درادامه خواهیدخواند:چرابه امام حسین واسرای کربلا»خارجی»می گفتند؟.اگرآقای خواجه ربیع در۱۳۸۸»درایران بود!.
واژه«خارجی» رااگرباادبیات امروزی معنی کنیم ،معادل«ضدولایت فقیه»می شود!
خواجه ربیع(مشهد)یکی اززاهدان احمق بود که درصداقت ولی زمان خود(حضرت علی)شک داشت.+دیدگاه رهبرانقلاب درباره خواجه ربیع.+.خلاصه ای اززندگینامه «ابن مسعود»(کاتب وحی )ایشان چراعلی رایاری نکرد!؟+آیاشمردایی حضرت ابوالفضل بود؟+سرانجام«۲۰ سال ذکر خدا »بی تفکر..
نگاهی به پیشینه شمر بن ذی الجوشن
«شمر بن ذی الجوشن»از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین(ع) کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت.
وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا (کعبه)می زد همه را متحیرمی کرد با آن زمزمه هایش با معبودش!
اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما نگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید وبحالش غطبه میخورید!
«شمر» شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است.
شمر اهل نماز و روزه بوده .
شمر و بسیاری دیگر ازلشکریان عمرسعد، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند. بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.
تعدادی از این افراد با ازاصحاب پیغمبر (ص) بودند.
وقتی امام حسین به کربلا وارد شد بعضی از این افراد را صدا زد و فرمود: « مگر شما پیغمبر را ندیدید؟» الان این افرادی که پیغمبر را دیده بودند و رو به سوی قبله نماز می خواندند، رو در روی امام ایستاده اند.
تاریخ مسعودی(ابوالفضل بیهقی )می نویسد « در کربلا- هر روز ۲۰۰۰۰ نفر در فرات غسل(شهادت) می کردند». غسل قربة الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد.
در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله علیه السلام برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند. آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست! و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! » درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد. حضرت حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند.
چه اتفاقی افتاده که ـسرداری که دررکاب امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده ،حالا برروی فرزندش شمشیرمی کشد!؟
/محمدرضاسنگری/خبرآنلاین۲۵ آبان ۱۳۹۲
***
شمر بن ذیالجوشن از اشراف کوفه بود که در جنگ صفین در سپاه امام علی(ع) حضور داشت. او نه تنها در سپاه امام بود، بلکه در این جنگ جراحتهایی نیز برداشت. با این حال نمیتوان در مورد نیت شمر از حضور در سپاه امام علی(ع) با قطعیت صحبت کرد. اما هرچه بوده، قطعاً این سابقه موجب رستگاری شمر نگردید.
«شمر بن ذیالجوشن ضبابی کلابی»، کنیه اش «أبو السابغه» است.
«شمر»جانباز جنگ صفین
شمر از افرادی بود که در جنگ صفین در سپاه امام علی(ع) حضور داشت. او نه تنها در سپاه امام بود، بلکه حتی در این جنگ جراحتهایی نیز برداشت. مجروح شدن شمر در این جنگ را بسیاری از منابع ذکر کردهاند/تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)
مسلم بن عبدالله ضبابی گوید: شمر نیز با ما در سپاه امام علی(ع) بود.
«ادهم بن محرز باهلی، ازمبارزان قبیله باهل» با وی مبارزه کرد و با شمشیر صورت شمر را زد. شمر نیز ضربتى به او زد اما ضربهاش اثرگذار نبود. پس شمر پیش یاران خویش بازگشت و آبى نوشید، آنگاه نیزهای گرفت و رجزخوان رفت و به ادهم حمله برد و با نیزه، ضربهای محکم به او وارد کرد و گفت: این ضربه من در مقابل آن ضربه تو./تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری). ج ۵
واما «نقش شمردرحادثه کربلا»
اززمان بیعت کوفیان بانماینده امام حسین(ع)درصف مخالفین بود وی درخطابه ای آتشین، بیعت کنندگان با مسلم بن عقیل میگوید: «اى مردم کوفه! از خدا بترسید و بر فتنهانگیزى شتاب مکنید و اتحاد این امت را از میان مبرید. سواران شام را به اینجا نکشانید که پیش از این مزه آنرا چشیدهاید و شوکت ایشان را آزمودهاید»الأخبار الطوال(دینوری).
پس از حضور امام حسین(ع) در عراق و در خواست بازگشت از طرف حضرتشان و اندک ملایمتی از طرف عمر بن سعد، این شمر بود که ابن زیاد را تحریک کرد تا خواسته امام حسین(ع) را رد کرده و امام را میان بیعت و جنگ در تنگنا قرار دهد./ابن اثیر(الکامل فی التاریخ)
ابن زیاد، شمر را همراه نامهای به سمت عمر بن سعد فرستاد و دستور داد که یا از امام بیعت بگیرد و یا او را بکشد و اگر عمر بن سعد از این کار خودداری کرد، شمر جایگزین او و فرمانده سپاه کوفه گردد./الأخبار الطوال(دینوری)
در نهایت شمر فرمانده سمت چپ سپاه کوفه شد،مورخین «شمر »جداکننده سر امام حسین(ع) را از تن دانسته اند.
