پیراسته فر

علمی،تحقیقی و تحلیلی

پیراسته فر

علمی،تحقیقی و تحلیلی

شادی دختران آرژانتنی"سقط جنین"قانونی شدن

«سقط جنین»درآرژانتین قانونی شد«وخوشحالی عجیب دختران آرژانتینی بعدازاعلام تصویب  مجلس!

 رئیس جمهورآرژانتین هم بعدازتصویب لایجه اش گفت:ماتاریخ سازشدیم.

خوشحالی دختران وزنان آرژانتنی ها بخاطرقانونی شدن سقط جنین .

 لایحه «مجازبودن سقط جنین »که ماه گذشته توسط رئیس جمهور چپگرا ، آلبرتو فرناندز ارائه شد ، صبح روزجمعه، ۵ دی ۱۳۹۹ با اختلاف ۱۳۱ رأی موافق به ۱۱۷ رأی به تصویب مجلس نمایندگان رسید.

در نهایت درروزچهارشنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۹ با ۳۸ رأی موافق و۳۱ رأی در مجلس سنا هم به تصویب رسید.

براساس این قانون «سقط جنین »تا هفته چهاردهم بارداری، مجاز شد.ودرلیست خدمات بیمه ای-رایگان-قرارمی گیرد.

«پاپ‌ فرانسیس» رهبر کاتولیک‌های جهان که خود آرژانتینی است مخالفت کلیسا را در روز سه شنبه و قبل از بحث‌های مجلس سنا در توییت شخصی خود منعکس کرد.

مجلس سنای آرژانتین به قانونی شدن سقط جنین در این کشور رای داد.

رویترز نوشت: آرژانتین با تصویب این قانون به اولین کشور بزرگ آمریکای لاتین تبدیل می‌شود که در آن کمپین‌های مبارزاتی فعالان حقوق زنان بر ملاحظات کلیسای کاتولیک پیروز شده‌ است.

رویترزدرادامه نوشت: پیش از این «سقط جنین »در کوباو اروگوئه و مناطقی از مکزیک مجاز بود.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:سقط جنین  در استرالیا وبعضی ازمناطق بریتانیاازجمله ایرلندشمالی،هم قانونی بوده است،(۲۲ هفتگی بارداری قانونی است و بعد از ۲۲ هفتگی تنها با تایید دو پزشک از نظر قانونی امکان‌پذیر می‌شود)

قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین زمینه‌ساز در تغییر آمریکای لاتین

رای‌گیری جنجالی و پر بحث مجلس سنای آرژانتین در ساعت ۴ بعدازظهر روز سه‌شنبه به وقت محلی آغاز شد و روند ماراتن‌وار آن تا نیمه‌های شب روز بعد ادامه یافت.

این رای‌گیری با ۳۲ رای موافق، ۲۹ رای مخالف و یک رای ممتنع به نفع موافقان سقط جنین تا هفته چهاردهم بارداری، تمام شد.

هفته چهاردهم بارداری

مغز جنین شما در هفته چهاردهم (۱۴​​​​​​​​​​​​​​)بارداری شروع به کار کرده و او از عضلات صورت استفاده میکند. کلیه‌های او هم اکنون کار می‌کنند، درسونوگرافی «درحال مکیدن انگشت شست» قابل مشاهده است.

 مجلس نمایندگان آرژانتین حدود دو هفته قبل این پیشنهاد دولت را تصویب کرده بود. کنگره ملی آرژانتین شامل دو بخش سنا و مجلس نمایندگان است.

پس از خواندن نتیجه و تبدیل لایحه به قانون، هزاران نفر از طرفدران قانون در خارج از ساختمان سنا در«بوئنوس آیرس»  با تکان دادن پرچم‌های سبز خود به تشویق قانون‌گذاران و شادی پرداختند. پرچم سبز نماد مبارزات فعالان حقوق زنان در این کشور محسوب می‌شود. در اوایل صبح چهارشنبه دود سبز بر بالای سر موافقان قانون در مقابل مجلس سنا به آسمان رفت.

خوشحلی از قانون سقط جدید در آرژانتین

 طرفداران قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین در خارج از ساختمان "سنا" بحث نمایندگان و قانون‌گذاران را دنبال می‌کنند.

«ویلما ایبارا» نویسنده پیش‌نویس این قانون و دبیر فنی و حقوقی ریاست‌جمهوری آرژانتین  که پس از اعلام نتیجه در مصاحبه با خبرنگاران اشک می‌ر‌یخت؛ گفت: این نتیجه سال‌ها مبارزه بود. بسیاری از زنان (از سقط جنین) جان خود را از دست داده‌اند. دیگر هرگز زنی در یک سقط جنین مخفیانه کشته نخواهد شد.  

«مونیکا ماچا» یکی از نمایندگان پارلمان آرزانتین که با حزب چپ و تحت کنترل «آلبرتو فرناندز» رئیس جمهور آرژانتین در ائتلاف است، 

در حساب کاربری توییتر خود نوشت: خواهران، ما این کار را انجام دادیم. ما تاریخ ساختیم. ما این کار را با هم انجام دادیم. هیچ کلمه‌ای برای این لحظه وجود دارد. ما از جسم  و روح عبور کردیم. 

واکنش طرفداران سقط جنین در آرژانتین پس از تصویب قانون در مقابل ساختمان«مجلس سنا» در «بوئنوس آیرس»

قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین زمینه‌ساز در تغییر آمریکای لاتین

دقایقی بعد «فرناندز» رئیس‌جمهور آرژانتین شخصا به این موضوع واکنش نشان داد و نوشت: سقط جنین بی‌خطر، قانونی و رایگان اینک قانون است. امروز ما جامعه بهتری هستیم که حقوق زنان را گسترش داده و سلامت عمومی را تضمین می‌کند.

اما «پاپ‌ فرانسیس» رهبر کاتولیک‌های جهان که خود آرژانتینی است مخالفت کلیسا را در روز سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹ و قبل از بحث‌های مجلس سنا در توییت شخصی خود منعکس کرد.

پس از رای‌گیری هزاران نفر از مخالفان لایحه، متفرق شدند و اشک‌های خود را پاک کردند. این سخنران مخالفان از روی سکوی موقت سخنرانی به طرفدران خود گفت: ما شاهد شکست زندگی هستیم. اما باورهای ما تغییر نمی‌کند. ما قصد داریم عقایدمان را به گوش دیگران برسانیم.

قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین زمینه‌ساز در تغییر آمریکای لاتین

«سارا دو اولاندا» یکی از مخالفان قانون سقط جنین در مصاحبه با روزنامه «کلارین»گفت: من به اینجا آمدم چون باید در اینجا قرار می‌گرفتم. ما (مخالفان) نامرئی نیستیم. همه‌چیز، این جریان سبز نیست. این قانون خلاف قانون اساسی است و اجرای آن به راحتی انجام نخواهد شد.

این قانون می‌تواند زمینه‌ساز تغییر گسترده در امریکای لاتین محافظه‌کاری باشد که خواستار بیشترین میزان تولید مثل برای زنان است.

«خوان پاپیر» محقق ارشد آمریکایی و دیده‌بان حقوق بشر در این باره گفت: تصویب قانون سقط جنین در یک کشور کاتولیک به بزرگی آرژانتین، مبارزه برای تامین حقوق زنان در آمریکای لاتین را تقویت می‌کند.

وی افزود: اگرچه مقاومت‌هایی در این مسیر وجود دارد اما پیش‌بینی می‌کنم قانون جدید می‌تواند اثرات دومینویی خود را در منطقه آمریکای لاتین بگذارد.

خوشحالی طرفداران سقط جنین در آرژانتین پس از تصویب قانون در مقابل ساختمان«مجلس سنا» بوئنوس آیرس.

قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین زمینه‌ساز در تغییر آمریکای لاتین

پیش از این قوانین آرژانتین سقط جنین را فقط در صورت خطر جدی برای سلامتی مادر یا بارداری ناشی از تجاوز جنسی مجاز می‌دانتت. گروه‌های طرفدار این قانون در استدلال‌های خود مطرح کردند که جرم دانستن این عمل به آسیب‌پذیرترین زنان جامعه آسیب می‌زند. وزارت بهداشت آرژانتین اعلام کرد که بین سال‌های ۱۹۸۳ تا ۲۰۱۸ بیش از ۳۰ هزار زن به دلیل سقط جنین غیرقانونی جان خود را از دست داده‌اند.

 

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:مطلب فوق  راازسایت عصرایران۱۰ دی ۱۳۹۹اخذکردم  +اضافات وافزودن تصاویر

واما رسانه های آرژانتنی اینگونه نوشتند:چهارشنبه آرژانتین ، پس از ساعت ها بحث و گفتگو در سنا ، یکی از انگشت شمار ملت های آمریکای جنوبی بود که سقط جنین را قانونی اعلام کرد.

سنای آرژانتین نهایتاً روز سه‌شنبه، ۹ دی، بعد از یک جلسه ۱۲ ساعته و در ساعت ۴ صبح با ۳۸ رأی موافق در برابر ۲۹ رأی مخالف به قانون تازه سقط جنین در آرژانتین رأی مثبت داد. اعلام نتیجه رأی‌گیری صحنه‌هایی از اشک و رقص و پایکوبی را در برابر سنا رقم زد که در تاریخ آرژانتین کم‌سابقه است. مخالفان نیز سرخورده به یکدیگر تسلی می‌دادند. در حوزه زبان اسپانیایی پس از مصوبه سنا به ناگهان اصطلاح «Es ley» (قانون شد) در شبکه‌های اجتماعی به ترند بدل شد.

بحث مربوط به سقط جنین بر خلاف بسیاری از مباحث اجتماعی خط تفکیکی را ایجاد کرده بود که از درون احزاب هم می‌گذشت و صرفاً احزاب راست محافظه‌کار مخالف آن نبودند. از همین رو برای رأی‌گیری در سنا قید و بندهای فراکسیونی حذف شده بود و به سناتورها اجازه داده شده بود که مطابق با درک و دریافت‌ها و اعتقادات خود تصمیم بگیرند. به این ترتیب علیرغم آن که حزب رئیس‌جمهور صاحب ۴۱ کرسی از ۷۲ کرسی سنا است، ولی این بار نیز دستکم سه سناتور وابسته به این حزب از دادن رأی مثبت اعراض کردند.

هر ساله صدها هزار سقط جنین غیرقانونی در کشور ۴۴ میلیون نفری(مساحت۲.۷۸۰.۴۰۰ کیلومترمربع) انجام می شود و مبارزان طرفدار انتخاب از مدت ها پیش از مقامات خواسته بودند که با قانونی کردن این درموضوع ،به  روند تظاهرات تقاضای سقط جنین خیابانی خاتمه دهند.

«کریستینا کرچنر» رئیس سنا ، پس از بیش از دوازده ساعت بحث گفت: «این قانون می شود.» پس از تصویب این لایحه با نتیجه ۳۸ و ۲۹ با یک رای ممتنع ، هزاران فعال طرفدار انتخاب در خیابان های پایتخت به تشویق پرداختند.

 

پیش از رای گیری ، معترضان طرفدار انتخاب و ضد سقط جنین علی رغم ترس ویروس کرونا در خارج از پارلمان تجمع کرده بودند

این درخواست بصورت تظاهرات خیابانی به نمایش درآمد.

«سیلویا ساراویا» یک فعال طرفدار انتخاب ، به خبرگزاری فرانسه گفت. این رأی گیری یک رأی مشابه را در سال ٢۰۱٨ لغو می کند، که اگرچه از مجلس عوام نیز عبور کرد ، اما در نهایت با ۳۸ رأی موافق و۳۱ رأی در مجلس سنا مستقر شد. آمریکای جنوبی محدودترین قوانین سقط جنین را در جهان دارد. در آرژانتین ، فسخ فقط در دو مورد مجاز بود: تجاوز جنسی ، و خطر برای زندگی مادر.

این لایحه علی رغم مخالفت شدید کلیسای کاتولیک و مسیحیان انجیلی ، در ۱۱ دسامبر٢۰٢۰ (۲۱ آذر ۱۳۹۹)توسط رئیس جمهور( آلبرتو فرناندز) ارائه شد و در مجلس نمایندگان تصویب شد.

رئیس جمهور گفت: من خودم کاتولیک هستم اما باید برای همه قانون وضع کنم. هر ساله حدود ۳۸۰۰۰ زن به دلیل سقط جنین (مخفی) به بیمارستان منتقل می شوند و از زمان برقراری مجدد دموکراسی در سال ۱۹۸۳میلادی(۱۳۶۲شمسی) بیش از ۳۰۰۰ نفر درگذشته اند.

«اینس بلاس» سناتور ائتلاف حاکم گفت: «قطع بارداری یک فاجعه است. این زندگی ناگهانی به زندگی در حال رشد دیگر خاتمه می دهد.» با این حال ، 

سناتور «سیلوینا گارسیا لارابورو»دوباره از ائتلاف حاکم ، گفت که این بار علیرغم رأی مخالف در سال ٢۰۱٨ ، به این لایحه رأی می دهد.

نمادموافقان سقط جنین: پارچه سبز را به عنوان نماد خود برگزیدند.

نمادفعالان ضد سقط جنین : پارچه های به رنگ آبی روشن به به دست داشتند.

صدها زن در آرژانتین پس از اطلاع از قانون سقط جنین قانونی ، درکمال شادی، در حال جشن گرفتن بودند

آرژانتین آماده است پس از چراغ سبز مجلس نمایندگان ، اولین کشور مهم آمریکای لاتین را که سقط جنین را قانونی می کند ، بدل کند. این لایحه که ماه گذشته توسط رئیس جمهور چپگرا ، آلبرتو فرناندز ارائه شد ، 

صبح جمعه با اختلاف ۱۳۱ رأی موافق به ۱۱۷ رأی پس از ۲۰ ساعت بحث و بررسی به تصویب رسید. در پایان ماه جاری توسط سنا به رای گذاشته خواهد شد. اعلامیه تلویزیونی (resulta afirmativo) صحنه های شادی کارناوال مانند خارج از کنگره ملی آرژانتین را آغاز کرد ، جایی که هزاران فعال با نگرانی جلسه ماراتن را در صفحه های بزرگ دنبال می کردند.

یک وب سایت خبری محلی «Infobae » آن را یک «سونامی شادی» خواند. سقط جنین در واقع در همه شرایط در وطن(زادگاه) پاپ فرانسیس یک جرم است.

«ماریلا بلسکی» مدیر سازمان عفو ​​بین الملل در آرژانتین ، که یکی از کسانی بود که شب را در خارج از کنگره در بوینس آیرس به انتظار برای انتشار خبر اردو زده بود ، گفت: «من واقعاً بسیار هیجان زده و خوشحالم ،شب هیجان انگیزی بود.

بلسکی افزود: وقتی این لایحه تصویب شد ، همه فریاد می زدند ، جشن می گرفتند ، گریه می کردند .

«اینگرید »بک ، روزنامه نگار و مبارز ، با تأکید بر اهمیت تلاش برای ایجاد اجماع توسط مبارزان طرفدار انتخاب و دولت فعلی فرناندز ، گفت: این یک پیروزی برای جنبش زنان است که برای سالهای زیادی برای این کار مبارزه می کردند.این واقعیت که این لایحه توسط دولت حمایت می شود ، تفاوت ایجاد می کند.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:رئیس مجلس سنا(کریستینا کرشنر فرناندز) دربین سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۵ میلادی(۱۳۸۵تا۱۳۹۳شمسی)رئیس‌جمهوری آرژانتین بود.

مرتفع ترین آبشارجهان"آنجل"اسامی۱۵آبشاربلندترازنیاگارا

آبشارهای مرتفع جهان (بلندترازنیاگارا)

۱- آبشار آنجل  در ونزوئلا ۹۷۹ متر.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:شایدبعضی هابمحض شنیدن بزرگترین آبشارجهان«نیاگارا»درذهنشان خطورکندوامابایدبدانیدکه حدود۵۰ آبشاربلندتراز«نیاگارا»وجوددارد.درعین حال«آبشارنیاگارا»ازنظرعرض(پهنا)ی ابشاروحجم آبی که سرریزمی کند،عظیم ترین آبشارمحسوب می شود.

با ۱۵آبشارمرتفع جهان(بلندترازنیاگارا) آشناخواهیدشد.

آبشارهای آنجل ، بانامهای  آنخل  سالتو و Angel اسپانیایی ، نیز نامیده می شود ، آبشار در ارتفاعات گویانا در ایالت بولیوار ، جنوب شرقی ونزوئلا ، در کنار رودخانه Churún(چورون) ، شاخه کارونی ، ۲۶۰ کیلومتری جنوب شرقی ایالت بولیوار. این آبشار ٩٧٩ متر ارتفاع و  ۱۵۰ متر عرض دارد.

جوشش آب آنجل،  از یک فلات با صاف ، Auyán-Tepuí (کوه شیاطین)آویان-تپوی- جهش می کند. این آبشارها در پارک ملی کانایما واقع شده اند و به دلیل جنگل انبوهی که این آبشارها را احاطه کرده است ، از هوا بهتر دیده می شوند.

علت نامکذاری مرتفع ترین آبشار«آنجل»

در سال ۱۹۳۰میلادی(۱۳۰۸شمسی) یک خلبان آمریکایی به نام «جیمی آنجل» در جستجوی طلا با هواپیمای خود مشغول پرواز در این منطقه بود. هنگامی که او جریان آبی را که از آبشار پایین می ریخت مشاهده کرد، متوجه این آبشار شد وفهمیدکه مرتفع ترین ابشاردنیاراکشف کرده است.

۱۴ سال بعد، ازکشف این آبشار(۱۹۴۴)،آن را،به نام کاشفش« آنجل» ثبت کردند.

جیمی آنجل»۲۶سال بعدازکشف آبشار-درسال۱۹۵۶میلادی(۱۳۳۴شمسی)دریک سانحه هوایی کشته شد.

هواپیمایی را که «کاپیتان آنجل» با آن آبشار را کشف کرد در موزه ونزوئلا نگهداری می کنند.


آبشارهای آنجل در پارک ملی کانایما ، در ایالت بولیوار در جنوب شرقی ونزوئلا واقع شده است.

«آبشارآنجل»در فصل باران، آبش به حداکثر مقدار خود می رسد و جریان آب با شدت فرومی ریزد. اغلب اوقات قله آبشار در زیر ابرها و قطرات ریز باران که در هوا پخش شده اند، از دید پنهان است. 

۲-آبشارهای اولوپنا (هاوایی ، ایالات متحده آمریکا)۹۰۰ متر

۳-آبشارهای کالاندولا(آنگولا) ۴۱۰متر.

۴-آبشارجگ فالز(هندوستان) ۲۵۳متر.

۵-آبشار کیتور(واقع در گویان و روی رودخانه پوتارو) ۲۲۶متر.

۶-آبشارهای سوتوی جنوبی(افریقا) ۱۹۲ متر.

۷-آبشارهای بویوما (استنلی فالز)  ۱۶۵ متر.

۸-«آبشار ویکتوریا» افریقای جنوبی  ۱۰۸ متر

۹-آبشار لاتون( استان گیلان) با ۱۰۵ متر ارتفاع در ۱۵ کیلومتری جنوب شهرستان مرزی بندر آستارا ( شهر لوندویل) قرار دارد.

۱۰- آبشار«سان رافائل»اکوادور ۱۰۰متر.

۱۱-آبشارهای شیواناسامودرا(امریکای جنوبی) ۹۸متر.

۱۲-آبشارهای ویرجینیا (کانادا)۹۰متر.

۱۳-آبشار ایگواسو (آرژانتین و برزیل ، آمریکای جنوبی) ۸۲ متر.

۱۴-آبشار سلیلو(رودخانه کلمبیا) ۶۱متر.

۱۵-آبشار پل آفونسو(برزیل) ۶۰متر.

آبشارآنجل

آبشارنیاگارا

این مجموعه آبشار در فاصله ۲۷ کیلومتری  شمال و شمال غرب بوفالو و ۱۲۱ کیلومتری  جنوب و جنوب شرق تورنتو، میان دو شهر دوقلوی نیاگارا فالز (انتاریو) و نیاگارا فالز (نیویورک) قرار دارد.

نیاگارا

«آبشارنیاگارا» ازمجموع «۳ آبشار»  تشکیل شده است.

