانده ساواک می گوید:آنگارخمینی فرمانده بود ومن سربازش-بطوریکه با این دستور ایشان، من حتی یک قدم جلوتر نرفتم!. امام به داخل اتاق بازگشتند. دقایقی بعد در حالی که لباس پوشیده و بقچه‌ای هم زیر بغل داشتند، برگشتند و گفتند: «برویم»

از در که خارج می‌شدیم، مصطفی گریه می‌کرد. امام بر او نهیب زد: چرا گریه می‌کنی؟ گریه ندارد. سپس با فرزندانشان خداحافظی کرده و از منزل بیرون آمدند.

 ماشین«فولوکس» کوچکی که توانسته بود راه خود را به درون کوچه باریک امام بگشاید، دم در منتظر بود. سوار شدیم و بی درنگ به سمت تهران حرکت کردیم.

در طول راه، خمینی حتی کلمه‌ای حرف نزد. مرتب مشغول ذکر بود و دعا می‌خواند.

با رسیدن به تهران، جلوی ساختمان شهربانی پیاده شدیم. من به همراه خمینی به داخل ساختمان رفتیم. درب اتاق نصیری را کوبیدم. او به همراه پاکروان و علم در اتاق نشسته و منتظر بودند. با ورود امام(خمینی)، هر ۳ آن‌ها بی اختیار از جا برخاستند و سلام نظامی دادند! اما بعد که به خود آمدند، آرام و بی صدا، دست‌هایشان را پایین آوردند. به من گفتند: «شما بیرون منتظر باشید

سرهنگ عصارمی گوید:۲ ساعت بعد مرا صداکردند و امر کردند، ایشان را به باشگاه افسران ببرید. پس از انجام تشریفات اداری، امام را به باشگاه افسران منتقل کردم. اما مدام از خود می‌پرسیدم   در آن «بقچه» چه چیزی است؟

اماپس از استقرار در باشگاه، زمانی که امام «بُقچه» خود را گشودند، نگاهی به درون آن انداختم. یک سجاده، کتاب دعا، قرآن، مفاتیح و یکی دو دست لباس زیر. گویا ایشان از مدت اقامت خود مطلع و مایحتاج خود را برای چند روز آماده کرده بودند.

پس از آن دستور دادند امام را از باشگاه افسران به «عشرت آباد» ببرید. وقتی امام را به عشرت آباد منتقل کردیم، روز اول از ایشان پرسیدم : ناهار چه چیزی میل دارید؟

عصارمی گوید:مقداری پول به من دادند وگفتند: با این پول یک «سنگک» بگیر و بقیه‌اش را «پنیر».

بقیه روزها فقط برایشان نان سنگک می‌گرفتم و با همان نان و پنیر روز را می‌گذراندند. اغلب اوقات هم «روزه »بودند. امام تمام وقت روی سجاده می‌نشستند و نماز و دعا می‌خواندند./پایان خاطره سرهنگ عصار.

آزادی امام شبانه.بعداز۱۰ماه

مأموران ساواک، امام را در ساعت ۱۰شب  ۱۵ فروردین ۱۳۴۳ در میدان نکویی قم، که بیش از صد متر با منزلشان فاصله نداشت، پیاده کرده و به سرعت دور شدند. برخی که امام را شناختند به سوی ایشان شتافتند و با فرستادن صلوات و شعار برای امام ایشان را به منزل رساندند. انبوه جمعیت در مدت کوتاهی روانه منزل امام شد و برخی از علما و روحانیون طراز اول همان شب به دیدار امام آمدند.

وامادیدندزندان ،نهضت راخاموش نمی کند،لذابرای خاموشی چراغ پرفروغ «روح الله»را  ۱۳ مهر ۱۳۴۴ازایران اخراج کردند،که امکان دسترسی مردم وعلماباقافله سالاراین نهضت قطع شود/آغاز«تبعید».

گفتگوی یک ایرانی با مأمورساواکی که امام را  بازداشت کرد

۱۶سال بعد...سال ۱۳۵۹ درمترو-پاریس- با پیرمردی برخورد کردم که فارسی صحبت می کرد، از ما پرسید دانشکده دندانپزشکیی کجاست؟ او را به دانشکده راهنمایی کردم و کم کم با هم آشنا شدیم و فهمیدم او «سرهنگ عصاری» است. وی ماجرای دستگری امام خمینی رااینگونه تعریف کرد:

«عصار»می گوید:وقتی  وارد خانه «خمینی »شدیم یک کُلفتی(خدمتکارزن) جلوی ما ایستادوگفت باکی کاردارید!. من،«چارقدش» را کشیدم و داد زدم« روح الله خمینی کجاست؟»

همان موقع یک دفعه درب یکی از اتاقها باز شد و «خمینی» ظاهر شد و گفت

آقای نظامی! «روح الله خمینی» منم.

امام را سوار ماشین کردیم. آن موقع ساواک ماشین آریا داشت. سروانی همراه ما بود به نام جوراب باف. سه چهار ماشین هم دنبال ما. وسط راه قم به تهران که هوا نزدیک به روشن شدن بود.

هنگام اذان صبح بود-امام خطاب به راننده یکدفعه گفت «نگه دار»

راننده بدون اختیار یک مرتبه پایش را گذاشت روی ترمز. سروان «جوراب باف» هم پرید و درب سمت امام را باز کرد.

امام «تیمم »کرد و عبایش را انداخت زیرپایش و همانجا «نماز »خواند.

در این فاصله بود که راننده -ازمن-عذرخواهی کرد که بدون اجازه ترمز کرده و گفت «دست خودم نبود!»

من هم گفتم ایرادی ندارد «سروان جوراب باف» هم بی اختیار پیاده شدودرب ماشین رابرای  را باز کرد!

سرگرد جانب، سروان آشتیانی نسب، سرگرد خلج هدایتی و سرهنگ سیف الدین عصار از جمله رؤسای زندان قزل قلعه بودند. سرگرد سیف الدین عصار مامور خدمت از ارتش شاه به ساواک طی چند سال در بسیاری از دستگیری ها مشارکت داشت.

۲هفته پس از دستگیری و تبعید امام خمینی به ترکیه «سرهنگ عصار»تشویقی گرفت.

آن زمان«حسن پاکروان» رئیس ساواک بود،« پاکروان» در روز ۲۲ فروردینن ۱۳۵۸ (۲ ماه پس از اعدام نعمت الله نصیری) در زندان قصر تهران اعدام شد.

«سرهنگ مولوی»در سانحه سقوط هلیکوپتر حامل وی (۳اردیبهشت۱۳۵۱)به بیمارستان منتقل شده بودو۵اردیبهشت۱۳۵۱ درگذشت.

 

ریاست ساواک

تاریخ:۲۵/۸/۴۳
شماره:۲۰۲۷ ر ق م
موضوع: سرکار سروان سیف الدین عصار
نامبرده بالا در مورد دستگیری خمینی (روز ۱۳/۸/۴۳) با سرعت و دقت کامل انجام وظیفه نموده و در مدت توقف در قم با روحیه ای قوی وظایف محوله را به نحو احسن انجام داده است.به طوری کە از بدو آغاز عملیات از شهربانی تا خاتمه دستگیری با اشخاص خود در مدت ۱۵ دقیقه متهم را دستگیر و به شهربانی تحویل نموده . علی هذا بدین وسیله از فعالیت های مشارالیه تقدیر می گردد. مستدعی است امر و مقرر فرمایند مراتب را در سوابق با پرونده کارگزینی وی منعکس فرمایند/پ
رییس سازمان اطلاعات و امنیت قم./پایان خاطره سرهنگ عصار.

امام خمینی به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی در ۱۳ مهر ۱۳۴۴  از «بورسای ترکیه« به «نجف اشرف» تبعید شدند،امام  به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی وارد فرودگاه بغداد شدند و از آنجا به طرف کاظمین رفتند.(کاظمین درفاصله۸کیلومتری بغدادواقع است)کاظمین درمحدودشهربغداداست.