«شمر» پس از قتل امام حسین(ع)، فرمان کشتن امام سجاد(ع) که در بستر بیماری بود را نیز صادر کرد،
عمر بن سعد گفت: متعرض زنان و این بیمار نشوید./طبقات الکبری(واقدی) ج ۵
«شمر»پس از واقعه کربلا، تعدادی از سرها را به سمت کوفه برد،او از کسانی بود که اسراء را به شام، نزد یزید بردند./الأخبار الطوال(دینوری)
البته نوشته اندکه «شمر»ازجنایتش درکربلاپشیمان شده بود:
ابواسحاق سبیعی میگوید: «شمر همراه ما نماز میخواند و پس از نماز، دستانش را رو به آسمان گرفته و میگفت: خدایا! تو شریف هستی و شرافت را دوست داری، تو آگاهی که من شریف هستم! پس مرا ببخش! به او گفتم: چگونه خداوند تو را ببخشد در حالیکه در قتل پسر پیامبر(ص) نقش داشتهای؟! گفت: وای بر تو! چه باید میکردیم؟! اینها(فرماندهان) دستوری به ما دادند و ما با آن مخالفت نورزیدیم. اگر با آنها مخالفت میکردیم، سرنوشتمان از شتران آبکش بدتر بود»./تاریخ إسلام(ذهبی) ج ۵
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:این قسمت اززندگی شمر »از(اسلام کوئست)استفاده کرده ام واما درهمه منابع مأخوزه اصلاحاتی درجهت سهولت وروان بودن بهترمطلب انجام داده ام.
«نمازشب خوان وقاری قرآن» برروی حضرت علی شمشیرکشید
«کُمیل »باحضرت علی سحرگاهان ازراهی می گذشتند صدای دلنشین قرآن، آن هم در دل شب و از لبان یک انسان شب زنده دار، وبحالش غطبه خورد،آرزوکرد که کاشکی مثل این مردمؤمن بود،امام متوجه حالات کُمیل شدگفت: «صدای دلنشین این شخص تو را نفریبد، این قاری قرآن، از اهل جهنم است که به زودی راز این مطلب را به تو خبر خواهم داد».
کمیل در حیرت و تعجب فرو رفت،که «چگونه قاری قرآن واهل تهجد می تواند دوزخی باشد!»؟
مدتی از این جریان گذشت، تا این که ماجرای خوارج نهروان پیش آمد و آنها بر ضد علی (ع) اعلام جنگ کردند و در سرزمین نهروان، جنگ خونینی بین سپاه علی (ع) با سپاه خوارج درگرفت و همه کشته شدند(فقط ۹ نفرموفق به فرارشدند) .
کمیل در جبهه همراه امیرالمومنین (ع) بود،امام در حالی که از شمشیرش خون می چکید، باکمیل ازکنار کشته ها و سرهای بریده که به زمین افتاده بود عبورکردند،و کشته ها ازنظرمی گذراندند، تا اینکه بالای سریک مقتولی توقف کرد ،نوک شمشیر ش را بر سر همان جنازه گذاشت وگفت:این رامی شناسی؟ کمیل اظهاربی اطلاعی کرد،امام توضیح داد: ای کمیل یادت می آید قاری «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ نَاء اللَّیْلِ ...» دردل شب؟
این «سر» همان شخصی است که نیمه شب این آیه قرآن را می خواند و تو را مجذوب ساخته بود.
