جنایتکاری که«امیرالحاج »بودوحافظ قرآن
یکی ازعجایب روزگار،زندگی «حجاج بن یوسف ثقفی» است،پدرش ازمفسران ومعلمان قرآن بود وخودش هم ازقاریان وحافظان قرآن بود/ماجرای«خونخواری» بجای شیرخواری زمان کودکی رادرپایان بخوانید.
بین خلیفه(عبدالملک مروان)وپدرِحجاج رفاقت وروابط صمیمانه ای برقراربود، زمانی که پیامبراسلام(ص)بعلت تخلفات(جاسوسی) ،حکم بن ابی العاص بن امیه«پدرِمروان»را رابه طائف تبعیدکرد، «یوسف ثقفی» و«حکم» باهم روابط خانوادگی داشتند(پدرِحجاج) معلم فرزندانِ حکم بود وهمین سوابق ورفاقت موجب شد که حجاج به مقامهای بالایی برسد.
عثمان،حُکم تبعید(عمویش) رالغوکرد وبه مدینه برگرداند وهمچنان برمصادرامورش نشاند.
«حَجّاج »۲سال «حاکم»حجاز(مکه ومدینه وطائف)بودکه در زمان حکومتش بر حجاز،سالهای ۷۲ تا ۷۴«امیر الحاج» بود.واما آن حکمرانی رابرای خودش کوچک می دانست، او در دوران حکمرانی بر عراق نیز همچنان از«متولیان حج » و درایام حج پسرش «محمد »را به جانشینش معرفی می کرد.
بیشترین زیارت خانه خد(کعبه)دربین مردم زمانش داشته،علت نامیدن «حَجّاج »(زیادحج کننده)همین اقدامات بوده است.
حجاج درکنارجنایاتش، دست به اقدامات عام المنفعه هم می زد،مثلاً برای رفع مشکل آب شرب حجاج کعبه،دستوردادچاه حفرکنند،مسجدساخت،سوره توحیدرادرسکه هامنقوش کرد،
بعدازبه منجنیق بستن کعبه/عمران آبادی کعبه!
علاوه براین جمع اوری قرآن وشیوه نقطه گذاری قرآن توسط حجاج انجام گرفت.
تا زمان خلافت «حجاج»برعراق،خط مردم عراق «فارسی» بود،حجاج، تصدی دیوان را «زادانِ فرخ» سپرد. حجاج »چون با ایرانیان دشمن بود در صدد کوتاه کردن دست ایرانیان ازدیوان شد،کارکتابت دربار(دیوان)رابه زادان فرخ سپرد،زادان با مردی بنام«صالح بن عبدالرحمن »آشنابود که درکارترجمه اشتغال داشت،زبان فارسی و عربی رابخوبی مسلط بود» وی از اهالی بصره بود واما پدرش از اسرای سیستان بود وموالی «تمیم»بود.
بعدازفوت «زادانِ فرخ»،حجاج کاردبیری حکومت رابه «صالح سپرد،فرزندِفرخ«مردانشاه»که تعلق خاطری به زبان فارسی داشت،به «صالح»گفت:جداًتصمیم به کتابت بازبان عربی داری؟»،که وقتی جواب مثبت شنید،نفرینش کرد وگفت:خدای بیخ و بن تو از جهان براندازد که بیخ و بن زبان فارسی را برافکندی.
کارگزاران ایرانی دربار که روی فرهنگ فارسی تعصب داشتند،پیشنهاددادند صدهزار درهم بگیردوخودش را به ناتوانی ویابیماری بزندکه صالح نپذیرفت و دیوان عراق را عربی کتابت کرد.
توضیحات نگارنده:پیراسته فر:جنایات حجاج ازنگاه ابوریحان:«ابوریحان بیرونی» درآثارالباقیه ازخوی ضدایرانی ضدشیعی حجاج می نویسد:وقتی «قتبیه بن مسلم» سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هرکس را که ایرانی «خط خوارزمی» مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ درگذاشت .
«موبدان و هیربدان» قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت./پایان
در سال ۷۵هجری« عبدالملک مروان»حاکم عراق( بشر بن مروان)راعزل کرد و«حَجّاج »راکه ۳۵ساله بودجایگزن «بشر» کرد،بااختیارتام.۲۰ سال حاکم وفرمانروای عراق بود
«حَجّاج » در حکومت خود بر عراق بیش از صد و بیست هزار نفر را کُشت! که بیش از پنجاه هزار مرد و سی هزار زن که نیمیاز آنان مجرد بودند در زندانهای مختلط به سر میبردند که به آنها آب آمیخته با نمک و آهک میدادند،هر زندانی که از آن میخورد رنگ چهرهاش سیاه میشد.
خود حجاج اعتراف کرده بود که صد هزار نفر را کشته که فقط گناه آنها این بود که گواهی میدادند یزید میگسار بوده است.
شکست مصعب بن زبیر (که باتخریب خانه کعبه همراه بود)ازجمله ازمحبوبیتش درنزدخلفای بنی امیه بود.
در«جنگ سیستان »درمبارزه با «عبدالرحمان ابن اشعث بن قیس»مردم زیادی کشته شدند،بیشترین کشته هاازشیعیان بودندو-موالی-ایرانیان و فقهای مشهور عراق.
روایتی نیز از حضرت علی است که حکومت حجاج را در عراق پیش گویی کرده بود، «امام» مردم عراق را مورد نفرین کرده بود:«خداوندا، «جوان ثقیف» را بر آنها مسلط کن که در خون و مال آنها تحکم کند و مانند زمان جاهلیت رفتار نماید.»
حجاج نخستین کسی بود که برای کسانی که از شرکت در جنگ و لشکر تخلف کردهاند مجازات اعدام به کار برد.
ابن خلکان می نویسد: قتل و خونریزی و کیفر دادن عجیبی که «حجاج »انجام داده است ، تا به حال کسی مثل آن را نشنیده است.
حجاج ۲۰ سال حاکم وفرمانروای عراق بود. ده سال نخست را تقریبا به سرکوب هر جنبش و قیامیمیگذرانید/
او ۱۵ سال درزمان خلافت عبدالملک و ۵ سال به درزمان خلافت ولید «حاکم عراق» بود.