آیت الله محمدحسن اختری (دبیرکل-سابق- مجمع جهانی اهل بیت)می گوید:من به محض ورود به نجف در ساعت ۱۰ صبح به مدرسه آیت‏‏‌‏‏الله العظمی ‏‎ ‎‏بروجردی نزد یکی از دوستانم که در آنجا تحصیل می‏‏‌‏‏کردند رفتم و در حجره ایشان ‏‎ ‎‏مهمان شدم. همان طور که نشسته بودم دیدم که بیرون از حجره یک عده‏‏‌‏‏ای از آقایان و ‏‎ ‎‏طلبه‏‏‌‏‏ها نشسته‏‏‌‏‏اند و در مورد ورود امام به نجف صحبت می‏‏‌‏‏کنند. تعجب کردم که این ‏‎ ‎‏صحبت‏‏‌‏‏ها چیست؟ آمدم بیرون همان آقایی که داشت صحبت می‏‏‌‏‏کرد رو به من کرد و ‏‎ ‎‏گفت شما از قم آمدید؟ در قم چه خبر بود؟ من اخبار قم و شایعاتی که در آنجا بود به ‏‎ ‎‏ایشان گفتم.‏

توهین رسانه سعودی به آیت الله سیستانی اقدامی خبیثانه است

آیت الله اختری می گوید:‏‏اما او گفت که الآن از بغداد به منزل آقای خویی تلفن شده مبنی بر این‌که من حاج ‏‎ ‎‏آقا مصطفی هستم و به اتفاق پدرم وارد بغداد شدیم. همان جا یکی از اساتید حدود ‏‎ ‎‏ساعت ۴ بعدازظهر منزل آقای خویی زنگ زد و آن‌ها هم گفتند بله آقای خویی ‏‎ ‎‏فرمودند من خودم تلفن را جواب دادم و ایشان اظهار داشت که من حاج آقا مصطفی ‏‎ ‎‏هستم و الآن با پدرم وارد بغداد شدیم.‏

‏‏متولی مدرسه بروجردی مرحوم حاج شیخ نصرالله خلخالی که در آن روز در بغداد ‏‎ ‎‏بود به ایشان خبر دادند که چنین است و شما در کاظمین و بغداد به جستجوی امام ‏‎ ‎‏بگردید و ما را از سرنوشت ایشان مطلع سازید.‏

امام در منزل آقای شیخ محمد حسین مؤید نجفی بودند. گویا ابتدا به مسافرخانه ‏‎ ‎‏ایشان می‏‏‌‏‏روند یعنی آقای مؤید نجفی خودشان مسافرخانه داشتند.

آقای اختری می گوید: امام دو روز و نصفی در کاظمین بودند و از آنجا به سمت سامرا ‏‎ ‎‏جهت زیارت حرکت کردند و دو ـ سه شب در سامرا ساکن شدند. در آنجا هم منزلی ‏‎ ‎‏برای امام گرفتند.

آیت الله دکترعمیدزنجانی(متوفی۸ آبان ۱۳۹۰) می گوید:خبرورودامام به عراق راشنیدیم«باورنکردیم...

در روز ۱۵ مهر سال ۱۳۴۴ حضرت امام خمینی به همراه فرزندش آقا مصطفی با انبوهی از استقبال کنندگان از کاظمین به سمت سامرا حرکت کردند. علمای بزرگ شیعه و سنی در سامرا از ایشان استقبال کردند.

عمید زنجانی.jpg

 آیت الله عباسعلی عمید زنجانی  می گوید:ساعت ۱۱ شب بود که خبر رسید. این خبر به مدرسه مرحوم آیت الله بروجردی که اخبار اول به آنجا می‌رسید و تقریبا مثل فیضیه قم بود ، رسید. ما آنجا بودیم وقتی خبردار شدیم ، اول شگفت زده شدیم و باورمان نشد. چون شایعات زیاد در نجف پخش می‌شد و پس از یک هفته معلوم می‌شد که دروغ است. لذا آن خبر را هم از شایعات تلقی کردیم ولاکن مسئله آنقدر مهم بود که خودمان را راضی نکردیم به اینکه این شایعه است.

 در مدرسه تلفنی بود که بوسیله آن به منزل مرحوم آقا شیخ نصرالله خلخالی که از دوستان قدیمی دوران جوانی امام بود و علاقه زیادی به امام داشت، زنگ زدیم و ایشان هم مسئله را تأیید کرد. گفتند بله ایشان وارد کاظمین شدند.

 ما بی‌درنگ، سر از پا نشناخته مینی‌بوسی اجاره کردیم. حدود ۱۵ نفر بودیم که متاسفانه من اشخاص آن الان یادم نیست، فقط می‌دانم به نظرم آقای رضوانی، آقای دعایی، آقای روحانی و... بودند. شبانه راه افتادیم با مینی‌بوس آمدیم به کاظمین. پرس و جو کردیم معلوم شد که امام و حاج آقا مصطفی به هتلی بنام "فُندق الجوادین" وارد شدند. به آنجا رفتیم گفتند که بله آقایان به اینجا آمده بودند اما صاحب هتل آنها را شناخت و ایشان را به خانه‌اش برد وبه امام گفت که اینجا مناسب شما نیست. ساعت از 12 شب گذشته بود؛ رفتیم خانه صاحب هتل. در زدیم و رفتیم داخل. دیدم مرحوم حاج آقا مصطفی بیدار است. خیلی خوشحال شدیم  وبا حاج آقا مصطفی مصافحه کردیم. سراغ امام را گرفتیم گفتند که ایشان خسته بودند، خوابیدند. گفتند فردا صبح  بیائید امام را ببینید. 

وقتی حاج آقا مصطفی را سرحال و خوشحال دیدیم ما هم خیلی خوشحال شدیم. همه از سلامتی امام در تبعید نگران بودیم. آن شب حاج آقا مصطفی تعریف کردند که امام در ترکیه کارهای علمی انجام دادند. یکدوره وسیله النجاه مرحوم سید را تکمیل کردند به نام تحریرالوسیله؛ یک دوره فقه هم در عرض ۱۱ ماه نوشتند که زمان پربرکتی برای امام بود. حسینه‌ای بود که ما آن شب آنجا اقامت کردیم که متعلق به یکی از تجار یزد بود. بعد از نماز صبح، از شدت اشتیاق رفتیم به محل اقامت حضرت امام، نشستیم و حضرت امام وارد شدند. وقتی ایشان را دیدیم حالتی پیدا کردیم که توصیف ناپذیر بود.

 خب ما سالها در قم شاگرد ایشان (امام خمینی)بودیم اما این دیدار، دیدار خاصی بود. قابل توصیف با زبان و بیان نیست. اکثر دوستان اشک شوق می‌ریختند. 

امام با خوشرویی با دوستان احوالپرسی کردند. اکثر دوستان برای امام شناخته شده بودند. کم کم دیدارها شروع شد. ما هم چون فضا، فضای بزرگی نبود می‌ایستادیم و یا پذیرایی می‌کردیم که جا را اشغال نکنیم. از گروه مهمی که اولین بار به دیدار امام آمدند ما بودیم. سپس یک گروه دیگرکه از طرف ریاست جمهوری عراق بودند، آمد. این گروه به ریاست یکی از وزراء که شیعه و در واقع وزیر "وحده" عراق بود و کمی هم تحصیلات نجف داشت ، بود. در زمان حسن البکر این اتفاق افتاد. او صحبت‌های خوبی کرد وگفت که شما تصور نکنید که اینجا تبعید هستید ما شما را با این شرط پذیرفتیم که شما آزاد باشید و مثل شهروندی که میهمان ما هستید ، تمام امکانات برای فعالیت شما (البته منظور او سیاسی نبود بلکه علمی و مذهبی بود) فراهم است. شما تحت الحفظ نیستید. فقط ما دو نفر را گمارده‌ایم برای حفظ جان شما. آنها پشت سر شما نیستند بلکه دورادور مواظب شما هستند. سلام رئیس جمهور را رساند و بسیار اظهار خوشحالی کرد که امام میهمان آنها هستند و سخنان امیدوار کننده‌ای مطرح کردند. امام چیزی نمی‌گفتند فقط نگاه می‌کردند و تأیید می‌کردند. و گاه هم سرشان پایین بود و فقط گوش می‌دادند. در این دیدار من حضور داشتم. ای کاش صحبت‌ها ضبط می‌شد. اول کار بود. ما بی‌تجربه بودیم

 وقتی آقای حکیم به دیدار امام آمد اینجا همه دوستان منفعل شدند که این یک حادثه خیلی مهمی است اگر این موضوع در ایران منعکس شود برای نهضت بسیار مفید است. به احتمال زیاد این هم سیاست حاج آقا مصطفی بود. من سند و مدرکی ندارم ولی می‌دانم ماها هیچکدام عقلمان نمی‌رسید و این تجربه را نداشتیم که ضبط کنیم، عکس بگیریم. 