۱-آبشارآمریکایی

۲-آبشارتور(نقاب) عروس 

آبشار «نقاب عروس» در گذشته با نام‌های «لونا» و «آیریس» نامیده می شد. این آبشار کوچک‌ترین بخش نیاگارا است که در نیویورک آمریکا قرار دارد، طول این آبشار ۲۴ متر است.

۳-آبشار کانادایی (نعل اسبی)

نکته:عرض دهانه  آبشار (Horseshoe) نعل اسبی  ۷۹۲ متر وعرض دهانه  آبشار آمریکایی و تور عروس برابر با ۲۳۳ متر و ارتفاع آن‌ها ۵۰ متر است. البته به خاطر صخره‌هایی که در پایین  این۲ آبشار قرار گرفته‌اند، ارتفاع قابل مشاهده  این دو آبشار ۲۰ متر است. حجم آبی که از این دو آبشار(آمریکایی و تور عروس) فرومی‌ریزد، ۵۶۸,۰۰۰ لیتر در هر ثانیه است،حجم آبی که از آبشارنعل اسبی فرومی‌ریزد، برابر با ۲,۲۷۱,۲۴۷ لیتر در هر ثانیه برآورد می‌شود.

قاصله دورترین بخش آمریکایی آبشار تا دورترین بخش کانادایی  ۱۰۳۹ متر است.

درکنار این آبشار دارا غار «ویندوز» است که گردشگران زیادی رابخودجلب می کند.

حجم آب سرازیر شده در فصل‌های پرآب می‌تواند تا ۵۷۰۰ مترمکعب در ثانیه هم برسد. شدت جریان آب با تراز آب در دریاچه ایری نسبت مستقیم دارد و این مقدار معمولاً در پایان بهار و آغاز تابستان در اوج خود قرار دارد. 

در طول تابستان ۲۸۰۰ مترمکعب در ثانیه، آب از آبشار سرازیر می‌شود که نزدیک به ۹۰ درصد آن از آبشار نعل اسبی می‌گذرد که آب این آبشار با کمک یک سرریز قابل جابجایی به سوی دستگاه‌های تولید برق هدایت می‌شود.

رنگین کمان نیاگارا: اگر در طرفِ کانادایی آبشار بایستید  از حدود ظهر تا غروب آفتاب،«رنگین کمان» قابل مشاهده است.

رنگین کمان

رنگین کمان

انعکاس رنگین کمان در معروف‌ترین آبشار دنیا

قدمت رودخانه نیاگارا به  ۱۲۵۰۰ سال می رسد، این طول عمر در مقیاس زمانی زمین‌شناسی برابر با یک میلیونیم ثانیه است.

آبشار نیاگارا

آب در کف آبشار با گذشتن از مسیری ۲۴ کیلومتری از میان گردنه‌ها و دره‌ها سفر می‌کند تا به «انتاریو» پنجمین دریاچه‌ی «گریت لیکس» برسد.آبشار نیاگارا

زمین میان دریاچه‌ها شیب تندی دارد. این شیب تند، پرتگاهی باشکوه و تماشایی را به ارتفاع یک ساختمان ۲۰ طبقه پدید آورده که به پرتگاه نیاگارا شهرت یافته است. پرتگاه نیاگارا طی فرایند فرسایش پدید آمده و از آبشار نیاگارا کهن‌سال‌تر است. این پرتگاه دو میلیون سال پیش در زیر لایه‌ای از یخ مدفون شده بود.

برای اطلاعات بیشتراز«آبشارنیاگارا+عکسهای بیشتر،به این لینک مراجعه کنید:

آبشار"نیاگارا"آمریکایی،کانادایی ،نقاب عروس                                     

نامه های امام به همسرش+نامه همسرامام به فرزندش

نامه های امام  خمینی به همسرش(علاوه برنامه عاشقانه ازبیروت)

نامه عاشقانه امام خمینی به همسرشان

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش درایام عید-فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج (لبنان)نوشته وبه ایران ارسال کرده است.

نامه های دیگری هم ازترکیه وعراق،امام به همسرش نوشته که درادامه می خوانید،همچنین نامه همسرامام به فرزندش(سیداحمد)راخواهیدخواند.

امام خطاب به همسر:تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم، در این مدت که مبتلاى به جدایى از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر(یاد) شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است.

عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتى باشد می‌‏گذرد ولى بحمدالله تا کنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیباى بیروت(درانتظارکشتی برای عزیمت به عربستان)هستم؛حقیقتاً جاى شما خالى است فقط براى تماشاى شهر و دریا خیلى منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالى به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتى هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتى فردا حرکت می‌‏کند ولى ماها که قدرى دیر رسیدیم، باید منتظر کشتى دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدرى نگران هستیم ولى از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلى سفر خوبى است جاى شما خیلى خیلى خالیست. دلم براى پسرت(مصطفی ۳ساله)قدرى تنگ شده است.

امید است هر دو (مصطفی+علی راحامله بود که بعدازتولددرگذشت) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند اگر به آقا (پدرخانم) و خانم‏ها (مادرومادرخانم) کاغذی نوشتید سلام مرا برسانید. من از قِبَل همه نایب الزیارة هستم‏.

به خانم شمس آفاق (حواهرزن) سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر (علوی) سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.

صفحه مقابل را به آقای شیخ عبد الحسین بگویید برسانند.

ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت؛ روح اللَّه‏

عکس جوف در حال دلتنگی از حرکت نکردن(کشتی جهت عزیمت به جدّه)

فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج(صحیفه امام، ج‏۱، ص: ۲ و۳)

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش درایام عید-فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج (لبنان)نوشته وبه ایران ارسال کرده است.

نامه های دیگر

*نامه امام به همسرش/زمان:۱۹ دی ۶/۱۳۴۳ رمضان ۱۳۸۴ ترکیه، بورسا 
عرض می‌شود، بحمدالله تعالی مصطفی با سلامت وارد شد و حال من و ایشان خوب است. و به هیچ وجچه شماها نگران ما نباشید. و هر چه زودتر از حالات خودتان هر یک به خط خود جداگانه مرا مطلع کنید هوای اینجا ملایم و خوب است. امید است به خواست خداوند تعالی شماها هم خوب و سلامت باشید. از سلامت همه بستگان مطلعم نمایید و به همه آنها سلام برسانید. از سلامت حضرت آقای پسندیده و آقای هندی و همشیره مطلعم نمایید و سلام به همه برسانید.واسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته 
روح‌الله الموسوی الخمینی 
*نامه امام به همسرش ازترکیه

زمان: ۴ فروردین ۲۰/۱۳۴۴ ذی‌القعده ۱۳۸۴ 

خدمت مخدره محترمه والده مصطفی - ابقاها الله و صبرها - سلام می‌رساند. انشاء‌الله تعالی شماها به سلامت و سعادت به سر برید. اینجانب بحمدالله تعالی سالم هستم. هیچ نگرانی نداشته باشید. خداوند تعالی آنچه مقدر فرموده است صلاح است و واقع خواهد شد. عسی آن تکرهوا شیئا و هو خیرلکم. مصطفی هم بحمدالله سلامت است، جای هیچ نگرانی نیست. فقط از اینکه از شماها بی‌اطلاعم قدری نگران هستم همه را به خدای تبارک و تعالی می‌سپارم. تمام بچه‌ها و متعلقین آنها را سلام می‌رسانم. اگر این کاغذ رسید، جواب زودتر بنویسید و بفرستید خدمت حضرت «حجت‌الاسلام حاج آقا فضل‌الله خوانساری»، شاید ایشان بتوانند به وسیله‌ای بفرستند. اگر جواب نوشتید تمام بچه‌ها به خط خودشان یکی، دو کلمه بنویسند. به متعلقه مصطفی سلام برسانید. ایشان هم دو کلمه بنویسند به حضرتین آقایان اخوان سلام برسانید. 
روح‌الله الموسوی الخمینی 
*نامه امام به همسرش ازنجف

زمان:۵ شهریور ۱۷/۱۳۵۱ رجب ۱۳۹۲ 

بسمه تعالی 
مخدره محترمه عزیزه 
مرقوم اولش ،ما وقتی عازم کربلا بودم رسید. مرقوم دوم امروز واصل شد. دیشب از کربلا مراجعت نمودیم. من و مصطفی رفتیم صغری ۱۳ مریض بود. دیگران نیامدند. حالا خوب شده است لکن بسیار ضعف دارد. دیگران هم بحمدالله سلامت هستیم. 

عکسی از حضور امام خمینی در کنار خانواده شان به مناسبت عید نوروز

شما که رفتیدی هوا گرم شد، یک شب هم پایین آمدم ولی عجالتا بد نیست و راحت هستیم. مصطفی برای اول ماه آمدند و حالشان خوب است قبل از نامه شما ، نامه‌ای از «فریده جان» آمد و جواب دادم، انشاء‌الله رسیده است از قبل شماها همگی در کربلا و نجف زیارت می‌کنم و به همه دعا می‌کنم. خداوند تعالی همه را سالم و سعید قرار دهد. مصطفی شب‌ها مرتبا اینجاست و روزها گاهی حسین می‌آید، امروز حسین و مریم آمدند دیشب هم همگی اینجا بودند، چون از کربلا آمده بودیم. جای شما خالی است. 
اقلیما پس از سلام می‌گوید شما زودتر بیایید که خیلی نبودن شما به ما اثر می‌گذارد و می‌گوید شما مبلغ یکصد تومان از احمد بگیرید و بدهید دخترم شما مطلب اقلیما را عمل کنید یعنی هر دو مطلب را . اقلیم می‌گوید: «امانتی‌ها را که به وسیله پسر آقا حاج شیخ عبدالعلی فرستادم، دخترم نوشته نرسیده است. شما تحقیق کنید که رسیده است یا گم شده» 
به بچه‌ها سلام برسانید. به احمد و محترمه ایشان هم. احمد نوشته بود: «بچه بی‌نهایت بدگل است» شما هم نوشته بودید شبیه احمد است جای دوری نرفته (لکن در نامه دوم بود که به فامیل مادر رفته است؛ موجب خوشوقتی است. از سلامت خودتان و سایرین مسرورم کنید. واسلام علیکم. 
پدر بچه‌ها 
*نامه امام به همسر

زمان: ۱۳ شهریور ۲۵.۱۳۵۱ رجب ۱۳۹۲ 

عکس: حضور دختران امام خمینی(ره) در مراسم تنفیذ

«صدیقه مصطفوی»، «فریده مصطفوی» و «زهرا مصطفوی»(دختران امام خمینی)مراسم تنفیذ رئیس جمهور (حجت‌الاسلام حسن روحانی ) ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ 


بسمه تعالی 
خانم محترمه معظمه، مرقوم سوم شما واصل شد در جواب دو مرقوم چند روز قبل مصدع شدم، اینک جواب سوم: اولا کلمه‌ای که راجع به فریده نوشته بودید که برای مختصر گرفتگی روحی صلاح دیدند او را به مشهد ببرم، اینجانب را مضطرب کرد. علاوه بر اینکه با نوشتن کاغذ از تهران و همراه بودن فریده، یک کلمه او ننوشته؛ علاوه اسمی از فرشته نبود و به نظر آمد که فرشته همراه نیست اینها مرا مشوش کرده فوری از سلامت او یا اگر دلتنگی خانوادگی دارند، مطلعم کنید. امید است دومی باشد که سهل است. ثانیا از عمل مینو خانم به طور اجمال نوشته‌اید؛ نمی‌دانم چه عملی بوده، انشا‌ءالله تعالی با سلامت گذشته است. ثالثا هیچ وقت به طور سربسته و اجمال چیزی ننویسید که موجب اضطراب ما شود. رابعا سفر مشهد انشاء‌الله به خیر بوده و زیارت شما قبول. مصطفی برای اول رجب آمدند کربلا کاغذ هم این چند روز به شما نوشته‌اند. ماها همه بحمدالله تعالی سلامت هستیم فقط صغری ضعف زیاد دارد و رو به بهبودی است. اقلیما و مشهدی حسین سلام دارند. به عموم بستگان خصوصا دخترها سلام برسانید. از خارخازنجون هم مطلعم کنید. از شما امید دعا دارم. هوای اینجا رو به خوبی است، شب‌ها تقریبا خوب است. سلام بر همه شماها 
*نامه امام به همسر

زمان: ۶ مهر ۱۹/۱۳۵۱ شعبان ۱۳۹۲ 

بسمه تعالی 
خانم محترمه! 
مرقوم شریف از مشهد مقدس واصل شد. از سلامت شما و خانم‌های دیگر مسرور شدم. لابد تاکنون به قم آمده‌اید. مرقوم شده بود از من کاغذ ندارید. تمام مرقومات شما را جواب داده‌ام به وسیله آقای اعرابی، و به پست داده‌ام. انشاء‌الله تعالی تا رسیدن این کاغذ کارهای برگشتن تمام شده است. از سلامت خودتان مطلعم کنید. به همه دخترها سلام برسانید. برای همه شماها در زیارت کربلا و نجف زیارت می‌ کنم و به همه دعا می‌کنم. ماها بحمدالله تعالی سلامت هستیم. مصطفی شب‌ها و حسین ناهارها اینجاست، و گاهی مریم جمعه هم، همگی واسلام علیکم. 
*نامه امام به همسر

زمان: ۱۵مهر ۱۳۵۱ (۲۸ شعبان ۱۳۹۲) 

بسمه تعالی 
خانم محترمه عزیزه‌ام 
تاکنون چند کاغذ فرستاده‌ام، نمی‌دانم رسیده است یا نه از شما به وسیله فریده اطلاع پیدا کردم. مرقوم مشهد واصل شد از تهران اطلاعی ندارم امید است همیشه خوش و خرم و مشغول دیدار خویشاوندان باشید، اگر چه ما را فراموش نمایید. وعده مراجعت نزدیک است و ما هم از نبودن شما خسته شدیم. حال همه بحمدالله تعالی خوب استف فقط حسین قریب ۱۰  روز پیش از این مبتلا به آپاندیش شد و در مستشفی نجف عمل شد و حالش خوب است و بخیه‌ها را کشیده‌اند. بقیه هم سالم هستند من کسالت‌ های جزئی گاهی پیدا کردم و خوب شدم. 
خدمت همه مخدرات خصوصا خانم سلام می‌رساند. خدمت حضرت حجت‌الاسلام والمسلمین آقای ثقفی و جناب آثای حاج حسن سلام می رسانم. والسلام علیکم 
*نامه امام به همسر

زمان: ۲ آبان ۱۳۵۱(۱۶ رمضان ۱۳۹۲)
کتاب همسر امام خمینی(ره) به روایت اسناد رونمایی می‌شود
بسمه تعالی 
خانم محترمه! 
مرقوم مورخ ۱۲ شعبان و مرقوم مورخ ۲۸ شعبان با هم واصل شد. از سلامت شما و دیگران خوشوقت شدم. مدتی بود هیچ اطلاعی از شماها نداشتم تا کاغذ فریده که چند روز پیش رسید امروز نیز مرقوم شما و صدیقه و فهمیه و احمد هم واصل شد. ماها بحمدالله تعالی سلامت هستیم. حسین هم حالش خوب شد و از بیمارستان بیرون آمد. از آشتی آقا و خانم خوشوقت شدم. واقعا مژده خوبی بود. به هر دو سلام برسانید و تبریک از قبل من بگویید. ما عجالتا در انتظار شما به سر می‌بریم. از قراری که آقای سید علی خلخالی گفته‌اند بهتر آن است که با هواپیمای روز شنبه که می‌رود کویت و از آنجا به بغداد می‌آید و معطلی ندارد بیاید. هواپیماهای دیگر معطلی دارد و صحیح نیست شما در کویت یا شام و بیروت بی‌جهت معطل شوید. من این نامه را به تهران می‌فرستم به حسب قاعده تا رسید آن شما تهران هستید راجع به مطلبی که مربوط به آقای پنسدیده است شاید به ایشان بنویسم. واسلام علیک 
پدر اولاد شما 
*نامه امام به همسر

زمان: ۲۱ تیر ۱۳۵۳(۲۱جمادی الثانی ۱۳۹۴ )

بسمه تعالی  
خانم محترمه 
مرقوم شما پس از مدت‌ها انتظار واصل شد. مثل اینکه شما از نجف که حارج شدید دیگر از فکر ماها بیرون رفتید و خیال نکردید از دیر آمدن کاغذ، ما نگران می‌شویم. در هر حال انشاء‌الله تعالی خوش و سالم باشید. ماها بحمدالله تعالی سلامت هستیم و می‌گذرانیم، به همان نحو که دیدید، هوای اینجا مختلف است ولی روی هم رفته خوب است. از سلامت خودتان ولو به دو کلمه ما را در هفته یا لااقل در هر دو هفته مطلع کنید. اینجا تازه‌ای نیست، همان مسایل است که موجب نگرانی است و باز معلوم نیست چه شود. انشاء الله خداوند اصلاح کند. 
به همه اقوام و بستگان سلام برسانید، خصوصا صدیقه و فاطی خانم. حسن را می‌بوسم. شما بدانید که اگر از وقت رجوع بگذرد معلوم نیست ما بتوانیم تقاضا کنیم و آنها بدهند. حتما تعجیل کنید که وقت نیست ما بتوانیم تقاضا کنیم و آنها بدهند. حتما تعجیل کنید که وقت نگذرد. به حرف هیچ کس گوش ندهید والا در ایران ماندنی خواهند شد. 
۲۱  ج ۹۴۲ - خودم 
اقلیم به شما و فریده سلام می‌رساند. از وقتی شما رفتید حالش خوب است 
*نامه امام به همسر

زمان: ۴ مرداد ۱۳۵۵ (۲۸ رجب ۱۳۹۶ )

بسمه تعالی 
خانم عزیز 
من الان تنها نشسته‌ام و به برادرم که در این آخر عمر موفق نشدم او را ببینم فکر می‌کنم. مرقوم شما واصل شد. از حال آن مرحوم نوشته بودید. فوری کاغذی نوشتم به وسیله احمد؛ ولی تقدیر آن بود که حتی کاغذ را نبیند. تقدیر آن است که من به ملاقات عزیزانم نایل نشوم. از امشب مجلس ختم ر مسجد شیخ منعقد است. مقدر بود که من به مجلس عزای برادرم بروم؛ زنده باشم و تحمل مصیبت کنم. 
تلگرافی به حضرت آقا کردم و تسلیت به فامیل گفتم. آدرس دیگران را نمی‌دانستم شما از قبل من به همه خصوصا خانواده محترم او و فرزندان عزیزش پس از سلام تسلیت بگویید. مصطفی بحمدالله سلامت و غالبا شام و ناهار اینجاست. از سلامت خودتان مطلعم کنید و به همه دخترها و احمد و خانمش سلام برسانید و از قول من تسلیت بدهید. من با حال بسیار افسرده این نامه را نوشتم. از خداوند تعالی سلامت همه شماها را خواهانم. 
والسلام علیکم. 

منبع :خبرگزاری فارس۱۵مهر۱۳۸۸
نامه های منتشر نشده همسر امام به حاج سید احمد آقا

***

قربان پسر عزیزم میروم. اولا امید است که وجود عزیزت در نهایت خوشی و خرمی بوده و با خوشی به زندگانی خود ادامه دهید...

