خواجه ربیع که در مشهد دفن است یک زاهداحمق بود!؟
یکی ازمشتاقان وارادتمندان ولایت،رفته به دیداررهبری،ولی فقیه مسلمین داردسخنرانی می کند ولی این آقای دائم الذکر-همانجا-مشغول ذکراست! اینهانهایتاً می شوند«خواجه ربیع»بی بصیرت.درادامه خواهیددید.
مؤمنانی که«ذکرکثیر»دارند واما«عقل قلیل»ذکرشان بیش ازفکرشان است.
«ربیع بن خُثَیم کوفی» مشهور به خواجه ربیع (متوفی۶۳ق) و ی از اصحاب حضرت علی(ع) است.
یک ربیع بن خثیم دیگر هم داریم که او از اصحاب امام صادق(ع) است. به نظر «میرزا افندی» آن که از اصحاب امام صادق(ع) است ،ربیع بن خثیم نیست بلکه «ربیع بن خیثم» است (ریاض العلماء، ج ۲، ص ۲۸۵).
به نظر نویسنده کتاب اعیان الشیعه نام هر دو مثل هم است و هر دو ربیع بن خثیم است (اعیان لاشیعه، ج ۶، ص ۴۵۳ به بعد)
و باید توجه داشته باشیم که هیچ کدام از این دو نفر ثقه نیستند (معجم رجال الحدیث، ج ۷، ص ۱۶۹).
گرچه نویسنده تنقیح المقال تلاش می کند تا به نحوی خواجه ربیع را آدم خوب معرفی کند (ج اول، چاپ رحلی، ص ۴۲۶).
بنابقولی «خواجه ربیع» در کوفه دفن شده است. برخی ری رامدفن اومی دانند، ناقلانی آذربایجان را و عده ای طوس را محل دفن خواجه ربیع می دانند (ریاض العلماء، ج ۲، ص ۲۸۶ به بعد - اعیان لاشیعه، ج ۶، چاپ رحلی، ص ۴۵۳ به بعد - خواجه ربیع، سید محسن حسینی، انتشارات آستان قدس رضوی، ص ۹).
برخی سال وفات او (خواجه ربیع)را سال ۶۱ ه.ق می دانند همان سالی که امام حسین(ع) در کربلا به شهادت رسید، برخی سال ۶۲ می دانند و برخی هم سال ۶۳ می دانند (معجم رجال الحدیث، ج ۷، ص ۱۶۹، حرف «راء» - خواجه ربیع، ص ۹).
سید محسن حسینی می نویسد: قبری که الان در طوس به قبر خواجه ربیع مشهور است قبر ربیع بن زیاد بن انس حارثی والی خراسان است و این ربیع بن زیاد هم از اصحاب علی(ع) بوده است و تاریخ ابن اثیر هم این را تأیید می کند (خواجه ربیع، ص ۹ و به کامل، ج ۵، ص ۲۰۷۵ هم آدرس داده است).
درباره خواجه ربیع کاملترین تحقیق را میرزا عبدالله افندی(متوفی۱۱۳۰ هـ ق) ارائه داده است و بیشتر نویسندگان بعدی از تحقیقات او استفاده کرده اند. شیخ عباس قمی در سفینه البحار برخی از تحقیقات مرحوم افندی را آورده است و سید محسن امین هم در اعیان الشیعه تحقیقات افندی را آورده است.
عده ای از علماء خواجه ربیع بن خثیم را ثقه به حساب آورده و او را بسیار ستوده اند و عده ای هم خواجه ربیع را تا سر حد کفر و ارتداد مذمت کرده اند.
یکی از بزرگترین دلایل کسانی که خواجه ربیع بن خثیم را ستوده اند سخنی است که از فضل بن شاذان نقل شده است. در رجال کشی آمده است:«علی بن محمد بن قتیبه گفت:از فضل بن شاذان درباره زاهدان هشتگانه (ثمانیه)سؤال شد. فضل بن شاذان گفت:زاهدان هشتگانه عبارتند از:ربیع بن خثیم...، هرم بن حیان، اویس قرنی، عامر بن عبد قیس که این چهار نفر به همراه علی(ع) و ازاصحاب آن حضرت بودند و اینها زاهد و با تقوا بودند و...» (رجال الکشی، ص ۱۷۲، تحت عنوان الزهاد الثمانیه، ش 154، چاپ اول، یک مجلدی، وزارت ارشاد، تحقیق و تصحیح محمد تقی فاضل میبدی و سید ابوالفضل موسویان).
اگر این سخن درباره خواجه ربیع بن خثیم درست باشد و فضل بن شاذان درباره او بگوید که او از زاهدان و تقوا پیشه ها بوده، در این صورت خواجه ربیع، ثقه خواهد بود و مورد اعتماد ولی اگر این سخن درست نباشد خواجه ربیع مورد اعتماد نخواهد بود.در معجم رجال الحدیث آمد هاست که علی بن محمد بن قتیبه ثقه نیست و وثاقت او ثابت نشده است (معجم رجال الحدیث، ۷، ص ۱۶۹).
وقتی که این سخن درباره خواجه ربیع ثابت نشد، چیز دیگری برای اثبات فضیلت او در دست نخواهیم داشت، حال که سخن فضل بن شاذان درباره خواجه ربیع بن خثیم بی اعتبار گردید، می پردازیم به تحقیقاتی که درباره خواجه ربیع کرده و او را تا سر حد ارتداد و کفر مذمت کرده اند.