البته ضبط صوت و گرفتن عکس در عراق خیلی متعارف‌تر از ایران بود ولکن این فکر در ماها نبود. حاج آقا مصطفی یکی از دوستان را مأمور کرد که برود عکاس بیاورد و عکس‌های حرفه‌ای بگیرد و قابل تکثیر باشد. جوانی را آوردند و عکس‌های زیادی از حرکات مختلف حضرت امام و آقای حکیم گرفت


متأسفانه صبح که رفتند سراغ عکس‌ها گفتند همان دیشب از بیت آقای حکیم آمدند وهمه فیلم‌ها را بردند که دیگر هیچ وقت منتشر نشد.

​ازراست:آیت الله سید ابو القاسم خوئی ،آیت الله سید محسن حکیم ،آیت الله سیدمحمودشاهرودی وآیت الله سید علی  طباطبائی تبریزی(مراسم عزاداری سیدالشهداء)

 پس از آن دیگر ما از دیدار  « آیت الله سیدابوالقاسم خویی» و «آیت الله سیدمحمود  شاهرودی» عکس‌هایی تهیه شد. البته من از بغداد به نجف برگشتم و عرض کنم که دیدار آقای حکیم در نجف اتفاق افتاد. در بغداد هیچ عکس و تصویری باقی نماند.(کتاب امید اسلام ، ص ۱۷۵)

مرحوم عمیدزنجانی می نویسد:پس از آن در روز  در ۱۶مهر۱۳۴۴ حضرت امام و همراهان وارد کربلا شدند و مورد استقبال بی‌سابقه مردم، علما و طلاب آنجا قرار گرفتند. حضرت امام خمینی بعد از توقف یک هفته‌ای در کربلا که عمدتاً به زیارت و دید و بازدید گذشت، در بعد از ظهر روز جمعه ۲۳مهر۱۳۴۴ به همراهی بدرقه کنندگان از کربلا به سوی نجف حرکت کردند..پایان.

نامه امام خمینی به شیخ نصرالله

 امام خمینی پس از تبعید به ترکیه با ارسال نامه‌ای به ایشان، ورودشان را به آن کشور به اطلاع وی رسانید و در آن می‌نویسد: «حضرت حجت الاسلام آقاى خلخالى- دامت افاضاته‏؛ به عرض عالى مى‏رساند، ان شاء‌الله مزاج شریف خالى از نقاهت است. از قرار مسموع، مکه مشرّف شده بودید. ان شاء‌الله زیارات شما مقبول است. حالت این جانب بحمد‌الله سلامت است. و چند روزى است در اسلامبول هستم. امروز حرکت مى‏کنم به بورسا. جنابعالى و سایر دوستان نگران نباشید. آنچه خداوند تعالى مقرر فرموده صلاح است، و از آن متشکرم. خدمت حضرت حجت الاسلام آقاى لواسانى اگر تا رسیدن مکتوب، عتبات هستند سلام مى‏رسانم. از جنابعالى تقاضاى دعاى خیر براى حُسن عاقبت دارم.».

بترتیب ازراست:آیت الله دکتر صادقی تهرانی،شیخ مجتبی لنکرانی و شیخ نصرالله خلخالی  وامام خمینی-نجف

پس از ورود امام خمینی به عراق، نخستین فردی بود که توسط حاج آقا مصطفی خمینی از ورود امام به عراق مطلع شده و علاوه بر این که خود به استقبال معظم له شتافت، زمینه استقبال گسترده علما و روحانیون نجف از امام خمینی را فراهم کرد و

امام خمینی پس از ورود به نجف اشرف در «منزل شیخ نصرالله» ساکن شد.

دستور امام برای قطع شهریه 90 طلبه ساواکی/ نظر «تنها وصی زنده امام» درباره آیت‌الله خامنه‌ای + تصاویر و فیلم

آیت‌الله سید جعفر کریمی (متولد ۱۳۰۹  بابل -متوفی۹ فروردین ۱۳۹۹) در باره جزئیات این واقعه می‌گوید: «من روزها طرف عصر، یک بحث کفایه در مدرسه مرحوم آقای بروجردی داشتم، که یک روز رفتم مدرسه، هنوز بحث شروع نشده بود که،

دیدم آقا شیخ نصرالله خلخالی(نصرالله صدقی حسنی) در آن وقت روز و در هوای گرم، سراسیمه به مدرسه آمد، گفتم: آقا شیخ خیر است! چه شده است؟

گفت: هیچی، خوب شد شما را دیدم، یک تلفنی به من زدند که آقای خمینی آمده کاظمین، ولی نمی‌دانم مرا سر کار گذاشتند یا واقعیت دارد؟.

به او گفتم که از اداره مخابرات نجف سوال کن! تلفن آن وقت نجف از این تلفن‌های «هندلی» بود، گفتم بپرس این تلفنی را که ساعت فلان شده است، از کجا بود. گفت: خوب گفتی!

گفتند: این تلفن از کاظمین، از «مسافرخانه عبدالامیر جمالی »بود.

گفتم: بسیار خوب! حالا با آن مسافرخانه تماس بگیر. با مسافرخانه تماس گرفت؛

 «حاج آقا مصطفی» که هنوز در دفتر مسافرخانه نشسته بود، گوشی را برداشت

و آقا شیخ نصرالله خلخالی حال و احوال با ایشان کردند و گفتند: شما واقعاً به عراق آمدید؟

گفت: بله ما حدود« نیم ساعتی است که وارد کاظمین شدیم».

بعد از این خبر پرسیدیم: آقا(امام خمینی) کجاست؟

گفتند: آقا وضو گرفته و به حرم مشرف شده است.

آقا شیخ نصرالله خلخالی گفت ببین صاحب مسافرخانه هست یا نه؟

صاحب مسافرخانه رفیق و آشنای مرحوم حاج آقا شیخ نصرالله خلخالی بود.

گفت اتفاقاً او هم حضور داشت.

گفتند گوشی را به او بدهید.

وقتی گوشی را به صاحب مسافرخانه دادند به او گفت:

«می‌دانید چه شخصیتی به مسافر خانه شما آمده است؟! »

برای او(امام خمینی) مناسب نیست جایش در مسافرخانه باشد. یک منزلی تهیه کنید آنجا تشریف ببرند. مقدمات کار را فراهم کنید، تا فردا صبح که ما می‌آییم.

«آیت الله سید جعفر کریمی دیوکلایی» (مابین رهبرانقلاب ودکترعلی لاریجانی)یعنی نفردوم ازسمت چپ.

ما ( سیدجعفر کریمی)با آقا شیخ نصرالله در‌صدد این شدیم که حضور امام در کاظمین را به دیگران اطلاع دهیم.

استقبال ازامام خمینی(باگذاشتن سرویس ایاب وذهاب)توسط شیخ نصرالله خلخالی

ماشین‌هایی را در نظر گرفتیم که طلبه‌ها اگر خواستند، برای دیدار امام به کاظمین بروند. شب تا ساعت ده یازده شب، مشغول تنظیم این گونه امور بودیم.

بعد از نماز صبح من و آقا شیخ نصرالله به طرف کاظمین حرکت کردیم.

امام خمینی در منزل« عبدالامیر» تشریف داشتند.(کاظمین)

سر سفره صبحانه نشسته بودند، که ما وارد شدیم

و سلام عرض کردیم و در کنارشان نشستیم. و آشنایی نزدیک من با امام از این جا شروع شد.

امام خمینی بعداز۲زوزاقامت درکاظمین به«سامرا»رفتند

امام ۲ روزی در کاظمین بودند و بعد یک سفر مختصری مشرّف سامرا شدند.

واز «سامرا» به کربلا رفتند،

دو روزی هم در کربلا بودند، و بعد عازم نجف شدند.

