«سر»میرزاکوچک ۲۰ سال بعد به «بدنش» ملحق شد از سال ۱۲۹۳ تا ۱۳۰۰
۷سال مبارزه درجنگل های گیلان از سال ۱۲۹۳ تا ۱۳۰۰
نبرد قوای دولتی با قوای جنگل ۱۲ آبان ۱۳۰۰ رشت به تصرف قوای دولتی درآمد، اما میرزا باتعداداندک به مقاومت خود را ادامه دادند در۱۱ آذر ۱۳۰۰ شهادت میرزاکوچک.
«سربریده» رهبرنهضت جنگل(سردرتهران-بدن دررشت)
فردی به نام «کَرَم» که از خلخال عازم گیلان بود «میرزاکوچک» و همراهش را در آخرین لحظات زندگی در بین تودههای «برف» پیدا کرد و کرم که میرزا را شناخته بود با سرعت به «خانقاه» نزدیکترین دهکده رفت و با کمک مردم اجساد بیجان «میرزاکوچک» و« گائوک»(فردریش گائوک)اسم دیگرش«هوشنگ» را به دهکده حمل کردند.
«سالار شجاع» برادر «امیر مقتدر تالش» با اطلاع از وضعیت میرزا به همراه چند نفر از سواران مسلح به خانقاه رفت و در برابر دیدگان اشکآلود روستائیان به «رضا اسکستانی» یکی ازنیروهایش دستور داد تا «سر میرزا» را از «بدن »نیمه جان(علائم حیاتی داشت)جدا کند،جسد بدون سر در گورستان دهکده خانقاه به خاک سپرد.
«رضا اسکستانی» کسی که سر میرزا را پس از بریدن به خان تالش تحویل داد
سر سردار جنگل توسط «سالارشجاع » برای خوش خدمتی وگرفتن هدایا،سر سردار جنگل به رشت منتقل می کند.
«سر میرزا کوچک خان» را در کنار سربازخانه«شالکوه»(ژاندارمری) به مدت چند روز به معرض تماشای اهالی قرار دادند.
و «خالو قربان»نیزهوس گرفتن مژدگانی می کند، «سربریده میرزاکوچک» را به رضاخان(سردار سپه) هدیه داد.
«رضاخان» دستور داد تا «سربریده »میرزا در «گورستان حسنآباد» دفن شود و پس از مدتی «کاسآقا حسام »(کاس آقاخیاط) دوست صمیمی و یار قدیمی میرزا مخفیانه سر میرزا را از گورکن گرفته و به رشت آورد و در محله سلیمانداراب رشت دفن کرد.
سربریده میرزابعداز۲۰سال به بدنش ملحق شد
«سر بریده » میرزا کوچک خان جنگلی را مدت ها در کنار سربازخانه به نمایش گذاشتند. سپس خالو قربان سر بریده را به رسم هدیه به تهران نزد رضا خان برد.
به دستور سردار سپه، سر میرزا را در قبرستان چهار راه «حسن آباد» تهران که اکنون محل آتش نشانی است دفن کردند.
یکی از دوستان میرزا مخفیانه(مشت کاس آقا) سر میرزا را از گورکن گرفته و به رشت آورد
و در سلیمان داراب رشت به خاک سپرد. پس از شهریور ۱۳۲۰ آزایخواهان گیلان محرمانه جسد(تن) میرزا را از خانقاه(تالش) به رشت آورده در کنار«سر بریده »میرزا مدفون می کنند.
همسنگر-نویسنده نهضت میرزاکوچک(ابراهیم فخرایی)که درفاصله کمترازیکمتری"سمت چپ" قبرمیرزاکوچک درسلیماندارب مدفون است.
تاریخ نویس قهرمان جنگل
قبرزینت نهضت جنگل
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درکتاب«سردارجنگل»ابراهیم فخرایی می نویسد:سرمیرزارا«کاس آقاخیاط»ازقبرستان حسن آبادتهران،بعدازبیست سال آورد ودرسلیمانداراب به بدنش متصل کرد(دفن کرد)ودراینجا هم بعداز اعدام دکترحشمت،جنازه را همین« مشهدی کاس آقاخیاط» تحویل گرفت وبردبرای تدفین-چله خانه.البته میرزابعدازقتل توسط یک تالشی -درخانقاه تالش مدفون شد که سرش راازتنش جداکردندبرای گرفتن جائزه«سر»را به نزدرضاشاه بردند
سر بریده «میرزا کوچک خان»
در۱۱ آذر ۱۳۰۰ در حالی که میرزا کوچک خان، بسیاری از یاران جنگلی خود را در مسیر از دست داده بود، در کوههای تالش گرفتار سرمازدگی شد و به دست یکی از عوامل سالار شجاع کشته و سرش بریده شد.