خلفای اموی / مدت خلاف ۹۰ سال
نام | سال حکومت | مدت حکومت | توضیحات-درزمان کدام امام همزمان |
۱-معاویه بن ابی سفیان | ۴۱ -رجب۶۰ق | سه سال و نه ماه | امام باقرمتولد۳صفر سال ۵۷ |
۲-یزید بن معاویه | ۶۰ -۶۴ | سه سال و هشت ماه/ربیع اول۶۴ | امامت حضرت سجاد:محرم۶۱ |
۳-معاویة بن یزید | ۶۴- ذیقعده۶۴ | شش ماه | مدت امامت ۳۵ سال |
۴-مروان بن حکم | ۶۴- رمضان۶۵ | یک سال/توسط زنش(اُم خالد) مسموم شد(همسرسابق یزید) | |
۵-عبدالملک بن مروان | ۶۵ -شوال۸۶ | ۲۱ سال و ۶ ماه | |
۶-ولید بن عبدالملک | ۸۶-جمادی الثانی ۹۶ | ۱۰سال | شهادت امام سجاد۱۲ محرم ۹۵ |
۷-سلیمان بن عبدالملک مروان | ۹۶ -صفر۹۹ | دو سال و هشت ماه | امامت باقرالعلوم:محرم ۹۵ |
۸-عمر بن عبدالعزیز | ۹۹ -۱۰۱ | دو سال و نیم | ۱۹ سال و دو ماه امامت |
۹-یزید بن عبدالملک | ۱۰۱ -آخررجب۱۰۵ | چهار سال و یک ماه | |
۱۰-هشام بن عبدالملک مروان | ۱۰۵ -ربیع الثانی۱۲۵ | ۲۰سال | شهادت امام باقر۷ ذیالحجه ۱۱۴ |
۱۱-ولید بن یزیدعبدالملک | ۱۲۵ -۱۲۶ | یکسال و ۲ماه /بقتل رسید | امامت جعفرصادق |
۱۲-یزید بن ولید | ۱۲۶ -ذیفعده۱۲۶ | شش ماه | مدت امامت۳۴ سال |
۱۳-ابراهیم بن الولید | ۱۲۶ -صفر۱۲۷ | چهارماه | امام صادق(۸۳-۱۴۸ق) |
۱۴-مروان بن محمد | ۱۲۷ -ذی حجه۱۳۲ | پنج سال |
یکی ازخدمات «سلیمان بن عبدالملک» و «عُمر بن عبدالعزیز»اندکی،تنبیه وانتقام شیعیان ازخاندان حَجّاج بود.
در دوران خلافت سلیمان بن عبدالملک، خاندان حجاج در معرض شکنجه و تعقیب و مصادره اموال قرار گرفتند و به فرمان خلیفه اموی، حجاج را بر منابر لعن و نفرین کردند. در دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز، خاندان و بستگان حجاج به یمن تبعید شدند.
توضیح نگارنده-پیراسته فر:سایت آیت الله مکارم شیرازی درمورد«حَجّاج »اینگونه می نویسد:عبدالملک پس از شکست عبدالله بن زبیر توسط حجاج، او را به مدت دو سال به استاندارى حجاز (مکه و مدینه و طائف) منصوب کرد. حجاج در مدینه گردن گروهى از صحابه مانند «جابر بن عبدالله انصارى» «انس بن مالک»، «سهل بن ساعدى» را زد و جمعى دیگر را به قصد خوار کردن آنان داغ نهاد!. دستاویز او در این کار آن بود که اینان کشندگان عثمانند!
«حَجّاج » هنگام ترک مدینه چنین گفت: «خدا را سپاس مى گویم که مرا از این شهر گنده بیرون مى برد. این شهر از همه شهرها پلیدتر و مردم آن نسبت به امیرالمومنین(عبدالملک مروان) دغل کارتر و گستاخ ترند. اگر سفارش امیرالمومنین نبود این شهر را با خاک یکسان مى کردم. در این شهر جز پاره-تکه- چوبى که منبر پیامبر خوانند و استخوان پوسیده اى که قبر پیامبر مى دانند، چیزى نیست»؟!
پس از آنکه حجاج مکه و مدینه را مطیع ساخت، عبدالملک دانست آن که مى تواند عراقیان را سرجاى خود بنشاند حجاج است، لذا در سال هفتاد و پنجم هجرى حکومت عراق (کوفه و بصره) را به وى سپرد. حجاج چون به «کوفه» در آمد، همچون حاکمى که از سوى خلیفه آمده باشد رفتار نکرد، بلکه سر و صورت خود را پوشاند و به طور ناشناس به مسجد وارد شد، صف مردم را شکافت و بر فراز منبر نشست و مدتى دراز خاموش ماند. زمزمه در گرفت که این کیست؟ یکى گفت: او را سنگسار کنیم. گفتند: نه، صبر کن ببینیم چه مى گوید؟ همین که سکوت همه جا را فرا گرفت، حجاج روى خود را گشود و چنین آغاز سخن کرد: «مردم کوفه! سرهایى را مى بینم که چون میوه رسیده، موقع چیدن آنها فرارسیده است و باید از تن جدا گردد، و این کار به دست من انجام مى گیرد، و خوان هایى را مى بینم که میان عمامه ها و ریش ها مى درخشد...» آنگاه سخنان تهدید آمیز خود را ادامه داد و چنان مردم را ترساند که بى اختیار سنگ ریزه از دست مردى که مى خواست او را سنگسار کند، بر زمین ریخت!
«حَجّاج » چگونه برعراق(بصره+کوفه) مسلط شد؟
ورود حجاج به «بصره» نیز همچون ورود وى به کوفه بود. «ابن قتیبه دینورى» ورود او را به «بصره» چنین توصیف مى کند: حجاج همراه دو هزار نفر از سپاهیان شام و طرفداران آنان و چهارهزار نفر از نیروهاى متفرقه، رهسپار بصره شد. هنگام ورود به بصره، دو هزار نفر از آنان را همراه برد و تصمیم گرفت روز جمعه هنگام نماز وارد شهر شود. او به همراهانش دستور داد مسجد را محاصره کنند و در کنار هر یک از درهاى مسجد که بالغ بر هیجده در بود، صد نفر بایستند و شمشیرهایشان را زیر لباس پنهان سازند. آنگاه به آنان گفت: به محض آنکه در داخل مسجد سروصدا بلند شد، هر کس خواست از مسجد بیرون برود، کارى کنید که سر بریده اش جلوتر از تنش بیرون رود! ماموران در کنار درها مستقر شدند و به انتظار ایستادند. حجاج همراه دویست نفر مسلح که صد نفرشان پیشاپیش وى، و صد نفر دیگر پشت سر او حرکت مى کردند و شمشیرها را زیر لباس مخفى ساخته بود وارد مسجد شد در حالی که خود او نیز شمشیرش را زیر لباس مخفی ساخته بود. حجاج به آنان گفت: وقتى وارد مسجد شدیم، من براى مردم سخنرانى خواهم کرد و آنها مرا سنگباران خواهند ساخت.