کمیل امام را بوسید و از آرزوی جاهلانه خود استغفار کرد.( شیخ عباس قمی،سفینه البحار، ج۲)
نکته: یکى از اصحاب امام صادق (ع)، نامش شمر بن یزید بوده است. (الأردبیلی الغروی، محمد بن علی (متوفای ۱۱۰۱ هـ)، جامع الرواة وإزاحة الاشتباهات عن الطرق والاسناد، ج ۱ ص ۴۰۲
***
همه مان شمر بالقوهایم
آیت الله بهجت سخنی گفتهاند : «ما همه مان شمر بالقوهایم»/حجتالاسلام پناهیان ،سخنرانی/بششم محرم۱۴۳۵( ۱۹ آبان ۱۳۹۲) در دانشگاه امام صادق(ع)۲۰ آبان ۱۳۹۲تسنیم/
***
شمر بن ذیالجوشن از سران و شجاعان مردم کوفه بود، وی در زمان علی(ع) جزو شیعیان و طرفداران حضرتش به شمار میآمد، او در جنگ صفین از افراد تحت فرمان امیرمؤمنان بود و در جنگ با معاویه شرکت داشت و شجاعتی از خود نشان داد، وی در یکی از روزهای جنگ صفین، که آتش جنگ سخت زبانه میکشید، وارد میدان شد و مبارز طلبید، از میان لشکریان معاویه مردی به نام «ادهم بن محرز» به مقابله با او شتافت و به هم حملهور شدند، ادهم، شمشیری محکم بر شمر فرود آورد که به شدت او را مجروح کرد و شمر نیز شمشیری بر رقیب خود فرود آورد که چندان اثر نکرد، شمر به لشکر برگشت و به شدت تشنه بود، کمی آب خورد و مجدداً به میدان رفت و در حالیکه رجز میخواند، رقیب را به مبارزه طلبید، وی به مقابل «ادهم» آمد و او را خوب میشناخت و در حالیکه او نیز بدون ترس در مقابل او ایستاده بود، شمر با نیزه ضربتی بر او فرود آورد که او را از اسب بر زمین افکند و شمر با شادی فریاد زد: این ضربت، به جای آن ضربتی که بر من زدی و به لشکرگاه برگشت.
اما شمر در راه خود استوار نماند و بعدها به خاطر روح نفاقی که در او بود، به جرگه دشمنان درآمد و از حامیان سرسخت حکومت اموی شد.
هنگامی که عمر سعد از کربلا نامهای مسالمتآمیز برای ابن زیاد نوشت که کار به جنگ نکشد، شمر در جلسه ابن زیاد بود، گفت: حسین هرگز تسلیم نمیشود و جز جنگ راهی باقی نمانده و ابن زیاد را تشویق در جنگ با امام حسین کرد.
-شمر نامهای از ابن زیاد گرفت و در رأس گروهی مسلح، وارد کربلا شد و مأمور بود اگر عمر سعد با امام حسین(ع) نجنگد او را عزل و خود فرماندهی کل نیروها را به عهده بگیرد.
-شمر به محض ورود به کربلا، در روز تاسوعا عمر سعد را تهدید کرد که در کار امام حسین(ع) مسامحه نکند و بین او و عمر سعد مشاجره لفظی تندی پیش آمد.
-شمر در فاجعه کربلا، به دستور عمر سعد، فرماندهی سپاه چپ لشکر کفر و شام را به عهده داشت.
-روز عاشورا هنگامی که امام حسین(ع)، تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و حضرت پس از جنگ نمایانی که با دشمن کرد، به شدت مجروح شد، به طوری که دیگر توان حمله نداشت، شمر از این فرصت استفاده کرد و با 12 نفر از اوباشان لشکر به طرف خیمهگاه امام حسین(ع) حملهور شد
-بزرگترین جنایات و گناه شمر این بود که در آخرین لحظات عمر امام حسین، شمر سر امام را از بدن او جدا کرد.
-شمر، در جریان شهادت مسلم بن عقیل در کوفه، نقش مهمی داشت.
واما سرانجام شمرذوالجوشن/درماجرای قیام مختاردر سال ۶۷ هجری
شمرازکوفه فرارکرد ومأمورمختاربرای دستگیری شمریکی اززنان مبارزبنام "زربی"راکشت وجندنفردیگررانیززخمی کرد،اما سرانجام محل اختفایش لورفت ودستگیرشد
شیخ طوسی در کتاب «امالی» خود درباره اعدام شمر توسط مختار چنین نوشته است: «... ابوعمره با گروهی به تعقیب شمر رفتند و طی یک درگیری مسلحانه او را زخمی کردند و سپس به اسارت درآمد، او را به نزد مختار آوردند، مختار دستور داد او را گردن زدند و جسد او را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکی از اطرافیان مختار، سر شمر را با پای خود لگدکوب کرد.
حجتالاسلام والمسلمین ابوفاضل رضوی اردکانی نویسنده کتاب «ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی»خبرگزاری فارس۲۰آبان۱۳۹۴
***
شمر«دایی»ابوالفضل بود؟
شمر امان نامه آورد و فریاد زد:کجایید ای فرزندان خواهر ما.
فرزندان امّ البنین(س) هرگز حاضر به جواب دادن نبودند٬ولی امام حسین(ع) فرمودند:او را پاسخ دهید٬و ان کان فاسقا: اگرچه فاسق است.
اگر شمر بن ذی الجوشن، دایی عباس بن علی(ع) بوده باشد،قاعدتا باید برادر أم البنین باشدواما…
پدر أم البنین «حزام بن خالدربیعه» و پدر شمر، «جوشن بن شرحبیل بن الأعور »بوده است.
ولی شمر بن ذی الجوشن و أم البنین هر دو از قبیلهٔ «بنی ﻛﻠﺎب» هستند، امّا برادر و خواهر نبودهﺍند.