در بحارالانوار به نقل از نصر بن مزاحم آورده است:علی(ع) مردم را به جنگ بر ضد معاویه فرا خواند، اکثر مردم حاضر شدند و آمادگی خود را برای جنگ با معاویه و شامیان اعلام کردند. در این میان یاران عبدالله مسعود به علی(ع) گفتند:ما می آییم ولی به لشکر شما ملحق نمی شویم بلکه خودمان به طور مستقل در یک محلی فرود می آییم و به شما و لشکر شام نگاه می کنیم. هر کس از لشکر شما و یا لشکر شام دست به کار حرام بزند و یا از یک طرف گردن کلفتی ببینیم، در این صورت با آن گردن کلفت و متجاوز می جنگیم. علی(ع) فرمود:خوش آمدید و این فکر شما، یک نوع علم به دین و علم به سنت است و هر کس به این راضی نباشد خائن و ستمگر است.
عده دیگری از یاران عبدالله بن مسعود آمدند که ربیع بن خثیم هم در میان آنان بود و تعدادشان به چهارصد نفر می رسید. اینها گفتند:یا علی!ما در این جنگ که با شامیان می کنی به شک افتاده ایم و حق و باطل را نمی دانیم گرچه به فضل شما معترف هستیم ولکن ما از شما می خواهیم ما را به سوی یکی از این مرزها بفرست تا در آنجا با کافران بجنگیم. علی(ع) او را به مرز ری فرستاد و این اولین پرچمی بود که علی(ع) از کوفه به سوی مرزها گسیل داشت (بحار، ج ۳۲، چاپ ایران، ص ۴۰۶ به نقل از وقعه صفین).
بر این اساس در جنگ صفین علی(ع) را رها کردند. آیا کار کوچکی است؟!شک در کار علی(ع) نشانه عدم معرفت او نسبت به آن حضرت است. میرزا عبدالله افندی در ریاض العلماء با توجه به موارد متعددی از این قبیل می گوید:«خواجه ربیع مسلمان درستی نبود گرچه در رجال الکشی او را از زهاد ثمانیه شمرده و او را از تقوا پیشه ها معرفی کرده است و می توان کسانی را که به ثقه بودن او اشاره کرده اند مورد انتقاد قرار داد بلکه این خواجه تا حد نفاق، نصب و کفر تنزل کرده بود و اصلا شک او در علی(ع) شک در دین بود و یکی از کارهای زشت خواجه این بود که امام حسین(ع) را یاری نکرد، نه به کربلا رفت و نه با زبان و سخن او را یاری کرد در حالی که لازم بود امام حسین(ع) را به نحوی یاری کند. البته یاری نکردن امام حسین(ع) از سوی خواجه ربیع مورد انتظار هم نبود چون او علی را در جنگ صفین یاری نکرد (ریاض العلماء، ج ۲، ص ۲۸۶ به بعد).
اسامی زاهدان۸گانه
زهّاد ثمانیه که به زهد و بی رغبتی به دنیا شهرت داشته اند عبارتند:
۱- خواجه ربیع(ربیع بن خثیم).
۲-هرم بن حیّان
۳- اویس قرنى
۴- عامربن عبدقیس
این چهار تن از اصحاب حضرت على بودند.
چهار نفر دیگر :
۱- ابومسلم خولانى.
۲-أبو عائشة مسروق بن الأجدع الوادعی (متوفی۶۲).
۳- حسن بصرى.
۴- اسودبن یزید( جریربن عبداللّه).
این چهارزاهدکلاًآموزه هایشان با اهل البیت همخوانی نداشت
*****
ربیع ابن خُثَیم، مشهور به خواجه ربیع، از طایفه بنىاسد و ساکن کوفه، از زمره «زهّاد هشتگانه» صدر اسلام و تابعین ( کسانى که صحابه پیامبر را درک کرده اند ) همچنین از یاران و سرداران حضرت على علیه السلام بوده است.
وى ضمن ارادت به حضرت على علیه السلام ظاهراً از خویشان معاویة بن ابوسفیان هم بوده است، بنابراین در سالهاى پایانى خلافت حضرت على علیه السلام و بروز اختلاف میان ایشان و معاویه، به قصد انزوا و دورى از نزاع طرفین عراق را به قصد ایران و خراسان ترک کرده است. او در سالهاى پایانى عمر ساکن شهر نوغان ( مرکز ولایت توس در آن زمان ) شده، و بالاخره در سال ۶۳ قمرى یا به روایتى ضعیف در سال ۶۱ درگذشته و در یک فرسنگى شمال نوغان، که اینک مزار اوست، مدفون شده است.
با توجه به زمان درگذشت خواجه، وى از زمره قدیمىترین رجال مدفون در پیرامون شهر کنونى مشهد است. مدفن او طى چهارده قرن گذشته همواره محلى شناخته شده و محترم و زیارتگاه عموم مسلمانان، اعم از شیعه و سنى بوده است.