استقبال ازامام خمینی درمسیرکربلا-نجف

و در برگشت از کربلا به طرف نجف ما یک عده‌ای را دعوت کردیم برای استقبال امام،

مستقبلین تا «خان نُص» که نصف راه بین کربلا و نجف است، آمدند و امام از آن جا راهی نجف شد،

و شب را در منزلی که در نجف تهیه کرده بودند، خدمتشان رسیدیم،

و از آن به بعد هم ما در منزل امام، حضور داشتیم و تقریباً جزء خصیصین افرادی بودیم که با امام تماس داشتند.».

به هرحال باسعی‌ و تلاش‌ ایشان‌ استقبال‌ خوبی‌ از امام‌ در شهرهای‌ عراق به‌ عمل‌ آمد و در نجف‌منزلی‌ برای‌ امام‌ در نظر گرفت‌ و به‌ اصرار ایشان‌، امام‌،‌ درس‌ خود را شروع‌ وشهریه‌ پرداخت‌ کردند.

«شیخ نصرالله »وکیل امام خمینی-مسئول امورمالی
پس از استقرار امام خمینی در نجف وی وکیل امام در امور مالی شد و از طرف‌ امام‌ پرداخت‌شهریه طلاب‌ را متقبل‌ شد و به‌ سبب‌ تمکن‌ مالی‌ که‌ داشت کاملاً از عهده آن بر می‌آمد. چنان که اموال شرعی رسیده از ایران با سرپرستی او به مصارف آموزشی و عمرانی و… می‌رسید. همچنین در این مقطع، به عنوان واسطه و رابط مراجع عظام تقلید در ایران با امام خمینی بود و مراجع تقلید در ایران نامه‌های خود را خطاب به امام خمینی به ایشان ارسال می‌کردند که این امر نشان از جایگاه ویژه او نزد امام دارد.

همه این عوامل باعث شد همواره تحت نظر رژیم بعث قرار گیرد و به خاطر تداوم این اقدامات، توسط رژیم بعث دستگیر و به لبنان تبعید شد. پس از بازگشت از تبعید به حمایت خود از امام خمینی ادامه داد و به این دلیل مدتی بازداشت شد. وی در عین حال تمام امور اقتصادی و پرداخت شهریه امام را در نجف، تقبل کرد. در آن زمان که امکان ارسال پول به امام از ایران وجود نداشت، او کمک شایانی به تامین هزینه‌های مورد نیاز حضرت امام می‌نمود. طرفداران علما تلاش‌های بسیاری کردند که« شیخ نصرالله» را جذب خودشان کنند، ولی در این راه توفیقی نیافتند.

بعدها از مناطق اطراف خلیج فارس و دیگر جاها، سهم امام برای حضرت امام می‌آمد و ایشان هم تمام آن را در اختیار آقای خلخالی قرار می‌داد و او هم آنها را برای شهریه طلاب و نیز استمرار مبارزه صرف می‌کرد.

ایشان« شیخ نصرالله» با استفاده از این سهم امام، به روحانیون مبارز و مشتاقان دیدار امام خمینی که به نجف اشرف می‌رفتند، مساعدت مالی می‌کرد.

او مروج مرجعیت امام خمینی نیز بود و در این راه بسیار کوشید که این امر باعث ناراحتی طرفداران برخی از مراجع شده بود.

علاوه بر آن، از معتمدین امام خمینی بود و در صدور اجازه دخالت در امور حسبیه و شرعیه به روحانیون، امام به وی اعتماد داشت.

پس از اخراج جمعی از علما و روحانیون ایرانی مقیم عراق توسط رژیم بعث عراق، بیوت آنان را خریداری کرد تا مانع از توقیف آنها توسط رژیم بعث گردد.

« شیخ نصرالله» همزمان مدیریت مدارس آیت‌الله العظمی بروجردی در دو شهر نجف و کربلا را برعهده داشت و مدرسه بزرگ آیت‌الله بروجردی در نجف را به پاتوق اصلی طرفداران امام و محل سکونت آنان تبدیل کرد

و نماز جماعت امام در مغرب‌ها در این مدرسه برگزار شود و هم چنین در مناسبت‌های زیارت مخصوصه امام حسین علیه السلام که امام به کربلا مشرف می‌شد،

نماز جماعت امام در حسینیه آیه‌الله بروجردی در کربلا که تحت مدیریت ایشان بود، اقامه می‌شد.

شیخ نصرالله خلخالی از ابتدا به فعالیت‌های دینی همانند گسترش بناها، به‌خصوص مشاهد شیعی، اهتمام ویژه‌ای داشت و از طرف آیت‌الله العظمی بروجردی مامور مرمت بنای حرم مطهره حضرت رقیه دخت امام حسین و توسعه مقبره و حرم برآمد.

توسعه حرم حضرت رقیه

لذا خانه‌های اطراف را با کمک مردم خیر محل خریداری می‌کرد که در این میان عده‌ای راضی نشدند. وی طی سالهای طولانی پس از آن اهتمام می‌ورزید این مهم را به سامان برساند و بدین منظور تعداد زیادی از خانه‌های اطراف حرم حضرت رقیه را خریداری کرد و قصد داشت حرم مزبور را توسعه دهدکه اجل مهلت نداد.

فوت شیخ نصرالله :۱۳ اسفند ۱۳۵۶

این مردخیر(شیخ نصرالله خلخالی) در  ۱۳ اسفند ۱۳۵۶(٢٤ ربیع الاول ١٣٩٨) در منزل خود در شهر دمشق در سوریه درگذشت. پیکرش به نجف اشرف منتقل و در آن شهر به خاک سپرده شد. متعاقب آن مراسم و مجالس ختم به این مناسبت برگزار شد و نام و یاد امام در آن مجالس مطرح گردید.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:آقای «دکترهادی انصاری»(ازخیرین درامورعتبات)فوت شیخ نصرالله خلخالی را۲۹ ربیع الاول ۱۳۹۸ هجری قمری(۱۸ اسفند۱۳۵۶)گفته است.

ازاین قسمت-مصاحبه حجت‌‌الاسلام  محمدعلی رحمانی باتسنیم- خرداد ۱۳۹۷است.

آیت‌الله سید محمد شیرازی از امام خمینی در کربلا+ سید مصطفی خمینی +سید محمود مرعشی نجفی

بعد از حضور امام در نجف اشراف در دوران تبعید و ورود به  شهر کربلا، سید محمد شیرازی استقبال خوبی از رهبر کبیر انقلاب به‌عمل آورد و حتی محل نماز خویش را در کربلا به امام راحل سپرد.سید محمد شیرازی در سال ۱۳۸۱ درگذشت.

بزرگترین سرمایه هر کشور مردم جامعه است که نیازمند آموزش هستند

«آیت الله سید محمد تقی مدرسی»(خواهرزاده آیت‌الله سید محمد شیرازی)

وقتی خبر به نجف رسید که امام خمینی به عراق آمده است، همه علما برای استقبال از امام اقدام کردند و به کاظمین رفتند «آقایان مدرسی» هم به‌خصوص آقای هادی مدرسی خیلی زحمت کشیدند که تمام هدایت‌گری‌ها آنها از جانب شهید شیخ محمد منتظری صورت می‌گرفت. ایشان نقش عظیمی در انقلاب اسلامی داشتند، دوست و دشمن این موضوع را قبول دارند.

 مرحوم مهندس مهدی  بازرگان می‌گفت:«هوشی ‌مینه» انقلاب ما «محمد منتظری» است(فرزندآیت الله منتظری)» (هوشی‌مینه رهبر انقلاب ویتنام است).

هوشی‌مین» رهبر انقلاب ویتنام ،متوفی ۱۱ شهریور ۱۳۴۸).

حجت‌‌الاسلام  رحمانی می گوید:»آیت‌الله حکیم» به‌گمانم شب دوم یا سوم بود که به‌دیدار امام آمدند، اکثر فضلای شهر نجف به‌دیدار امام آمدند و امام هم کاری کردند که هیچ کس نکرد. اولین کار امام این بود که به‌ترتیب سریع به دیدار مراجع بزرگی که به‌دیدارشان آمده بودند رفتند. به‌یاد دارم که اول به منزل آیت‌الله خویی رفتند که ایشان استقبال بسیار خوب و پذیرایی فوق‌العاده خوبی از امام کردند و امام هم از آیت‌الله خویی تشکر کردند و فرمودند: "شما، ما و همه علما را در همه جا همراهی و پشتیبانی کردید".