درواقع با بررسی خصلتهای عرب درمی یابیم زمانی که شمر موضوع امان نامه را به عنوان حربه ای تاکتیکی با هدف ایجاد جنگ روانی در مقابل یاران باوفای سیدالشهدا (ع) مطرح کردد درعرب هم قبیله بودن از عنوان « خواهر زاده » استفاده میکندنه دلیل فامیل بودن!
«شمر »چون دید که« ابن سعد» مهیای قتال است به نزدیک لشکر امام علیه السلام آمد و بانگ زد که «کجایند فرزندان خواهر من» عبدالله و جعفر و عثمان و عباس زیرا «مادر این ۴برادر» اُم البنین از قبیله «بنی کلاب» بود که «شمر »نیز از این قبیله بود.
امام حسین (ع)بانگ شمر را میشنود و برادران خود را امر فرمود که جواب او را دهید اگرچه فاسق است لکن با شما قرابت و خویشی دارد،
عباس(ع) پاسخ داد
شمرگفت: ای فرزندان خواهر من !شماها «در امانید» از دور برادر خود کناره گیرید و سر در طاعت «امیرالمؤمنین یزید» درآورید.
حضرت عباس بن علی (ع )بانگ بر او زد « بریده باد دستهای تو و لعنت باد برتو و امانی که تو از برای ما آوردی، ای دشمن خدا امر میکنی ما را که دست از برادر و مولای خود حسین بن فاطمه (ع)برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعینان درآوریم، آیا ما را امان میدهی و از برای پسر رسول خدا (ص) امان نیست؟
شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد و به لشکرگاه خویش بازگشت.
هم قبیله«کلابی»بودن
شمر بن ذی الجوشن بن شرحبیل بن الأعور بن عمر بن معاویه و که معاویه همان، ضباب بن کلاب باشد. یعنی شمر از قبیله بنی کلاب است.
اُم البنین ( فاطمه کلابیه) نسبش عبارت است از : ام البنین فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربیعه بن الوحید بن کعب بن عامر بن کلاب.
پس در «کلاب» نسب هر دو به هم می رسد و هردو کلابی هستند اما « شمر» برادر حضرت ام البنین نیست.
و ا ینکه می گوید: «خواهر زادگان ما در امان هستند» منظورش این است که مادر ایشان از قبیله ماست و مانند خواهر ما محسوب می شود نه اینکه واقعا خواهر ما باشد.
در اعراب رسم بود اگر از ایشان دختری با طایفه دیگری ازدواج می کرد حتی اگر چند نسل هم از او می گذشت یعنی فاصله حتی به چند نسل هم می رسید فرزندان او را با انتساباتی این گونه خطاب قرار می دادند . /سایت شفاف آذر۹۱
منابع:
سقّای کربلا – ابوالقربه – مجید زجاجی کاشانی .
تاریخ الأمم و الملوک ، أبو جعفر محمد بن جریر طبری (م ۳۱۰) .
تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم ، بیروت، دار التراث ، چاپ دوم، ۱۳۸۷/۱۹۶۷٫ج ۵ ص ۴۲۲ عمده الطالب، ابن عنبه، قم: انصاریان، ۱۴۱۷ق، ص ۳۲۷
***
خواجه ربیع هم از زاهدان احمق بود/بی بصیرت
«ابن مسعود»هم باحضرت علی مشکل داشت.
در بحارالانوار به نقل از نصر بن مزاحم آورده است:علی(ع) مردم را به جنگ بر ضد معاویه فرا خواند، اکثر مردم حاضر شدند و آمادگی خود را برای جنگ با معاویه و شامیان اعلام کردند.
در این میان یاران «عبدالله مسعود »به علی(ع) گفتند:
«ما می آییم ولی به لشکر شما ملحق نمی شویم بلکه خودمان به طور مستقل در یک محلی فرود می آییم و به شما و لشکر شام نگاه می کنیم. هنگامیکه لشکریان شما و یا لشکر شام دست به کار حرام بزند و یا زورگویی وقلُدری ببینیم، با آن زورگو و متجاوز می جنگیم.»
عده دیگری از یاران عبدالله بن مسعود آمدند که« ربیع بن خثیم» هم در میان آنان بود و تعدادشان به چهارصد نفر می رسید. اینها گفتند:
«یا علی!ما در این جنگ که با شامیان می کنی به شک افتاده ایم و حق و باطل را نمی دانیم گرچه به فضل شما معترف هستیم ولکن ما از شما می خواهیم ما را به سوی یکی از این مرزها بفرست تا در آنجا با کافران بجنگیم»
علی(ع) او را به مرز ری فرستاد و این اولین پرچمی بود که علی(ع) از کوفه به سوی مرزها گسیل داشت (بحار، ج ۳۲).