مشهور است که حضرت رضا علیه السلام هنگام سفر به خراسان در سالهاى ۲۰۰ تا ۲۰۳ قمرى قبر خواجه را زیارت کرده است. در سال ۹۱۵ قمرى هم که شیبک خانِ اُزبَک ( سنّى مذهب ) پس از برانداختن تیموریان و تصرف هرات عازم مشهد شد مزار خواجه را که « بر یک فرسخى مشهد مقدس » قرار داشت زیارت کرد. شاه عباس صفوى نیز در اوایل سده یازده قمرى با توصیه و مشورت شیخ بهایى دستور احداث مقبره اى با شکوه براى خواجه را صادر کرد. اساس بناى فعلى مقبره خواجه ربیع همان است که در سالهاى ۱۰۲۶ تا ۱۰۳۱ قمرى به اَمر شاه عباس و با سرپرستى یکى از سادات رضوى مشهد به نام « میرزا اُلغ » احداث شده است. دو کتیبه زیبا با تاریخهاى ۱۰۲۶ و ۱۰۳۱ قمرى در داخل گنبد و ساقه خارجى آن به خط علیرضا عبّاسى سالهاى احداث و تزیین بنا را مىنمایاند.
مقبره خواجه ربیع داراى گنبدى به ارتفاع ۱۸ متر با ساقه اى بلند بر روى بنایى چهار ایوانى است که در بیرون هشت ضلعى مىنماید. گنبد بنا دو پوششه و پوشیده از کاشىهاى زیباى فیروزه اى است در انتهاى خیابانى به همین نام واقع و پس از حرم حضرت رضا علیه السلام از زمره پر زائر ترین زیارتگاهاى شهر مشهد است.
روستایى که باغ آرامگاه خواجه در آن واقع شده « حسین آباد » نام دارد و از جمله موقوفات مزار خواجه مىباشد. اداره باغ و مزار خواجه ربیع در قرن اخیر بر عهده آستان قدس رضوى است، در حالى که پیش از آن متولى خاص داشته است. در وقف نامه قابل تأملى که از «مدرسه پریزاد» مشهد با تاریخ ۸۲۳ قمرى باقى است، بانى آن مدرسه ( پریزاد خانم ) از اعقاب خواجه ربیع معرفى شده است. باغ خواجه ربیع یکى از قبرستانهاى مهم شهر مشهد مىباشد. جدِّ قاجارها ( فتحعلى خان ) نیز که در سال ۱۱۳۹ قمرى توسط نادرقلى افشار در همان باغ کشته شده در زیر گنبد مقبره خواجه مدفون است.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:قسمت فوق ،منبع استفاده شده «پایگاه امام رضا دات نت»بااندکی اصلاحات.
***
واماجعلیات
در ریاض العلماء آمده است:این که در میان مردم معروف است که خواجه ربیع استاد امام رضا بود، این غلط اندر غلط است. چون استاد امام رضا، پدر و اجدادش و حق تعالی است به علاوه این خواجه ربیع در سال ۶۲ درگذشته است.
در حالی که امام رضا(ع) در سال ۲۰۰ زندگی می کرد (ریاض العلماء، ج۲، ص ۲۸۷).
و نیز آمده است:این که معروف است که خواجه ربیع مقرب در نزد علی(ع) بود و در کشتن عثمان دست داشت و برای جنگ با کفار به خراسان رفته بود و امام رضا(ع) به زیارت او می رفته و می فرموده:ما را از آمدن به خراسان فایده ای نشد جز زیارت قبر خواجه ربیع، اینها هیچ کدام درست نیست
***
خوارج بامتحجرفرق دارد/خواجه ربیع مقدس متحجربود
اینها مقدسمآب متحجر گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج میرفتند سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمومنین که با اینها کاری نداشت. عدهای از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: "لالک و لاعلیک".خود عبداللهبنمسعود هم متاسفانه جزو همین عده بوده است.
اصحاب عبدالله بن مسعود،مقدس مآبها بودند. به امیرالمومنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی بروی با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمتت هستیم، اما اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی - با اهل بصره و اهل شام"نه مانیستیم" - نه با تو میجنگیم، نه بر تو.
حالا امیرالمومنین اینها را چه کار کند؟ آیا امیرالمومنین اینها را کشت؟
ابدا، حتی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست.
امیرالمومنین قبول کرد و گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدهای را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع بن خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - جزو اینهاست.پای درس رهبرانقلاب(آیت الله خامنه ای)۲۵ دی۱۳۹۰خبرآنلاین
متقیان احمقی که نمی خواستند حتی جمله ای غیراز«ذکرخدا»برزبان جاری کنند
ربیع بن خثیم معروف به خواجه ربیع از اصحاب امیرالمؤ منین علی (ع ) است، او از زهاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیا بشمار می رود.
ربیع بن خثیم در زهد و عبادت کارش به جایی کشیده بود که در دوران آخر عمرش قبری برای خودش آماده کرده بود و در لحدی که در آن کنده بود گاهی از اوقات می رفت و می خوابید و خویشتن را موعظه می کرد، می گفت : ای ربیع ! یادت نرود عاقبت باید بیایی اینجا.
واکنش خواجه ربیع ،وقتی خبرکشتن امام حسین راشنید
او هیچ گاه سخنی غیر از ذکر خدا نمی گفت، تنها جمله ای که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتی بو که اطلاع پیدا کرد: عده ای حسین بن علی (ع ) فرزند پیغمبر خدا را شهید کرده اند، لذا در اظهار تاثر و تاسف از چنین حادثه ای یک جمله بیان کرد که مضمون آن این است : وای بر این امت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند.
بعدها از این سخن استغفار نمود و می گفت : چرا من این چند کلمه را که غیر از ذکر خدا بوده است به زبان آورده ام. او بیست سال از عمرش را در عبادت گذرانید و یک کلمه هم به اصطلاح حرف دنیا را نزد. در حالی که در این فاصله شاهد شهادت سه امام بزرگوار، یعنی امام علی ، امام حسن وامام حسین بوده است !