 ماجرای دیدار آیت‌الله حکیم با امام خمینی

آیت‌الله حکیم با این ملاقاتها با حضرت امام علاقه ویژه به حضرت امام پیدا کردند و حضرت امام بازدید آیت الله حکیم رفتند. امام که به بازدید آیت‌الله حکیم رفتند به ایشان گفتند :آقابه هر حال ما از شما انتظار بیشتری داشتیم من می‌دانم که شما چه قدرت بالایی دارید، آیا شما می‌دانید که در ایران چه‌تعداد مقلد دارید؟ ای‌کاش به ایران می‌آمدید تا ببینید چه جایگاه قوی‌ای دارید.

آیت‌الله حکیم  گفتند:«ما توپ‌های توخالی بودیم، توپ‌هایی که گلوله ندارد، ما سرباز نداشتیم" که امام فرمودند "من سرباز شما، شما هم جلودار ما باشید».

آیت‌الله حکیم به‌زبان گله گفتند :من برای شما نامه فرستادم که همه بیایید و اینجا یک تصمیم کلی در رابطه با ایران بگیریم،

 امام گفت :من قصد تمرد از حرف شما را نداشتم.

 آیت الله حکیم گفتند :پس برای چی نیامدید؟،

 امام پاسخ دادند: آیا به‌یاد دارید که دولت عراق بدرفتاری کرد و آیت الله نائینی و کمپانی و حتی آیت‌الله کاشف‌الغطا به قم آمدند. من آن موقع جوان بودم و به‌دیدار این بزرگان رفتم و گفتم که «اشتباه کردید به اینجا آمدید شما را که بیرون نکردند، قهر کردید به اینجا آمدید حالا خواستید بازگردید اگر راهتان ندادند می‌خواهید چه‌کار کنید!؟»، ما هم اگر به نجف می‌آمدیم و شاه هم پا روی دنده بی‌ادبی می‌گذاشت و می‌گفت»این‌ها را راه ندید بیایند»، چه‌کار می‌کردیم، آیا ما از ملت جدا نمی‌شدیم و دیگر می‌توانستیم کاری بکنیم؟ با پای خودمان از ایران بیرون بیاییم.

 آیت الله حکیم گفتند: حرفت درست است.

 امام حمینی ادامه دادند: من آن موقع به آیت الله کاشف الغطا گفتم :«شما که عراقی هستید شما برای چه به ایران آمدید از مردم خودت قهر کردی!؟»،

 امام دوباره این حرف را به آیت الله حکیم گفتند: قصد ما معاذالله بی‌اعتنایی به دعوت شما نبود.

آیت‌الله ‌العظمی حکیم گفته بودند که :شرایط به‌نحوی نبود که کار پیش برود و سرباز نداشتم.

 امام جواب دادند:  من سرباز شما هستم، شما می‌آمدید و می‌دید که من چگونه جمعیت را پشت سر شما می‌آوردم که دشمن فرار کند.

جالب‌تر زمانی است که آیت‌الله حکیم به‌دیدار امام خمینی آمدند، مشی ایشان از جهاتی شبیه امام خمینی بودند متین، مرتب و هیچ وقت توجهی به اینکه سر و دست می‌شکستند دستشان به ایشان برسد نداشتند و از این کارها خوششان نمی‌آمد، از نظر برخورد مثل امام بودند.

 امام گفت «آیت‌الله حکیم رئیس‌کل است»

امام خمینی گفت «آیت‌الله حکیم رئیس‌کل است»

از توجه امام به جایگاه مراجع خاطره‌ای از «آیت‌الله حاج آقا شیخ حسن صانعی» نقل کنم که می‌فرمودند :با امام برای اقامه نماز مغرب و عشا به‌سمت مدرسه بروجردی می‌رفتیم، من که از ایران آمده بودم آشنایی به نجف نداشتم امام به من گفت «آقا شیخ حسن! آن ماشین را که جلوی صحن ایستاده می‌بینی؟»

 گفتم(آیت الله حسن صانعی): «بله آقا».

امام خمینی گفت: «ماشین آقای حکیم است».

ماشین بااُبهتی داشتند.

امام فرمودند: «ایشان(آیت الله سیدمحسن حکیم)رئیس‌کل است، در حالی که هنوز اذان نگفتند نماز را اقامه می‌کند».

آیت الله حسن صانعی:چون آیت الله سیدمحسن حکیم قائل به غروب آفتاب بودند و وقتی یک رکعت از نمازشان گذشته بود تازه اذان صحن پخش می‌شد اما کسی جرئت نمی‌کرد به ایشان حرفی بزند، نظرشان به جایگاه مهم مرجعیت آیت‌الله حکیم به‌ویژه در عراق بود.

از شهید سیدمحمد باقر حکیم نقل می‌کنم که می‌گفت »پدرم همه ما را جمع کردند و فرمودند «من این مرد بزرگ را نمی‌شناختم بعد از این دیدارها که با ایشان داشتم متوجه بزرگی‌شان شده‌ام، حرام است بر فرزندان من که با ایشان که مهمان ما هستند مخالفت کنند،»هر کسی با ایشان(امام خمینی) مخالفت کرد از خانه من بیرون برود»، 

پدر وپسر(آیت الله سیدمحسن حکیم وسیدمحمدباقرحکیم)

گفتگوی تفصیلی تسنیم با حجت‌الاسلام رحمانی: ناگفته‌هایی از ماجرای استقبال بی‌نظیر آیت الله خویی از امام/ مخالفان نهضت امام در نجف چه کسانی بودند؟

حجت الاسلام محمدعلی رحمانی می گوید:من خودم این حرف را از آقا سید محمد باقر حکیم شنیدم، در دو، سه جلسه‌ای که امام با آیت‌الله حکیم دیدار داشتند، آیت‌الله حکیم به امام نظرشان جلب شد و امام هم نسبت به ایشان توجهشان جلب شد.

آیت‌الله حکیم تا زمانی که زنده بودند با امام خمینی خیلی محترمانه برخورد می‌کرد، منتها ایشان از لحاظ دیپلماسی بسیار بالا بود مثلاً یک وقتی امام کسالت پیدا کرده بودند ــ به دقت‌های امام توجه کنید ــ از بیت آیت‌الله حکیم با بیت امام تماس گرفته بودند که "ایشان می‌خواهند به دیدار امام بیایند" که دفتر امام گفته بودند «در حال استحمام است». در نجف رسم بود که بعد از نماز مغرب و عشاء علما به دیدار هم می‌رفتند. امام که استحمامش تمام شد متوجه موضوع شد و فهمید آیت‌الله حکیم برای زیارت راهی حرم امیرالمؤمنین شدند.

امام از این بزرگ‌منشی ایشان خوشحال شدند. وقتی به هم رسیدند آیت‌الله حکیم گفت "شنیدم شما کسالت دارید می‌خواستم به ملاقاتتان بیایم اما وقتی متوجه شدم که در حال استحمام هستید خوشحال شدم، الحمدلله استحمام علامت سلامت شماست. اگر نرسیدم به ملاقات شما بیایم مرا معذور بدارید". امام هم از ایشان تشکر می‌کنند. در عین حال امام هم چند روز بعد به‌دیدار آیت‌الله حکیم رفتند. ایشان پیام دادند که "می‌خواهم به دیدارتان بیایم" که اینها در سطح‌های بالا بسیار مهم است.

نقش سفارت ایران در بغداد بر تفرقه‌افکنی در بیت آیت‌الله حکیم

رابطه آیت‌الله حکیم با امام خوب بود. خیلی‌ها تند بودند و می‌گفتند که بعضی از اعضای بیت آیت‌الله حکیم با سفارت ارتباط دارند. پدرزن آقای سیدمحمد باقر حکیم، مرحوم آیت‌الله ممقانی است. ایشان با امام خمینی خوب نبودند. اگر کتاب خاطرات مرحوم عمید زنجانی را بخوانید متوجه خواهید شد. ایشان به‌صراحت نوشته‌اند که "ما وقتی به بیت آیت‌الله حکیم می‌رفتیم کسی ما را آدم حساب نمی‌کرد و نمی‌گذاشتند که ما به دیدار‌ آیت‌الله حکیم برویم، تازه این برای زمانی بود که امام در تبعید ترکیه بود و هنوز به نجف نیامده بودند. شخص حضرت آیت‌الله حکیم از حضرت امام شناخت عمیقی نداشتند. علاوه بر نقش سفارت ایران در بغداد بر تفرقه‌افکنی در بیت آیت‌الله حکیم، افرادی هم بودند مخالف نهضت امام خمینی بودند و این رفت‌وآمدهای آیت‌الله حکیم با امام موجب شده بود که ایجاد علاقه مناسبی را در پی داشته باشد که فعلاً مجال ذکرش نیست".