رمزحمله
وقتى که دیدید من عمامه را از سرم برداشتم و بر زانو هایم گذاشتم، شمشیر را از نیام بکشید و آنها را از دم تیغ بگذرانید!
۲شمشیرحجاج
با این نقشه، وقتى که موقع نماز رسید، او بر فراز منبر نشست و طى سخنانى گفت: «... امیر المومنین (عبدالملک) مرا به حکمرانى شهر شما و تقسیم بیت المال در میان شما منصوب کرده است، و به من دستور داده است که به داد مظلومان برسم و ظالمان را کیفر دهم، نیکوکاران را تقدیر و بدکاران را مجازات کنم... خلیفه وقتى مرا به این سمت منصوب کرد، ۲ شمشیر به من داد: یکى شمشیر رحمت، و دیگرى شمشیر عذاب و کیفر. شمشیر رحمت در راه از دستم افتاد، اما شمشیر عذاب اینک در دست من است!...» مردم حجاج را از پاى منبر سنگباران کردند.
در این هنگام عمامه را از سرش برداشت و روى زانو گذاشت.
ماموران وى بی درنگ به جان مردم افتادند. مردم که وضع را چنین دیدند، به بیرون مسجد هجوم بردند، اما هر کس گام از در مسجد بیرون گذاشت، سر از بدنش جدا شد بدین ترتیب فراری ها را مجبور به بازگشت به درون مسجد کردند و در آنجا آنها را کشتند به طورى که «جوى خون» تا درب مسجد و بازار سرازیر گردید!
بدین ترتیب حجاج در سراسر عراق حکومت وحشت برقرار ساخت، و بسیارى از بزرگان و مردمان پارسا و بی گناه را کشت. او چنان ترسى در دل ها افکند که نه تنها عراق، بلکه سراسر خوزستان و شرق را فرا گرفت.
«مسعودى» مى نویسد: حجاج بیست سال فرمان روایى کرد و تعداد کسانى که در این مدت با شمشیر دژخیمان وى یا زیر شکنجه جان سپرد ند، صد و بیست هزار نفر بود! و تازه این عده غیر از کسانى بودند که ضمن جنگ با حجاج به دست نیروهاى او کشته شدند. هنگام مرگ حجاج، در زندان مشهور وى (که از شنیدن نام آن لرزه بر اندام ها مى افتاد) پنجاه هزار مرد، و سى هزار زن زندانى بودند که شانزده هزار نفر آنها عریان و بى لباس بودند! حجاج زنان و مردان را یک جا زندانى مى کرد و زندان هاى وى بدون سقف بود از این رو زندانیان از گرمای تابستان و سرما و باران زمستان در امان نبودند./پایان.
توضیح نگارنده-پیراسته فر:درموردکودکی حجاج نوشته اند«کودک خونخواربود،بجای شیرخوار»
مادر حجاج:«فارغه» دختر همام بن عروه بن مسعود ثقفی/ اولین ازدواجش با «مغیرة بن شعبه» بود وبعد زنِ »حارث بن کلده»شد که «حارث» اورراطلاق داد که «یوسف بن ابی عقیل» اورابه زنی گرفت.
مادرش او را «کلیب» نام نهاد،کنیهاش ابو محمد بود. «کلیب»نه ازپستان مادرشیرمیخوردونه ازپستان هیچ زن دیگری،در این موقع به او خون خوراندند.
یکی پیشنهاد«یک بزغاله سیاه را بکشید و سق او را با خون بزغاله بیالایید روز دوم نیز چنین کنید و روز سوم بز سیاهى را کشتند و سق وی را با خون آن بیالایید، پس از آن گوسفند سیاهى را بکشید و کام وی را با خون آن بیالایید، و صورتش را خونآلود کنید که به روز چهارم پستان خواهد گرفت.» گوید چنین کردند. به همین جهت پیوسته در کار خونریزى بى اختیار بود و میگفت که بهترین لذتهاى او خونریزى است و انجام اعمالى که دیگران از ارتکاب آن دریغ دارند.
آیاامام خمینی به ملاقات «شاه»رفته بود؟
توضیح نگارنده-پیراسته فر:امام خمینی در۲مرحله به دیدارشاه رفتند.آیت الله بروجردی رسولان دیگرنیزداشتندکه حامل پیام مرجع تقلیدبه دربارشاه بودند..مقامات درباربه دیدارامام می آمدنددریکی ازدیدارها«نخست وزیرامام خمینی رابه ناهاردعوت می کند».. دیداردکترامینی باامام(گفتمان امام ونخست وزیر)راخواهیدخواند ودیگرنمایندگان آیت الله بروجردی (رسولان)دربارشاه . چگونگی وروابط متقابل آیت الله بروجردی-شاه (علاوه برروابط امام وآیت الله بروجردی)را اززباه نوه آیت الله بروجردی درادامه بخوانید.
« آیت الله علی اکبر مسعودی خمینی» یکی ازاعضای قدیمی بیت امام خمینی می گوید:امام خمینی یک باربه دیدارشاه رفت ، آن هم در سال ۱۳۲۹ به درخواست مرحوم آیت الله بروجردی.
علت این ملاقات این بود که یکی از مبلغین بهایی در سیزدهم اسفند ۱۳۲۸ در محل رباط، نزدیک روستای ابرقوی یزد یک زن مسلمان متقی و پنج فرزند او را با تبر و چاقو تکه تکه کرد. وقتی قاتل و هم دستان بهائی دیگرش دستگیر شدند، رژیم شاه تلاش کرد یا جریان را به گردن غیر بهایی ها بیندازد و یا پرونده را بدون مجازات قاتل و پشتیبانان او مختومه نماید.
آیت الله بروجردی متوجه شدند که اگر در این مورد کوتاه بیایند، رژیم شاه در سرپوش گذاردن بر جنایات بهایی ها جری خواهد شد و بهایی ها در کشور آزادانه دست به چنین جنایات فجیعی خواهند زد. لذا تصمیم گرفت در این مورد قاطع و بدون مسامحه با شاه برخورد نماید. چنین شد که امام خمینی را برای این منظور در نظر گرفت. ایشان می دانست که آداب تشریفات و ابهت دربار نه تنها هیچ تاثیری روی امام نخواهد داشت، بلکه این حاج آقا روح الله است که می تواند با نوع رفتار و گفتار کوتاه و قاطع خود روحیه شاه را خرد کرده و او را وادار به تسلیم نماید.
داستان این ملاقات بسیار مفصل می باشد و چند نفر آن را با تفاوت هایی در موضوعات رد و بدل شده نقل کرده اند. از جمله آیت الله حائری یزدی یکی از ناقلین آن است و البته« آیت الله علی اکبر مسعودی خمینی» با جزئیات بیشتر به آن پرداخته که در این مجمل جای بازگویی آن نیست. به هر حال در این ملاقات گفتار قاطع امام(س)، شاه را مجبور به تسلیم ساخت و دستور داد قاتل آن شش نفر محاکمه شود.