همین آدم در دوران امیرالمؤ منین علی (ع ) جزو سپاهیان حضرت بشمار می آمده است.
یک روز آمد خدمت امام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ما درباره این جنگ شک داریم! می ترسیم این جنگ شرعی نباشد!
- چون ما داریم با اهل قبله می جنگیم با مردمی می جنگیم که مثل ما شهادتین می گویند، مثل ما نماز می خوانند.
از طرفی هم ربیع خود را شیعه می دانست و نمی خواست صریح از علی (ع) کناره گیری کند، لذا گفت: یا امیرالمومنین! خواهش می کنم به من کاری واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال ماموریتی بفرست که در آن تردید نباشد.
حضرت هم پذیرفت و او را به یکی از سرحدات فرستاد که اگر جنگی شد طرف مقابلش کفار و مشرکین و غیر مسلمان ها باشند!
این یک نمونه ای بود از زهاد و عبادی که در آن عصر بوده اند، اما این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد؟!
این هیچ ارزشی ندارد. آدم در رکاب مردی مانند علی (ع ) باشد ولی در راهی که علی (ع ) دارد راهنمایی می کند و فرمان جهاد می دهد شک کند و عمل به احتیاط نماید!
اسلام بصیرت و عمل را با هم می خواهد. این آدم (خواجه ربیع ) بصیرت ندارد در وقتی که جنایت ها و ستمگری ها و اسلام شکنی های معاویه و یزید را می بیند آقا به گوشه ای می رود و شب و روز را فقط به نماز و ذکر خدا می پردازد و تازه برای یک جمله که به عنوان اظهار تاسف از شهادت فرزند پیغمبر گفته است استغفار می جوید، این با تعلیمات اسلامی جور در نمی آید.
همیشه، الجاهلُ مُفرِط او مفرَط، جاهل یا تند می رود یا کند یا فقط به ذکر و دعا و عبادت اکتفا می کند و جنبه سیاسی و اجتماعی اسلام را ترک و یا بالعکس به عبادات و جنبه های معنوی آن پشت پا میزند و فقط به ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن می اندیشد و این هر دو خطاست./جام نیوز بنقل از/ گفتارهای معنوی(شهیدمطهری) ص ۵۴-۵۱
***
ربیع بن خثیم یکی از زهاد ثمانیه است. ( اگر در اسلام هشت تن را نام بخواهیم ببریم که زاهد بودند، به خصوص در نگاه صوفیان، یکی از آنها ربیع ابن خثیم است) این خواجه ربیع یکی از یاران امام علی(ع) بود که در صفین دچار تزلزل می شود و به امام (ع) خود این گونه می گوید: یا علی! من از این قتال و کشت و کشتار که راه افتاده شک می کنم. من را جایی بینداز که اگر خاستم بجنگم با کفار بجنگم، نه با مسلمانان. این نشان می دهد این فرد شناخت و معرفت نسبت به ولی و امام زمان خود نداشته است.
بعد از این که امام علی (ع) دید این فرد بصیرت ندارد، به او ماموریت داد تا در مرزها آن مناطقی که مسلمانان با مشرکین می جنگیدند، بجنگد. بتدریج خواجه ربیع پس از این قضایا از مسایل سیاسی و اجتماعی کنار کشید و شروع به عبادت و زهد کرد. درباره اوصاف او می گویند
او 20 سال چیزی جز عبادت و ذکر خدا نداشت و تکلم نکرد و ۲۰ سال حرف مباح و دنیایی نزود و اگر کسی از او سوال می کرده است او یا با اشاره یا با آیه پاسخ می داد. نقل می کنند تنها حرف دنیایی که زد چند جا بود. یکی از این موارد روزی بود که به یکی از شاگردان خود گفت: آیا در قریه شما مسجدی هست؟ او گفت: بلی. پرسید: پدرت زنده است یا مرده؟ بعد از این سوال خطاب به خود کرد و گفت: ای ربیع سیاه کردی نامه خود را! اشتباه کردم!
نقل کرده اند پس از وفات او دخترکی که در همسایگی وی زندگی می کرد، به پدر خود گفت: این ستون که در خانه همسایه ما بود چه شد؟ پدرش گفت: آنچه می دیدی ستون نبود، بلکه مرد صالحی بود که شب تا صبح را به عبادت خدا می ایستاد و به علت تاریکی هوا تو او را به صورت ستون می دیدی!
یاز در اوصاف او این طور گفته اند: حکایت شده است که با یک رکوع شب را به صبح می رساند و قتی صبح می شد آه سردی می کشید و می گفت مخلصین سبقت گرفتند و رفتند ولی ما ماندیم. همچنین نقل می کند کاغدی در دست داشت و کلمات خود را می نوشت و شامگاه از خود حساب می کشید و می گفت: سکوت کنندگان نجات یافتند و ما ماندیم!
خواجه ربیع قبر خود را کنده بود و هر وقت در آن وارد می شد به صورت مرده ای دراز می کشید می گفت: خدایا مرا به دنیا باز گردان تا شاید عمل صالحی انجام دهم. بعد از قبر خود بیرون می آمد و خطاب به خود می گفت: ربیع! تو را برگرداندم ببینم چه می کنی!
شهید مطهری در کتاب اسرار عبادت و علامه جوادی آملی به این فرد خرده می گیرند و علت این خرده چنین است: عرفان او عرفان انزوا بود.