آیت‌الله خویی با حاج آقا مصطفی خیلی رابطه بسیار خوبی داشت و به ایشان گفتند :«در سن تو و در زمان خودم ملایی به‌خوبی تو در نجف ندیده‌ام». 

آیت‌الله خویی -وقتی یک مدتی فرزندامام رانمی دید-می‌گفتند «دلم برای حاج آقا مصطفی تنگ شده" و ایشان را به خانه خود دعوت می‌کرد و با هم ناهار می‌خوردند. این نشان از رابطه خوب آیت‌الله خویی با ایشان داشت، البته حاج آقا مصطفی هم ملا و والامقام و انسان متینی بود و با این بزرگان رفت‌و‌آمد کردن کار آسانی نبود. در نجف اگر کسی ادعای آیت‌اللهی می‌کرد ولی سوادش را نداشت کسی دیگر نگاهش نمی‌کرد و هو می‌شد./پایان اظهارات رحمانی.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:«آیت الله سیدمحسن حکیم » بعدازرحلت آیت الله بروجردی،از سال ۱۳۴۰ تا زمان فوتش۱۲خرداد ۱۳۴۹)مرجع شیعیان بوده ،وی دارای۱۰پسراست که۵نفرشان(عبدالهادی، عبدالصاحب،علاءالدین،محمدحسین ومحمدباقر)درمبارزه وقیام  شهیدشدند.،یکی ازفرزندانش(سیدمهدی حکیم)درزمان گرفتن عکس،درزندان بعثی بوده است.فوت در ۲۷ ربیع‌الاول ۱۳۹۰ در ۸۴ سالگی .

گفتگوی- چالشی- آیت الله حکیم باامام خمینی

آیت الله سید محسن حکیم، مرجع تقلید عام مردم عراق در آن روز بوده و پدر شهید سید محمدباقر حکیم و برادرش مرحوم سید عبدالعزیز است که اخیرا درگذشت.

بر اساس خاطرات به دست آمده حجت الاسلام شیخ محمد سمامی از سالهای اقامتش در نجف در(۲۷مهر۱۳۴۴)٢٣ جمادی الثانیه ١٣٨٥ «قرار بر این شد که آقای خمینی نماز مغرب و عشاء را در مدرسه آقای بروجردی (کبری) اقامه نمایند . البته این ابتکار از حاج شیخ نصرالله خلخالی بود.-تاریخ۲۷ازاینجانب است(نگارنده-پیراسته فر).

امام خمینی به دیدارآیت الله حکیم رفتند.

نماز مغرب و عشاء را ایشان(امام خمینی) در حیاط مدرسه خواندند. حیاط مدرسه شلوغ و مملو از جمعیت بود. سجاده ایشان در سمت راست در ورود به حیاط کوچک انداخته شد. الحق و الانصاف نماز ایشان بسیار گیرا و باحال بود.

«حجت الاسلام محمد سمامی»نوشت:پس از اتمام نماز عشاء ایشان حرکت کردند. عده ای از طلاب و حقیر در خدمت ایشان حرکت کردیم. معلوم شد که جهت بازدید به طرف منزل اقای حکیم می روند.

نجف-مدرسه قزوینی(حوزه علمیه امام صادق علیه السلام) به مدیریت «آیت الله سیدجوادقزوینی»

از طرف بازار قبله و سرطمه و از کنار مدرسه قزوینی عبور کردند وارد بازار شدند و سپس به منزل آقای حکیم رفتند، و هیچ کس جز خادم در منزل (یعنی در بیرونی) نبود. هنوز آقای حکیم به بیرونی نیامده بودند.

پنجره(ارسی)خانه های سُنتی

ایشان در اتاق آقای حکیم راهنمایی شد و کنار مسند آقای حکیم نشستند. ومن، پشت(خلفی) به« ارسی» قرار گرفتم.

لحظاتی نگذشته بود که آقای حکیم تشریف آوردند. تعارفات معمولی بین ایشان و آقای حکیم رد و بدل گردید.

مجلس که مستقر گردید آقای خمینی به آقای حکیم گفتند: شنیدم کسالت دارید. خوب است به ایران برای مداوا تشریف ببرید و در ضمن قضایای ایران را از نزدیک لمس کنید.

آیت الله سیدمحسن حکیم: «من از تمام قضایا کاملا واقف هستم

امام خمینی:«گمان نمی کنم که از همه قضایا مطلع باشید. چه اگر مطلع بودید در قضایای اخیر ایران شما کوتاه نمی آمدید

آیت الله سیدمحسن حکیم: آنچه وظیفه شرعی بود بجا آوردم، و شما هنوز از اوضاع سیاسی جهان باخبر نیستید. یک عده افراد سودجو این قضایا را ایجاد می کنند که خود سود ببرند، و باید خیلی متوجه و بیدار باشیم.

امام خمینی: شاید مطلع نباشید که آمریکا و انگلستان می خواهند دول اسلامی را محو و نابود کنند و فعلا از ایران شروع کردند. تمام منافع ایران را می برند و می خواهند خون این ملت ها را بمکند. باید متوجه بود و بیدار شد و ما بدین جهت قیام کردیم، و محمد رضا شاه پهلوی اصلا معتقد به اسلام نیست.

آیت الله حکیم : بلی آن طور که شما می گویید صحیح است، ولی راه ایستادگی و مقاومت با آن ها آن طور که شما اقدام کردید درست نبود. چون ما که سلاح و قدرت نداریم. سلاح و قدرت ما همین مردم هستند. این ها هم حرکتشان از طرف باد است (یعنی با باد می آیند و با باد می روند.) و ما تجاربی از «انقلاب ۱۹۲۰درعراق»(ثوره‌العشرین) -درسال ۱۲۹۹شمسی-داریم و می دانیم که چگونه با ما انگلیسی ها رفتار کردند و نتیجه قیام و انقلاب ما به کجا منتهی شد(دراین واقعه ۹۰۰۰ عراقی به شهادت رسیدند).

آیت الله سیدمحسن حکیم درادامه گفتند :خیلی محتاطانه باید حرکت کرد و به اندک غفلت ممکن است مسلمان ها ذلیل و نابود گردند؛ و من خود را در مقابل این مسائل مسؤول می دانم. بعضی از قضایا را که شما بیان کردید ما تحقیق کردیم آن طور نیست.

توضیح نگارنده-پیراسته فر:انقلاب  تابستان۱۹۲۰معروف به (ثوره العشرین)با شروع جنگ جهانی اول، انگلیس به بهانه جلوگیری از نفوذ آلمان، با نیروی نظامی خود از دهانه اروندرود به عراق که جزو قلمرو عثمانی بود، حمله کرد. مردم مسلمان عراق که در این اشغال تحت سلطه اجانب قرار گرفته بودند، با رهبری علمای دین دست به جهاد علیه اشغال‌گران انگلیس زدند. در این حرکت علمای عراق نه تنها حکم جهاد صادر کردند، بلکه خود در جبهه‌ های مختلف شرکت کرده، به مقابله با نیروهای بیگانه پرداختند.

رهبری این قیام را«میرزای شیرازی»عهده داربودوجنگ ودرگیری ها۳ماه بطول انجامید.

در اواخر اکتبر ۱۹۲۰(هفته اول آبان ۱۲۹۹) با فوت رهبرانقلاب(میرزای شیرازی) انگلیس موفق شد که انقلاب را شکست دهد.

تعداد عراقی‌های کشته شده در این قیام، حدود۹ هزار نفر بود. از انگلیسی‌ها نیز ۴۰۰ نفر کشته شدند و هزینه این جنگ برای آن‌ها معادل ۴۰ میلیون پوند تمام شد.