در خاطرات آقای خلخالی چنین آمده است:
(امام) در زمان آقای بروجردی، قیل از سال ۱۳۲۸، دو مرتبه با شاه ملاقات کرده بود و در واقع پیام آقای بروجردی را به شاه منعکس کرده بودند.
امام می فرمودند شاه از دیدن من یکه خورد و او در حین صحبت بر گفته هایش مسلط نبود. (صحیفه دل، ج۱، ص۶۳)/مؤسسه نشرآثارامام خمینی
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:آیت الله بروجردی "حاج آقا روح الله خمینی" را مشاور سیاسی خود معرفی کرده بودند در ملاقاتهایی که شاه و یا وزرای او با آیت الله بروجردی داشتند تاکید داشتند حاج روح الله خمینی حضور داشته باشند،
در یک ملاقاتی که دکتر اقبال با آیت الله بروجردی داشتند ایشان امام خمینی را برای مذاکره با دکتر اقبال میفرستند،/مصاحبه خبرآنلاین با ابوالفضل توکلی بینا(ازمبارزین قبل وبعدازانقلاب،ازبنیانگذاران مؤتلفه،همرزم شهیدمهدی عراقی
***
آیت الله مسعودی خمینی در کتاب خاطرات خود، روایتی از دیدار تاریخی شاه مخلوع و امام خمینی را بیان می کند که خواندنی و جالب است، این خاطره از این قرار است:
آیت الله علی اکبر مسعودی خمینی -متولد ۱۳۱۰ شهر خمین
آیت الله مسعودی:به ذکر خاطره ای که از زبان آقای پسندیده شنیده ام، می پردازم. ایشان می گفت: زمانی، بهائیان در ابرقو مسائلی را به وجود آورده بودند و در خلال آن تنی چند از این جماعت کشته شدند. رژیم پهلوی، عده ای را به عنوان قاتل و مؤثر در این واقعه دستگیر کرد و حتی صحبت بود که قرار است آنان اعدام شوند. آقای بروجردی وارد عمل شدند تا از اعدام این افراد ممانعت کنند. ظاهرا به حضرت امام گفته بودند:"شما از طرف من نزد شاه بروید و از قول من بگویید که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند." امام هم پذیرفتند که این مأموریت را انجام دهند.
ماشین آقای«مصباح التولیه» ماشین تولیت
در آن ایام در قم کمتر کسی ماشین سواری داشت. و یکی از افرادی که دارای وسیله نقلیه بود، "مصباح التولیه" بود. من او را به خاطر دارم که در این اواخر، سوار یک ماشین بنز سفید رنگ می شد. به هر حال با مصباح التولیه تماس می گیرند که او ماشینش را در اختیار قرار دهد. دفتر آقای بروجردی هم با دربار شاه هماهنگی های لازم را به عمل می آورند که حاج آقاروح الله به نزد شاه بروند.
به خاطر داشته باشید که دربار و دستگاه سلطنت در آن روز به گونه ای بود که هر فرد مراجعه کننده، بایستی حتما دارای ماشین مشکی باشد! و وقتی به دربار می رود، یک سرنشین بیشتر نداشته باشد و باید در ورودی اول کاخ از ماشین خودش پیاده شود و با ماشین مخصوص آنجا بقیه راه را تا مقابل اتاق انتظار طی کند و مدتها در آنجا منتظر بماند تا موعد ملاقات فرا برسد.
بعد از آن کلاهش را بردارد و باقی تشریفات معمول را بجا آورد. لباس و کفشش باید واجد فلان خصوصیات باشد و وقتی وارد اتاق شاه شد، بایستد تا به او اجازه نشستن دهند. حتی وضعیت به گونه ای بود که قبل از ملاقات مجموعه این آداب را به فرد تعلیم می دادند!
وقتی امام با ماشین تولیت، به تهران رفتند، دم در کاخ(دژبانی)، به نگهبان گفته بودند:"بگویید روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی آمده است!"
به ایشان می گویند:آقاجان! باید ماشین شما عوض شود! باید رنگش مشکی باشد!" امام می فرماید:"نه! من داعی ندارم که ماشین را عوض کنم. اگر نمی شود که بر می گردم!
نگهبان به داخل می رود و ظاهرا اطلاع می دهد که نماینده ای از طرف آقای بروجردی آمده است. قبول می کنند که امام با همان ماشین غیر استاندارد! وارد شود.
امام خمینی درصندلی شاهی می نشیند
وقتی امام وارد اتاق انتظار می شود، منتظر نمی ماند و بی مقدمه وارد اتاق شاه می شود
به ایشان می گویند باید کلاهتان را بردارید. امام ترتیب اثر نمی دهد.
حضرت امام، بدون برداشت عمامه و سرزده به اتاق شاه می روند(شاه دراتاقش نبوده) و بر روی صندلی مخصوص شاه در پشت میز می نشیند!
شاه بی تخت پادشاهی
هنوز شاه وارد اتاق نشده است
وقتی محمدرضا وارد می شود، در کمال تعجب می بیند که تنها صندلی موجود در اتاق اشغال شده است!!حاج آقاروح الله هم بلندمی شود وشاه دستور می دهد صندلی دیگری بیاورند.
صندلی می آورند و هر۲ می نشینند(امام هم مختصر احترامی که از بعد اخلاقی لازم دانسته انجام می دهد) بعد از آن بی درنگ وارد اصل موضوع می شود و می گوید حضرت آیت الله العظمی بروجردی فرمودند قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند.
دقت کنید که به کار بردن تعبیر«فرمودند» در حضور شاه و استعمال آن برای غیر او جرأت زیادی می طلبید و امام از این جهت طعنه بزرگی به شاه زدند.
در فاصله ای که امام با شاه ملاقات داشته، برای امام یک استکان چای می آورند که امام بدان لب نمی زند.
شاه در پاسخ می گوید از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید:
شاه مشروطه که کاری از دستش بر نمی آید.
امام مجددا تکرار می کند: «قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند!»
بعد از جا برمی خیزد و بدون خداحافظی از اتاق خارج می شود و به قم مراجعت می نماید. بعضی از روزنامه ها به درج خبر ملاقات امام و شاه مبادرت می کنند و حتی این نکته را هم افزودند که شاه بلافاصله، دستور آزادی قاتلان را صادر می کند.