هر چند بعد از شهادت امام حسین (ع) اظهار تاسف کرد و با این که می توانست اما به کمک امام (ع) نرفت و مشغول به چله گیری شده بود! تنها سخنی هم که در زمان به نیزه کردن سر مبارک اباعبدالله (ع) به زبان آورد این بود که گفت: کسانی را کشتند که اگر رسول خدا (ص) آنها را می دید، دهانشان را می بوسید و آنها را بر دامن خود می نشاند.
اما خواجه ربیع حتی پس از گفتن این کلمات نیز استغفار کرد!
این شخص حاضر نبود از یزید به بدی یاد کند و فقط می گفت: بازگشت آنها به سوی خداست و حساب آنها بر خدا است!
این نمونه ای از معنویت خشک و صوفیانه است که تاریخ نظیر این فرد را زیاد دارد. پس اگر سالکی، عارف باشد نه کاسب، باید روحیه حماسی داشته باشد و از حق دفاع کند نه اینکه سر ولی خدا به نیزه رود و او در خانه بنشیند و پندارش این باشد جز تکلیفی از ذکر گفتن ندارد. این عرفان، عرفان صحیحی نیست. اما در مقابل این عرفان خشک و صوفیانه و نادرست عرفانی هم داریم که هم ولایی است و هم حماسی و در واقع عرفانی ناب و سعادت آفرین است./خبرگزاری شبستان/مصاحبه باحجت الاسلام عبدالرحیم پیراوند.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:رفته به دیداررهبری،آقاداردسخنرانی می کند ولی این آقای دائم الذکردارد-همانجا-ذکرمی گوید! نهایتاً می شود«خواجه ربیع»بی بصیرت.
ذاکربی بصیرت
این ذکرچقدرارزش دارد که درهنگام استماع خطبه های نمازجمعه برزبان جاری است/رفته پیش مقام معظم رهبری،تاازرهنمودهایشان استفاده کند،ایشان داردسخنانی مهمی می گوید ولی این آقای ذاکر،نگاهش می کندامادارد«ذکر»می گوید!آیااین جهالت نیست!؟
روز دیدارپرستاران بارهبرانقلاب،یک معمم درهمان جلوها به مشغول ذکربوده! وجالب اینکه دوربین تلویزیون رویش زووم کرده بود.(چهارشنبه، ۱۱ دی ۱۳۹۸)
من (نگارنده)رفتم پیش یک رئیس سازمانی (گیلان)دارم برایش موضوعی مطرح میکنم،آقای
مدیرکل دارد«ذکر»می گوید!بهش گفتم:«حاج آقایاذکرتان بگوئیدویاحرفم راگوش
کنید»که افاقه نکرد ومن هم برگشتم.
بایددائم الفکربود،بجای دائم الذکر ودرعین حال ازذکرخداغافل نشد.
امام
باقر(ع) پرسیدند جایگاه عالم بالاتر است یا عابد؟ حضرت فرمودند: یک عالم
در پیشگاه من از هفتاد هزار عابد والاتر است. فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی
الْعابِدِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلی سائِرِ النُّجُومِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ.
برتری عالم بر عابد، مانند برتری ماه شب چهارده بر دیگر ستارگان است.
یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ. (مجادله: ۱۱ ) .
خداوند، آنهایی را که ایمان آوردند و همچنین صاحبان علم را (بر دیگران) برتری داده است.
رسول الله(ص) :شخص عالم برتر از غیر عالمی است که شب و روز به عبادت خدا می پردازد.
فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلی سائِرِ النُّجُومِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ.
برتری عالم بر عابد، مانند برتری ماه شب چهارده بر دیگر ستارگان است.(میزان الحکمة، ج ۸)
رَکْعَتانِ یُصَلّیهِمَا الْعالِمُ اَفْضَلُ مِنْ اَلْفِ رَکْعَةٍ یُصَلّیِهَا الْعابِدُ.
دو رکعت نمازی که عالم می گزارد، برتر از هزار رکعت نمازی است که عابد می خواند.(من لا یحضره الفقیه،ج۴)
عالِمٌ اَفْضَلُ مِنْ اَلْفِ عابِدٍ وَ اَلْفٍ زاهِد.
یک عالم، برتر از هزار عابد و هزار زاهد است.(میزان الحکمة، ج ۸)
فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلی عَلی اُمَّتِی.
برتری عالم بر عابد، همانند برتری من بر امت من است.(محمد خزائلى، شرح گلستان)
***
برتری عالم برعابد
امام باقر(ع) فرمودند: «عالِمٌ یُنتَفَعُ بِعِلمِهِ اَفضَلُ مِن سَبعینَ اَلفٍ عابِدٍ؛ دانشمندی که از علمش سود برد، از هفتاد هزار عابد بهتر است».
حضرت آیت الله مکارم شیرازی در این روایت سه نکته بر برتری عالم از عابد وجود دارد، اظهار داشتند: نکته اول، مَثَل معروف است :
«عابد گلیم خویش در می برد ز آب»؛ اما عالم، نجات غریقی است که ملتی را نجات خواهد داد.
نکته و تفاوت دوم، حفظ شدن عابد بوسیله عالم است؛ چراکه اگر تعلیمات عالم نباشد، عابد نیز منحرف خواهد شد.
عابد دست پرورده عالم است؛ بنابراین نجات عابد، مرهون خدمات عالم است.