دولت انگلستان در نهایت تصمیم گرفت دولت عربی را در عراق بر سرکار بیاورد و در عین حال قدرت و منافع خود را نیز حفظ کند. در سال ۱۹۲۱میلادی «فیصل» فرزند شریف حسین توسط انگلیسی‌ها به عنوان پادشاه عراق انتخاب شد. شیعیان با وجود این‌که در ابتدا خواهان پادشاهی یکی از فرزندان شریف حسین بودند، با فیصل مخالفت کردند./پایان توضیح.

شیخ محمد سمامی می نویسد:امام خمینی گفتند: البته من بدون تحقیق و تتبع اقدام نکردم و من مدارک مستدل دارم.

 حکیم خطاب به امام گفتند :«شما جواب خدا را در این خون ریزی چه می دهید!؟»

امام خمینی جواب دادند: امام حسین (علیه السلام) که قیام کرد و خود و عده ای شهید شدند برای چه بود!؟ برای حفظ اسلام بود. پس باید این اعتراض را هم به او بنماییم!.

آیت الله حکیم خطاب به امام خمینی:شماراباامام حسین قیاس نکنید.

 حکیم عصبانی شدند و با عصبانیت گفتند: ای آقاشما خود را با امام حسین قیاس می کنید!؟ امام حسین(ع) امام مفترض الطاعه و عالم و مأمور از جانب خداوند بود.

آقای حکیم درادامه متعرضانه گفتند: شما چرا هر کاری که می خواهید بکنید و هر خونی که می خواهید ریخته شود امام حسین(علیه السلام) را در میان می آورید. ریختن یک قطره خون بی گناه در نزد خداوند مسؤولیت عظیم دارد.و سپس سکوت کردند.

 و آقای خمینی هم صحبت نکردند.(جوابش راندادند)

چند لحظه بعد آقای خمینی بلند شدند و آقای حکیم تا در اتاق از ایشان مشایعت کردند و از منزل خارج شدیم.البته تمام مجلس حدود بیست دقیقه به طور انجامید. 

حجت الاسلام سمامی می نویسد:در خلال این مدت آقای سید یوسف حکیم و بعضی از آقازادگان و حواشی آقای حکیم آمدند.

آقای خمینی از منزل آقای حکیم به طرف منزل آقای خوئی رفتند. هنوز آقای خوئی در درس نیامده بود. لحظاتی بعد آقای خوئی آمدند و در حدود ربع ساعت این بازدید به طول انجامید. مطالب مهمی بحث نشد.

و سپس به منزل آقای شاهرودی(آیت الله سیدمحمود)  رفتند.

حجت الاسلام محمدسمامی می گویند: البته مطالبی که راجع به آقای حکیم و آقای خمینی نوشته شد نقل به طور خلاصه و با تغییر بعضی از عبارات بود، چون آقای حکیم فارسی شکسته صحبت می کرد.»طبعا دراین قبیل خاطرات به خصوص آنها که در زمان حادثه نوشته شده است، ممکن است صراحتی باشد که برخی را خوش نیاید. اما به هر حال، آنچه در زمان حادثه نوشته شده، طبعا و حتما بسیار دقیق تر از خاطراتی است که سالها پس از رخدادها به نگارش در می آید. چنان که در حال حاضر بیش از نود و پنج درصد خاطرات منتشر چنین بوده و اساسا در حجیت آنان و دست کم در لحن بیانشان تردید وجود دارد.

این خاطره را کسان دیگری هم منتشر کرده اند. از جمله آقای «سید صادق طباطبایی»،فرزند آیت الله سلطانی طباطبایی(برادرخانم حاج احمدآقا) این گونه آن را در خاطرات خود نقل می کند:

با تبعید امام به ترکیه، امام موسى صدر به واتیکان سفر مى‏کند و طى ملاقاتى طولانى و فشرده از پاپ اعظم مى‏خواهد که براى رهایى امام از تبعید اقدام کنند. در اروپا نیز بیانیه ‏هاى متعددى توسط برادران انجمن اسلامى سازمان UMSO در حمایت از امام و قیام روحانیت در ایران صادر مى‏گردد. در تهران و قم و مشهد، در بازار و دانشگاه نیز اعتراضات به تبعید امام ادامه یافت سرانجام امام و حاج آقا مصطفى در ۱۳ مهر ماه ۱۳۴۴ از ترکیه به عراق تبعید مى‏گردند.
شاه خیال مى‏کرد، شرایط حوزه نجف امام را در خود تحلیل برده و حرکت ایشان به خاموشى خواهد گرایید.
گفتگوى ایشان با آیت‏ الله حکیم در نجف در همان روزهاى اول ورودشان، روشنگر همه چیز هست الاّ سکوت و یا تصمیم به سکوت پیرامون حوادث ایران.
مطالب رد و بدل شده میان ایشان و آیت‏الله حکیم عیناً نقل مى‏گردد:
چند روز پس از تبعید امام از ترکیه به عراق،

امام خمینى در شب ۲۷ مهرماه ۱۳۴۴ در نجف اشرف به دیدار مراجع تقلید رفت. گفتگوى آن حضرت با آیت ‏الله حکیم بیانگر عزم راسخ امام در انجام رسالت خویش در حوزه نجف و همچنین نشان‏دهنده تفکر و فضاى حاکم بر این حوزه است که عیناً نقل مى‏شود:
امام خمینى: «خوبست براى تغییر آب و هوا به ایران بروید و اوضاع آن‏جا را از نزدیک ببینید و مشاهده کنید که بر این ملت مسلمان چه مى‏گذرد. در زمان مرحوم بروجردى عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل بر صحت مى‏کردم و مى‏گفتم مطالب را به ایشان نمى‏رسانند. نسبت به جناب‏عالى هم این‏طور معتقدم که فجایع حکومت ایران را به سمع شما نمى‏رسانند والا شما هم ساکت نمى‏ماندید.
در تهران به عنوان ۲۵ سال سلطنت پهلوی جشن گرفتند و به زور چهارصد هزار دلار از این مردم فقیر براى مصارف جشن گرفتند، ۸۰۰ دختر و ۸۰۰ پسر را به عنوان دعا در محلى به جان هم انداختند. به عنوان دعا چه کرده ‏اند! از گفتنش خجلم.(جشن هنرشیراز(اختلاط طن ومرد)
حکیم گفت: شما که این‏جا هستید، به من لطفى ندارد ایران بروم؛ وانگهى چه مى‏شود کرد، چه اثرى دارد؟
امام گفتند: قطعاً اثر دارد، ما با همین قیام تصمیمات خطرناک دولت را متوقف کردیم، چطور اثر ندارد!؟ اگر علما اتحاد داشته باشند قطعاً مؤثر است..
حکیم: اگر احتمال عقلایى نیز داشته باشد و از طریق عقلایى اقدام شود خوبست.
امام گفتند: قطعاً تأثیر دارد، چنانچه اثر هم دیدیم و منظور ما از اقدام، اقدام عاقلانه است و اقدام غیرعاقلانه اصلاً مورد بحث نیست. مقصود، اقدام علما و عقلاء ملت است.
 حکیم: اقدام حاد کنیم مردم از ما تبعیت نمى‏کنند... براى دین سینه چاک نمى‏کنند.
امام: عرض کردم که مردم در پانزده خرداد جوانمردى و صداقت خود را نشان دادند.
 حکیم: اگر قیام کنیم و« خونى از بینى کسى بریزد» سروصدایى بشود مردم به ما ناسزا مى‏گویند و سروصدا راه مى‏اندازند.
امام گفت: ما که قیام کردیم از احدى بجز مزید احترام و سلام و دستبوسى ندیدیم و هر که کوتاهى کرد حرف سرد شنید و مورد بى ‏ارادتى مردم واقع شد.

امام ادامه داد: در تبعید ترکیه به یکى از دهات ترکیه - اسمش یادم نیست- رفتم. اهالى آن ده گفتندوقتى« آتاتورک» مشغول عملیات ضد دینى خود شد علماى ترکیه جمع شدند و به اتفاق مشغول فعالیت علیه تصمیمات آتاتورک شدند. «آتاتورک» روستا را محاصره و چهل نفر از علماى ترکیه را به قتل رسانید

امام خمینی درادامه گفت:من شرمنده شدم، پیش خود فکر کردم که آن‏ها سُنى مى‏باشند. وقتى خطر را به دین اسلام نزدیک مى‏بینند، چهل نفر کشته مى‏دهند ولى علماى شیعه در این خطر عظیمى که بر دیانتمان وارد آمده خون از دماغمان نیامده (نه از دماغ من و نه شما و نه دیگرى). واقعاً جاى خجلت است.