خواجه ربیع مسلمان آگاهی نبود گرچه او را از «زهاد ثمانیه» شمرده اند واما عده ای وی را مورد انتقاد قرار داده و شأن وی راتا حد کفرونفاق دانسته اند، شک او امام علی(ع)را شک در دین دانسته اند و یکی از کارهای غیرقابل توجیه خواجه ربیع ،عدم یاری امام حسین(ع) بود، نه به کربلا رفت ونه حاضرشدازدشمنان اعلام برائت کند.( میرزا عبدالله افندی،ریاض العلماء، ج ۲).
« او علی (ع) را رها کرد و در جنگ با معاویه شک کرد و ما نمی توانیم حکم کنیم به این که او از تقواپیشه ها بود »(معجم رجال الحدیث، ج ۷، ص ۱۶۹).
« خواجه ربیع فهم و درک درست نداشت و در ولایت علی(ع) نداشت و به خاطر همین در حقانیت جنگ علی(ع) با معاویه به شک افتاد، تقوای او مثل تقوای خوارج بود» (اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۴۵۳ به بعد).
علامه مجلسی هم در مورد خواجه ربیع بن خثیم دارد:«ورأیت بعض الطعون فیه؛ درباره خواجه برخی طعن ها و انتقادها را دیده ام» (بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۹۲، ح ۴۸).
در ریاض العلماء آمده است:این که در میان مردم معروف است که خواجه ربیع استاد امام رضا بود، این غلط اندر غلط است. چون استاد امام رضا، پدر و اجدادش و حق تعالی است به علاوه این خواجه ربیع در سال ۶۲ مرده در حالی که امام رضا(ع) در سال ۲۰۰ زندگی می کرد (ریاض العلماء، ج ۲، ص ۲۸۷).
این که معروف است امام رضا(ع) به زیارت قبرخواجه ربیع می رفته ودرسرقبروی این جمله رامی گفتند:«ما را از آمدن به خراسان فایده ای نشد جز زیارت قبر خواجه ربیع» نمیتواندصحیح باشد وبایددرلیست۴۸۰هزارحدیث جعلی باشد.
«ابن مسعود»کیست؟
«عبدالله بن مسعود بن غافل بن حبیب الهُذَلی » معروف به «ابن مسعود» از اصحاب پیامبر اکرم(ص) و از محدثان و مفسران قرآن کریم در صدر اسلام. اونوجوان بود و ششمین نفری بود که اسلام آورد. ابن مسعود از نخستین گروه مهاجران به حبشه بوده است. وی از مکه به مدینه مهاجرت کرد و در جنگهای بدر و احد حضور داشت.
عبدالله بن مسعود، جزء اولین حافظان قرآن بوده و حدود هفتاد سوره را مستقیماً از پیامبر(ص) شنیده است. عاصم، روایتش از قرآن را از ابن مسعود فراگرفت. عبدالله، مصحفی از قرآن را برای عدهای خوانده بود و آنان نوشته بودند و وقتی عثمان دستور به جمعآوری مصاحف داد، ابتدا نپذیرفت، ولی در نهایت مجبور به این کار شد.
ابن مسعود از صحابه مورد احترام همه مسلمانان،بود. روایت تعداد امامان (که دوازده نفر هستند) اولین باراز او نقل شده است.
ابن مسعود، بعد از رحلت پیامبر در جنگهای رِدّه(مرتدین ومدعیان نبوت) و فتح شام شرکت کرد.
در سال ۲۱ق، عمر، ابن مسعود را همراه عمار برای نظارت بر بیت المال و قضاوت به کوفه فرستاد.
ابن مسعود در زمان خلافت عثمان با سعد بن ابی وقاص مشاجره کرد و عثمان وی را به مدینه احضار کرد. او دو سال پیش از کشته شدن عثمان (سال ۳۷ق .در مدینه درگذشت.)عثمابن عفان درسال۳۵کشته شد.
***
متقیان احمق
ربیع بن خثیم معروف به خواجه ربیع از اصحاب امیرالمؤ منین علی (ع ) است، او از زهاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیا بشمار می رود.
ربیع بن خثیم در زهد و عبادت کارش به جایی کشیده بود که در دوران آخر عمرش قبری برای خودش آماده کرده بود و در لحدی که در آن کنده بود گاهی از اوقات می رفت و می خوابید و خویشتن را موعظه می کرد، می گفت : ای ربیع ! یادت نرود عاقبت باید بیایی اینجا.
واکنش خواجه ربیع ،وقتی خبرکشتن امام حسین(ع) راشنید
او هیچ گاه سخنی غیر از ذکر خدا نمی گفت، تنها جمله ای که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتی بو که اطلاع پیدا کرد: عده ای حسین بن علی (ع ) فرزند پیغمبر خدا را شهید کرده اند، لذا در اظهار تاثر و تاسف از چنین حادثه ای یک جمله بیان کرد که مضمون آن این است : وای بر این امت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند.