تصدقت گردم، بیست‌وپنج روز است که هیچ‌گونه خبری از عزیزان ارجمندم ندارم و نمی‌دانم این بی‌اطلاعی تا کی طول خواهد کشید و این دل شوریده مادر تا کی صبر خواهد نمود. در صورتی که می‌دانم گناه نه از تو و نه از من است و به‌عهده روزگار جبار است. هفته اول ورود، نامه برای شما و همه خواهران داده‌ام، نمی‌دانم رسیده یا نه. در نامه نوشته بودم از طرف من چهارصد تومان بدهید به کبرای کرمچگانی البته با اجازه آقا بوده است، از آقای پسندیده بگیرید. از رسید نامه و انجام کار مرقوم دارید. انشاءالله که همه خوب و خوش، خصوصا حسن عزیز که خدا می‌داند و بس که چقدر دوستش دارم و چه اندازه دلم برایش ضعف می‌رود. انشاءالله که رفع کسالت و نقاهت هم شده و چاق و چله گردیده است. از طرف من و به یاد من پنج بوسه از صورتش بکنید: هر گونه دو تا، پیشانی یکی زیرا زیادتر هم شما حالش را ندارید و هم او راضی نیست ....امید است مادر عزیز حسن و پدر محترم حسن همگی خوب و سلامت بوده باشند. حال ماها، همگی خوب و سلامت هستیم و مهیای روزه گرفتن از چهارشنبه می‌باشند، هوا کمی بهتر شده.
آقاجانت که از بس که قرآن می‌خوانند حکم یک قاری را پیدا کرده‌اند، الساعه هم مشغولند. داداش که از فلاکس مرحمتی خیلی خوشحال گردید و همچنین آقا از ادکلن. بقیه بستگان سلامت و سلام می‌رسانند. به خانم عزیزم که همیشه زبانم در مدح ایشان باز است سلام من را ابلاغ دارید. به خاطر خدا زودبه‌زود برای من کاغذ بدهید زیرا به دیدارتان عادت کرده‌‌ام که دوریتان زیاد متأثرم می‌کند. از زحمت‌هایی که به شما داده‌ام معذرت می‌خواهم. به خواهرها سلام من را ابلاغ دارید. تنها آرزویم این است که با هم رفیق و صمیمی همانطور که هستید باشید که صفا بین منسوبین نعمت بزرگی است که روح و اعصاب را راحت نگه می‌دارد. آنهایی که ندارند خوب می‌فهمند. به سکینه‌ سلطان سلام برسانید نمی‌دانم عقد شده یا نه. البته می‌نویسید من عجله کردم، اینجایی‌ها گفتند اگر نمی‌آمدید بعداً از بیروت می‌آوردیمتان، قسمت چنین بود. اقلیما عرض سلام دارد. قربانت مادر.
*
پسر عزیز و مهربانم 
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت  
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
ده روز دیگر بیشتر نمانده که باز غربت تازه‌تری پیدا کنیم و نمی‌دانیم به کجای دنیا باید برویم. تکلیف هر کسی پیداست که می‌رود به وطن آبا و اجدادی خودش یا هر کجا را که بهتر بداند. ولی راجع به ما لازم به توضیح نیست که هیچ مملکتی ما را نمی‌پذیرد ولی هنوز امید به اینکه همین جا فعلا بمانیم داریم تا بعداً چه پیش آید. فعلا سبب شده است که من دست از سفری که زنده‌کننده روح و اعصاب بلکه ماده حیاتی دارد برای من، بردارم و به امیدش بنشینم. تاکنون موافقت نکرده‌اند اما از اظهار لطف و محبت شما که نسبت به آمدن من نموده بودید بسیار متشکر و سپاسگزارم زیرا جز پشتیبانی شما اولادها هیچ چیز دیگر نمی‌خواهم چون از صمیم قلب دوستتان دارم بلکه تمام وجودم خلاصه شده در شماها. حال مزاجی همگی از پدر، برادر و 
سایرین خوب و سلامت. طلبه ها اعم از افغانی و ایرانی به فکر رفتن افتاده‌‌اند، 
منتظر روز موعود که اول هفتمین ماه خودشان است برای این که تموز که مطابق ژوئیه فرانسه و ۲۱ جمادی‌الثانی می‌شود ۹/۴ شمسی. سرنوشت اجانب نجف معلوم خواهد شد. 
هوای اینجا خیلی گرم شده، از اول صبح کولرها به کار است. آقاجانت مشغول وضو برای رفتن به درس هستند. خدمت فاطی‌خانم و همشیره‌ها سلام مرا ابلاغ دارید. نور چشم دلبندم حسن که همیشه با او حرف می‌زنم قربان می‌روم. من آرزویی ندارم جز دیدن روی ماه همگی خصوصا حسن. اقلیما عازم است خروجی هم گرفته، سلام می‌رساند، مشهدی حسین سلام می‌رساند به‌ سکینه‌سلطان سلام برسانید.
آقاجانت و داداش و بقیه سلام می‌رسانند راجع باصلاح امور خانه ننوشته بودید، کوتاهی نکنید مصلحت نیست حتما خوب درک می‌کنید. آن هم مهیای آمدن هستند، از حضورشان استفاده کنید. دو هفته قبل برای فاطی‌خانم جواب کاغذش را دادم لابد رسیده. خاله‌جانشان حالش خوب است. فردا عازم هستیم بروم منزلشان کوفه، جای ایشان خالی است. بیش از این مزاحمت نمیشوم سلامتی تو را خواهانم.
قربانت مادرت
***
یگانه فرزند دلبندم
چه جرم رفت که با من سخن نمی‌گویی
چه کرده‌ام که به هجران تو سزاوارم
نمی‌دانی دوریت دیگر تا چه اندازه کلافه‌ام کرده و تا چه حد سر به گریبان شده‌ام. امروز که یازدهم ماه بود تاکنون که چهار ساعت از شب گذشته آنی از نظرم محو نشده و دایماً با تو و خانمت به انواع متفرقه مشغول صحبت بوده‌ام تا این ساعت وقت به دست آورده‌ام و به مکالمه با تو پرداخته‌ام. آقاجانت رفته‌اند بیرونی و بعد حرم. اقلیما رفته حمام فعلا تنها نشسته‌ام. پارسال این موقع با شماها مشهد بودم. ای خوشا به حال پارسال! نمی‌دانم به دیدارت نایل می‌شوم یا عمرم کفاف نمی‌دهد. به جان عزیزت همیشه سلامتی و محفوظیت شماها را از بلیات ارضی و سمایی از ائمه خود خواستارم و به آنها شما را می‌سپارم. حال من و پدر و برادر و بقیه همگی خوب، سلامت. همه اهل دو منزل روزه هستند الا گاهی حسین و مریم و به کلی من روزه نیستم. البته من به جهت معلوم شرعاً و عرفاً معذورم نمی‌دانم، شماها با روزه چه می‌کنید. آقاجانت روزه می‌گیرند، حالشان تاکنون الحمدلله خیلی خوب بوده است. هوای اینجا خیلی خوب است شب، روز توی اطاق راحت هستیم.
کاغذی که توسط مسافر برای من و پدر نوشته بودی رسید. عزیزم می‌نویسی کاغذ نمی‌دهید به خدا هر چه نامه داده‏ای فورا جواب نوشته‌ایم ولی چون مسافر نیست زیادی نداده‌ایم. امید است که وجود عزیزت سلامت، با خوشی سرگرم زندگی بوده باشید. انشاءالله فاطی‌جان هم حالش خوب، با کمال صمیمیت و محبت مشغول زندگانی خود می‌باشد. خواهرها انشاءالله حالشان خوب است، از قول من به آنها سلام برسانید. جواب کاغذهای هر دو را داده‌ام. به فاطی‌خانم سلام برسانید، به سکینه ‌سلطان سلام برسانید، آقاجانت و داداش و بقیه سلامت، سلام می‌رسانند. اقلیما عرض سلام دارد. صغرا هنوز نیامده، خیلی منتظر صغرا هستند و صدای واعظ صحن می‌آید، شب‌ها خیلی تنها هستم. در ماه رمضان رفت و آمد نیست. مشکل است معصومه‌ خانم هم کم می‌آید لذا شب‌ها خیلی تنها هستم. دلم نمی‌آید کاغذ را تمام کنم لابد از یادت رفته نمک صدف بدهی صغرا بیاورد. مکرر نوشته‌ام چیز کوچک را انسان فراموش می‌کند. از خاله‌جان فاطی‌خانم خبر دارم حال خودش و بچه‌هایش خوب است. بیش از این مزاحمت نمی‌شم شاید وقت قرائت کم باشد. کاغذ زود به زود بده، متشکرم.
قربانت مادرت

پسر عزیزم، احمد جانم 
بقربانت جانم 
چه کنم با هجرانت
مأیوسم از دیدارت
جز به طول شب هجران نتوان کرد بیان
بس که شرح غم هجران تو بی‌پایان است
از اول بسی شوق دیدارت را در دل می‌پروراندم ولی حالا مایوسم کردند و با آمدنم موافقت نکردند، از این ناامیدی چنان ضربه به روح من خورده و چنان رنجی می‌برم که جز خود و خدایم کسی با خبر نیست. بغض گلویم را فشار می‌دهد، اشکم جاری شده می‌خواهم کسی مطلع نشود، بس کنم و صبر کنم چاره جز صبر نیست، تقدیر چنین است. بهتر است روح نازنینت را رنجور نسازم.
نامه مورخه ۷ تیر دیروز که ۴ مرداد بود، نایل گردید. بسیار به موقع بود بلکه از موقع گذشته زیرا متجاوز از یک ماه و نیم بود از شما کاغذی نرسیده و موجب نگرانی حال مادر گردیده است. می‌ترسیدم گرفتاری برای خودش پیش آمده، از فهیمه هم همین‌قدر است، کاغذ نیامده؛ او را حمل گرفتاری‌های دائم می‌کنم. در نامه شما از سلامتی همگی مطلع شدم، بسیار ممنونم. راهی جز نامه برای اطلاع که ندارم. مادر جان اشاره شده بود به رابطه باریک، مادر بقربانت بین من با تو رابطه باریکی است تمام وجودم به تو مربوط است تمام دلم احمدگویان و زبانم حسن گویان  است، به جان خودت دلم برای حسن ریزریز است. اگر بتوانم یک کمی دیگر تحمل کنم، جان سختی دارم و بدان دعاگوی سلامت و خوشی همگی‌تان هستم.
حال مزاجی پدر و مادر، داداش و بقیه بحمدالله خوب و سلامت و زندگی را می‌گذرانیم. یکی غم رفتن اجنبی‌ها .... یکی غم ماندن در این شهر ... کی نوبت به ما می‌رسد کار دنیا همیشه افراط و تفریط بوده.
راجع به رژیم نوشته بودی، خبر نداری از بعد از ماه رمضان گذشته رژیم سخت گرفته‌اند، برنج و روغن سرخ کرده نمی‌خورند لذا غذای بدون این چیز جز آبگوشت و کباب نیست آن هم بدون چربی، خیلی هم ضعیف شده‌اند؛ اگر بگویم پوست استخوان دروغ نگفتم ولی الحمدالله سلامت هستند. برای ما هم مفید است خصوصا یک ماه است اقلیم آمده، کلفت ندارم و پیدا هم نمی‌شود. گرما هم شدید است، از اول صبح ساعت هشت کولر کار می‌کند شب‌ها با اذیت خواب می‌رویم، اگر بگویم آتش می‌بارد دروغ نگفتم. لابد اقلیما آمده پیش شما دو دست لباس برای حسن که اسباب خجالت است فرستادم. به خدا بهتر از این نبود، خود اقلیم دید چقدر گشتم. در حقیقت دهات است اینجا العفو. دو قواره پارچه یکی سرمه‌ای و یکی سفید، داداش داده برای خازجون، لطفا به او برسانید. کاغذ قبلی که دو هفته قبل نوشته‌ام، باز نوشته‌ام؛ ترسیدم او نرسد. در اوایل رجب نوشتم که یاد سفر خوانسار و اصفهان هم در آن کرده بودم، خوشا پارسال خوشا پارسال. آقا و داداش و بقیه سلام می‌رسانند. به فاطمه خانم و صدیقه خانم و فریده خانم، فرشته ‌خانم سلام برسانید. آقای اعرابی، یکی از دوستان در شام دیده بود حالشان خوب بود. خاله‌جان فاطی‌جان حالش خوب است، دیروز اینجا بودند. آمنه خانم عازم مکه است.
قربانت مادرت 
***
قربانت گردم ـ مرقومه کریمه  که مورخه ۱۵ شوال بود دیروز واصل وزیارت  گردید. چشم وصل مادر، پدر روشن و از زیارت خطت مژده سلامتی و صحتت مملو از شعف و مسرت گردیدیم.
ای وقت تو خوش که وقت ما کردی خوش. 
در این ایام درهای امید به روی همه بستند و همه افسرده و پریشان‌ خاطر مشغول جمع‌آوری اثاث و عائله  خود هستند و ترک دیار و مسکن خود را می‌کنند. در حین، سه کاغذ برایم رسید، از عزیزترین کسانم. الحمدلله الهی این راه باریک که پست و تلگراف باشد بریده نشود والا دیگر قابل تحمل نیست. حال پدر و مادر، برادر، بقیه و همگی خوب و سلامت و به توسط چند مسافر چند کاغذ برای همگی فرستادم. حتی برای فهیمه به توسط مسافر تهرانی به توسط آقای بنابی و آقای چهل‌اخترانی و آقای سبزواری. اگر نرسانده‌اند، مطالبه کنید. کاغذ برای همگی‌تان داده‌ام. فعلا روحاً همه ناراحت و مزاجاً الحمد لله همگی سلامت و منتظر سرنوشت و مقدر الهی هستیم، تا خدا چه خواهد. آقاجانت درخواست خروجی برای لبنان کرده‌اند، هنوز موافقت نشده، دعا کنید بشود که دیگر اینجا قابل زندگانی نیست.
خدمت دختر عزیزم فاطی‌خانم سلام برسانید امیدوارم که عمه‌ جون خوش و راحت بوده باشد. خاله‌ جانشان دیروز منزل معصومه‌ خانم‌ بود، حالش خوب و بچه‌هایش سلامت بودند با بچه‌هایشان بودند.
از پیش‌آمد مشهدی رضا بسیار متاثر شدم، از قول من به او سلام برسانید و تسلیت مفصل و اظهار همدردی بکنید؛ هم جوان بوده، بچه کوچک داشت انصافا خیلی مشکل است، خدا صبر بدهد. خدمت آقای پسندیده عرض سلام برسانید، اشکالی ندارد به خواهرها سلام برسانید. مطلبی ندارم بنویسم، دلم نمی‌آید کاغذ را تمام کنم. الساعه دو و نیم بعد از ظهر است .آقاجانت خوابیده من زیر پوستین پهلوی بخاری نشسته‌ام برای نور دیدگانم کاغذ می‌نویسم. تو و فریده که کاغذهایتان دیروز آمد؛ از فریده دو کاغذ و از شما یک کاغذ، پست هوایی. مادر جان دعا کن تو جوانی، خدا ما را هم از اینجا نجات بدهد. بعد از رفتن تمام دوستان و خویشان (که نداریم) و آشنایان، غریبی که قابل تحمل نیست، تنهایی بر ما سایه می‌افکند. بیش از این مزاحمت نمی‌شوم سلامت و سعادت شما را خواستارم. قربانت مادر
سلام‌ها را یادم رفت آقاجانت و داداش به شما سلام می‌رسانند. معصومه خانم و حسین و مریم عرض سلام و دستبوسی دارند.

پسر ارجمندم قربانت شوم
نامه مورخه ۱۸ محرم در پانزدهم صفر واصل. بیست و  هشت، هفت روز که چیزی نیست! از سلامت خودت و بستگان عزیزت بسیار مسرور و خوشحال گردیدم. امیدوار و آرزومندم همیشه خوش، و زندگی را در کمال راحتی و خوشی بگذرانی. حال من و پدر و برادر بحمد الله خوب و سرگرم کارهای خودمان هستیم. آقا، درس و بحث که به واسطه اربعین تعطیل شده، بالای کرسی نشسته‌اند. هوای نجف را ملاحظه کن که تاکنون کرسی است. من هم خودم را به کار خانه مشغول می‌کنم. داداش و حسین هم پیاده رفته‌اند کربلا، قافله پیاده راهی زیاد است ما هم فردا عازم رفتن هستیم، نایب‌الزیاره و دعاگو می‌باشیم.
همیشه اگر آمدن شما را نخواهم، آمدن خودمان خانوادگی را به خدمت شما زیاد می‌خواهم ولی گوش کسی با این حرف‌ها بده‌کار نیست تا مشیت خودش چه قرار گیرد. جز دوری شماها هیچگونه ناراحتی نیست ولی آن هم طاقت‌فرسا شده مخصوصا اگر خرابی معده و اعصابم هم ضمیمه آن گردد. مثل این چند روزه باز معده بداخلاقی می‌کند. اگر ادامه پیدا کند یک دکتری می‌روم. به خانم عزیزم فاطی‌جان سلام مفصل من را ابلاغ دارید. چند روز قبل خاله‌جانشان را دیدم با بچه‌هایشان خوب خوش بودند. عبا را داداش گفت هر وقت مسافر آمد بفرستید، به پست ندهید زیرا عجله نیست، تابستان 
در پیش است. کتاب «نوین» نرسیده گیرنده هم در اینجا نیست. به خانم‌های عزیزم صدیقه‌جان و فریده‌جان و فرشته جان سلام مرا ابلاغ دارید.... به سکینه‌ سلطان سلام برسانید. زیاد مزاحمت نمی‌شم.
قربانت مادرت 
***
«تصدقت شوم، واقعاً شوم، نمی‌دانی چه‌قدر دلم برایت تنگ شده و چه اندازه مشتاقم بیایم و همگی را ببینم و از این یأس چه ناراحتی‌هایی را تحمل کردم و می‌کنم و باز به امید دیدارتان بوده‌ام. نامه مورخه ۴ رمضان روز قبل رسید. راستی جای تعجب است کاغذ بین ایران و عراق بیست روز آن هم با طیاره. خداوند انشاءالله همه کارها را سهل و آسان کند، تاکنون باید زودتر رسیده بود. حال ماها همگی خوب و سلامت. من ‌هم مثل شما از روزه گرفتن معذورم ....الان ساعت ده صبح است آقاجانت خوابیده‌اند، من هم بعد از ختم قرآن بهترین کار برایم مکاتبه با تو بود و مشغول شدم؛ لذیذترین لذت‌ها.
عزیزم من مرتب ماهی دو کاغذ برای شما می‌فرستم اوایل ماه و اواخر ماه، به تاریخ‌ها توجه داشته باش. اگر نمی‌رسد بنویس خودم راساً پست کنم. مشهدی حسین پست می‌کند. تعجبم که کاغذهای ماه شعبان نرسیده. البته نامه اوایل ماه است. خلاصه چاره نیست همین است باید ساخت. ما می‌نویسیم، خواه برسد خواه نرسد. 
هوای اینجا سرد شده پشت‌بام با لحاف می‌خوابیم ولی عشق دیدارتان داغ شده، فردا عازم کربلا هستیم، برای عید فطر.
جای شما خالی نایب‌الزیاره هستم به خانم فاطی خانم سلام برسانید. دیدن کردم با خاله‌ جانشان سلامتند. به صدیقه‌جان و فریده، فرشته سلام برسانید. حسن عزیز را تصدقم. آقاجانت و بقیه، داداش سلام می‌رسانند. به سکینه سلطان سلام برسانید. قربانت، خودم.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:امام خمینی بعد از تولد دومین فرزندشان(هنگامی که سیدمصطفی ۳ ساله بود) ، در زمان طلبگی و در دوران آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، به تاریخ ۲۵ شوال ۱۳۵۱(۰۲ اسفند ۱۳۱۱) با ماشین از قم به تهران، از تهران به اهواز، از اهواز به عراق و از عراق به لبنان رفتند و از آنجا(بیروت) به وسیله کشتی عازم جده شدند.( واین تنها سفرحج امام خمینی بود)