آنگونه که نقل می کنند، زمانی که انقلاب اسلامی ایران شروع شد، شاه در مورد سکّاندار حرکت انقلاب گفته بود: «این همان روح اللهی است که از طرف آقای بروجردی یک بار نزد من آمد.» ظاهرا آن خاطره را به یاد آورده بود./منبع: پارسینه
آیتالله دکتر مهدی حائری یزدی، فیلسوف و متکلم نامدار (فرزندمؤسس حوزه علمیه قم حضرت آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی)متولدسال ۱۳۰۲وفاتش درسال۱۳۷۸می باشد
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:انتخاب تیترها وعکسها وبعضی ویراش هاازاینجانب هست،ضمناًدربعضی ازروایات این قسمت هم اضافه شده:
زمانی که انقلاب اسلامی ایران شروع شد، شاه در مورد سکاندار حرکت انقلاب گفته بود:« این همان روح الله ای است که از طرف آقای بروجردی یک بار نزد من امد!؟»
آیتالله دکتر مهدی حائری یزدی، فیلسوف و متکلم نامدار (فرزندمؤسس حوزه علمیه قم حضرت آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی)متولدسال ۱۳۰۲وفاتش درسال۱۳۷۸می باشد
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:انتخاب تیترها وعکسها ازاینجانب هست،ضمناًدربعضی ازروایات این قسمت هم اضافه شده:
زمانی که انقلاب اسلامی ایران شروع شد، شاه در مورد سکاندار حرکت انقلاب گفته بود:« این همان روح اللهی است که از طرف آقای بروجردی یک بار نزد من امد!؟»
مهدی حائری یزدی(فرزندآیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی) نیز در خاطراتش آورده است که حاج آقا روح الله (امام خمینی)برای وی تعریف کرده است که به شاه گفته است:
«شاه فقید، پدر تاجدار فقید شما، این گروه ضاله را داد به طویله بستند و الان هم مردم ایران همان جریان را از شما انتظار دارند»
شاه در جواب آهی کشید و گفته است« آقای خمینی! شما الآن را با آن وقت مقایسه نکنید. آن وقت همه وزراء و همه رجال مملکت از پدرم حرف شنوی داشتند. جرئت نمی کردند تخطی کنند.الآن حتی وزیر دربار من هم از من حرف شنوی ندارند. من چطور می توانم این کار را بکنم»!
ادامه توضیحات مدیرسایت-پیراسته فر:دررابطه با روابط امام باآیت الله بروجردی:امام خمینی درآوردن آیت الله بروجردی به قم، نقش مهمی داشت،وی امین ومشاورآقای بروجردی بود ونماینده (رابطه )ایشان باشاه بود که بعدهادرماجرای دستگیری وصدورحکم اعدام فدائیان اسلام ،آیت الله بروجردی هیچ اقدامی نکرد،رابطه شان تیره شد،البته نظرآقای بروجردی این بود که این کارهای انقلابی موجب ازهم پاشیدگی "حوزه"می شود،شاه راجری می کندکه حوزه وحوزویان راتخفیف دهد،لازم به ذکراست با خبرچینی های(شیخ لر) رئیس دفترمرجع بزرگ،فداییان ازحوزه باخشونت اخراج شدند وشهریه شان قطع شده بود.
امام خمینی نسبت به آقای برجرودی ارادت و علاقه داشت منتها آقای بروجردی یک خادمی داشت که بعضی اوقات بدرفتاری داشت حتی من شنیدم امام خمینی گفته بود اگر آقای بروجردی این حاجی احمد(خادم مرحوم بروجردی) را بیرون کند ما حتی برای آقا ظرف آب پر میکنیم. تااین حد! آقای خمینی دارای قلب صافی بودند اما در وقت انتقام از دشمنان خدا هم حسابی شدید انتقام میگرفت./آیتالله سیّد احمد واحدی جهرمی متولد ۱۳۱۱/نماینده امام خمینی درسوریه وتولیت حرم تولیت حرمهای مطهر حضرت زینب و حضرت رقیه(س) را عهدهدار و امام جماعت صحن مطهر حضرت زینب بود/تیر ۱۳۹۶ مشرق-مصاحبه
در آن زمان یک حادثه طلبگی پیش آمد و شیخ علی خرم آبادی از نزدیکان آیت الله بروجردی یک شب به نماز جماعت آیت الله محمد تقی خوانساری حمله کرد و یک عده از فدائیان را زدند و عده ای هم فرار کردند. از جمله کسانی که فرار کردند واحدی بود که در حجره ما پنهان شد.
منبع:جوزه .نت:آیت الله صابری همدانی (متولد ۱۳۰۲-وفات۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶) سال ۱۳۲۵ به حوزه علمیه قم وارد شد
***
آیت الله حیدرعلی جلالی خمینی (تولیت مدرسه-حوزه علمیه جلالی): پس از این اتفاقات، فداییان اسلام مورد غضب قرار گرفتند، گفت: در ایام دستگیری نواب و اعضای فداییان اسلام، امام خمینی از آیت الله بروجردی خواستند که وساطت کرده تا آنها آزاد شده و به شهادت نرسند اما ظاهرا این درخواست امام، مقبول نیفتاد. این واقعه و برخی حوادث دیگر موجب شد که امام خمینی که ارادات و علاقه بسیاری به آیت الله بروجردی داشت ارتباط خود را با آن مرجع تقلید بزرگوار، کم کنند./مرداد۱۳۹۴ شبستان-مصاحبه
رابطان آیت الله بروجردی با"شاه" ودولت
آیتالله دکتر مهدی حائری یزدی، فیلسوف و متکلم نامدار (فرزندمؤسس حوزه علمیه قم حضرا آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی)متولدسال ۱۳۰۲وفاتش درسال۱۳۷۸می باشد
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:انتخاب تیترها وعکسها ازاینجانب هست،ضمناًدربعضی ازروایات این قسمت هم اضافه شده:
زمانی که انقلاب اسلامی ایران شروع شد، شاه در مورد سکاندار حرکت انقلاب گفته بود:« این همان روح اللهی است که از طرف آقای بروجردی یک بار نزد من امد!؟»
مهدی حائری یزدی(فرزندآیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی) نیز در خاطراتش آورده است که حاج آقا روح الله (امام)برای وی تعریف کرده است که به شاه گفته است:
«شاه فقید، پدر تاجدار فقید شما، این گروه ضاله را داد به طویله بستند و الان هم مردم ایران همان جریان را از شما انتظار دارند»
شاه در جواب آهی کشید و گفته است« آقای خمینی! شما الآن را با آن وقت مقایسه نکنید، آن وقت همه وزراء و همه رجال مملکت از پدرم حرف شنوی داشتند. جرئت نمی کردند تخطی کنند.الآن حتی وزیر دربار من هم از من حرف شنوی ندارند. من چطور می توانم این کار را بکنم»!