خالو قربان که روزگاری خود از همرزمان میرزا بود، سر بریده میرزا را برای رضاخان سردار سپه به تهران برد.
با خروج قوای روسیه و انگلیس از گیلان و پیوستن وابسته نظامی شوروی به قوای دولتی ایران و حرکت آن برای سرکوب دولت انقلابی و تسلیم خالو قربان به این قوا، میرزا بار دیگر تنها باقی ماند. روسها نیز براساس توافق با دولت ایران از کمک نظامی به جنگلیها خودداری کردند.
نبرد قوای دولتی با نیروهای اندک جنگل شدت یافت و سرانجام در ۱۲ آبان ۱۳۰۰ رشت به تصرف قوای دولتی درآمد اما میرزا به همراه یاران خود به جنگل پناه برد و مقاومت خود را ادامه داد.
شهادت میرزاکوچک خان
میرزا درمیان لشکریانش
ارچپ:،سیدعبدالکریم بوکانی،مشهدعلی شاه چمثقالی،حاج احمدکسمایی،خسروخان،میرزاکوچک،قنبرخان کرد،دکترحشمت طالقانی،سیدآقایی عطار،.
قوای دولت همه جا در کمین میرزا بود و راهها را زیر نظر داشت و از آنجا که مذاکرات صلح با جنگلیها به نتیجه نرسید نیروهای دولتی به تعقیب جنگلیها پرداختند. برخی از نیروها متفرق، تسلیم و تعدادی نیز کشته شدند و میرزا به همراه یار وفادار خود «گائوک» که توسط گروههای سرباز تحت تعقیب بودند به هنگام فرار گرفتار برف و طوفان و سرمای سخت شده و در گردنه «گیلوان»خلخال از پای درآمدند.
روستای «گیلوان» از توابع بخش شاهرود «شهرستان خلخال» در ۶۵ کیلومتری جنوب شرقی خلخال و ۴۵ کیلومتری رشت قرار دارد
ایستادههااز راست به چپ: کربلائی حسین-سیف الله زاده- سعد الله درویش- اسماعیل جنگلی خواهر زاده کوچک خان- میر صالح مظفرزاده- محرم بابایف
نشستهها از راست به چپ: گائوک آلمانی- کاژانف- میرزا کوچک خان- ابوکف- پلایف/ درازکشیدهها از راست به چپ: خالو مراد- خالو قنبر
«رضا اسکستانی»کسی که پس از بریدن سر میرزا کوچک خان آن را به خان تالش تحویل داد.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:گزارش متفاوت ازکسی که قاتل میرزاکوچک خان بودند.
همشهری آنلاین( ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲)نوشت: گزارش، خاطرات حیرت انگیز زندگی پیرمرد ۸۲ سالهای است که هفتهی گذشته به جرم مخفی کردن ۵ کیلو تریاک در زیرزمین خانهی مسکونی خویش توسط مامورین ژاندارمری ناحیه ی یک دستگیر شد و در ضمن بازجویی به قسمتی از وقایع گذشتهی زندگیاش که با حوادث بزرگ تاریخی کشور ما آمیخته شده، اشاره کرد.
میرزاکوچک در دو واقعهی بزرگ، نقش کلیدی داشته و در این گفت و گو از آنها صحبت میکند. نام این مرد «علیاصغر رضایی» میباشد و این است سرگذشت جالب و تاریخی او.
مدتی به نقطهی مجهولی خیره ماند. انگار میخواست خاطراتش را از زیر گرد و غبار فراموشیها بیرون بکشد. بعد از آن یخ سکوت روی لبهایش آب شد و با صدایی پر طنین با لحنی که کوچکترین نشانهای از سالخوردگی در آن محسوس نبود به سخن آمد.
او از ژاندارمی که در کنارش ایستاده بود سیگار خواست. از میان پاکت اشنوی ویژه ژاندارم، سیگاری بیرون کشید و روشن کرد. پک محکمی به سیگار زد و در حالی که دود آن را حلقه حلقه در فضا رها میساخت با صدایی آرام که بیشتر به یک زمزمه شبیه بود گفت: « ۶۷ سال پیش، آنوقتها که تازه ۱۵ سالم تمام شده بود، وارد کلاس توپخانه شدم.