 حکیم گفت: چه باید کرد بایستى احتمال اثر بدهیم، کشته دادن چه اثر دارد؟
امام: عملیات ضد دینى دو جور است. یکى مثل رضاخان، بى‏دینى مى‏کرد و مى‏گفت: من مى‏کنم و نسبت به شرع نمى‏داد. البته موضوع اقدام علیه او از باب نهى از منکر بود ولى شاه فعلى هر عمل ضد قرآن و مذهب مى‏کند و مى‏گوید: از دین است، نظر قرآن چنین است، من از قرآن کریم مى‏گویم. این بدعت عظیم که بر اساس دیانت لطمه وارد مى‏کند قابل تحمل نیست. باید جانبازى کرد، بگذارید تاریخ ثبت کند که وقتى دین مورد حمله واقع شد عده‏اى از علماى شیعه قیام کردند و دسته‏اى از آن‏ها کشته شدند.
 حکیم: تاریخ(ثبت درتاریخ) چه فایده ‏اى داردباید اثر داشته باشد.
امام: چطور فایده ندارد؟ مگر قیام حسین‏بن على علیهماالسلام به تاریخ خدمت مؤثرى نکرد!؟ و چه بهره بزرگى از قیام آن حضرت مى‏گیریم؟
 حکیم گفت: راجع به«امام حسن» چه مى‏فرمایید؟ایشان که قیام نکردند!.
امام خمینی خطاب به آقای حکیم گفتند: اگر امام حسن هم به اندازه شما مرید داشت قیام مى‏کرد. در اول امر قیام کرد، دید مریدها فروخته شده ‏اند لذا فتح نکرد. اما شما در تمام ممالک اسلامى مقلد و مرید دارید.
 حکیم گفت: من که نمى‏بینم کسى را داشته باشم که اگر اقدامى کردیم تبعیت نماید.

 امام گفت: شما اقدام و قیام نمایید من اولین کسى خواهم بود که از شما تبعیت خواهم کرد!

مرحوم حکیم: لبخند و سکوت...»
یکى از دلایل اساسى مشکلات ما در انتشار بیانیه‏ هاى روحانیون و امام در آن زمان در اروپا، سکوت سایه افکنده بر حوزه نجف و بخش اعظم روحانیت و مراجع در ایران بود. حاکمیت ارتجاع بر اوضاع نجف به حدى بود که امام دوران اقامت خود را در نجف از تلخ‏ترین دوران حیات خود مى‏نامند.

اما آقای سمامی که خود در آن صحنه حاضر بوده همان زمان مطالبی را که میان این دو مرجع وقت رد و بدل شده را یادداشت کرده اند. نکته مهم در این خاطره تفاوت دیدگاه های آیت الله حکیم و امام درباره نحوه مبارزه به خصوص دفاع از نهضت روحانیون در ایران است.

یک مسأله اختلاف برداشت میان دو مجتهد و مرجع تقلید است که امری طبیعی و مطابق اصول است. اما شاید یکی از طبیعی ترین دلایل این اختلاف نظر تفاوت اوضاع عراق با ایران باشد و تجارب دو طرف و نوع تعامل آنان با مردم باشد. شاید تفاوت دیگر در نوع نگاه یک مرجع در داخل ایران با یک مرجع در خارج ایران نسبت به مسائل داخل ایران باشد.

نکته دیگر در تفاوت میان آنان، اعتمادی است که امام خمینی به ملت ایران دارد و به عکس تردیدی است که آیت الله حکیم نسبت به عراقی ها دارد. امام احساس حمایت مردمی بیشتری داشته است مردمی که به رغم همه فشارها همراهی خود را با مرجعیت در برابر نظام پهلوی حفظ کردند. اما در عراق وضعیت متفاوت بود. در آنجا حدود شصت و اندی درصد شیعه بودند در حالی که در ایران نود درصد بود. طبیعی بود که مرجعیت نمی توانست مطمئن حرکت کند. به نظر می رسد تجربه آقای حکیم مربوط به عراق بود اما امام ایران را به خوبی می شناخت.

آقای حکیم نسبت به سوابق مبارزات مردم عراق و شکستی که از ناحیه انگلیسی ها بر شیعیان وارد شده بود آگاهی کامل داشت. به علاوه آیت الله حکیم خود از مبارزان آن انقلاب بود و به خوبی اوضاع عراق را درک می کرد. وی در عراق با دولت شاهی و بعثی درگیر شد../پایان خاطره حجت الاسلام سمامی.منبع:آبان ۱۳۸۹پارسینه بنقل ازآینده/نگارنده-پیراسته فر:اصلاحات انجام داده ام ،بااقزودن عکسها وانتخاب تیتر ودیگرتوضیحات لازم.

حجت‌‌الاسلام « رحمانی »کیست؟

حجت‌‌الاسلام و المسلمین محمدعلی رحمانی متولد ۱۳۳۲ در شهر قوچان است.

حجت‌الاسلام و المسلمین رحمانی در حال دریافت نشان "نصر" از فرمانده معظم کل قوا

رحمانی (نفر اول نشسته از سمت راست) کنار مرحوم حاج احمد خمینی و آیت‌الله پسندیده

فرماندهی بسیج مستضعفین در دوران هشت‌ساله جنگ تحمیلی و مسئولیت ستاد جذب و هدایت کمکهای مردمی به جبهه‌ها بخشی از سوابق درخشان وی است.

پس از پایان جنگ تحمیلی و در سال ۱۳۷۰ با ادغام نیروهای شهربانی، ژاندارمری و کمیته انقلاب اسلامی از سمت رهبر معظم انقلاب به‌عنوان رئیس سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی منصوب شد و تا سال ۱۳۸۶ این مسئولیت را به‌عهده داشت. سابقه آشنایی وی با رهبر معظم انقلاب آیت‌الله خامنه‌ای به پیش از انقلاب و سالهای طلبگی وی در مشهد برمی‌گردد و آیت‌الله خامنه‌ای در حکم انتصاب حجت‌الاسلام رحمانی چنین می‌نویسند «با اطلاع از شایستگی و سوابق علمی و عملی جناب‌عالی و خدمات مأجوری که در طول سالیان گذشته به‌انجام رسانیده‌اید و با توجه به نیاز نیروی انتظامی جدیدالتأسیس جمهوری اسلامی، جناب‌عالی را به ریاست سازمان عقیدتی، سیاسی آن نیرو منصوب می‌کنم».

توضیح نگارنده-پیراسته فر:درپی افشاگری های امام خمینی ازمفاسدومظالم رژیم،که اوج آن قانون کاپیتولاسیون بود،شاه دستورتبعید،امام رابه ترکیه داد(اخراخ ازایران).همه تبعید"اخراج"های  امام خمینی

چهارده۱۴سال ۳ماه دوری ازوطن/۲+ماه زندان۸ماه حصر

یازده ماه ترکیه+۱۳سال عراق+۴ماه فرانسه

سیزده ۱۳آبان۱۳۴۳–تیعیدامام خمینی  به ترکیه

۱۳سال اقامت درنجف

۱۳مهر۱۳۴۴تبعیدازترکیه به عراق"نجف"

۱۲مهر۱۳۵۷تبعید-اخراج-ازنجف به کویت

کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.

۱۴مهر۱۳۵۷وارد"پاریس"شد.

دو۲روزبعد(۱۶مهر)به حومه پاریس(نوفل لوشاتو)منتقل شد.

۱۲بهمن۱۳۵۷واردکشورایران شد.

۱۰روز(دهه فجر)هنوزتفاله های شاه "بختیار"حکومت متزلزلی داشتند.

۲۲بهمن حکومت شاه به زانودرآمد وحکومت بدست عاشقان خمینی درآمد.پیروزی انقلاب

ساعت۲۲:۲۳ شنبه ۱۳خرداد۱۳۶۸(٢٨ شوال ١۴٠٩)روح خدا به خدا پیوست.

رحلت امام خمینی