ادامه توضیحات مدیرسایت-پیراسته فر:دررابطه با روابط امام باآیت الله بروجردی
امام خمینی درآوردن آیت الله بروجردی به قم نقش مهمی داشت،وی امین ومشاورآقای بروجردی بود ونماینده (رابطه )ایشان باشاه بود که بعدهادرماجرای دستگیری وصدورحکم اعدام فدائیان اسلام ،آیت الله بروجردی هیچ اقدامی نکرد،رابطه شان تیره شد،البته نظرآقای بروجردی این بود که این کارهای انقلابی موجب ازهم پاشیدگی "حوزه"می شود،شاه راجری می کندکه حوزه وحوزویان راتخفیف دهد،لازم به ذکراست با خبرچینی های(شیخ لر) رئیس دفترمرجع بزرگ،فداییان ازحوزه باخشونت اخراج شدند وشهریه شان قطع شده بود.
امام خمینی نسبت به آقای برجرودی ارادت و علاقه داشت منتها آقای بروجردی یک خادمی داشت که بعضی اوقات بدرفتاری داشت حتی من شنیدم امام خمینی گفته بود اگر آقای بروجردی این حاجی احمد(خادم مرحوم بروجردی) را بیرون کند ما حتی برای آقا ظرف آب پر میکنیم. تااین حد! آقای خمینی دارای قلب صافی بودند اما در وقت انتقام از دشمنان خدا هم حسابی شدید انتقام میگرفت.
«آیتالله سید احمد واحدی جهرمی» متولد ۱۳۱۱/نماینده امام خمینی درسوریه وتولیت حرم تولیت حرمهای مطهر حضرت زینب و حضرت رقیه(س) را عهدهدار و امام جماعت صحن مطهر حضرت زینب بود/تیر ۱۳۹۶ مشرق-مصاحبه
آیت الله حیدرعلی جلالی خمینی (تولیت مدرسه-حوزه علمیه جلالی)متولد سال ۱۳۱۱ شمسی - شهر خمین: پس از این اتفاقات، فداییان اسلام مورد غضب قرار گرفتند، گفت: در ایام دستگیری نواب و اعضای فداییان اسلام، امام خمینی از آیت الله بروجردی خواستند که وساطت کرده تا آنها آزاد شده و به شهادت نرسند اما ظاهرا این درخواست امام، مقبول نیفتاد. این واقعه و برخی حوادث دیگر موجب شد که امام خمینی که ارادات و علاقه بسیاری به آیت الله بروجردی داشت ارتباط خود را با آن مرجع تقلید بزرگوار، کم کنند./مرداد۱۳۹۴ شبستان-مصاحبه
خلاصه زندگینامه آیت الله بروجردی:
رابطان آیت الله بروجردی با"شاه" ودولت
آیت الله سیدحسین طباطبایی بروجردی (تولد۱۲۵۴لرستان - فوت ۱۰ فروردین ۱۳۴۰قم) فرزند سید علی طباطبایی، از علمای شهر و مادرش سیده آغابیگم، دختر سید محمدعلی طباطبائی است
آیت الله بروجردی ۳ازدواج داشت از همسر اولش، دو پسر و سه دختر داشت که ۴نفر در کودکی فوت کردند؛ یکی از دختران کهزنده مانده بود آن هم دو سال پس از ازدواج، هنگام زایمان، فوت کرد.
نوشته اند،بعدفوت فرزندان خانمش به شوهرش(آیت الله بروجردی) پیشنهاد کردند که شما باید صاحب اولاد باشید. با اجازه آیت الله این کار انجام شدبا دختر حاج محمد جعفر روغنی اصفهانی( از تجار متدین بروجرد) ازدواج کرد،حاصل این ازدواج دو دختر و دو پسر است. همسر سوم آیت الله بروجردی نیز دختر سید عبدالواحد طباطبایی عموزاده او بود.
همسر اول ایشان در سال ۱۳۲۶ شمسی در قم درگذشت-همسردوم ایشان هم در بروجرد در سال ۱۳۶۴ شمسی درمحل زندگیش-بروجرد-درگذشت.
فرزندان آیت الله بروجردی:
سید محمدحسن طباطبائی بروجردی در سال ۱۳۰۴ش در لرستان متولد شد. مسئول امور استفتائات پدربود، در سال ۱۳۵۶ش در شهر قم درگذشتند.
سید احمد طباطبائی بروجردی در سال ۱۳۱۶ش در بروجرد متولد شد و در جوانی و در سال ۱۳۵۲ش در قم از دنیا رفت.
آغا فاطمه احمدی طباطبایی، دختر بزرگ آیت الله بروجردی و همسر سید جعفر احمدی، بود که در سال ۱۳۷۲ش و در ۸۰ سالگی در قم درگذشت.
آغا سکینه احمدی(متولد۱۳۱۲)، دختر دوم ایشان است ، همسر سید محمد حسین علوی طباطبایی بروجردی بود.
چندنفرازعلماء رابط آیت الله بروجردی باشاه بودند،ازجمله،آیت الله سیدمحمدبهبهانی وامام خمینی بودند
آیت الله سید محمد بهبهانی (تولد۱۲۵۰- وفات ۲۰ آبان ۱۳۴۲)وی فرزندسیدعبدالله بهبهانی بود(از رهبران مشروطه)
آیت الله محمدتقی فلسفی(زبان گویای اسلام) متولد۱۲۸۷- وفات :جمعه ۲۷ آذر۱۳۷۷
از جمله چیزهایی که منجر به تیرگی روابط آیت الله بروجردی با شاه گردید، اجازه فعالیت و تبلیغ بهائیت در ایران بود. مرحوم بروجردی از این بابت، بسیار ناراحت و متأثر بود.
یک بار ایشان پس از کودتا و در سال ۱۳۳۳ در نامه ای به آقای فلسفی دستور داد تا با شخص شاه ملاقات داشته، نگرانی وی را به شاه منتقل کند.
آقای فلسفی پیش از ملاقات با شاه، مشاوره ای با آیت الله بروجردی انجام داد و بنا شد پس از دیدار، از شاه بخواهد تا ممانعت نکرده و در ماه رمضان در مسجد و روی منبر علیه بهائیان سخنرانی کند و همزمان رادیو آن را پخش نماید. شاه در بدو امر، پاسخ مثبت داد. این کار تا نیمه رمضان ادامه یافت و آیت الله بروجردی نیز در تلگرام به آیت الله بهبهانی (واسط دربار و آیت الله بروجردی) ابراز خشنودی کرد.