***
قربان پسر عزیزم میروم. اولا امید است که وجود عزیزت در نهایت خوشی و خرمی بوده و با خوشی به زندگانی خود ادامه دهید. ثانیاً از تو یک دنیا معذرت می‌خواهم که نتوانستم مثل سابق در عرض ارادت و اطلاع از حال خودمان بگویم، فکر نکنی از عدم محبت یا عدم خلوص نیت بوده؛ نه، به جان عزیزت شب و روز به یاد تو و ذکر و فکر تو هستم و چه قدر جایت پیش همگی خالی است، فقط و فقط به واسطه ضیق وقت و خستگی است زیرا در یک حیاط کوچک  اداره  یک مشت بچه به کلی وقت از انسان گرفته می‌شود. الساعه همه کربلا هستند، همگیشان. من هم آنجا بودم امروز آمدم یک سر به آقا جانت بزنم .آنها دو روز دیگر می‌آیند. ده روز هم به اتفاق هم کاظمین و سامرا بودیم. از اینها گذشته چون کاغذ دخترها داده‌‌اند می‌دانستم از حال ماها هم اطلاع پیدا می‌کنید. یک کاغذ هم بعد از ماه صفر به توسط مسافر فرستاده‌ام، نمی‌دانم رسیده یا نه. خلاصه تو به من نگاه نکن، من این مدت مشغله‌ام زیاد است و در ضمن خیلی از تو متشکرم که وسایل آمدن اینها را فراهم کرده، همگی، از آقا بگیر تا بنده و خود دخترها از تو نهایت تشکر را داریم. ولی حق هم بده که کار و شلوغی مجال را از من گرفته.
حال من و پدرت و برادر و خواهرها و بقیه، همگی خوب خوش و سلامت هستیم و قاعدتاً تا یک ماه دیگر نمی‌آیند و به شوهرهایشان بگویید، از قول من سلام برسانید. بچه‌هایشان همگی خوب هستند. خدمت دختر عزیزم فاطی‌خانم سلام مخصوص برسانید. انشاءالله که حال روحی و مزاجی‌شان خوب و خوش است. خاله‌جانشان خیال آمدن دارند، همه آمده‌اند و هم رفته‌ایم آنجا سلامت می‌باشند. هوای اینجا خوب است ،روزها در حیاط و شب‌ها پشت‌بام به راحتی زندگی می‌کنیم. آقاجانت به شما، 
داداش و بقیه سلام می‌رسانند. به هر کس میل داشتی سلام برسانید. زیاد 
مزاحمت نمی‌شوم. از التفات‌های فاطی‌جان بسیار خوشحال و متشکر گردیدم. خداوند انشاءالله شما دختر و پسر را از من نگیرد که مایه امید ما هستید. در این مدت دو نامه از شما رسیده.
***
در ۱۴ شوال به‌قدر یک دنیا خوشحال گردیدم. زیرا باز در رسیدن کاغذ تو و فریده فتره مختصری پیدا شده بود. بدان و آگاه باش که مادر هر پانزده روز یک‌مرتبه با بی‌صبری منتظر دریافت نامه‌های عزیزانش است به جان خودت من فقط همین یک راه را سبب نشاط دارم. زندگی بسیار ساکت و آرام بی‌روح می‌گذرانیم. حال من و پدر و برادر و بقیه همگی خوب سلامت و همانطور که اطلاع دارید هر کدام به کارهای شخصی خودشان مشغول می‌باشند. من و اقلیم هم به کار خانه سرگرم هستیم کار یک زن؛ یعنی مهمانی می‌آید یا ما می‌رویم. امیدوارم شماها همگی خوب خوش سرگرم بوده باشید. از فاطی‌خانم کاغذ داشتم تاریخ 7 رمضان با نامه شما رسید یعنی یک ماه و هفت روز، باز خوب است که می‌رسد. از شما هم نامه چند عدد داشتم، عکس‌ها رسید. پهلوی دستم لای کتاب لغت مرحمتی شما است که همیشه دعاگو بوده و هستم و همیشه بدون استاد درس خوانده‌ام شاید شعری که آقاجانم در بچگی من برای بدون استادی گفته‌اند یادت باشد. از آقاجانم و حسن هم کاغذ داشتم اگر دیدید بهشان بگویید که بدانند. از فهیمه تا امروز که قریب سه ماه می‌شود کاغذ نیامده در صورتی که سه کاغذ داده‌ام، نمی‌دانم از زحمت‌‌ها رنجیده یا جهت روحش کشش نامه نوشتن را نمی‌کند والا این گرفتاری‌هایش همیشه که بوده. خلاصه از قول من به ایشان سلام برسانید و مقید باشید از حال او برایم بنویسید.
از قول من به فاطی‌خانم سلام برسانید. از لطف ایشان خیلی ممنونم. خاله‌جانشان را منزل آقای خلخالی دیدم سلام ایشان و سلامتی بقیه را ابلاغ داشتم و گفتم: بابا، برایتان کاغذ داده‌اند مثل اینکه نرسیده. با خنده گفتند: انشاءالله می‌رسد. هنوز از کوفه نیامده‌اند حال خودشان و بچه‌‌هاشان خوب است. تسبیح آقای اشکوری را همان‌ روز اول ورود دادم به داداش و ایشان هم داده و گفته که بندش باید عوض بشود. پریروز باز از ایشان پرسیدم، گفتند: دادم و گفته‌ام. ولی نمی‌دانم نو کرده یا نه.
به خواهرها؛ صدیقه‌جان و فریده‌جان سلام مرا ابلاغ دارید. حسن عزیزم را که دلم برایش ضعف می‌رود عوض من سه عدد ماچ قایم از او بکنید. هوای اینجا هم سرد شده توی اطاق هستیم تا بیشتر حیاط. امیدوارم همیشه خوش و سلامت بوده، یاد مادر بوده باشی. اقلیما، مشهدی حسین هر دو عازم مکه هستند مگر اتفاقی بیفتد، فعلا مهیا هستند. سلام مخصوص ارادتمندانه به شما و فاطی‌جان دارند آقاجانت و داداش و بقیه سلام می‌رسانند. زیاد مزاحمت نمی‌شوم سلامتی تو را خواهانم. 
قربانت ـ مادر
***
اسفند ۱۳۵۴ ـ تصدقت شوم، هفتم صفر است، رحمات حضرت امام حسن. صدای... ضبط صوت روضه قهوه‌ خانه‌‌های خیابان بلند است ساعت سه و نیم بعدازظهر است. آقا جانت زیر کرسی خوابیده‌اند من مقیدم روزها نخوابم زیرا اگر روز یک ساعت بخواهم، شب سه ساعت خوابم نمی‌برد. بیشتر با مطالعه کتاب‌های عربی که از لطف و محبت تو پسر مهربان و روشن و آگاه به مصلحت و روحیه هر شخص داری، من که مادر هستم به طریق اولی این نعمت را دریافت کرده‌ام. کتاب تمدن اسلامی به عربی را مطالعه می‌کنم و خوب می‌فهمم، در هر چند صفحه یک کلمه را معنی‌اش را نمی‌‌دانم آن هم در کتاب لغت پیدا می‌کنم. خلاصه امروز تمام شد، دیدم هنوز آقا خوابیده‌اند و چایی به کار نیست، چه بهتر و شیرین‌تر از مکاتبه با تو بلکه تو را مخاطب قرار دادن، با تو سرگذشت گفتن.
عزیزم حال مادر، پدر، برادر همگی مزاجا خوب، سلامت و به دعاگوییت اشتغال داریم. هر کدام مطابق با وضع زندگیمان یک سرگرمی‌هایی داریم. پدرت چون درس‌ها تعطیل است نماز می‌رود ظهرها و مطالعه‌های تفریحی دارد. برادرت... به همین ترتیب. مادرت، با کار خانه و مهمانداری زندگی را خاتمه می‌دهم. هوای اینجا هم امسال زیاد سرد نشده تقریبا بهار ایران است. کلفت ندارم و پیدا نمی‌شود، افغانی‌ها نمی‌مانند. صغرا... سوغات‌ها آورده مفصل، در دو کاغذ قبل نوشته‌ام.
خدمت دخترهای عزیز سلام مفصل برسانید. به فاطی خانم سلام برسانید. حسن را تصدق می‌روم روی ماهش را عوض من ببوسید. قابل نوشتن چیزی برایت ندارم، دلم می‌خواهد کاغذ را پر کنم؛ در حقیقت مکاتبه را تمام نکنم. دیگ برقی چه قدر برای من مفید واقع شده. بسیار سپاسگزارم صغرا از شما خیلی ممنون بود، باید هم باشد زیرا خدمت‌های زیادی به او کردید قربانت...
این جواب نامه ۱۸ محرم است که مفصل با مداد کمرنگ نوشته بود. نامه از شما زیاد می‌رسد و به فاصله یکی، دو روز جواب می‌دهم. من هم میل دارم بدانم جواب کدام نامه است و تاریخش را فراموش می‌کنم. میل دارم اشاره به یکی از مطالبش بشود. مشهد حسین از پول پسرش خیلی خوشحال، عرض سلام می‌رساند. چهار قواره برای دخترهایم فرستادم به خدا قسم بهتر از این اصلا نیست یعنی جنس اصلا پیدا نمی‌شود. وضع عراق خیلی اقتصادی شده، هر چه هست مال خود عراق است مورد پسند نیست. مدتی است دنبال یک پالتو برای حسن هستم، نیست.

کادوی"خنده دار"امام خمینی به حاج عیسی+خاطرات خادم بیت امام

«حاج عیسی» درعصرروزپنجشنبه۱۶ دی ۱۴۰۰فوت کرد.

چگونگی ورود(گزینش)حاج عیسی به بیت امام خمینی وخاطرات حاج عیسی راازامام خمینی وحاج احمدآقا +ماجرای یک خادم دیگر(سید)متقلب ومتخلف بود که امام  دستوراخراجش راداد رادرادامه خواهیدخواند.

عشق به «خرمالو»موجب سقوط «حاج عیسی» شد.

«حاج عیسی جعفری»‎‏حاج عیسی یک روز پای درخت خرمالو ایستاده و برای چیدن چند عدد ‏‎ ‎‏خرمالو که بر روی شاخه‌ها باقی مانده بودند نردبانی را که در آنجا بود ‏‎ ‎‏به درخت تکیه ‌داد و با بسم‌الله از درخت بالا رفت .

اما وقتی دید قدش به ‏‎ ‎‏خرمالوها نمی‌رسد از نردبان پایین آمد و نردبان دومی را آورد و با یک ‏‎ ‎‏تکه طناب این دو نردبان را به هم وصل نمود و به درخت تکیه داد و با ‏‎ ‎‏خوشحالی تمام از آن بالا رفت

خرمالوی اول، دوم را که چید،تعادلش راازدست دادکه خودش ‎‏همانند خرمالو از نردبان به زمین افتاد!.

مراسم تجلیل از ۴٠ سال خدمت صادقانه رضا فراهانی

حاج عیسی را فوراً به بیمارستان ‏‎ ‎‏خاتم‌الانبیاء(ص) برده و بستری نمودند. به دلیل شکسته شدن گردن و ‏‎ ‎کوبیدگی بدن چند روز در بیمارستان بستری بود.

به «حاج عیسی» اطلاع دادند ‏‎ ‎‏حضرت امام چون نمی‌توانند به ملاقات شما بیایند می‌خواهد توسط ‏‎ ‎‏«حاج رضا فراهانی» کادویی را که فقط خودش می‌داند در داخل آن چه ‏‎ ‎‏هست برایت بفرستد. ‏

برگزاری مراسم تجلیل از حاج عیسی جعفری خادم حضرت امام خمینی (ره)

‏‏ملاقاتی‌های« حاج عیسی» از فامیل گرفته تا غیر‌فامیل، از دوستان ‏‎ ‎‏و اعضای دفتر امام همه با تعجب به یکدیگر می‌گفتند: امام که از ‏‎ ‎‏این کارها نمی‌کرد حالا چه شده که برای حاج عیسی کادو فرستاده؟ ‏‎ 

‎‏لابد «کادوی امام دیدن دارد» پس بهتر است بمانیم تا «آقای فراهانی »بیاید ببینیم کادوی امام به حاج عیسی چیه.

بعد از مدتی انتظار، ‏‎« ‎‏حاج رضا» سر رسید و «کادوی امام  را روی میز سیار جلوی تخت حاج ‏‎ ‎‏عیسی ‌گذاشت».

حاج عیسی گفت:: حاج رضا !دست شما درد نکند. ‏‎ ‎‏امام چیزی نگفتند؟

حاج رضا گفت: چرا. امام گفت: اول کادو را فقط ‏‎ ‎‏خود حاج عیسی باز کند بعد از آن تو پیغام مرا به او بده.

«حاج عیسی» ‏‎ ‎‏شروع کرد با عجله کادو را باز کردن.

 داخل پاکت «کادوی امام»چی ‏‎ ‎‏بود؟

داخل پاکت ۳ عدد خرمالو بود.

با دیدن این خرمالوها همه زدند زیر خنده.

حاج ‏‎ ‎‏عیسی گفت: حاج رضا پیغام امام را بگو.

آقای فراهانی گفت: امام ‏‎ ‎‏فرمودند: حیف تن سالم شما نبود که برای سه عدد خرمالو گردنت را ‏‎ ‎‏بشکنی!؟

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:چگونگی ورودحاج عیسی به بیت امام خمینی:

« حاج عیسی»یکی از خدمتگزاران بیت حضرت امام بود. خواهر ‏‎ ‎‏وی(اقلیما) که سال‌ها خدمتکار منزل امام بود، باعث شد تا پای حاج عیسی هم ‏‎ ‎‏که در جنوب شهر(شوش) به شغل «جگرفروشی »مشغول بود به بیت امام باز شود. ‏‎ 

« حاج عیسی»می گوید:امام کار آنچنانی با من نداشتند. صبحانه ایشان همان چیزی را می‌خوردند که ما می‌خوردیم. همان شیر یا چایی. ظهر هم مقداری گوشت بار می‌کردند و آبش را می‌خوردند.

شب‌ها هم غذای حاضری می‌خورد مثل نون پنیر و انگور یا نون و پنیر و خربزه. امام تجملاتی نبودند که در خانه‌شان بریز و بپاش باشد.

امام هیچ‌گاه من را دعوا نکردند. امام می گفت خدایا من را با حاج عیسی محشور کن. چنین آدمی باتواضعی چطور ممکن بود من را دعوا کند. حتی امام چایی خودش را خودش درست می‌کرد اما وقتی میهمان برای ایشان می‌آمد؛ من برای آنها چایی می بردم.

حاج عیسی می گوید:من ۵ سال ورم معده داشتم و دکتر می‌رفتم و دارو می‌خوردم. یک روز امام به خواهرم مقداری از از باقی مانده آبگوشت خودش را می‌دهد که برای من بیاورد. من کمی از آن خوردم و انگار آبی بروی آتش بود و از همان روز من خوب شدم. 

« حاج عیسی»می گوید:سال ۱۳۶۰ من مشغول کاسبی بودم(جگرکی) که حاج احمد آقا به خواهرم که از زمان نجف و قبل از انقلاب خدمتکار امام بودند، می ‏گوید که به یک نفر خدمتکار نیاز دارند که شب و روز در خدمتشان باشند.

خواهرم(اقلیما) مرا پیشنهاد می ‏کند.

حاج عیسی می گوید:«حاج احمد آقا» از کار و شغل من می ‏پرسد که خواهر می ‏گوید کاسب است.

«حاج احمد آقا»پس از پرسش پیرامون کسب و کار من در گذشته و حال، آن وقت زنگ زدند که به من احتیاج دارند و گفتند «بیاید جماران»

« حاج عیسی»می گوید:حاج احمد آقا جوری با من رفتار می ‏کرد که فراموش نشدنی است.

اگر یک ساعت نبودم، بلافاصله سراغم را می ‏گرفت که حاج عیسی کجاست؟

حاج عیسی می گوید: روزهایی که برف می ‏آمد، من سحر پا می ‏شدم، راه را باز می ‏کردم، برای اینکه حضرت امام تشریف بیاورند داخل دفتر کارشان و تا صبح که برادران می ‏آمدند من راه را باز کرده بودم.

یک روز برف را روفته بودم، حاج احمد آقا آمد و عبایی گران قیمت را روی دوش من انداخت و گفت، مواظب خودت باش که سرما نخوری.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:خاطره حاج عیسی ازشیطنت علی

یک شب «علی» پیش من آمد و بنا کرد به گریه کردن که« امام با من قهر ‏‎ ‎‏کرده »است. گفتم آقا با کسی قهر نمی ‌کنند چرا با تو قهر کرده. بیا برویم ‏‎ ‎‏پیش آقا و علت را بپرسیم. علی را‏‎ ‎‏بغل کردم و خدمت حضرت امام ‏‎ ‎‏رسیدم. موقع نماز بود.

به آقا گفتم علی می ‌گوید که آقا با من قهر کرده ‏‎ ‎‏است آیا شما با علی قهر هستید؟

آقا فرمودند نه حاج عیسی، من با‏‎ ‎‏هیچ‌ کس قهر نمی ‌کنم. آقا سپس آهسته به من فرمودند که موضوع ‏‎ ‎‏این ‌گونه بود که علی مدام در را باز و بسته می ‌کرد و من می‌ ترسیدم ‏‎ ‎‏دستش لای در بماند به او گفتم این کار را نکن و چون حساس است به ‏‎ ‎‏او برخورد و فکر کرد من با او قهر هستم.‏

‏‏حضرت امام چون علی را هنگام نماز پیش خودشان می ‌آوردند و ‏‎ ‎‏علی در کنار ایشان به نماز می ‌ایستاد لذا آن شب هم من علی را بردم و ‏‎ ‎‏دست و صورتش را شستم و او خدمت امام رفت و امام را بغل کرد و ‏‎ ‎‏بوسید و در کنار امام به نماز ایستاد.‏

«سیدرحیم میران»(سمت چپ امام) و«حاج عیسی جعفری»(پشت سرامام خمینی)

‏‏شب‌ ها‏‎ ‎‏ساعت ده که حضرت امام می ‌خواستند بخوابند علی ‏‏مزاحمشان ‏‎ ‎‏می ‌شد با ایشان بازی می ‌کرد و نمی‌ گذاشت امام استراحت کنند.

یکبار امام به ‏‎ ‎‏من زنگ زدند، من خدمتشان رفتم. ایشان فرمودند علی را ببر سرش را‏‎ ‎‏گرم کن تا من بخوابم.

ساعت ۱۱ونیم هم اگر بیدار نشدم بیدارم کن. گفتم ‏‎ ‎‏چشم. علی را آوردم و همینکه روی سینه ‌ام خواباندم، علی یک گاز از ‏‎ ‎‏سینه ‌ام گرفت که سینه ‌ام زخم شد. ساعت ۳۰ : ۱۱ به سراغ امام رفتم و ‏‎ ‎دیدم که ایشان در را از داخل قفل کرده ‌اند. ایشان فکر می ‌کردند من ‏‎ ‎‏نمی ‌توانم از عهده نگهداشتن علی بر بیایم و علی دوباره به سراغشان ‏‎ ‎‏خواهد رفت لذا در را از داخل قفل کرده بود که علی نتواند وارد اتاق ‏‎ ‎‏شود. از داخل آشپزخانه به داخل اتاق رفتم و بالای سر امام رسیدم. «علی» ‏‎ ‎‏تا امام را دید خودش را از بغل من به بغل امام انداخت. امام از خواب ‏‎ ‎‏بیدار شدند و علی را در بغل گرفتند و بوسیدند.‏

« حاج عیسی»بعدازرحلت امام خمینی.

اما بعد از رحلت حضرت امام، حاج احمد آقا به من تکلیف کردند که حاجی! اختیار دست خودت است، چنانچه دلت می ‏خواهد برو، و اگر مایلی بمان و من عرض کردم، ای آقا، کجا بروم. شما باید مرا بدست خود به خاک بسپارید. 

photo_2018-03-16_14-14-29

زمستان١٣٥٨:احمدآقاخمینی، سید حسن خمینى،امام خمینی و على اشراقى .

از آن به بعد حاج احمد آقا سفارش کردند به تمام بچه ‏ها که هوای حاج عیسی را داشته باشید و نگذارید کار زیاد انجام دهد. ایشان مرا آزاد گذاردند، اما من نمی ‏توانستم قرار بگیرم. هر کاری که پیش می ‏آمد انجام می ‏دادم تا حدود بیست روز قبل در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۷۳ ایشان به قم رفت.

مراسم بزرگداشت حاج عیسی جعفری در بیت حضرت امام(س) در قم

تقدیرازحاج عیسی ۲۵مرداد۱۳۹۶

سه چهار روز در قم ماندند، وقتی که برگشتند، به ایشان گفتم، آقا جان، چرا اینقدر در آنجا ماندی، ما که دلمان تنگ می ‏شود و او گفت که دل ایشان هم تنگ می ‏شود و اضافه کرد که در قم کار واجبی داشته است. وقتی رفتم جلو تا چایی جلوی ایشان بگذارم، به دست من چسبید و من علت این کار را از ایشان پرسیدم، حاج احمد آقا گفت، می ‏خواهد دست مرا ببوسد. گفتم آقا جان! این چه کاری است گفتم من سمت غلامی شما را دارم، من نوکر شما هستم، من باید پاهای شما را ببوسم .