بعدها از این سخن استغفار نمود و می گفت : چرا من این چند کلمه را که غیر از ذکر خدا بوده است به زبان آورده ام. او بیست سال از عمرش را در عبادت گذرانید و یک کلمه هم به اصطلاح حرف دنیا را نزد. در حالی که در این فاصله شاهد شهادت سه امام بزرگوار، یعنی امام علی ، امام حسن وامام حسین بوده است !
همین آدم در دوران امیرالمؤ منین علی (ع ) جزو سپاهیان حضرت بشمار می آمده است.
یک روز آمد خدمت امام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ما درباره این جنگ شک داریم! می ترسیم این جنگ شرعی نباشد!
- چون ما داریم با اهل قبله می جنگیم با مردمی می جنگیم که مثل ما شهادتین می گویند، مثل ما نماز می خوانند.
از طرفی هم ربیع خود را شیعه می دانست و نمی خواست صریح از علی (ع ) کناره گیری کند، لذا گفت: یا امیرالمومنین! خواهش می کنم به من کاری واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال ماموریتی بفرست که در آن تردید نباشد.
حضرت هم پذیرفت و او را به یکی از سرحدات فرستاد که اگر جنگی شد طرف مقابلش کفار و مشرکین و غیر مسلمان ها باشند!
این یک نمونه ای بود از زهاد و عبادی که در آن عصر بوده اند، اما این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد؟!
این هیچ ارزشی ندارد. آدم در رکاب مردی مانند علی (ع ) باشد ولی در راهی که علی (ع ) دارد راهنمایی می کند و فرمان جهاد می دهد شک کند و عمل به احتیاط نماید!
اسلام بصیرت و عمل را با هم می خواهد. این آدم (خواجه ربیع ) بصیرت ندارد در وقتی که جنایت ها و ستمگری ها و اسلام شکنی های معاویه و یزید را می بیند آقا به گوشه ای می رود و شب و روز را فقط به نماز و ذکر خدا می پردازد و تازه برای یک جمله که به عنوان اظهار تاسف از شهادت فرزند پیغمبر گفته است استغفار می جوید، این با تعلیمات اسلامی جور در نمی آید.
همیشه، الجاهلُ مُفرِط او مفرَط، جاهل یا تند می رود یا کند یا فقط به ذکر و دعا و عبادت اکتفا می کند و جنبه سیاسی و اجتماعی اسلام را ترک و یا بالعکس به عبادات و جنبه های معنوی آن پشت پا میزند و فقط به ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن می اندیشد و این هر دو خطاست.
جام نیوز بنقل ازمجموعه آثار/ گفتارهای معنوی ، ص ۵۴-۵۱
***
خوارج با«متحجر»فرق دارد«خواجه ربیع »مقدس متحجربود
اینها مقدسمآب متحجر گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج میرفتند سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمومنین که با اینها کاری نداشت. عدهای از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: «لک و لاعلیک».خود عبداللهبنمسعود هم متاسفانه جزو همین عده بوده است.
اصحاب عبدالله بن مسعود،مقدس مآبها بودند. به امیرالمومنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی بروی با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمتت هستیم، اما اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی - با اهل بصره و اهل شام«نه مانیستیم»- نه با تو میجنگیم، نه بر تو.
حالا امیرالمومنین اینها را چه کار کند؟ آیا امیرالمومنین اینها را کشت؟
ابدا، حتی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست.
امیرالمومنین گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدهای را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع بن خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - جزو اینهاست.
پای درس رهبرمعظم انقلاب آیت الله خامنه ای/۲۵ دی ۱۳۹۰خبرآنلاین
***
خوارج بامتحجرفرق دارد/خواجه ربیع مقدس متحجربود
اینها مقدسمآب متحجر گوشهگیری که به کسی کاری ندارد و حرف نو را هم قبول نمیکند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج میرفتند سر راه میگرفتند، میکشتند، میدریدند و میزدند. اگر اینها آدمهایی بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمومنین که با اینها کاری نداشت. عدهای از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: "لک و لاعلیک".خود عبداللهبنمسعود هم متاسفانه جزو همین عده بوده است.
اصحاب عبدالله بن مسعود،مقدس مآبها بودند. به امیرالمومنین گفتند: در جنگی که تو بخواهی بروی با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگی، ما با تو میآییم و در خدمتت هستیم، اما اگر بخواهی با مسلمانان بجنگی - با اهل بصره و اهل شام"نه مانیستیم" - نه با تو میجنگیم، نه بر تو.
حالا امیرالمومنین اینها را چه کار کند؟ آیا امیرالمومنین اینها را کشت؟
ابدا، حتی بداخلاقی هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانی بفرست.
امیرالمومنین قبول کرد و گفت لب مرز بروید و مرزداری کنید. عدهای را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع بن خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - جزو اینهاست.