آقای فلسفی می افزاید: در آن ایام، نخست وزیر «حسین علاء»»که برای معالجه به اروپا رفته بود، در تلگرافی، اعتراض غربی ها را به شاه رساند و گفت: آنها می گویند: چرا در ایران آزادی نیست؟! و این منجر شد به اینکه شاه افرادش را فرستاد تا از آن پس درباره بهائیت سخنی نگویم. شاه گفت: نظر به الزامات بین المللی، ما ناچاریم از بهائی ها حمایت کنیم و نمی توانیم آنها را از میان برداریم. به همین سبب آیت الله بروجردی به شدت ناراحت شد و تهدید کرد که از ایران خواهند رفت (حجت الاسلام علی دوانی، ۱۳۸۲، ص۱۹۴ـ۲۱۰).
آیت الله بروجردی گفت: به دولت بگویید یا کاری نباید بشود و یا حالا که شده و مسئله بهائی ها در سطح مملکت انعکاس یافته، باید به جایی برسد. ولی شاه تحت سلطه قدرت های استعماری به این درخواست مرجع بزرگ بی اعتنایی کرد و تیرگی روابط میان آیت الله بروجردی و شاه شدت می یافت (دوانی، ۱۳۷۹، ج۱۲، ص۲۴۸).۱۳۹۵/۰۱/۱۰خبرگزاری فارس.
ملاقات نخست وزیرشاه باامام خمینی
دکتر علی امینی را در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۴۰ با مأموریت انجام رفرم های مورد نظر خود روی کار آوردند. وی سعی کرد با انتقاد از فساد موجود در دولت های گذشته و وعده و وعیدها خود را به عنوان فردی طرفدار دینداری و مخالف فساد و بی بند و باری معرفی کند. اما در ملاقات روز جمعه اول دی ماه ۱۳۴۰ با علمای طراز اول قم، به ویژه امام خمینی در طرح موضوع مورد مأموریت خود توفیقی به دست نیاورد و فقط مطالب مورد نظر و خواست حضرت امام مورد گفتگو واقع شد.
آیت الله عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، یکی از شاهدان دیدار آقای امینی با امام خمینی، درباره این دیدار چنین توضیح داده است: روز ۱۳ رجب برابر با بیستم دی ماه ۱۳۴۰ که روز ولادت حضرت علی - علیه السلام - بود، نزدیک ظهر که از درس برمی گشتم، دیدم یک جمعیتی به طرف باغ قلعه می روند. لباس های آنها و وضعیت ظاهرشان با مردم قم تفاوت داشت. کنجکاو شدم، پرسیدم:
«این آقایان کی هستند؟ دسته جمعی کجا می روند؟» گفتند: «نخست وزیر است که به منزل حاج آقا می رود».
از روی کنجکاوی به این فکر افتادم که من هم همراه اینها بروم ببینم چه خبر است؟! چه صحبت هایی می کنند؟!
... آنها، حدود ده، یازده نفر بودند. جمعی هم از مسئولین شهر، از فرمانداری، رئیس سازمان امنیت - شخصی بود به نام قلقسه - و برخی از متولیان آستانه همراه آنان بودند. آنها وقتی وارد شدند من هم وارد حیاط منزل حضرت امام - آن موقع« حاج آقا» می گفتیم - شدم. حاج آقا در همان اتاقی که صبح خدمت ایشان رسیده بودیم، نشسته بودند. اتاقی که از نظر فرش بسیار ساده بود و می توان گفت محقر بود. باز همان نُقل ها و پذیرایی بسیار ساده معمول بود.
نخست وزیر، وقتی که وارد شد، یادم می آید که حاج آقا(امام)، نیم خیز، نه تمام قد، با ایشان دست دادند. نخست وزیر بغل دستِ حاج آقا نشست. بقیه افرادی که همراه آمده بودند هم نشستند.
دو دقیقه نگذشته بود که حاج آقا پسندیده - اخوی بزرگ حاج آقا - وارد شدند. حاج آقا تمام قد بلند شدند و حاج آقا پسندیده را بین خودشان و نخست وزیر جای دادند و صحبتها شروع شد.
من(عقیقی بخشایشی) به این فکر افتادم مسائلی را که در آن روز دیدم به رشته تحریر درآورم. آن موقع، دو یا سه نشریه مذهبی در ایران منتشر می شد. یکی روزنامه «وظیفه» با مدیریت سید محمدباقر حجازی، و یکی هفته نامه «ندای حق» با مدیریت سید حسن عدنانی؛ و یکی هم نشریه «نور و دانش» بود - که مذهبی بودنش چندان مشخص نبود - این نشریه از طرف انجمن تبلیغات اسلامی- به سرپرستی دکتر عطاءالله شهاب پور - چاپ و منتشر می شد. تنها نشریه ای که احتمال می دادم چنین مسائلی را چاپ کند، هفته نامه «ندای حق» بود. من با زبان طلبگی و خیلی ساده، وقایع آن روز را نوشتم و برای نشریه فرستادم. آنها هم با سانسور پاره ای از مطالب- مطالب مربوط به رضاخان را سانسور کردند- بقیه را چاپ کردند. این نشریه، چهارشنبه ها منتشر می شد.
گفتگو [با علی امینی (نخست وزیر) در مورد مشکلات و نابسامانیهای جامعه]
زمان: ساعت ۳۰ / ۱۲، ۱ دی ۱۳۴۰ / ۱۳ رجب ۱۳۸۱
مکان: قم، منزل امام
مناسبت: میلاد حضرت علی- علیه السلام
امام: حضرت علی - علیه السلام - می فرماید: کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیّته.
هر انسانی مسئولیتی دارد و انسانها مسئول آفریده شده اند. این مسئولیت با توجه به شرایط زمانی و مکانی و نسبت به افراد فرق می کند. مثلًا مسئولیت فرد عادی، با یک فرد عالم؛ مسئولیت یک فرد بازاری، با یک فرد نخست وزیر، مساوی نیست. هر کس که مقام بالاتری دارد مسئولیت بیشتری دارد. حالا که شما نخست وزیر هستید، مسئولیت شما با یک فرد عادی مساوی نیست. این کشور، نخست وزیران فراوانی به خود دیده است.
امام خمینی خطاب به دکترامینی:بعضی از این نخست وزیرها خدمت کردند به مردم و در بین مردم، الآن هم حرمتی دارند، یک منزلتی دارند. بعضی ها هم خیانت کردند. شما سعی کنید از آن نخست وزیرهای «ملعون» نباشید؛ از نخست وزیرهای «مرحوم» باشید.