بارها می ‏شد که خبر مرگ خودش را به من می ‏داد و می ‏گفت، «حاج عیسی من می ‏میرم، مواظب خانواده ما باش، گفتم آقا جان! خدا نکند، من شاهد فوت شما بشوم، دو سه روز دیگر گذشت و دوباره حاج احمد آقا به من گفت که شوخی نمی ‏کند و خبر از مرگ خود داد. باز چند روز گذشت فرمود:«حاج عیسی! من می ‏میرم مواظب علی باش

علی کوچولوی امام خمینی«سیدعلی خمینی»۲۸سال بعدازرحلت امام خمینی

حاج عیسی می گوید:اینجا دیگر،بااین جمله امام«من می روم،مواظب علی باش»، من خیلی ناراحت شدم و گفتم آقا جان! همه ما می ‏میریم و آنکه نمیرد خداست، آنکه تغییر نپذیرد خداست. و به آرامی از خدمتشان مرخص شدم.

«امام»این اواخر در را می ‏بست و کسی را اجازه نمی ‏داد خدمتشان برسد ولی من چون کلید داشتم در را باز می ‏کردم و مزاحمش می ‏شدم و او می ‏فرمود: «ما حریف همه شدیم که وارد اتاق نشوند ولی حریف حاج عیسی نشدیم». تا روزی که این دنیا را وداع کردند، من روز قبل از آن، ناهار برایشان بردم ولی پس از آن دیگر ایشان را ندیدم، این همان شبی بود که رئیس جمهور فیلیپین آمده بود و من از آن شب به بعد دیگر ایشان را ندیدم تا صبح که در حال بیماری ایشان را دیدم که به بیمارستان می ‏برند.

مراسم بزرگداشت حاج عیسی جعفری در بیت حضرت امام(س) در قم

خاطره منشوری!

حاج عیسی از خاطره ای از امام خامنه‌ای نقل می‌کند:

نظر امام (ره) درباره حضرت آیت‌الله خامنه‌ای - ایسنا

 چند نفر از خواهران می‌خواستند به کوه بروند به من پیشنهاد دادند که من هم با آن‌ها برم من گفتم برای من سخت است اما اصرار کردند گفتند باید بیایید برایتان وسیله هم تهیه کردیم، راضی شدم وقتی سوار ماشین به بالای کوه می‌رفتم آقای خامنه‌ای را دیدم که ایشان هم کوه‌نوردی می‌کنند وقتی ایشان را دیدم از ماشین پیاده شدم پرسید این‌ها چه کسانی هستند گفتم دوستانم هستند و با آن‌ها به کوه آمدم امام خامنه‌ای خندید، بعد که از کوه برگشتیم به دیدار امام خمینی رفتیم آقای خامنه‌ای به شوخی به امام گفت حاج عیسی با چند خانم به کوه آمده بود و می‌گفت این‌ها دوستانش هستند همه خندیدند !.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:منابع مورداستفاده مختلف است واما بیشترمنابع اخذشده ازسایت جماران است ،البته ویرایش انجام دادم،که بعضاً تلفیقی بود+افزودن تصاویر.

نکته:رحلت امام خمینی:شامگاه ۱۳خرداد۱۳۶۸/بزرگداشت خادم بیت امام خمینی ۲۵مرداد۱۳۹۶

وفات «حاج احمدآقاخمینی»:  ۲۵ اسفند ۱۳۷۳ درسن ۴۹ سالکی.

«محبوبی» که ممنوع الورودشد!

دربیت امام یک خادم متقلب هم بود !خیلی هم بروبیاداشت تاحدی که محافظان بیت ازدستش شاکی بودند واماحریفش نبودند! که بعدهاکه امام عذرش راخواست«ممنوع الورودشد.

گوشت قربانی(رایگان)دفترامام را قائمکی می گرفت وامادرمحاسبات مالی بیت ثبت می کرد(پولش راازامام می گرفت)

مؤلف کتاب«تشنه و دریا»می نویسد:یکی از خدمتگزاران منزل امام که به غیر از ایران چهارده سال هم در ‏‎ ‎‏نجف در خدمت امام بود. یک بار که می‌خواست پول خرید نان را بگیرد ‏‎ ‎‏به امام گفت: ده تومان نان خریده‌ام. امام از او ‌پرسید: ما یک روز این ‏‎ ‎‏همه نان خورده‌ایم؟ پاسخ داد: خیر آقا دیروز از شما پول نان نگرفته‌ام، ‏‎ ‎‏امام فرمودند: چطور شما بعد از این همه سال نمی‌دانی که پول نان ‏‎ ‎‏دیروز را باید در همان روز از من می‌گرفتی؟ و افزوده بودند: دیروز به ‏‎ ‎‏امروز ربطی ندارد. دیگر تکرار نشود.‏

‏‏یک روز شنیدیم همکاری این خدمتگزار با دفتر امام قطع شده ‏‎ ‎‏است. وقتی به فرزند امام مرحوم حاج احمدآقا اصرار کردیم که ‏‎ ‎‏ماجرای آن خدمتکار را برایمان تعریف کند و پرسیدیم «چطور شد ‏‎ ‎‏امام بعد از این همه سال، عذر سید را خواستند» و دستور دادند مبلغی ‏‎ ‎‏اضافه برحقوق به ایشان بدهند و گفتیم اگر امکان دارد کل این ماجرا را ‏‎ ‎‏تعریف کنید گفتند: بله سید مرد بسیار خوبی بود و امام هم ایشان را ‏‎ ‎‏دوست داشت. مدتی پیش سید به امام گفته بود: چون صف خرید ‏‎ ‎‏گوشت مورد نیاز منزل‌تان از قصابی جماران شلوغ است و از طرفی ‏‎مقدار گوشتی را هم که هر روز از او می‌خرم کم است لذا قصاب به ‏‎ ‎‏من گوشت خوب نمی‌دهد. اگر اجازه بدهید از گوشتی که دفتر هر ‏‎ ‎‏روز با کشتن گوسفند از مردم جهت پذیرایی در اختیار دارد برای ‏‎ ‎‏منزلتان بیاورم. امام در جواب او فرمودند: طبق روال گذشته کارتان ‏‎ ‎‏را انجام دهید و از دفتر برای منزل من چیزی نیاورید. مدتی که از ‏‎ ‎‏این ماجرا گذشت، سید تصمیم ‌گرفت بدون اینکه از امام اجازه بگیرد ‏‎ ‎‏از دفتر گوشت بیاورد و پولش را هم از امام بگیرد. یک روز که سید ‏‎ ‎‏به مرخصی می‌رود ـ او ماهی دو روز به قم نزد خانواده‌اش ‏‎ ‎‏می‌رفت ـ حضرت امام به حاج احمدآقا فرمودند: عذر او را ‏‎ ‎‏بخواهید و پانزده هزار و سیصد تومان هم بدهید برایش ببرند و از ‏‎ ‎‏او تشکر کنید و بگویید ما دیگر نیازی به شما نداریم. این ‏‎ ‎‏تصمیم ناگهانی امام برای همه جای سوال بود که:

«چه شده که مردی با ‏‎ ‎‏آن همه اعتبار و سابقه که واسطه بین امام و بیرون منزل ایشان بود و ‏‎ ‎‏گاهی نامه‌ها و پیغام‌ها و مشکلات مردم را به امام می‌رساند حالا نباید به ‏‎ ‎‏جماران بیاید!

غلامعلی رجایی: هاشمی(ره) گفت، تخریب کنندگان می‌ترسند مطالبی را که دارم، بیان کنم

«غلامعلی رجائی» نوشته:یک یک، سه۴ روز  بعد که «سید» از مرخصی آمد و ‏‎ ‎‏پاسداران سه‌راه بیت ایشان را به دفتر راه ندادند،

او(خادم متقلب) با عصبانیت به ‏‎ ‎‏آنها گفت: این دستور امام نیست.

خدمت سید عرض شد حفاظت سپاه ‏‎ ‎‏این تصمیم را بنا به دستور حضرت امام گرفته است.

هنگامی که(این خادم) به نزد ‏‎ ‎‏دختران امام رفت، دریافت این دستور مستقیم امام بوده است(کاری هم نمی شو کرد).

مؤلف کتاب(تشنه و دریا)درپایان می نویسد:حضرت امام نسبت به نزدیکان و اطرافیان خود بسیار حساس بودند و ‏‎ ‎‏با ملاحظه همه جوانب در اینگونه موارد قاطعانه تصمیم می‌گرفتند.  

«حاج عیسی» قبل از پیروزی انقلاب در تهران شغل آزاد داشت و پس از انتقال امام به جماران به دفتر امام آمد. خواهر او با نام حاجیه «اقیما جعفری» سالها در نجف خدمتکار همسر امام بود و همین قرابت سبب انتخاب حاج عیسی برای خدمت در دفتر امام شد.

ماجرای "کودتا"درمنزل امام خمینی چه بود؟

​خاطراتی ازهمسرامام خمینی (علاوه برخاطرات سیده زهرامصطفوی)،شوخی های خانوادگی امام،چگونگی ازدواج +خواستگاری امام خمیینی ونامگذاری فرزندان امام خمینی +مطالب متنوع جالبی  ازاین خاندان معزز درادامه خواهیدخواند+«نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش» درراه سفرحج.+سیدحسین خمینی(فرزندحاج مصطفی خمینی)کجاست؟همچنین دیگرفرزندان شهیدمصطفی خمینی.

نکته: همسرامام(خدیجه ثقفی)اشراف زاده بود،امام  ۶بارخواستگاری رفت،عروس خانم تمایل نداشت تااینکه اهل بیت رسول الله (۵تن آل عبا)درخواب حلال مشکلات شد ووصلت پاگرفت.

«کودتاچی» بیت امام خمینی.کودتاآبگوشتی!

سیده زهرا مصطفوی خمینی در پاسخ به این سوال رادیو گفتگو :چراحضرت امام به شما «کودتاچی» می گفتند؟

زهرا مصطفوی: علتش این بود که  امام آبگوشت دوست داشتند و بیشتر ناهارها غذا آبگوشت بود و امامن آبگوشت دوست نداشتم و چند وقتی که گذشت یک روزی «گوشت کوبیده» در دست من بود و امام هم وضو گرفته بودند و می آمدند بالا -در منزل قم.

من ناراحت بودم از اینکه باید آبگوشت بخورم و گوشت کوبیده را پرت کردم گوشت کوبیده به دیوار چسبید و بشقاب پرت شد!.

ماجرای خواندنی ازدواج امام(س) با قدس ایران

سیده زهرا مصطفوی می گوید:به امام گفتم چه دلیلی دارد شما که بزرگتر هستید -غذابایدبه میل شمادرست شود-و ما همیشه باید آبگوشت بخوریم !؟

دخترامام  می گوید:درادامه به امام گفتم:ما چند نفریم در منزل خب همه نظر بدهند که هر روز ناهار چی بخوریم.

سیده زهرا مصطفوی می گوید:ایشان(امام) هیچ چیزی به من نگفتند و بعد به مادرم گفته بودند که هر روز بچه ها را جمع کن و هر روز غذا را به سلیقه یک نفر انتخاب کن.

کودتاچی می گوید: بعدازاین ماجرابودکه امام به من گفتند که« تو کودتا کردی» و مادرم به من گفتند که حاج آقا به شما می گویند «کودتاچی».

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:سیده زهرا مصطفوی درپایان این مصاحبه می گوید:خب این عدالت بود و من از بچگی منطقی بودم!.

خاطره دیگرازسیده زهرا مصطفوی

« برادرم(مصطفی) چون ۱۰سال از من بزرگتر بودند، مایل بودند به ما دستور دهند و من هم بین بچه ها شیطنت خاصی داشتم و به همین دلیل ابا داشتم از اینکه دستوراتش را اجرا کنم.

دختران و نوه‌های امام این روزها چه می‌کنند؟

سیده زهرا مصطفوی می گوید:یک روزمصطفی به من گفت «یک لیوان آب برایم بیاور» ،امام هم نشسته بودند.

 گفتم: نمی خواهم.

«آقا مصطفی»،ناراحت شد، بلندشدکه مرا بزند که با حمایت امام ، فرار کردم.

وقتی فرار کردم برادرم (مصطفی)رو کرد به امام  و گفت «شما اینقدر به ایشان رو می دهید که به من اینطور بگوید

امام درجواب آقا مصطفی فرمودند: امروز به خواهرت می گویی یک لیوان آب بده و فردا هم لابد می گویی کفشهای من را هم جفت کن.

«سیده زهرا مصطفوی»سال ها به عنوان رئیس جمعیت ایرانی دفاع از فلسطین همچنین دبیر کل ا تحادیه بین المللی سازمان های غیر دولتی حامی فلسطین، ضمن بازخوانی موضوع فلسطین در آراء و اندیشه های امام   به ضرورت حمایت از سنگرهای مقاومت در منطقه بپردازد و عمده توان خود را در این مسیر بگذارد.

از راست: زهرا مصطفوی زهرا اشراقی(نوه امام و همسر محمدرضا خاتمی)، فاطمه طباطبایی(همسر مرحوم سید احمد خمینی)

«دکتر زهرا مصطفوی » دبیر کل تشکل جمعیت زنان جمهوری اسلامی، دبیرکل جمعیت دفاع از ملت فلسطین و دکترای الهیات و عضو هیات علمی دانشکده الهیات (گروه کلام و فلسفه اسلامی) دانشگاه تهران است.

زهرا مصطفوی که با مرحوم دکتر بروجردی ازدواج کرده دو فرزند به نام های حجت الاسلام حاج آقا مسیح بروجردی است که ازمدرسان خوشنام حوزه به شمار می رود

 و دیگری دکتر لیلی بروجردی است.

لیلی با یکی ازفرزندان آیت الله طباطبایی ازدواج کرده و دو دختر دارد که یکی از آنها با پسر محسن رضایی ازدواج کرده است.  نیز هم اکنون درقم ساکن و از  .

بترتیب:سیداحمدآقا،شیخ حسن صانعی،دکترمحمودبروجردی(دامادامام)،صادق قطب زاده(اولین رئیس تلویزیون وکودتاچی) ،دکترصادق طباطبایی(برادرخانم احمدآقا)

«دکتر محمود بروجردی»در پی یک بیماری طولانی به دلیل سرطان غدد لنفاوی، در بیمارستان لاله تهران  در ۰۷ اسفند ۱۳۸۹درگذشت.

«دکتر محمود بروجردی»فرزند حجت الاسلام حاج شیخ محمد حسین بروجردی و نواده مرحوم آیت الله حاج میرزا مهدی بروجردی در سال ۱۳۱۲ در شهر مقدس قم به دنیا آمد.

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان قم و مقاطع لیسانس، فوق لیسانس و دکترا را در دانشگاه تهران پایان رسانید و با تدریس در مقاطع گوناگون تحصیلی از دبیرستان تا دانشگاه به تربیت دانش آموزان و دانشجویان پرداخت.

عکس: حضور دختران امام خمینی(ره) در مراسم تنفیذ

صدیقه مصطفوی، فریده مصطفوی و زهرا مصطفوی دختران امام خمینی   مراسم تنفیذ رئیس جمهور (حجت‌الاسلام حسن روحانی ) ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ 

از جمله مسوولیت های دکترمحمود بروجردی: حضور در وزارت آموزش و پرورش و وزارت امورخارجه در کابینه شهید رجایی – به عنوان قائم مقام وزیر – و قائم مقام وزارت ارشاد، ریاست پژوهشگاه علوم انسانی، سفیر جمهوری اسلامی ایران در فنلاندمی باشد.

این تصویر حضرات آیات شهاب الدین اشراقی، محمد رضا توسلی، حجت الاسلام سید حسن خمینی، حجت الاسلام مسیح بروجردی، علی اشراقی و شیخ حسن صانعی را بر روی پشت بام منزل قم، بعد از بازگشت حضرت امام در اسفند۱۳۵۷نشان می دهد.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:اندکی ویرایش انجام داده ام وافزودن تصاویر.

همسر حضرت امام خمینی، بانو خدیجه ثقفی، حدود شصت سال با حضرت امام زندگی کردند و خاطرات جالب زیادی از زندگی با ایشان دارند. در بخشی از خاطرات خانم ثقفی از سال‌های دستگیری امام در سال ۴۲ آمده است:

همسرامام می گوید:در مواقعی که شایعه دستگیری آقا بالا می‌گرفت، شب آقا به من می‌گفت: اگر مرا گرفتند، دست‌پاچه نشو، طوری نیست.

من به شوخی به او می‌گفتم: خوبست،مایک نفسی می‌کشیم!

«خدیجه ثقفی»:اول مبارزات من و پسر عزیزم مصطفی کربلا بودیم و احمد نقل می‌کرد و خود آقا می‌گفت که هر شب آقا به احمد می‌گفته است: «احمد امشب مرا دستگیر می‌کنند، نترسی. اگر آمدند و مرا گرفتند تو کاری نداشته باش، به کسی متوسل نشو، از این و آن مخواه که برای رهایی من کاری کنند حتی برای مخارج زندگی پولی از هیچ آقایی قبول نکن!!»

آقا(امام خمینی) نقل می‌کرد: « سر صبحانه، هر روز« احمد» به من می‌گفت: شما را نگرفتند؟، خبری نشد!؟

و من به او می‌گفتم: «امشب! » و این وضع تا آمدن ما به قم طول کشیده بود. احمد در آن موقع ۱۵-۱۶ ساله بود. /

منبع: بانوی انقلاب خدیجه‌ای دیگر (زندگی‌نامه سرکار خانم خدیجه ثقفی همسر امام خمینی )، علی ثقفی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ، ۱۳۹۳، صص ۲۰۳-۲۰۴.

مصاحبه با همسرامام خمینی:

زهرامصطفویآبان۱۳۷۶:مادر!  اوّل آبان، بیستمین سالگرد شهادت داداش(حاج مصطفی متوفی۱ آبان۱۳۵۶) است، و اگر اجازه می‌فرمایید چند سؤال کوتاه درباره ایشان از شما می‌کنیم و امسال به همین مناسبت مؤسسه نشر آثار امام سمیناری در قم برگزار می‌کند. لطفاً ابتدا درباره تولد ایشان و خوابی که دیده‌ای توضیح بفرمایید.
خدیجه ثقفی:چند ماهی از ازدواجمان گذشته بود و من مطلع بودم که باردارم، شبی خوابی دیدم که دیگران تعبیر کردند که بچه پسر است.

همسرامام می گوید:در خواب پیرزنی را دیدم که قبلاً هم دیده بودم و می‌شناختم بعد از سلام و تعارفات به او گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: پیش حضرت زهرا(س) می‌روم. گفتم من هم می‌آیم، و با هم رفتیم تا به یک در بزرگ باغ رسیدیم شبیه دری که «باغ قلعه» در قم داشت. وارد باغی شدیم که درخت تبریزی در آن زیاد بود. توی باغ یک قطعه فرش افتاده بود که روی آن یک ملحفه مثل پتو چهارلا شده بود و خانمی با لباس اطلس آبی با گلهای بزرگ مخملی (مثل یک کف دست) نشسته بود، کت تنشان بود و مثل آن کت را مادربزرگم داشت. خانم گیس داشتند و موهایشان تا پایین صورتشان بود، با صورتی کشیده و سبزه. من سلام کردم و خیلی مؤدبانه با آن پیرزن کنار فرش نشستیم، بعد از مدتّی خانم بلند شد و رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید، بچه‌ای که در کنار فرش توی گهواره پارچه‌ای (مانند قدیم) بود به گریه افتاد. من بلند شدم و رفتم پیش بچه و عقیده‌ام شد که آن بچه، امام حسین(ع) است. بچه را بلند کردم، یعنی زیر بازوهایش را گرفتم و با احترام بلند کردم. بچه حدود هشت ماهه بود و بچة چاقی بود.

همین موقع خانم آمد و یک کاسه بلور و بشقاب هم زیر آن بود و آبی هم توی کاسه بود که به نظرم آمد که شربت است و برای پذیرایی از ما آورده بودند، کاسه و بشقاب را به دست من دادند و بچه را از من گرفتند و نشستند. من هم کاسه را آوردم و گذاشتم جلوی پیرزن تا احترام کرده باشم و او هم با دست کاسه را به طرف من داد. دقیقه‌ای گذشت و بیدار شدم و همه گفتند که فرزندم پسر است و نام آن را هم «حسین» بگذاریم.