پای درس رهبرمعظم انقلاب آیت الله خامنه ای/25 دی 1390خبرآنلاین
***
***
وقتی «ذکرخدا»باتفکروتعقل همراه نباشد
ربیع بن خثیم یکی از «زُهاد ثمانیه» است. ( اگر در اسلام هشت تن را نام بخواهیم ببریم که زاهد بودند، به خصوص در نگاه صوفیان، یکی از آنها ربیع ابن خثیم است)
این خواجه ربیع یکی از یاران امام علی(ع) بود که در «صفین» دچار تزلزل می شود و به امام (ع) خود این گونه می گوید:
«یا علی! من از این قتال و کشت و کشتار که راه افتاده شک می کنم. من را جایی بینداز که اگر خاستم بجنگم با کفار بجنگم، نه با مسلمانان»
این نشان می دهد این فرد شناخت و معرفت نسبت به ولی و امام زمان خود نداشته است.
بعد از این که امام علی (ع) دید این فرد بصیرت ندارد، به او ماموریت داد تا در مرزها آن مناطقی که مسلمانان با مشرکین می جنگیدند، بجنگد. بتدریج خواجه ربیع پس از این قضایا از مسایل سیاسی و اجتماعی کنار کشید و شروع به عبادت و زهد کرد. درباره اوصاف او می گویند:
۲۰ سال ذکر خدا
او ۲۰ سال چیزی جز عبادت و ذکر خدا نداشت و تکلم نکرد و ۲۰ سال حرف مباح و دنیایی نزد و اگر کسی از او سوال می کرده است او یا با اشاره یا با آیه پاسخ می داد. نقل می کنند تنها حرف دنیایی که زد چند جا بود. یکی از این موارد روزی بود که به یکی از شاگردان خود گفت: آیا در قریه شما مسجدی هست؟ او گفت: بلی. پرسید: پدرت زنده است یا مرده؟ بعد از این سوال خطاب به خود کرد و گفت:
ای ربیع سیاه کردی نامه خود را! اشتباه کردم!
نقل کرده اند پس از وفات او دخترکی که در همسایگی وی زندگی می کرد، به پدر خود گفت:
این ستون که در خانه همسایه ما بود چه شد؟
پدرش گفت: آنچه می دیدی ستون نبود، بلکه مرد صالحی بود که شب تا صبح را به عبادت خدا می ایستاد و به علت تاریکی هوا تو او را به صورت ستون می دیدی!
یاز در اوصاف او این طور گفته اند: حکایت شده است که «با یک رکوع شب را به صبح می رساند» و قتی صبح می شد آه سردی می کشید و می گفت مخلصین سبقت گرفتند و رفتند ولی ما ماندیم. همچنین نقل می کند کاغدی در دست داشت و کلمات خود را می نوشت و شامگاه از خود حساب می کشید و می گفت: سکوت کنندگان نجات یافتند و ما ماندیم!
خواجه ربیع قبر خود را کنده بود و هر وقت در آن وارد می شد به صورت مرده ای دراز می کشید می گفت: خدایا مرا به دنیا باز گردان تا شاید عمل صالحی انجام دهم. بعد از قبر خود بیرون می آمد و خطاب به خود می گفت: ربیع! تو را برگرداندم ببینم چه می کنی!
شهید مطهری در کتاب( اسرار عبادت) و آیت الله عبدالله جوادی آملی به خواجه ربیع خُرده گرفته اند.
و علت این خرده چنین است: عرفان او عرفان انزوا بود. مثلا هر چند بعد از شهادت امام حسین (ع) اظهار تاسف کرد و با این که می توانست اما به کمک امام (ع) نرفت و مشغول به «چله گیری» فردی شده بود! تنها سخنی هم که در زمان به نیزه کردن سر مبارک اباعبدالله (ع) به زبان آورد این بود که گفت: کسانی را کشتند که اگر رسول خدا (ص) آنها را می دید، دهانشان را می بوسید و آنها را بر دامن خود می نشاند.
اما «خواجه ربیع »حتی پس از گفتن این کلمات نیز استغفار کرد!
برخی هم گفته اند این شخص حاضر نبود از یزید به بدی یاد کند و فقط می گفت: بازگشت آنها به سوی خداست و حساب آنها بر خدا است!
این نمونه ای از «معنویت خشک و صوفیانه» است که تاریخ نظیر این فرد را زیاد دارد. پس اگر سالکی، عارف باشد نه کاسب، باید روحیه حماسی داشته باشد و از حق دفاع کند نه اینکه سر ولی خدا به نیزه رود و او در خانه بنشیند و پندارش این باشد جز تکلیفی از ذکر گفتن ندارد. این عرفان، عرفان صحیحی نیست. اما در مقابل این عرفان خشک و صوفیانه و نادرست عرفانی هم داریم که هم ولایی است و هم حماسی و در واقع عرفانی ناب و سعادت آفرین است./خبرگزاری شبستان/مصاحبه باحجت الاسلام عبدالرحیم پیراوند با اندکی اصلاحات.