عبادت عابد با عبادت عالم متفاوت است؛ چراکه امام صادق(ع) در روایتی فرمودند:
اِنَّ الثَوابَ عَلَی قَدرِ العقلِ.
«ثواب دادن به اندازه عقل (آدمی) است» و معرفت و علم عالم از معرفت عابد بالاتر است؛ به همین دلیل عبادت او نیز پر ارزش تر خواهد بود.
این مرجع جهان اسلام درپایان خطاب به حوزویان گفتند:شما طلاب عزیز باید یاد بگیرید و علم خود را در اختیار مردم بگذارید تا مصداق روایت مذکور باشید.
نخستین درس خارج فقه« آیت الله مکارم شیرازی» سال تحصیلی ۱۳۹۶-۱۳۹۵ مسجد اعظم قم/۱۶ شهریور ۱۳۹۵
***
*
رمز برتری عالم بر عابد، افزون بر بهره مندی عالم از چراغ علم، آن است که
عابد، سر در سودای خویش دارد و عالم، دل در هوای دیگران. عابد، بر آن
اندیشه است که تنها، گلیم خویش را از موج به در برد، ولی عالم می کوشد دست
غریق را بگیرد و نجاتش دهد.
رسول الله (ص):وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ
بِیَدِهِ لَعالِمٌ واحِدٌ اَشَدُّ عَلی اِبْلِیسَ مِنْ اَلْفِ عابِدٍ
لاَِنَّ الْعابِدَ لِنَفْسِهِ وَ الْعالِمَ لِغَیْرِهِ.
سوگند به آن که
جان محمد در دست اوست، هر آینه وجود یک عالم برای ابلیس، سخت تر از هزار
عابد است؛ زیرا عابد در فکر خود است و عالم در اندیشه دیگران.(کنزالعمال، ح
۲۸۹۰۸)
پیامبر(ص):وَ ذلِکَ اَنَّ الشَّیْطانَ یَضَعُ الْبِدْعَةَ
لِلنّاسِ فَیُبْصِرُهَا الْعالِمُ فَیَنْهی عَنْها وَ الْعابِدُ مُقْبِلٌ
عَلی عِبادَتِهِ لا یَتَوَجَّهُ لَها وَ لا یَعْرِفُها.
و علت این امر
(برتری عالم بر عابد)، آن است که شیطان، در میان مردم بدعتی می گذارد و
دانشمند به آن پی می برد و مردم را از آن نهی می کند، ولی عابد سرگرم عبادت
خود است و نه به بدعت توجهی دارد و نه آن را می شناسد.(روضة الواعظین، چ
۱، ص ۱۷)
عالم در روز قیامت مقام شفاعت دارد/ عابدندارد
رسول اکرم
(ص):اِذَا اجْتَمَعَ الْعالِمُ وَ الْعابِدُ فَقِیلَ لِلْعابِدِ اُدْخُلِ
الْجَنَّةَ وَ تَنَعَّمْ بِعِبادَتِکَ وَ قِیلَ لِلْعالِمِ قِفْ هُنا
فَاشْفَعْ مَنْ اَحْبَبْتَ فَاِنَّکَ لاتَشْفَعُ اَحَداً اِلاّ شَفَعْتُ
(اَیْ قَبِلْتُ) فَقامَ مَقامَ الاْنْبِیاءِ.
آن گاه که عالم و عابد در
روز رستاخیز محشور می شوند، به عابد گفته می شود: به بهشت درآی و به برکت
عبادت خود، از نعمت های بهشت بهره مند شو، ولی به عالم می گویند: اینجا
بایست و هر که را می خواهی، شفاعت کن و هیچ کس را شفاعت نخواهی کرد، مگر
آنکه شفاعت تو پذیرفته می شود و بدین ترتیب، عالم در جایگاه پیامبران می
ایستد.(جامع الصغیر، ج ۱، ص ۵۷.)
***
عَالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ خَیْرٌ مِنْ سَبْعِیْنَ اَلْفَ عَابِد؛
عالمی که مردم از علم او بهره بگیرند، از هفتاد هزار عابد بهتر است.
بحارالأنوار، ج 75، ص 173/امام باقر علیه السلام
شرح حدیث:
«عبادت»
مسأله مهمّی است به طوری که خداوند در قرآن میفرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ
الجِنَّ و الإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونَ؛ من جنّ و انس را نیافریدم جز بری
این که عبادتم کنند (و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند».(1)
حتّی در تشهّد هم قبل از رسالت، عبودیّت مطرح شده است: «أشْهَدُ أنَّ
مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ». ولی با این همه اهمیّتی که عبادت دارد،
در حدیث چنین آمده که مقام عالم از عامه بسیار برتر است. پس مقام عالم،
مقام والا و باعظمتی است؛ در صورتی که او قدر این نعمت را بداند. و مردم از
علم او بهره بگیرند یعنی او چراغ هدایت، ستاره درخشان و کشتی نجاتی برای
هدایت مردم باشد. چنین عالمی است که از هفتاد هزار عابد بالاتر است.
اما شایدبگوید:امام علی علیه السلام هم «دائم الذکر»بود ویاعلامه طباطبایی ؟
جواب:حضرت علی(ع)زمانی که درحال دوختن کفشش بود،ذکرهم می گفت،دردوختن کفش نیازی به تفکروتعمق نیست.