در آن دوره، توپخانهی ما توسط افسران اتریشی اداره میشد و آنان بودند که به افراد ما آموزشهای لازمه را میدادند. پس از طی دو سال دورهی کارآموزی، در یکی از بعد از ظهرهایی که آمادهی بازگشت به خانهی خود بودم، اطلاع پیدا کردم جزو افرادی انتخاب شدهام که میبایست در فردای آن روز مجلس شورای ملی را به توپ ببندند.
توپهای ما آن وقت توپهای ورشویی انگلیسی بود و جز در ماه رمضان و هنگام سحر و افطار، به غرش در نمیآمدند. ولی به خواست محمدعلیشاه و به خاطر در هم کوبیدن نهضت مشروطهخواهان، این توپ یک بار نیز به طرف خانهی ملت به صدا در آمد و از دهانهی خیابان اکباتان، مجلس را زیر بارش آتش خود گرفت. من خود شخصا از جمله کسانی بودم که در آن روز، در واقعهی به توپ بستن مجلس حضور داشتم و باز در جرگهی همان کسانی بودم که لولهی آهنین توپ را روبروی خانهی ملت قرار دادند.
در همان موقعی که گلوله با غرشی سهمگین و وحشتناک به پرواز در آمد و بر ساختمان مجلس شورای ملی نشست ابتدا گرد و غباری تیره همه جا را فرا گرفت و زمانی که این گرد و خاک فرو نشست از مجلس، از همان خانهای که تعلق به برگزیدگان ملت داشت جز تلی از خاک چیزی بر جای نمانده بود.
از این ماجرا چند سال گذشت. چند سالی که در طی آن، این کشور فراز و نشیبهای بسیاری را پیمود. در تمام این مدت من در نزد «کلنل لیاخوف» کار میکردم.
با آغاز سلطنت احمدشاه، بار دیگر زندگی آرام و عادی من، دگرگون شد زیرا خبر اعتراض «میرزا کوچکخان جنگلی» و «اسماعیل آقا سیمیتقو» در همه جا پیچید و من نیز به امر دولت همراه با دستهای که مامور سرکوبی اینان شدند به طرف گیلان به راه افتادم.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«اسماعیل سیمیتقو(سمکو)»کیست؟
«اسماعیل سیمیتقو» (۱۲۶۶ – ۲۷ تیر ۱۳۰۹)ملقب به سردار نصرت، فرزند محمدآقا و نوه علیخان شکاک «سمکو »مشهور به اسماعیل شکاک(سمکو شکاک) از بزرگان ایل شکاک در منطقهی مرزی ایران و عثمانی(ایل اسماعیل) بوده است.
«ایل اسماعیل» از ۲ طایفه اصلی عبدوی و کاردار تشکیل میشود که در حوزه غربی دریاچه ارومیه ـ بین ارومیه وسلماسـ سکونت دارند.
«اسماعیل سیمیتقو(سمکو) در ترکیه به همراه تعدادی از صاحبمنصبان ترک
با «پایان جنگ جهانی اول» در صفر ۱۳۳۷(آبان ۱۲۹۷) که به مراجعت نیروهای عثمانی از خاک ایران منتهی شد.
جنگ جهانی اول بین متحدان امپراتوری آلمان (اتریش، مجارستان، عثمانی و بلغارستان) و نیروهای متفق (جمهوری سوم فرانسه، بریتانیا، روسیه (تا نوامبر ۱۹۱۷)، صربستان، ایتالیا، ایالات متحده آمریکا (از اوت ۱۹۱۷)، ژاپن و رومانی) درگرفت واما همه کشورهارادرگیرکرد.
دولتمردان عثمانی و رهبران قیام ترکان جوان در دوران جنگ جهانی اول دست به نابودی عمدی و از پیش برنامهریزی شده (نسلکشی)یک تا یک و نیم میلیون نفر جمعیت ارمنی ساکن سرزمینهای تحت کنترل امپراتوری عثمانی زدند. عملیات در قالب کشتارهای دستهجمعی و نیز تبعیدهای اجباری در شرایطی که موجبات مرگ تبعیدشدگان را فراهم آورد، انجام میپذیرفت،در طی این دوران دیگر گروههای قومی منطقه از جمله آشوریان، یونانیان و کردها نیز به طریقی مشابه مورد حمله عثمانی قرار گرفتند. تعداد قربانیان نسلکشی آشوریها را ۲۷۵ هزار نفر، نسلکشی یونانیان را ۵۰۰ هزار نفر و کشتار کردهای علوی را حدود ۵۰ تا ۷۰ هزار نفر تخمین زدهاند./پایان توضیح مدیریت سایت.