عراق-نجف

بعد از حضور امام در نجف اشراف در دوران تبعید و ورود به  شهر کربلا، سید محمد شیرازی استقبال خوبی از رهبر کبیر انقلاب به‌عمل آورد و حتی محل نماز خویش را در کربلا به امام راحل سپرد.سید محمد شیرازی در سال ۱۳۸۱ درگذشت.

 چطور اسم مصطفی را انتخاب کردید؟

وسیله نقلیه امام خمینی در نجف چه بود؟

من خیلی دوست داشتم که نامش «مصطفی» باشد و نمی‌دانم آقا چه دوست داشتند، ولی من ایشان را راضی کردم و گفتم که چون نام پدرتان مصطفی بوده است بسیار مناسب است و آقا(امام) هم راضی شدند و اسمش را «محمّد» گذاشتیم، لقبش را «مصطفی» و کنیه‌اش را «ابوالحسن» گذاشتیم، ابوالقاسم نگذاشتیم که هر سه مشابه حضرت رسول(ص) نشود.

تولد او در چه تاریخی و در کجا بود؟

۲۱ آذر ۱۳۰۹ شمسی،مصادف با(۲۱ رجب ۱۳۴۹) در قم در محلّه‌ای نزدیک «عشق علی» که حالا خراب شده است و به آن «الوندیه» می‌گفتند. دومین خانه‌ای که اجاره کردیم همین خانه بود. اولین خانه را آقای حاج« سید احمد زنجانی» پیدا کرده بودند که شش ماه در آن بودیم، ولی به جهاتی که نمی‌دانم، صاحبخانه نمی‌خواست یا کرایه‌اش سنگین بود، بیرون آمدیم.

درباره تحصیل مصطفی و مدرسه رفتن او توضیح دهید.

مصطفی خیلی دیر زبان باز کرد و تا چهارسالگی فقط چند کلمه می‌گفت. وقتی شش ساله شد او را به یک مکتب در نزدیکی منزل گذاشتیم که خیلی در حرف زدنش تأثیر داشت. هفت سالگی به مدرسه موحّدی رفت. کسی هم به درس خواندن او توجّهی نداشت. اوایل، یعنی تا کلاس سوم، گاهی من او را نگه می‌داشتم تا درس بخواند ولی بعد که بزرگتر شد، اصلاً نمی‌آمد تا درس بخواند فقط به دنبال بازی بود و شبها می‌آمد و مقداری نان و پنیر و چای می‌خورد و می‌خوابید.
شما همیشه شب‌ها نان و چای می‌خوردید؟
نه، او کوچکتر که بود زودتر می‌خوابید و چیزی می‌خورد (هرچه حاضر بود). گاهی آبگوشت، یا تاس‌کباب بود و گاهی هم من برایش کته و تخم‌مرغ درست می‌کردم. بعدها که 12 ـ 10 ساله شد، بیدار می‌ماند تا با ما شام بخورد.
از شروع دوران طلبگی بفرمایید.
بعد از آن که شش کلاس درس خواند، دیگر به مدرسه نرفت، زیرا در آن زمان مرسوم اهل علم نبود که بچه‌ها را به دبیرستان بفرستند. به همین دلیل مشغول تحصیل علوم طلبگی شد.
در هفده سالگی، آقا پیشنهاد کرد که عمّامه بر سر بگذارد و لباس روحانی بپوشد. البته، او در اول خیلی رضایت نداشت، ولی آقا چند نفر از دوستان خود را دعوت کرد و در مراسمی او را برای این کار آماده کرد. ظاهراً بعد از آن وقتی از منزل خارج شده بود و دوستانش او را دیده بودند، به او تبریک گفته بودند و تشویق کرده بودند.
به این ترتیب او هم بسیار به تحصیل علاقمند شد و در طلبگی به سرعت رشد کرد، به طوری که معروف بود که خوب درس می‌خواند و طلبه فاضلی شده است، تا کمکم که بیشتر رشد کرد و خودش به مقامات علمی رسید، حوزه درس تشکیل داد و مدرّس شد.
 درباره ازدواج مصطفی بفرمایید.


ازدواج مصطفی در ۲۲سالگی بود. یک وقت شایع شد که ما با آقا مرتضی حائری وصلت کرده‌ایم، به طوری که مصطفی می‌گفت: «وقتی آقای حائری از صحن حرم بیرون می‌آْید، رفقا می‌گویند که پدرزنت آمد.»
این شایعه به گوش آقا رسیده بود و یک شب آقا از من پرسید که دختر آقای حائری را دیده‌ای؟ من هم کمی توضیح دادم. آقا گفت: «چطور است این دروغ را راست کنیم؟» گفتم که هرطوری صلاح می‌دانید. فردا صبح هم آقا پیغام فرستاده بود و ظهر آنها جواب داده بودند و باز آقا پیغام داده بود که همان شب بروند برای صحبت. بعد به ما خبر دادند که مردها رفته‌اند و ما زنها هم بعداً رفتیم و قرار عقد گذاشته شد.

امّا در مورد فرزندان؛ اولین فرزند آنها «محبوبه» بود که مننژیت گرفت و مرحوم شد. دومین فرزند «حسین» است که معمّم و جوان خوبی است، و سومین فرزند «مریم» است که دکتر شده است. چهارمین فرزند در جریان حمله کماندوهای رژیم و دستگیری‌های دوران نهضت سقط و شهید شد.

درباره فعالیت‌های داداش در دوران انقلاب و دستگیری و تبعید او و آنچه خودشان برای شما تعریف کرده‌اند بفرمایید.

بعد از تبعید آقا به ترکیه، مصطفی جوابگوی مردم و اجتماعات بود و به فعالیت ادامه داد. به همین جهت او را هم گرفتند و به زندان بردند. دو ماه در زندان بود و بعد از دو ماه او را آزاد کردند، چون عقیده ساواک این بود که دیگر مردم متفرق شده‌اند و حوادث را از یاد برده‌اند. مصطفی هم تا آزاد شد به قم آمد و به صحن رفت، و آنجا جمعیت جمع شد و با سلام و صلوات او را به خانه آوردند. دو یا سه روز هم در منزل بود ولی وقتی دیدند که مردم قم هنوز آرام نشده‌اند ریختند و او را هم گرفتند و به ترکیه تبعید کردند.

مصطفی می‌گفت: «چه خوب شد که مرا بردند، چون آن شب را در منزل خیلی شیکی گذراندم و جاهای شیک را هم دیدم
این خواست خدا بود که مصطفی را به نزد آقا ببرند، زیرا آقا خیلی تنها بود و مصطفی مونس خوبی برای او بود.

فعالیت‌های آنها در ترکیه چه بوده است؟
در این یک سال که آنها در ترکیه بوده‌اند، همه فعالیت آنها کار علمی بوده است. بعداً شنیدم که مصطفی در ترکیه دو کتاب نوشته است. و آن طوری که خودشان می‌گفتند، داداش از آقا مراقبت می‌کرده و حتی غذا درست می‌کرده است. در ترکیه گاهی هم مصطفی با علی بیک (نگهبان آنها) به تماشای اطراف می‌رفته است.

ورود آقا و داداش به عراق به چه صورتی بوده است؟ آیا شما از آن وقایع اطلاع دارید یا خیر؟
دولت ایران با ترکیه توافق کرده بود که آقا یک سال در ترکیه بماند، ولی دولتهای خارجی به دولت ترکیه اعتراض کرده بودند که مگر ترکیه زندان ایران است که زندانیان سیاسی را به آنجا تبعید می‌کنند؟ به همین جهت دولت ترکیه بعداز یک سال از نگه‌داشتن آقا امتناع کرد و با آقا مشورت می‌کنند که دوست دارند به ایران برگردند یه این که به عراق بروند. آقا در جواب گفته بودند: «من باید فکر کنم». روز بعد می‌روند خدمت آقا و قبل ‌از این که آقا نظر خود را بگوید، اعلام می‌کنند که تصمیم بر این شده است که آقا به عراق بروند.

امام خمینی در نجف

دولت ایران می‌خواست آقا به عراق برود تا با وجود علما و مراجع تقلید آنجا مثل آقای حکیم و آقای شاهرودی و آقای خویی، آقا فراموش شود.

داداش می‌گفت: «ما را آوردند به فرودگاه ترکیه و سوار هواپیمای عراق شدیم و من دقت کردم و دیدم که هیچ‌کس از مأموران ترکیه به هواپیما نیامدند. در فرودگاه بغداد مقداری پول ایرانی را تبدیل کردم و با آقا بیرون آمدیم و رفتیم کاظمین.»

سال قبل من و داداش به عراق رفته بودیم و در کاظمین مهمانخانه‌ای بود بهنام «اخوان» که اصلاً ایرانی بود و با داداش دوست شده بود. آن‌ها به همان مهمانخانه می‌روند و آقا برای زیارت به حرم می‌روند و مصطفی هم مشغول تلفن می‌شود. به آقا شیخ نصرالله خلخالی که از دوستان آنها بود تلفن می‌کند و وقایع را توضیح می‌دهد. آقا شیخ نصرالله هم طلاب و فضلای عراق را جمع می‌کند جهت استقبال از آقا.

طلبه های اجیر شده چگونه امام را اذیت می کردند؟

آن‌ها دو روز در کاظمین می‌مانند و بعد به سامراء می‌روند و یک شب هم در آنجا می‌مانند (آقا دیگر در تمام مدتی که در عراق بودیم به سامراء نرفت). از آنجا به سمت کربلا حرکت می‌کنند. در کربلا مورد استقبال قرار می‌گیرند و آقای شیرازی منزل خودشان را به امام می‌دهند و آقا تا آخر همان منزل را در کربلا داشتند.
آقای خلخالی در نجف منزلی را اجاره می‌کند و به طلبه‌ها پول می‌دهد که زندگی تهیه کنند و به سرعت برای آقا در نجف یک منزل با اثاثیه تهیه می‌شود و وقتی آقا به نجف می‌آیند، آقایان نجف همه به احترام آقا در منزل آقا جمع می‌شوند و استقبال می‌کنند.
مختصری هم درباره دستگیری آقا در قم بگویید.
یک شب من دیدم صدای همهمه از کوچه می‌آید، از اتاق بیرون آمدم و بدون چادر بودم، دیدم که یک نفر از پایین پرید بر سر دیوار خانه، من جا خوردم و در همان تاریکی ایستادم. هیچ‌کس توی حیاط نبود، من تا خواستم آقا را صدا بزنم دیدیم یکی دیگر هم آمد روی دیوار و نفر سوم، تا خواستم بگویم آقا، دیدم از اتاق بیرون آمدند و من با دست اشاره به دیوار کردم، آقا گفتند: آمدم.

به سمت من آمدند و کلید قفسه و مهر خودشان را به من دادند و گفتند: «این پیش شما باشد تا خبر ثانوی من به شما برسد.» من هم گفتم: «به خدا سپردمت» آقا رفت به طرف مأمورین و با آنها رفت بیرون و احمد هم که حدود 18 ساله بود به دنبال آنها دوید. ظاهراً توی کوچه یک اسلحه به طرف او گرفته بودند و او را به منزل برگرداندند. بعدها که آقا به نجف رفتند توسط آقا شیخ عبدالعلی‌قرهی نامه‌ای دادند که من مهر را توسط آقای اشراقی به او دادم.

رابطه داداش(مصطفی) با شما و آقا چطور بود؟
همسرامام خمینی:داداش خیلی هم مرا دوست داشت و هم آقا را. و خیلی مطیع بود و خیلی احترام می‌کرد. و دوست داشت محبتش را اظهار کند. مثلاً خودش به بازار می‌رفت و یک لباس برای من تهیه می‌کرد و می‌آورد. و آقا هم خیلی به مصطفی احترام می‌گذاشت. مثلاً به ما می‌گفت: ناهار نخورید تا مصطفی بیاید. حتی پایش را جلوی مصطفی دراز نمی‌کرد (البته هیچ‌وقت آقا پایش را دراز نمی‌کرد) ولی به مصطفی احترام خاصی می‌گذاشت.

وقتی امام در ۳۰ سالگی فهمید که مصطفی مجتهد است به او اجازه اجتهاد داد.
مصطفی مورد احترام دیگران هم بود. در مسجد شیخ انصاری درس داشت و می‌گفتند درس او شلوغ‌تر از درس آقا می‌شد. در ضمن خودش هم کتاب می‌نوشت و به همین دلیل که موقعیت علمی و اجتماعی داشت مورد توجه بود. و همیشه از ایران نیز عده‌ای مهمان داشت.
شب آخر نیز عده‌ای مهمان داشت که سحر صغری فهمیده بود فوت کرده؛ تسبیح در دست و درحال خواندن زیارت عاشورا.
او نه فقط خیلی احترام به آقا می‌گذاشت، خیلی هم مراقبت می‌کرد، در غذا و در بقیه مسائل خیلی رعایت می‌کرد حتی این که آقا تنها نماند. و در کارهای آقا نظارت می‌کرد. وقتی کسالتی پیدا می‌شد، فوراً دکتر می‌آورد و سؤال می‌کرد که غذا چیست. مقید بود که یا هر روز یا یک روز در میان بیاید و با آقا بنشیند و صحبت کند.
همسرامام می گوید:«حاج مصطفی»از سیاست خیلی حرف می‌زدند. اخبار و مسائل جامعه را به آقا منتقل می‌کرد، چرا که هم بیشتر در اجتماع بود و هم با ایرانی‌ها در ارتباط بود.
به طور کلی این پدر و پسر با هم رفیق بودند و به هم خیلی علاقه داشتند.

خدیجه ثقفی:مرگ داداش هم آقا را خیلی ناراحت کرد. من زن بودم و داد می‌زدم و گریه می‌کردم، ولی او مرد بود و نمی‌توانست گریه کند.

همسرامام می گوید:امام به مردم می‌گفت من مصطفی را برای آینده اسلام می‌خواستم، ولی در شب من می‌دیدم که گریه می‌کرد. مگر می‌شود پدر گریه نکند!

همسرامام:آقا(امام) روز، خودش را نگه می‌داشت ولی من شبها بیدار بودم و می‌دیدم که واقعاً گریه می‌کرد. برای مصطفی به طور خاصّی گریه می‌کرد.
همین علاقه بود که برایش چهل نفر را برای نماز وحشت گرفت. و شب هفت شام داد به طوری که هر که می‌خواهد بیاید بخورد.
از شما شنیده‌ام که او را در مستحبات شریک کرده بود.
یک روز داشت نماز مستحبی می‌خواند (قبل‌از ظهر). گفتم: آقا بدهید مقداری برای مصطفی نماز بخوانند چرا که شاید در بچگی نمازش را با اشکال خوانده باشد (البته نمازش را از ۱۲سالگی به طور مرتب می‌خواند). آقا گفتند: «من او را با تمام مستحبات خودم شریک کرده‌ام» و آقا خیلی مستحبات داشت.


آخرین سؤال که دیگر شما هم خسته شده‌اید، این که آقا مقید بودند که داداش با شخصیتی ممتاز از سایر شهداء معرفی نشود. مثل فوت آقای اشراقی که نگذاشتند به عنوان داماد ایشان برنامه خاصی باشد. آیا شما در این زمینه مطلب خاصی دارید؟
یک روز گفتم: امسال برای داداش سالگرد نگرفتید. گفت: «آن هم مثل سایر شهداء» یعنی نظرش این بود که برای مصطفی به این عنوان که پسر اوست برنامه‌ای نباشد و امتیازی نداشته باشد./پایان

ماجرای خواستگاری امام خمینی اززبان همسرامام:

همسرامام خمینی "دخترشیک پوشی" بودوخانواده مرفه

من « قدس ایران » در شناسنامه‌ام خدیجه، فامیلی ثقفی متولد ۱۲۹۲.ش در صبح دوم ربیع آلاخر ۱۳۳۳.ق در ناحیه ۹ تهران در خانواده مرفه به ثمر رسیدم که از طرف پدری همه از علمای درجه اول محسوب می‌شوند.

جد اول، مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم کلانتر جد دوم مرحوم حاج میرزا ابوالفضل ثقفی تهرانی و پدرم آقای حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی که مردی فاضل، ادیب و اهل علم است.

از طرف مادری تا سه پشت وزیر بودند البته در زمان ناصرالدین شاه میرزا کریم خان- وزیر داخله، غلامحسین خازن الممالک - وزیر خزانه، میرزا هدایت الله، مستوفی خزانه مادرم دختر خازن الممالک است که  اورا « خازن الملوک » نامیدند.

من از طفولیت پیش مادر بزرگم دختر میرزا هدایت‌الله و زن خازن الممالک که نامش خانم مخصوص بود بزرگ شدم. او ثروتی سرشار و دارای املاک فراوان بود.

زندگانی پرزرق و برق و بریز و بپاش و ولخرجی‌های عجیب و غریب و مرفه داشت.

من با اولین خواهرم یک‌سال، و تقریباً همینطور با آخری با کمی تفاوت، اختلاف سنی داریم. از نظر لباس و لوازم مدرسه و زینت آلات، بسیار اختلاف داشتیم، چرا که من پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم و آنها نزد پدر و مادر، من یک‌دانه مادربزرگ بودم. بیشتر لباسهای من و همیشه کفش‌های من خارجی بود و مال آنها از ایران عزیز خودمان بود، من همیشه کفش شیک «گیو» می‌پوشیدم که قیمتش در آن زمان ۶ تومان بود. همیشه چادر سرم اطلس بود.من وقتی در کوچه بودم هر چیزی اراده می‌کردم فوراً خریده می‌شد هر چه بود و هر چه قیمت داشت.

ماجرای خواستگاری

امام تا بیست‌وشش سالگی در قم به تنهایی مشغول تحصیل بود و به‌همان مقدار پولی که از خمین برایش می‌رسید قناعت می‌کرد و شهریه آقایان را قبول نمی‌کرد و تا آخر هم قبول نکرد دوستی داشت.

[به نام] آقای سید محمد صادق لواسانی و برادر بزرگش آقای سید احمد لواسانی [که] از دوستان پدرم بودند.

سید محمد صادق لواسانی و امام خمینی

آقای سید محمد صادق لواسانی از آقا سئوال می‌کند چرا ازدواج نمی‌کنید؟

جواب می‌شنود از خمین میل ندارد و در قم هم کسی را که مورد پسندش باشد ندیده است. آقای لواسانی می‌گوید: دختر آقای ثقفی همسر آقای سید احمد لواسانی با مادرم رفت و آمد داشته و مرا دیده بود.

وقتی آقای سید محمد صادق لواسانی می‌گوید دختر آقای ثقفی، به قول خود آقا گویی آقا مهر محبت به دل او می‌خورد. روزی آقای سید احمد لواسانی آمد پیش پدرم و اظهار میل خودش و آقا روح الله را مطرح نمود یعنی برای ایشان خواستگاری کرد ...

شش ۶بارامام ازعروس خانم خواستگاری کرده بود

*چگونگی آشنایی باامام خمینی *
 لطفاً از ازدواجتان بگویید و اینکه چطور شد که آقا شما را پیدا کردند؟
آقاجانم که ۵ سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتیم یکبار ده ساله بودم، یکبار ۱۳ ساله و یکبار هم ۱۴ ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش کرد که من بمانم. مادربزرگم می‌خواست ۱۵ روز بماند و برگردد چون عید بود. آقاجانم خواهش و تمنا کرد که من "قدسی جان را سیر ندیدم بگذارید دو ماهی پیش من بماند. ما تابستان به تهران می‌آییم و او را می‌آوریم. " بالاخره مادربزرگم راضی شدند. ما هم راضی نبودیم ولی چند ماهی ماندیم. تصدیق کلاس شش را گرفته بودم آقاجانم می‌گفت: « دبیرستان نرو » چون روحیه‌اش متجددانه نبود. آن وقت دبیرستان برای دخترها کم بود و او می‌گفت: "چون در دبیرستان معلم مرد است نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است ". ایراد می‌گرفت و ما هم نرفتیم. یک چند ماهی ماندم و بعد با خانمم آمدیم تهران. در این مدت ۵ سال آقاجانم در قم دوستان و رفقایی پیدا کرده بود. یکی از آنها آقا روح‌ا… بود که در آنجا رفیق شده بودند. هنوز حاجی نشده بود. مرد متدین، نجیب، باسواد و زرنگی بود. او را پسندیده بود که

آقاروح الله با من ۱۲ سال تفاوت سنی داشت

و با آقاجانم ۷ سال.