اما ماجرای «دائم الذکری علامه طباطبایی»؟
آنچه درروایات شاهدان آمده،ذکرگفتن علامه درزمان بیماری،اواخرعمرش بوده،آنوقتهایی که توان نوشتن ومطالعه نداشته است،وگرنه کدام عاقلی این را می پذیرد،دانشمندی که بایدشش دانگ حواسش به روایات واحادیثِِ پیرامونّ آیه موردمطالعه باشد(ذهن سیالی می طلبد)هیچ اقدام دیگری نبایددراین هنگامه باشدکه بتواند،مباحث رابهم مرتبط کند وکتابت کند،درحال «ذکر»بوده!؟
البته شایدبتوان «ذکر»راذکر«جلی»معناکردکه درآنصورت قال الصادق وقال الباقرهم ذکرمی شود وتفسیرقرآن هم ذکر.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:نبایدنقش «پروفسورسیدحسن نصر»رادرترویج فلسفه وگسترش علم(به بهانه حضوردردفترفرح پهلوی)نادیده گرفت،آمدن پروفسورهانْری کُرْبَنْ با دعوت وساپورت دکترنصرانجام می گرفته واین استادفلسفه وعرفان فرانسوی درمنزل یکی ازاستادان دانشگاه تهران(دکترجزائری)بود_جلسات درمنزل دکترجزایری انجام می گرفت.
نکته:مگر«علیبن یقطین»ازاصحاب(معتمد) امام موسیبن جعفر علیه السلام،ازکارگزاران-وزیر در دربار هارونالرشید -نبود!؟ویاعلمای زیادی دردربارپادشاهان صفوی بودند ودردرباردیگرشاهان،که شأن روحانیت رانه اینکه تنزل ندادند،بلکه ارتقادادند،تشیع علوی درزمان صفویان -بطوررسمی-سروسامان گرفت.
دکترغلامحسین ابراهیمی دینانی می گوید: روزی در حضور علامه طباطبایی-که عده دیگری هم بودند- به هانری کربن گفتم: شما که این گونه با معارف اسلامی آشنا شده اید، استاد وراهنمایتان کیست؟
گفت:من ادریسی ام.
دکتردینالی توضیح می دهدکه «ادریسیون»معتقدبه رهنماواستادنیستند.
وبعدپرسیدم بعدبا چه ذکری مانوس اید؟وگفتم منظورم ذکرخفی نیست،بلکه ذکرجلی است؟
«کربن» در پاسخ گفت: ذکر جلیم «قال الباقر و قال الصادق (ع) است».
دکتردینانی می گوید:علامه طباطبایی بادقت به مذاکراتمان توجه داشت.
پروفسورهانری کربن(Henry.Corbin )متولد،چهارم آوریل ۱۹۰۳(۱۴ فروردین ۱۲۸۲) پاریس،وفات در۷۵سالگی :۱۶ تیر ۱۳۵۷.
علامه طباطبایی وپروفسورکربن
علامه طباطبایی درخاطراتش ازاشنایی باکربن می گوید: در اواخر سال ۱۳۳۷ که به تهران رفته بودم، آقای دکتر جزایری پیشنهاد کردند که طبق درخواست دکتر هانری کربن استاد فلسفه در دانشگاه سوربن فرانسه و رییس انجمن دوستی فرانسه و ایران، ملاقاتی با نام برده به عمل آید و من که از فضایل اخلاقی و مراتب علمی وی شنیده بودم، این پیشنهاد را پذیرفتم و در منزل آقای دکتر جزایری دیدار نخستین با هانری کربن رخ داد. در آن جلسه ایشان گفتند: آن چه که تاکنون در غرب درباره اسلام مطرح شده بیشتر از دیدگاه اهل تسنن است و اگر کسی درباره مذاهب اسلامی دیگر اطلاعاتی بخواهد، فقط از منظر آنان اطلاعات کسب می شود و حتی کسانی که به ایران سفر کرده اند با حقایق مذهب تشیع و معارف اهل بیت، آشنایی پیدا نکرده اند و با فلسفه اشراق هم هیچ گونه برخوردی نداشته اند، تا آن جا که «گوبینو» مستشرق معروف کتاب «اسفار» ملاصدرا را «سفرنامه»! تلقی کرده است. و یا اگر کسی راجع به «فلسفه اسلامی» تحقیق به عمل آورد، آن را با پایان دوران ابن رشد اندلسی، پایان یافته تلقّی می کنند.
علامه طباطبایی می گوید: پس از این بیان، دکتر هانری کربن گفت:ولی من یک پژوهش گر مسیحی پروتستان هستم، بر این باور رسیده ام که حقایق و معارف اسلام از دریچه تشیع قابل فهم تر است و روی همین اصل من در غرب تلاش کرده ام که مذهب تشیع را آن طور که شناخته ام، معرفی کنم و در این رابطه کتاب شیخ اشراق سهروردی را چاپ کرده ام و درباره مکتب فلسفی میرداماد و ملاصدرا هم مباحثی را در کلاس های درس فلسفه یا نشست ها و سمینارها بیان داشته ام، اما این، مرا قانع نکرده و می خواهم از نزدیک با علماء شیعه آشنا شوم و حقایق تشیع و معارف اهل بیت را از زبان خود آنها بشنوم و اگر مشکلاتی دارم، توسط خود آنها حل و فصل کنم.