«علیاصغر رضایی:سر میرزاکوچک رااز پیکرش جدا کردم و آنرا به ترک اسب بستم وبه رشت(شالکوه) بردم.
«علیاصغر رضایی» درادامه گفت: ما توپهای خود را بر پشت قاطرهایی که در اختیارمان بود، جای داده و به گیلان بردیم و محل اجتماع طرفداران و هواخواهان «میرزا کوچک خان» را زیر بارش آتش گرفتیم اما چون جنگجویان گیلانی «میرزا کوچک خان» در یک نقطه ثابت نبودند و پیوسته از محلی به محل دیگر میرفتند، ناگزیر در صف تفنگداران در آمده و با افراد به جنگ با آنان پرداختیم.
علیاصغر رضایی:در فومنات موفق به محاصرهی هواخواهان میرزا کوچک خان شدیم و پس از آتش زدن جنگل، موفق به دستگیری او شدیم. ولی چون در بحبوحهی این حوادث و جنگهای خونین، در همه جا شایع شده بود که شکست «میرزا کوچک خان» و یاران او امکانناپذیر است، ناچار او را دستگیر کردیم و به قتل رساندیم. من خودم با دستهای خویش، سر از پیکر او جدا کرده و آنرا به ترک اسب بستم. ابتدا به رشت رفتم و پس از نشان دادن آن به مردم، همراه خود به تهران آوردمش. سر میرزا کوچک خان که مشخصات آن ریشی بلند و مویی بور و سری طاس بود چند روزی پیش خودم بود و بعد آنرا تحویل دادم.
«بعدازاین قتل میرزاکوچک» مرخصی گرفتم در«شهریار»تهران بودم عاشق زنی شدم
در این موقع علی اصغر سکوت کرد و خطوط چهرهاش که تا کنون باز و گشاده بود، در هم رفت. اندوه توی نگاهش ریخت و غمی نامعلوم بر صورتش سایه انداخت. گویی یادآوری گذشته و خاطرههای از یاد رفته و گوناگون آن، متاثرش ساخته بود.
«علیاصغر رضایی» بعد از مکثی طولانی، بار دیگر به حرف آمد و گفت: پس از این پیروزی که در یک جدال خونین و پر سر و صدا نصیبم شد مدتی برای استراحت و اینکه به دامان آرامش و سکوت پناه ببرم مرخصی گرفتم.
در ایام مرخصی فرصتی دست داد تا سری به «شهریار» که در آن موقع محل گردش و تفریح مردم تهران بود بزنم، در همین جا بود که عشق برای نخستین بار به صورت دختری به نام «زهرا» به سراغم آمد. این عشق چنان شور و تابی در من آفرید که خواب و خوراک را از من گرفت.
«قاتل میرزاکوچک»بالاخره پس از رنجها و سوز وگدازها در جدال عشق نیز چون جدال زندگی، پیروزی نصیب من شد و توانستم پس از جلب رضایت نزدیکان و آشنایان دختر دلخواهم با او عروسی کنم. در جشن پرشکوه و پر سر و صدای عروسی من، همه دوستان و آشنایانم حضور داشتند و آن شب من در کنار همسرم یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین شدم.
علیاصغر رضایی:هنوز چند ماهی از این عروسی نگذشته بود که جهت فرماندهی توپخانه کاندید شدم ولی در این موقع، واقعهای جانگداز شالودهی کاخ طلایی سعادت مرا در هم کوبید و همهی خوشبختی من را به تاراج برد. وقتی سخن علیاصغر به اینجا رسید اشک در چشمهایش جوشید. نگاهش را از پشت دیوار شفاف اشکهایش به چهرهی حضار رساند.
«قاتل میرزاکوچک خان جنگلی باصدایی بغضآلود با لحنی که تاثر و اندوه در میان آن موج میزد ادامه داد: همسرم که از جانم بیشتر او را دوست داشتم درگذشت و با مرگ او، من هم از خدمت ارتش استعفا کردم.
«علیاصغر رضایی» بار دیگر نگاهش را به نقطهای مجهول روی دیوار دوخت و در رویاهای جوانی اش غرق شد. شاید در آن لحظه، در خیال خوش، نقش زهرا، عشق جوانیاش را درذهن میدید./گزارش روزنامه اطلاعات.