مدیریت سایت-پیراسته فر:اگرآقای خواجه ربیع در۱۳۸۸»درایران بود،درحصرباموسوی وکروبی همنشین بود،ویاگوشه عُزلت گُزیده بود!واما چراهنوز«زیارتگاه مؤمنین»است درایران،جای تأمل دارد.
البته درباره اش «غلو»هم کرده اند!(با یک رکوع شب را به صبح می رساند..)
نکته مهم:«مرو»خراسان آن زمان «سرحدات»بود وحضرت علی هم اورافرستادکه بادشمنان آشکاربجنگد،پس معلوم می شود،اینطورهم نبوده که فقط گوشه ای بنشیند وذکرخودش رابگوید،بلکه مبارزبود واهل جهادودرخراسان هم که آمد باکفار(مجوس)بجنگد،نه اینکه اینجا گوشه ای بنشیند وعبادت خودرابکند،واما درحماقت وجهالت (ربیع)همین بس که وقتی قرآن خواندن ونمازوتهجدخوارج رادیدکه از یاران علی(ع)جلوتربودند،شک کردکه امام دارداشتباه می کند!مگرمی شود»نمازشب خوان وقاری قرآنی که باآن غلظت وشدت وحدت باسوزدل قرآن می خواند،برحق نباشد!ازطرفی هم می دیدسوابق درخشان حضرت علی رامی دانست،علاقه واحترام رسول الله(ص)رابه علی دیده بود وازخلوت علی(ع)هم خبرداشت که مردی مثل اوگیتی بخودندیده واما نتوانست تشخیص بدهد که کدام درصراط مستقیم هستند (هر۲رابرحق می دید)خوارج هرکاری که می کردند وهرحرفی که می زدند،استنادمی کردندبه قرآن وحکم خدا(نمونه اش:جریان حکمیت وقرآن به نیزه کردن درصفین)،مشکل افرادی مثل خواجه ربیع وشمرودرتشخیص «ولی خدا» بود،نه درولایت!چراکه سپاهیان عمرسعدبیشترازاهل البیت سنگ ولایت رابه سینه می زدند،واینکه امام حسین راخارجی می دانستند ویااسرای کربلا راخارجی می گفتند،منطوراین نبودکه اینهاازکشورخارجی هستند،بلکه منطور«خروج ازولایت بود،ولایت امیرالمؤمنین یزد»
«خارجی» رااگرباادبیات امروزی معنی کنیم ،معادل«ضدولایت فقیه»می شود!
عرب آنقدربه اطاعت پذیری ازحاکم(زمامدار)معتقداست که تمردباحاکم را«ذنب لایغفر»می داند،اینکه مصربودندحسین(ع) باخلیفه(حاکم)جدیداعلام وفاداری کند،یعنی بیعت کند وخون کسانیکه با حاکم(ولی فقیه زمان)بیعت نکنندراهدرمی دانستند،یزیدبن معاویه «امیرالمؤمنین»بود(معادل امروزی )ولی فقیه زمان وتمردبا امیرالمؤمنین،گناه نابخشیدنی بود وریختن خونش واجب! واینکه اسرای کربلارا ،مردم پرسیدنداینهاکیند وچه کردند؟
گفتنداینها»خارجی»هستند،یعنی ازدین خلیفه مسلمین خروج کرده اند(ضدولایت فقیه هستند) وبه اینصورت میخواستنداحساسات دینی شامیان راتحریک کنند وآنهارا بشورانند براسرا که موفق هم شدند.
وقتی درظهرعاشورا امام حسین به حبیب بن مظاهرگفت . از آنان بخواهید که دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم یکی ازسپاهیان عمرسعد«حصین بن تمیم»گفت: نمازتان قبول نیست.!
حبیب بن مظاهر گفت: ای نمک به حرام!گمان میکنی نماز فرزند پیامبر(ص) قبول نمیشود و از تو قبول میشود !؟
آیابرای این گفتند که حسین واصحابش موحدنبودند ویا نمازخواندن رابلدنبودند!،آیاغیرازاین است که چون اینهاازولایت «یزید»سرپیچی کرده بودند(ولایت پذیرنبودند)سپاه عمرسعدمی گفتند«نمازتان قبول نیست»همانطورکه درروایات ماهم هست واین هم می گوییم-«کسی که ولایت راگردن ننهد«نمازش»بلکه عباداتش پذیرقته نیست.
پس اینکه گفته می شود«لشکریان عمرسعدولایتمدارنبودند»حرف بی اساسی است،بلکه مشکل آنهادرتشخیص ولی فقیه زمان بوده است.