علامه طباطبایی عقیده داشت که اگر انسانی به عجز خود واقـف شود و از صمیم قلب هدایت خویش را خواستار گردد، بدیهی است که خداوند متعال هرگز بنده جویای حق و پویای حقیقت را رها نخواهد نمود، چنانچه در قرآن آمده است:وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ﴿٦٩عنکبوت)
سپس این داستان را نقل کردند: «به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف تحت تربیت اخلاقی و عرفـانی مرحوم حاج میرزا علی قاضی بودیم، سحرگاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم. در این موقع نعاسی (خواب سبک) به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته اند. یکی از آنها حضرت ادریس (علی نبینا و آله و علیه السلام) بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم آقای حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که فعلاً در تبریز سکونت دارند. حضرت ادریس علیه السلام با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القـائ کلام می نمودند و تکلم و صحبت می کردند، ولی سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد... و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوست و رشته ارتباط ما از اینجا شروع شد.».
علامه طباطبایی+علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی
خوارج با«متحجر»فرق دارد«خواجه ربیع »مقدس متحجربود
اینها مقدسمآب متحجر گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج میرفتند سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمومنین که با اینها کاری نداشت. عدهای از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: «لک و لاعلیک».خود عبداللهبنمسعود هم متاسفانه جزو همین عده بوده است.
اصحاب عبدالله بن مسعود،مقدس مآبها بودند. به امیرالمومنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی بروی با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمتت هستیم، اما اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی - با اهل بصره و اهل شام«نه مانیستیم»- نه با تو میجنگیم، نه بر تو.
حالا امیرالمومنین اینها را چه کار کند؟ آیا امیرالمومنین اینها را کشت؟
ابدا، حتی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست.
امیرالمومنین گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدهای را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع بن خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - جزو اینهاست.
پای درس رهبرمعظم انقلاب آیت الله خامنه ای/۲۵ دی ۱۳۹۰خبرآنلاین
***
خوارج بامتحجرفرق دارد/خواجه ربیع مقدس متحجربود
اینها مقدسمآب متحجر گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج میرفتند سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمومنین که با اینها کاری نداشت. عدهای از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: "لک و لاعلیک".خود عبداللهبنمسعود هم متاسفانه جزو همین عده بوده است.
اصحاب عبدالله بن مسعود،مقدس مآبها بودند. به امیرالمومنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی بروی با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمتت هستیم، اما اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی - با اهل بصره و اهل شام"نه مانیستیم" - نه با تو میجنگیم، نه بر تو.
حالا امیرالمومنین اینها را چه کار کند؟ آیا امیرالمومنین اینها را کشت؟
ابدا، حتی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست.
امیرالمومنین قبول کرد و گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدهای را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع بن خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - جزو اینهاست.
پای درس رهبرمعظم انقلاب آیت الله خامنه ای/25 دی 1390خبرآنلاین
گاهی
به وسیله یک عالم میلیونها نفر هدایت میشوند که این هدایت از تمام فضایل
در عالم ارزشمندتر است و به همین دلیل است که میگویند اگر قرار شود بین
عبادتهای مستحبّی و تحصیل علم یکی را برگزینیم، تحصیلِ علم برتری دارد.
حتّی در شبهای قدر که شب عبادت است، کسی که برای بحث و تحقیق علمی بیدار
باشد، عمل برتری انجام میدهد زیرا کار علما، کار انبیا و اولیا و در نهایت
کار خداست که مردم را هدایت میکنند و به همین دلیل، عالم از هفتاد هزار
عابد افضل است./۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳تسنیم
ذاکرِعابدی که برروی امام شمشیرکشید
«نمازشب خوان وقاری قرآن» برروی حضرت علی شمشیرکشید
«کُمیل »باحضرت علی سحرگاهان ازراهی می گذشتند صدای دلنشین قرآن، آن هم در دل شب و از لبان یک انسان شب زنده دار، وبحالش غطبه خورد،آرزوکرد که کاشکی مثل این مردمؤمن بود،امام متوجه حالات کُمیل شدگفت: «صدای دلنشین این شخص تو را نفریبد، این قاری قرآن، از اهل جهنم است که به زودی راز این مطلب را به تو خبر خواهم داد».
کمیل در حیرت و تعجب فرو رفت،که «چگونه قاری قرآن واهل تهجد می تواند دوزخی باشد!»؟
مدتی از این جریان گذشت، تا این که ماجرای خوارج نهروان پیش آمد و آنها بر ضد علی (ع) اعلام جنگ کردند و در سرزمین نهروان، جنگ خونینی بین سپاه علی (ع) با سپاه خوارج درگرفت و همه کشته شدند(فقط ۹ نفرموفق به فرارشدند) .
کمیل در جبهه همراه امیرالمومنین (ع) بود،امام در حالی که از شمشیرش خون می چکید، باکمیل ازکنار کشته ها و سرهای بریده که به زمین افتاده بود عبورکردند،و کشته ها ازنظرمی گذراندند، تا اینکه بالای سریک مقتولی توقف کرد ،نوک شمشیر ش را بر سر همان جنازه گذاشت وگفت:این رامی شناسی؟ کمیل اظهاربی اطلاعی کرد،امام توضیح داد: ای کمیل یادت می آید قاری «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ نَاء اللَّیْلِ ...» دردل شب؟
این «سر» همان شخصی است که نیمه شب این آیه قرآن را می خواند و تو را مجذوب ساخته بود.
کمیل امام را بوسید و از آرزوی جاهلانه خود استغفار کرد.( شیخ عباس قمی،سفینه البحار، ج۲)