آیت الله لواسانی دوست مشترک داماد وپدرعروس خانم

یکی از دوستان دیگر آقاجانم آقای آسیدمحمد صادق لواسانی بود که او هم از دوستان آقا روح‌ا… بود. آن زمانی که آقاجانم می‌خواست به تهران بیاید،

آقای لواسانی به آقا روح‌ا… گفته بود که چرا ازدواج نمی‌کنی؟

۲۷ـ۲۶ ساله بود،روح الله. او هم گفته بود: " من تاکنون کسی را برای ازدواج نپسندیده‌ام و از خمین هم نمی‌خواهم زن بگیرم. به نظرم کسی نیامده است. "

آقای لواسانی گفته بود «آقای ثقفی دو دختر دارد و خانم داداشم می‌گوید خوب هستند »

اینها را بعداً آقا برایم تعریف کردند که

وقتی آقای لواسانی گفت آقای ثقفی دو دختر دارد و از آنها تعریف می‌کنند مثل اینکه قلب من اینجا کوبیده شد.این جمله امام خمینی است

در هرحال آقاجانم هم خوشگل و شیک و اعیان و خوش‌لباس بود. مثلاً

در آن زمان پوستین‌های اسلامبولی می‌پوشید و می‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب می‌کردند؛ هم عالم بود، دانشمند و اهل علم بود. اهل ایمان و متدین بود و هم شیک بود.

مثلاً نمی‌گذاشت ما مدرسه برویم باید چاقچور بپوشیم، کفش‌هایمان مشکی ساده باشد. آستین لباسمان بلند باشد. اصلاً روحاً تجمل را دوست نداشت و خیلی اهل علم و ملا بود. آقا =حضرت امام همیشه می‌گفت: " پدر شما خیلی ملاست، خیلی با فضل و با علم است ولی حیف که رشته ملایی به دستش نیست. "
ایشان که اهل علم و فضلیت بوده‌اند مسلماً دارای تألیفات هم بوده‌اند؟
من فقط یک تفسیر از ایشان می‌دانم، کتاب‌های دیگرش را نمی‌دانم. شما اگر بخواهید از اخوی‌ها، علی‌آقا و حسن‌آقا بپرسید هر دو می‌دانند. کتابخانه‌اش را با اینکه عده‌ای از او کتاب گرفته بودند و مجانی هم کتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم یک اتاق کتاب داشت که هنوز هم هست از پایین تا زیر سقف است. کتاب‌های خودش، کتاب‌های پدرش و آنهایی که تهیه کرده بود.

نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش

امام خطاب به همسر:تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم، در این مدت که مبتلاى به جدایى از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر(یاد) شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است.

عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتى باشد می‌‏گذرد ولى بحمدالله تا کنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیباى بیروت(درانتظارکشتی برای عزیمت به عربستان)هستم؛حقیقتاً جاى شما خالى است فقط براى تماشاى شهر و دریا خیلى منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالى به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتى هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتى فردا حرکت می‌‏کند ولى ماها که قدرى دیر رسیدیم، باید منتظر کشتى دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدرى نگران هستیم ولى از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلى سفر خوبى است جاى شما خیلى خیلى خالیستدلم براى پسرت(مصطفی ۳ساله)قدرى تنگ شده است.

امید است هر دو (مصطفی+علی راحامله بود که بعدازتولددرگذشت) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند اگر به آقا (پدرخانم) و خانم‏ها (مادرومادرخانم) کاغذی نوشتید سلام مرا برسانید. من از قِبَل همه نایب الزیارة هستم‏.

به خانم شمس آفاق (حواهرزن) سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر (علوی) سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.

صفحه مقابل را به آقای شیخ عبد الحسین بگویید برسانند.

ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت؛ روح اللَّه‏

عکس جوف در حال دلتنگی از حرکت نکردن(کشتی جهت عزیمت به جدّه)

فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج(صحیفه امام، ج‏۱، ص: ۲ و۳)

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش درایام عید-فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج (لبنان)نوشته وبه ایران ارسال کرده است.

​ادامه مصاحبه همسرامام خمینی:

مادر از خواستگاری بفرمایید، خواستگاری چگونه انجام شد؟

این باعث شد که آسیداحمد"لواسانی" آمد خواستگاری. برای

قبول خواستگاری حدود ۱۰ ماه طول کشید چون من حاضر نبودم به قم بروم.

آن زمان هم که خانه پدرم می‌رفتم، بعد از ۱۵ـ۱۰ روز از مادربزرگم می‌خواستم که برگردیم. چون قم مثل امروز نبود. زمین خیابان، تا لب دیوار صحن قبرستان بود، کوچه‌های باریک و…، زیاد در قم نمی‌ماندم. به این خاطر بود که زود از قم می‌آمدم و آن دو ماهی که آقام مرا به زور نگهداشت، خیلی ناراحت بودم.
مراحل خواستگاری شروع شد آقاجانم می‌گفت: "از طرف من ایرادی نیست و قبول دارم. اگر تو را به غربت می‌برد، آدمی است که نمی‌گذارد به قدسی جان بد بگذرد. " روی رفاقت چند ساله‌اش روی آقا شناخت داشت. من می‌گفتم که اصلاً قم نمی‌روم و جهاتی بود که میل نداشتم به قم بروم.

وساطت ۵تن آل عبابرای ازدواج 
پس چطور شد که به قم رفتید؟ ظاهراً خواب دیدید اگر یادتان هست بفرمایید.
خواب‌های متبرک دیدم، چند خواب، خواب‌هایی دیدیم که فهمیدیم این ازدواج مقدر است.

آن خوابی که دفعه آخری دیدم که کار تمام شد حضرت رسول ـ امیرالمومنین و امام حسن را در یک حیاط کوچکی دیدم

همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند.
یعنی شما در خواب خانه‌ای را دیدید، و بعد از مدتی خانه‌ای که برای عروسی شما اجاره کردند، همان بود که شما قبلاً در خواب دیده بودید؟
بله، همان اتاق‌ها با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده‌هایی که بعداً برایم خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم.

آن طرف حیاط که اتاق مردانه بود پیامبر(ص) و امام حسن(ع) و امیرالمومنین(ع) نشسته بودند و در این طرف حیاط که اتاق عروس شد من بودم و پیرزنی با یک چادر که شبیه چادر شب بود و نقطه‌های ریزی داشت و به آن چادر لَکی می‌گفتند. پیرزن ریزنقشی بود که او را نمی‌شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه می‌کردم. از او می‌پرسیدم اینها چه کسانی هستند؟

پیرزن که کنار من نشسته بود گفت آن روبرویی که عمامه مشکی دارد پیامبر(ص) است.

آن مرد هم که مولوی سبز دارد و یک کلاه قرمز که شال بند به آن بسته شده ــ امیرالمومنین است.

اینطرف هم جوانی بود که عمامه مشکی داشت این امام حسن است.

من گفتم ای وای این پیامبر است و این امیرالمومنین است و شروع کردم به خوشحالی کردن،

پیرزن گفت: تویی که از اینها بدت می‌آید!! ، من گفتم: " نه، من که از اینها بدم نمی‌آید؟ من اینها را دوست دارم.  آنوقت گفتم: " من همه اینها را دوست دارم، اینها پیامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است " پیرزن "۲باره گفت: تو که از اینها بدت می‌آید! "

اینها را گفتم و از خواب بیدار شدم. ناراحت شدم که چرا زود از خواب بیدار شدم. صبح برای مادربزرگم تعریف کردم که من دیشب چنین خوابی دیدم. مادربزرگم گفت: " مادر! معلوم می‌شود که این سید حقیقی است و پیامبر و ائمه از تو رنجشی پیدا کرده‌اند. چاره‌ای نیست این تقدیر توست. "
قرار بود چه موقع جواب بدهید؟
هرچه آقا جانم می‌گفت، من می‌گفتم نه. جواب آخر معلوم نبود.

آسید احمد لواسانی(محمدصادق) از جانب داماد هر شب می‌آمد خواستگاری و می‌پرسید چی شد؟

آسید احمد هم باز دوباره می‌آمد آنجا و آقا جانم هم می‌گفت زنها هنوز راضی نشده‌اند. چون آسیداحمد با پدرم دوست بود با گاری و دلیجان می‌آمد و دو سه روز خانه آقاجانم می‌ماند و برمی‌گشت.

یک چند وقتی گذشت،

شش۶بارامام ازعروس خانم خواستگاری کرده بود

تا دفعه پنجمی که در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چی شد؟ آقام می‌خواست حسابی رد کند و بگوید: " من نمی‌توانم دخترم را بدهم. اختیارش دست خودش و مادربزرگش است و ما برای مادربزرگش احترام زیادی قائلیم. مادربزرگم راضی نبود، چون شریک ملک‌های مادربزرگم هم خواستگاری کرده بود.
پدرتان خیلی روشن بوده‌اند و مقید بوده‌اند که خودتان و مادربزرگتان راضی باشید. در حالیکه خیلی از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمی‌کردند.
بله. بله. من سر صبحانه خواب را برای مادربزرگم تعریف کردم و بلافاصله وقتی اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و کرسی بود و همه اینها برحسب اتفاق بود.
یعنی خواب شماـ مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقی بود؟
بله، آقاجانم آمدند و نشستند و من چای آوردم. گفتند: " آسید، احمد آمده. دفعه پنجمش است و حرفی به من زد که اصلاً قدرت گفتن ندارم. " حرف، این بود که آسید احمد وقتی دیده که آقام گفته نه، نمی‌شود یعنی زنها راضی نیستند آسیداحمد هم به طور محکم گفته:

حرف قاصدامام خمینی

"با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگی نمی‌تواند زندگی کند و این حرف‌هایی است که کسانی که مخالفند می‌زنند. " همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، مادرم، فامیل‌ها. آقام هم می‌گفت میل خودتان است ولی من به ایشان عقیده دارم که مرد خوب و باسواد و متدینی است و دیانتش باعث می‌شود که به قدسی جان بد نگذرد.
آقام(پدرم) گفت:  اگر ازدواج نکنی من دیگر کاری به ازدواجت ندارم.

 قدس ایران:من دختر ۱۵ ساله‌ای بودم و خیلی هم مقام پدرم را حفظ می‌کردم. حتی بی‌چادر جلوی پدرم نمی‌رفتم. حتی وقتی صدایمان می‌کرد باید چادر روی سرمان بیندازیم ولو چادر خواهر باشد یا هر کس دیگر. من هم سکوت کردم. خانم بزرگ رفت به عنوان تشریفات برای ایشان گز آورد،

از گز خوردند و گفتند: " پس من به عنوان رضایت قدسی ایران گز می‌خورم. " گفتند و گز را خوردند و من هم هیچی نگفتم، چون ابهت خوابی که دیده بودم، من را گرفته بود. سکوت کردم. آقام گز را خوردند و رفتند.

آقادامادرسید

همسرامام خمینی:به فاصله یک هفته آسید محمدصادق لواسانی و داماد با یک نوکر به نام مسیب بر آقا جانم وارد شدند برای خواستگاری

و همه با هم رفیق بودند جز آقای هندی. آقام هم مرا خبر کرد. ذبیح‌انوکر آقام آمد منزل مادربزرگم گفت: " خانم، میهمان دارند. گفته‌اند قدسی ایران بیاید آنجا. "

مادربزرگم گفت: میهمانش کیست؟

کتاب همسر امام خمینی(ره) به روایت اسناد رونمایی می‌شود

همسرامام خمینی:به او سفارش کرده بودند که نگوید داماد آمده است. واهمه از این داشتند که باز بگویم نه.

من هم رفتم خانه مادرم. آنجا که رفتم موضوع را فهمیدم.

ذوق خواهرعروس ازدیدن داماد
قدس ایران:آن خواهرم که یکسال ونیم از من کوچکتر بودـ شمس‌آفاق ـ دوید و گفت: " داماد آمده!! داماد آمده"

من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبیح‌ا… نشانم دادند. آنها توی اتاق دیگر نشسته بودند و من از پشت در این اتاق ایشان را دیدم.

آقا زردچهره بود، موی کم زردی داشت و اتفاقاً روبرو واقع شده بودند و زیر کرسی نشسته بودند. وقتی برگشتم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را دیدند، چون هیچ کدام داماد را ندیده بودند.
داماد را پسندیدید؟
خدیجه موثقی:بدم نیامد، اما سنی هم نداشتم که بتوانم تشخیص بدهم که چکار باید بکنم. ذاتاً هم آدم صاف و ساده‌ای بودم. آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسید: " قدسی ایران برگشت چه گفت؟ " خانم جانم گفتند " هیچی نشسته است "

سجده شکر پدرعروس بعداز رضایت عروس خانم

بعداً به من گفتند که "وقتی تو ساکت نشسته بودی، به زمین افتاد و سجده کرد. " چون او خودش پسندیده بود. همیشه پدرم می‌گفت: " من دلم یک پسر اهل علم می‌خواهد و یک داماد اهل علم. " همین هم شد. آقا اهل علم بود و یک پسرشان هم یعنی حسن‌آقا را اهل علم کرد یعنی پسر دوم خودش را.
آیا بعد از ازدواج هم وضع زندگی شما مثل قبل بود؟

روز اول که می‌خواست آقا ازدواج کند و آقا جانم قرار بود جواب مثبت به آسید احمد بدهد به ایشان گفت که خانم‌ها ایراد دارند. آسید احمد گفت ایرادشان چیست؟ گفت که یکی اینکه او را نمی‌شناسند و او مال خمین است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالی مادربزرگش خیلی خوب بوده و با وضع طلبگی مشکل است زندگی کند.

داماد اصلاً چی دارد؟

داماد اصلاً چی دارد؟ آیا چیزی دارد یا نه؟ اگر صرف حقوق شهریه حاج‌شیخ‌عبدالکریم است، راستی نمی‌تواند زندگی کند و اگر نه، از خودش آیا سرمایه‌ای دارد یا نه؟

نکندآقاداماد«زن»صیغه داشته باشد!

از آن گذشته آیا داماد زن دارد یا نه؟ شاید در خمین زن داشته باشد و شاید بچه داشته باشد. شاید صیغه می‌کردند تا تحصیلاتشان تمام شود و سرمایه‌ای پیدا کنند و چه بسا از آن صیغه دو بچه پیدا می‌کردند.
مادر! شما مطمئن هستید که امام صیغه نکرده بودند!؟
ایشان اصلاً زن ندیده بودند، بعداً خودشان به من گفتند. خود آسید احمد به آقا جانم گفته بود که خانم‌ها درست می‌گویند گفته بود به من اطمینان داری یا نه؟ اگر به من اطمینان داری من ایرادهای این زنها را قبول دارم و خودم می‌روم خمین و تحقیق می‌کنم و می‌پرسم ببینم وضع زندگی اینها چگونه است؟ آسید احمد هم رفت خمین منزلشان دید. منزلشان مفصل و آبرومند است. دو تا حیاط تو در تو و خیلی خوب خوش برخورد و آقامنش بودند و قضیه را به آقای هندی برادر بزرگ آقا می‌گوید و می‌پرسد که حقوقش چقدر است و آیا ازدواج کرده یا نه؟ آنها می‌گویند که زن و بچه ندارد، حتی صیغه هم نکرده است و ما نشنیده‌ایم و بودجه او ماهی ۳۰ تومان است که از ارث پدر دارد. وقتی آسیداحمد می‌آید و به آقا جانم می‌گوید خوب اگر پنج تومان کرایه بدهد مسأله‌ای نیست و رضایت می‌دهد و بعد هم که من آن خواب را دیدم.
عروسی امام درماه رمضان بوده 
مادر جان شنیدم عروسی شما در ماه مبارک رمضان بود،  چرا؟
چون درس‌ها تعطیل بود.
یعنی حضرت امام تا این حد به درس مقید بودند که حتی برای ازدواجشان حاضر به تعطیل کردن درس نبودند؟
بله مقید بودند. گفتند چون درس‌ها تعطیل است. من نزدیک تولد حضرت صاحب این خواب را دیدم و به آقا جانم رضایت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.

عقد و عروسی‌تان چطور بود؟ مفصل بود؟ یا ساده برگزار شد؟

*عروس خانم بی چادرمدرسه میرفته ولی بی چادرحلوی پدرش نمی رفته!*
عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسی‌جان بیا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بی‌چادر پیش ایشان نمی‌رفتیم چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و رفتم پیش آقا جانم. گفت آن طرف کرسی بنشین. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه رمضان است. این چند روز در منزل آقا جانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذیرایی کرده بود.
در پی خانه می‌گشتند که خانه‌ای اجاره کنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسی کنند و بعد به قم بروند و بعد از ۸ روز خانه پیدا شد که همان خانه‌ای بود که در خواب دیده بودم. آقا جانم گفت: " من را وکیل کن که من آسید احمد را وکیل کنم بروند حضرت عبدالعظیم صیغه عقد را بخوانند. " آقا هم برادرش، آقای پسندیده را وکیل می‌کند. من یک مکثی کردم و بعد گفتم: " قبول دارم " و رفتند عقد کردند. بعد از اینکه گفتند خانه مهیا شد، آقام گفت که به اینها اثاث بدهید که می‌خواهند بروند آن خانه، اثاث اولیه مثل فرش و لحاف کرسی و اسباب آشپزخانه و دیگر چیزها مثل چراغ نفتی را فرستادند و یک ننه خانم داشتیم که دایه خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا برای پذیرایی و آشپزی.

عروسی ماه رمضان

شب ۱۶ یا ۱۵ ماه رمضان دوستان و فامیل را دعوت کردند و یک لباس سفید و شیکی که دخترعمه‌ام با سلیقه روی آن را با گل نقاشی کرده بود دوختند و من پوشیدم.
مهر شما چقدر بود؟ مهریه همسرامام خمینی
یکهزار-۱۰۰۰- تومان بود. آنها گفتند اگر می‌خواهید خانه مهر کنید ولی آقام گفت من قیمت ملک و خانه‌هایشان را نمی‌دانستم چطور است؟ خمین چه قیمتی است. پول مهر کردم.

آیا شما مهرتان را مطالبه کردید؟
نه، مطالبه نکردم. اما در آخر وصیت کردند که یک دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

جهان نیوز بنقل از ویژه نامه نوروزی همشهری جوان

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:فرزندان شهیدحاج مصطفی خمینی حالا کجاهستند؟شغلشان؟

همسرامام خمینی(خدیجه ثقفی) در۱ فروردین ۱۳۸۸ درگذشت.

566

اولین فرزند -حاصل وصلت «معصومه حائری یزدی» + مصطفی خمینی :دختری به نام محبوبه بود که به جهت ابتلا به مننژیت درگذشت.

« حسین خمینی» مدتی ازمریدان بنی صدربود،مشکلاتی هم پیش آوردکه باواکنش  امام خمینی مواجهه شد ،امام نامه ای برایش نوشت: «من میل دارم کسانى که به من مربوط هستند در این کوران‌هاى سیاسى وارد نشوند. من امید دارم که شما مجاهدت در تحصیل علوم اسلامى، با تعهد به اخلاق اسلامى و مهار کردن نفس امارة بالسوء، براى آتیه مورد استفاده واقع شوى. من علاوه بر نصیحت پدرى پیر به شما امر شرعى مى‌ کنم که در این بازی‌هاى سیاسى وارد نشوى و واجب شرعى است که از این برخوردها احتراز کنى. من به شما امر مى‏کنم که به حوزه علمیه قم برگرد و با کوشش به تحصیل علوم اسلامى- انسانى بپرداز. از خداوند تعالى توفیق شما و همه محصلین را خواستارم».

حجت الاسلام حسین خمینی در کنار سید حسن خمینی

« سیدحسین» در سال ۱۳۸۳ به  آمریکارفت و بعدعراق سفر کرد و دیدارهایی هم بابعضی ازضدانقلاب در آن کشور داشت اما از سال ۱۳۸۴ به کشور برگشته است و اکنون در قم زندگی می‌کند وبیمارهم هست ازنظرجسمانی.

«دکترمریم خمینی» دومین دختر حاج مصطفی خمینی است. تحصیلات دکترا دارد و مدتی در دوبی و اکنون در سوئیس به شغل پزشکی مشغول است.

«شهیدحاج سیدمصطفی خمینی» فرزند دیگری هم داشت که یورش ناگهانی مأموران ساواک در روز ۱۳ دی ۱۳۴۳ به منزل امام برای دستگیری حاج آقا مصطفی سبب ترس و وحشت همسر او شد که با سقط جنین و از بین رفتن فرزند چهارم ایشان همراه بود.

«سلیمانی »محافظ امام خمینی در پاسخ به این سوال که «امام خمینی در مقطعی به نوه‌شان سید حسین خمینی تذکری جدی می‌دهند شما از این ماجرا اطلاع دارید؟»

سلیمانی: «سید حسین خمینی »مخالفت‌هایی را نسبت به مسیر انقلاب داشتند. امام به ایشان اعلام کرد که اگر شما بخواهید از مسیر اسلام خارج شوید اولین کسی که حکم ارتداد شما را امضا می‌کند من هستم.

حتی ایشان را در مشهد دستگیر کرده بودند و به اطلاع امام رسانده بودند و امام هیچگونه مخالفتی نکرده بودند.
اطراف سید حسین را بعضی افراد نامناسب گرفته بودند که متأسفانه منتج به زاویه‌گیری ایشان با انقلاب گردیده بود. سیدحسین در مدتی که امام در جماران بودند از قم به تهران و به دیدار امام می‌آمدند و ساعاتی هم در کنار امام حضور داشتند.

«سید حسین خمینی »در برخی از سفرهایی که مرحوم حاج احمدآقا به نمایندگی از امام به شهرهای مختلف داشتند آقا سید حسین هم در کنار ما حضور داشت،اما امام سید حسین را از دخالت در امور دفتر و کشور منع کرده بودند. سید حسین تقریبا ماهی یکبار می‌آمدند به پدربزرگ و مادر بزرگ سر می‌زدند./پایان توضیحات محافظ امام ورهبری.

حسین خمینی در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۰ در مسجد گوهرشاد مشهد، سخنرانی کرد. او در سخنان خود اظهار کرد کشور به سوی فاشیسمی می‌رود که از گذشته خطرناک‌تر است. وی حکومت ایران را استبدادی دانست که رنگ دین به خود گرفته‌است. حسین خمینی از نیروهای مترقی و حتی روحانیون دعوت کرد تا جبههٔ واحدی در برابر فاشیسم و استبداد دینی تشکیل شود. او همچنین از شکنجه و زندانی شدن مخالفان حکومت انتقاد کرد.

این سخنرانی که در ابتدا توسط عده‌ای با شعار مرگ بر منافقین با تأخیر آغاز شد در نهایت با دخالت همین اشخاص، به‌طور نیمه‌تمام به پایان می‌رسد.

روزنامه جمهوری اسلامی در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۷۸ در صفحه ۱۳ این روزنامه به نقل از سید حمید روحانی، دربارهٔ ماجرای تیراندازی حسین خمینی در سال ۱۳۵۹ و واکنش روح‌الله خمینی چنین می‌نویسد: «در سال ۱۳۵۹ آقای سید حسین خمینی که نوه امام بود در زمانی که اختلافات بین بنی صدر و شهید رجایی تشدید شده بود آقای سید حسین خمینی می‌رود در مشهد به نفع بنی صدر سخنرانی می‌کند. مردم به او حمله می‌آورند و می‌خواستند سید حسین خمینی را بزنند و ایشان که مسلح بوده، سلاح کمری داشته، دست به سلاح کمری اش می‌برد، بچه‌های کمیته جلوی او را می‌گیرند می برندش در یک اتاق دیگر. از همان‌جا مسئولین کمیته تماس می‌گیرند با دفتر امام. پیغام به امام داده می‌شود که آقای سید حسین خمینی نوه شما در مشهد از بنی صدر دفاع کرده مردم به او هجوم آوردند دست به اسلحه برده ما چه کار کنیم. امام به مرحوم آیت‌الله اشراقی گفت که به مسئولین کمیته مشهد پیغام دهید که سید حسین خمینی تحت‌الحفظ به تهران اعزام شود و اگر دست به سلاحش برد او را با تیر بزنند.»

بیوگرافی همسرامام خمینی

بانو «خدیجه ثقفی» ملقب«قدس ایران» متولد سال ۱۳۳۷  قمری(۱۲۹۲ شمسی) از نوادگان فقیه نامدار آیت الله حاج میرزا ابولقاسم کلانتر تهرانی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری در نجف اشرف بود. پدر همسر مکرمه حضرت امام راحل،

«آیت الله حاج میرزا محمد ثقفی»

 از شاگردان موسس حوزه علمیه قم و از مجتهدان و مدرسان به نام فقه و اصول و معارف عقلی در تهران و صاحب کتاب شریف تفسیر روان جاوید است.

خانم ثقفی در بیان ویژگی های پدر می گوید: هم عالم بود، هم دانشمند و هم اهل علم اما اهل تجمل نبود. بانو قدس ایران ۹ ساله بود که پدر گرامیشان برای ادامه تحصیل به قم سفر کرد، اما وی نزد مادر بزرک خویش در تهران ماند و برای دیدار با پدر و مادر به قم رفت و آمد داشت. آیت الله حاج میرزا محمد ثقفی در مدت هفت سالی که در قم اقامت داشت، با شخصیت های برجسته ای مانوس گردید. یکی از این افراد حضرت امام خمینی بود که آیت الله ثقفی در مجالس و محافل عمومی و خصوصی در آن ایام از امام خمینی که در آن زمان به حاج آقا روح الله معروف بود به عنوان انسانی با نجابت، متدین و باسواد یاد می کرد و با وجود آنکه امام هفت سال از آیت الله ثقفی کوچکتر بود، ضمن معاشرت با وی، ایشان را همواره تکریم و احترام می کرد.

با وساطت «ایت الله سید محمد صادق لواسانی» (متولد۱۲۸۵-متوفی مهر ۱۳۶۹) از دوستان مشترک امام خمینی  و آیت الله ثقفی مقدمات وصلت امام با خانم ثقفی فراهم گردید.

امام خمینی  در سال ۱۳۰۸ شمسی(رمضان۱۳۴۸) با خانم خدیجه ثقفی ازدواج کردند که ثمره این ازدواج هشت فرزند بود که سه تن از آنان در اوان کودکی از دنیا رفتند. سه دختر مکرمه حضرت امام  خانم ها صدیقه مصطفوی همسر مرحوم اشراقی، خانم فریده مصطفوی همسر آقای حسن اعرابی و خانم دکتر زهرا مصطفوی، همسر دکتر محمود بروجردی می باشند و دو فرزند پسر، آیت الله حاج اقا مصطفی خمینی و حجت الاسلام حاج سید احمد خمینی بودند. همسر امام خمینی  به قلم خویش خاطرات زندگی خود را نوشته است اما روح بلند و مناعت طبع آن بزرگوار مانع از اجازه انتشار آن در دوران حیات گردید.

مصاحبه دامادامام خمینی

خاطرات آشنایی باسید احمد خمینی؟

تحرک و ناآرام بودنش. من حدود ۱۲ سال با او تفاوت سنی داشتم و در دبستان و  بعد هم در دبیرستان معلمش بودم. آرام و قرار نداشت. بزرگ هم که شد، با آنکه چاق شده بود، باز هم آرام نمی‌گرفت. من ایشان را از طفولیت می‌شناختم. هنوز انتسابی هم پیدا نکرده بودیم. من در سال ۴۰ با این خانواده وصلت کردم. از وقتی بچه بود او را می‌شناختم. همیشه توی مدرسه چند جای دستش یا زخم بود یا شکسته! البته کسی را اذیت نمی‌کرد، اما از بازی لذت می‌برد. عاشق ورزش، به‌خصوص فوتبال و جزو معدود بازیکنهای فوتبال قم بود که به تیمهای درجه یک فوتبال تهران راه پیدا کرد.

از نظر تحصیلی چطور؟  

23 مهر سالروز ورود امام خمینی(س) به شهر نجف و استقبال پرشور از ایشان

 هوش زیادی داشت. قبل از ملبّس شدن به لباس روحانیت و رفتن به نجف،  در دروس طلبگی خیلی استعداد از خودش نشان داد. بیشتر از بقیه طلاب درس می‌خواند و اگر دیگران دو تا درس می‌گرفتند، او چهار درس می‌گرفت. دائماً تلاش می‌کرد به مراتب بالاتر برسد.

 در نجف هم با اینکه در کوران مبارزات قرار گرفت، اما درس و بحث را رها ‌نکرد. هم امام‌ و هم مرحوم حاج آقا مصطفی از درس حاج احمدآقا تعریف می‌کردند. حاج آقا مصطفی می‌گفت: «خیلی خوش استعداد است» کسانی که در نجف با او هم مباحثه بودند ــ آقای سجّادی، آقای بجنوردی و... ــ از استعداد و گیرایی او در مباحث فقهی تعریف می‌کنند.

«فرزند امام بودن» در رفتار او تغییری ایجاد نکرد؟ چون معمولا آقازادگی بر بسیاری تاثیر می‌گذارد؟

آیت‌الله+شهاب+الدین+اشراقی(ره)+به+روایت+تصاویر

به هیچ‌وجه. برای حاج احمدآقا فقط مبارزه و رسیدگی به کسانی که مبارزه می‌کردند موضوعیت داشت. با فوت حاج آقا مصطفی ناچار شد آن خط را دنبال کند و گاهی از درس منفک می‌شد، اما نمی‌گذاشت به درسش لطمه‌ای وارد شود. تازه دیپلم گرفته و ملبّس به لباس روحانی شده بود که وظیفه رسیدگی به خانواده زندانیها، تبعیدیها و مبارزین به عهده‌اش قرار گرفت.

84739

 چه شد که به سلک روحانیت در آمد؟ آیا اصرار امام در این موضوع موثر بود

حضرت امام اصراری به این موضوع نداشتند. بعد از دیپلم در خانه بود و کار هم نمی‌کرد. امام در نامه‌ای به آیت‌الله اشراقی که نماینده امام بود، نوشتند که اگر احمد خواست درس طلبگی بخواند،‌ شهریه‌اش مثل بقیه طلاب ۱۵۰ تومان باشد، نه بیشتر نه کمتر.» احمدآقا می‌دانست اوضاع کشور طوری است که او هنگام ورود به دانشگاه با موانعی روبه رو خواهد شد. در موسسه عالی حسابداری هم که دکتر نبوی رئیسش بود قبول شد، ولی به دلیل انتساب به امام، او را نپذیرفتند، بنابراین متوجه شد که اگر بخواهد کاری بکند، باید وارد سلک روحانیت شود؛ لذا به عتبات که مشرف شد، ملبّس شد. موقع برگشتن به ایران هم ساواک دستگیرش کرد و او را به زندان قزل قلعه برد و مدتی زندانی بود.

محمود بروجردی

ایشان در جریان پانزده خرداد ۴۲ که شرکت نداشت؟ چون ظاهراً سنشان در آن دوره کم بود؟

چرا، من خودم شاهد بودم. آقا مصطفی به صحن بزرگ «آیینه» رفت و من دقیقاً یادم هست که احمدآقا کنار ستونی با  دوستش حبیب حبیبی که همسایه و همکلاسی‌اش بود، ایستاده بود و در آن جریان حضور داشت. البته آن طور که باید و شاید شناخته شده نبود. سالها تکلیف سنگین رسیدگی به خانواده مبارزان را به عهده داشت، ولی چون خودنمایی نمی‌کرد، فعالیتهایش به چشم نمی‌آمد.

 نحوه این رسیدگی به چه شکل بود؟

غیرمستقیم و به وسیله دیگران. البته گاهی هم مستقیم می‌رفت. کارهای عجیب و غریبی هم می‌کرد. مثلاً یک بار قرار بود با وانت از قم به تهران بیاید و خیلی دیر آمد و گفت وسط راه یک نفر جلوی ماشین را گرفت و گفت سبزیهایش را برسانم. من هم رساندم. از این جور اخلاقها زیاد داشت. عاشق خدمت  بی‌چشمداشت بود.

گفته می‌شود که با لباس مبدل به میان مردم می‌رفت و به شکل دست اول کسب خبر می‌کرد. در این باره چه خاطراتی دارید؟

بله. سال شاید ۶۵ بود که کلاهی را که فقط چشمهایش پیدا بودند گذاشت و ‌رفت استادیوم آزادی فوتبال تماشا کند!

یک شب هم همراه با احمدآقا و آقای سراج و آقای امام‌  جمارانی و آقای آشتیان رفتیم چراغانیهای نیمه شعبان را تماشا کنیم که راننده تاکسی احمدآقا را شناخت. من با اشاره حالی او کردم که حرفی نزند. او هم دستی تکان داد و رفت، اما احمدآقا عین خیالش نبود. او با حضور ناشناس در بین مردم اطلاعات دست اولی را به دست می‌آورد و به امام منتقل می‌کرد. امام‌ دائماً از این جور سئوالات می‌پرسیدند که فلان کس چطور شد؟ وضع این یکی چطور است؟ خلاصه متوجه همه کس بودند. همین دقت هم به احمدآقا به ارث رسیده بود.

هر کسی با توجه به شخصیت و تفکرش اخبار را به‌نحوی نقل می‌‌کند. احمدآقا در شنیدن و جمع‌بندی اخباری که از اطرافیان می‌رسید، دقت بسیار بالایی داشت و همیشه تلاش می‌کرد  اخبار را بدون دخل و تصرف و با دقت نظر و امانتداری برای امام‌ نقل ‌کند.

برخی تلاش‌کرده‌اند در قالب پاره ای خاطره نگاریها، این نکته را جا بیندازند که حاج احمدآقا حضرت امام را از جنبه ارایه اطلاعات  کانالیزه می‌کرد. دیدگاه شما در این باره چیست؟

اخبار از کانالهای مختلفی به امام می‌رسید، بنابراین کسی نمی‌توانست ایشان را کانالیزه کند. غیرممکن بود. هر روز اول صبح آقایان صانعی، رسولی و رحیمیان خدمت امام می‌رفتند و ضمن کار، خیلی از حرفها را هم می‌زدند. دیگران هم در ملاقاتها اخبار را به امام می‌رساندند.

احمدآقا نهایت تلاشش را کرد که کسانی که بعدها رودروی انقلاب قرار گرفتند، از خط انقلاب جدا نشوند. تحلیل شما از این رویکرد چیست؟

حاج احمدآقا تلاش می‌کرد اختلافات حاد نشوند. اواخر سال ۵۹ مسئولین نظام خدمت امام‌ آمدند. یادم هست وقتی از دالان کوچک خانه بیرون می‌رفتند، احمدآقا به بنی‌صدر گفت: «ببین! تا حالا دستم پشتت بود. مراقب باش.» او هم با همان لحن عجیب و غریب و با تبختر آشکاری گفت، «بردار ببینم چه می‌کنی!»

نضج گرفتن انقلاب مشروط به وحدت است. امام‌ چندین سال زحمت کشیدند تا انقلاب به بار نشست. احمدآقا در کوران قضایا بود و می‌دانست چه خون دلهایی خورده شده است، به همین دلیل نهایت سعی‌اش را می‌کرد که این وحدت از بین نرود. عقلا همیشه دنبال نقاط مشترک می‌گردند و آنها را تقویت می‌کنند تا به وحدت نظر برسند. مشکل این بود که طرفهای مقابل زیر بار نمی‌رفتند. خود امام‌ هم همین اهتمام را داشتند. عیال من می‌گوید وقتی امام می‌خواستند بنی‌صدر را عزل کنند، فرمودند‌ والله نمی‌خواستم این طور بشود.

امام‌ سخت به کسی اعتماد می‌کردند و اگر به حاج احمدآقا اعتماد نداشتند، او را نماینده خود در قضایای مهمی مثل حل مسائل کشور یا شورای مصلحت نظام نمی‌کردند. احمدآقا انصافاً خیلی دقیق بود و در گزارش مطالب خدمت آقا، واو را هم جا نمی‌انداخت. ممکن بود صحبتها گاهی به زیان خودش هم تمام شود، ولی می‌گفت. معتقد بود امام‌ باید بدانند در مملکت چه می‌گذرد. البته مردم ما خیلی فهیم هستند و این تهمتها را باور نمی‌کنند، به همین دلیل هم امام‌ اصرار داشتند که مردم در جریان تمام امور باشند.

در قضیه پذیرش قطعنامه، رویکرد حاج احمدآقا چه بود؟

ایشان عصبانی بود که چرا نکات را  به‌مرور زمان به امام گزارش نکرده بودند که حالا یکمرتبه یک نفر بیاید گزارش بدهد. فوق‌العاده ناراحت بود، چون قبول آن قطعنامه  شکست ظاهری ایجاد کرد و امام‌ به حقیقت، پیر شدند! صحبت در این باره برایم مشکل است.

از مردمداری حاج احمد آقا بسیار گفته‌اند. در این باره چه نکات قابل اشاره و ذکری دارید؟

همین طور است. بسیار مردمدار بود هیچ محبتی را فراموش نمی‌کرد. در تمام سالهای زندگی و آشنایی با ایشان،‌ به یاد ندارم که هرگز از کسی گله کرده باشد. همواره در پی جلب و جذب افراد بود. با خیلیها مخالف بود، اما حرفی نمی‌زد که مشکلی پیش نیاید.

آخرین بار کی ایشان را دیدید؟ 

 یک روز قبل از بستری شدن. مشکل خاصی وجود نداشت. در حسینیه جماران برای شاگردان یک مدرسه سخنرانی کرد و گفت: «معلوم نیست تا کی زنده‌ایم.» بعد هم رفته بود خانه آقای رحمانی و منزل برادر خانمش، آقای جواد طباطبایی و شام آنجا بود و بعد هم برگشته بود منزل این اواخر رفته بود به کوشک نصرت و همان‌ جا وزن کم کرده بود. آقای حاج محمد سجادی و دائی‌ ایشان حاج فتح‌الله،‌ همراهش بودند. موقعی که برگشت و به منزل ما آمد، دیدیم که خیلی لاغر شده.

 و سخن آخر؟

احمدآقا خیلی به گردن انقلاب حق دارد. واقعاً به او بی‌مهری شد، ولی مردم آن قدر خاطره خوش از او دارند که این بی‌مهری‌ها اثر نکردند. بعد از رحلت امام‌ انصافاً برای حفظ ثبات و پیشگیری از آشفتگی در امور تلاش زیادی کرد. شخصیت بسیار مؤثری بود. به جایگاه احمد آقا بزرگان و آدمهای منصف، معترفند. برای این انقلاب و نظام خیلی زحمت کشیده شده است./۱۶ مهر ۱۳۹۹عصرایران.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش.

فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج

امام خمینی

خطاب به همسر:تصدُّقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر(یاد) شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است.

عزیزم! امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می‏ گذرد ولی بحمد اللَّه تا کنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت (درانتظارکشتی برای عزیمت به عربستان)هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمد اللَّه به سلامت، بلکه مزاجم بحمد اللَّه مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست. دلم برای پسرت (مصطفی ۳ساله) قدری تنگ شده است. امید است هر دو (مصطفی+علی راحامله بود که بعدازتولددرگذشت) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند اگر به آقا (پدرخانم) و خانم‏ها (مادرومادرخانم) کاغذی نوشتید سلام مرا برسانید. من از قِبَل همه نایب الزیارة هستم‏.

به خانم شمس آفاق (حواهرزن) سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر (علوی) سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.

صفحه مقابل را به آقای شیخ عبد الحسین بگویید برسانند./ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت؛ روح اللَّه‏

عکس جوف در حال دلتنگی از حرکت نکردن(کشتی جهت عزیمت به جدّه)

فروردین ۱۳۱۲مصادف با(ذی قعده۱۳۵۱)بیروت-درهنگام سفرحج (صحیفه امام، ج‏۱، ص: ۲ و۳)

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:یک کودتای واقعی درشرف اقدام بودکه کشف شد را درلینک زیربخوانید:

ماجرای کشف" بمب زیرخانه امام خمینی" توسط یک سگ «سگ مأمورخداست»