من راجع به دولت و راجع به مسائل حوزه چند مطلبی داشتم، خواسته هایی داشتم و نظریاتی داشتم. در زمان حیات آیت الله بروجردی - رضوان الله تعالی علیه - پیشنهاداتم را به ایشان منتقل کردم؛ و نوشتم که ایشان به دولت برسانند؛ نمی دانم ایشان به دولت نرساندند، یا ایشان به دولت رسانیدند اما دولت عمل نکرد.
من از تقوای آیت الله بروجردی بعید می دانم که یک مسائلی که در رابطه با سرنوشت مسلمین بود نرسانده باشند. تحقیقاً ایشان رسانیده اند، دولت بوده که به این درخواسته ا عمل نکرده.
حالا شما به عنوان مسئول دولت آمده اید از حوزه و از روحانیت نظر می خواهید راجع به اوضاع کشور! من چند مسأله می گویم و جدّاً می خواهم که به آنها عمل شود:
اولین مسأله اینکه این حوزه که شما آمده اید، طلاب و علما اینجا زندگی می کنند، با حداقل [لوازم ] زندگی. آنها برای دین مردم و تربیت مردم فعالیت می کنند؛ تا کشور را از نظر معنوی، از نظر اخلاقی تربیت کنند. اینها در واقع خدمتگزاران بی مزد و مواجب کشور هستند. هیچ توقع و انتظاری هم از دولت ندارند. تنها خواست آنها این است که مورد اذیت واقع نشوند.
اما آن چهار نکته اصلی که مورد نظر بود: اول مسأله دانشگاه هاست. من نمی دانم چه ارتباطی بین بی دینی و خلاف اخلاق با دانشگاه ها وجود دارد؟ چه ارتباطی بین این دو مسأله هست؟ آنها که دانشگاه می روند و از دانشگاهها فارغ التحصیل می شوند، واقعاً از نظر اخلاقی و دینی بسیار ضعیف هستند. واقعاً ضد اخلاق و ضد دین مطرح می شوند. چه ارتباطی بین این مسأله هست، من هنوز پی نبردم. ببینید این وضعیت از اساتید اینها هست؟ از محیط دانشگاه است؟ از وضعیت دولت است؟ بالاخره از هر منشأ هست جلوگیری کنید. این دانشگاه شوخی نیست. اگر کتابهایشان بدآموزی دارد، اگر معلمین آنها بدآموزی دارند، اگر محیط دانشگاه اینطوری است، باید به این جوانها رسید. اینها سازندگان آینده کشور ما هستند».
[امینی: تقصیرش با شماست. مسئولیت به عهده روحانیت است.]
امام: مگر روحانیت می خواهد افراد بی دین بار بیایند!؟ مخالف مسائل اخلاقی بار بیایند، ضداخلاق بار بیایند؟
[امینی: نه! منظور من این نیست. منظور من این است که در پدیدآمدن این مسأله، روحانیت مسئولیت دارد. وقتی این روش جدید آموزشی وارد کشور ما شد، آن موقع در کشور ما جز روحانیون، افراد باسوادی وجود نداشتند. رشته تعلیم و تربیت، بسته به روحانیت بود. بعد از تأسیس دانشگاه و بعد از روی کار آمدن نظام تحصیلی جدید، روحانیون به جای اینکه بیایند همکاری کنند و سر نخ را به دست بگیرند رفتند در حوزه ها و مساجد گوشه نشین شدند؛ و افراد غیر شایسته جایگاه اینها را گرفتند. من اعتراف می کنم که در بین استادان دانشگاه از هر صنفی وجود دارد حتی از گروه ها و اقلیت ها و غیراقلیت ها.
این هم مسئولیتش به عهده آقایان روحانی است.]
امام: آقا! می دانید آن موقع حکومت دست کی بود؟
[امینی: مشخص است، تأسیس دانشگاه برمی گردد به سال ۱۳۱۳ حاکم مشخص بود؛ معیّن بود.]
امام: شما نمی توانید بگویید، ولی من می توانم بگویم. آن موقع حکومت دست رضاخان بود. و می دانید که رضاخان دست نشانده انگلستان بود. اجنبی ها رضاخان را روی کار آورده بودند.
شما آقای امینی! می فرمایید آقایان علما می آمدند با فردی که دست نشانده اجنبی بود همکاری می کردند و دست به دست او می دادند!؟
نه! علما هرگز این کار را نمی کردند و نمی کنند.
آنها در انتظار این بودند که یا توان و امکاناتی به دست آورند تا خودشان حکومت را اداره کنند، یا اگر چنین توانی نداشتند در انتظار بنشینند؛ در خانه شان، در مساجد، در حوزه ها و در جاهایی که تماسی با حکومت نداشته باشد. بنابراین از روی حساب نمی توانستند با حکومت دست نشانده اجنبی همکاری کنند.
[امینی: دولت در خدمت علماست. ما وظیفه داریم که آقایان هر چه فرمودند اجرا کنیم. حالا، از جمعی از استادان درخواست شده که در کتابهای درسی تجدیدنظر کنند. در جمع استادان، بعضی از چهره های روحانی هم هستند، اینها مأمور شده اند که در اصلاح کتاب های درسی گامی بردارند. به نظر حضرت عالی هم خواهد رسید».]
امام: خانواده، مبنای جامعه ماست. اگر خانواده ها- از نظر اخلاقی- متزلزل شوند، تمام جامعه ما متزلزل خواهد شد. در رابطه با مسائل خانواده، دو مسأله مطرح است: یکی مسائل بی بند و باری ها، و بعد این ادعای تساوی حقوق [زن و مرد]، و پاره ای از مسائلی که امروز مطرح است.
اینها چه می گویند؟ اینها چه ادعایی دارند؟ اینها مگر ایرادی به اسلام دارند؟ اگر چنین است ما تکلیفمان را روشن کنیم، تکلیف آنها را هم روشن کنیم. اگر یک ضعف هایی هست؛ یا خلاف عدالت هایی از نظر اجرایی در کار هست شما حلش کنید تا کار به این وضعیت نکشد.
[آقای« شریف الزمانی»(معاون امورمذهبی نخست وزیر): بله آقا! اینها تعداد انگشت شماری از زنان هستند، اینها مشهور هستند، تعداد ایشان از تعداد انگشتان دست بیشتر نیست! بچشم! ترتیبی داده می شود.]
امام: رسیدگی به ازدواج و طلاق در محضرها هم لازم است. من به مسئولین امور اطلاع داده ام که مسأله طلاق خیلی مهم است. شرایطی که در ازدواج هست، خیلی سهل است، اما در رابطه با طلاق خیلی سخت گرفته شده. در مسأله طلاق، باید دو نفر شاهد عادل حضور داشته باشد؛ بعد نصیحتی صورت بگیرد. حتی الامکان سعی شود کانون گرم خانواده متلاشی نشود.
ولی این آقایان و محضری ها برای اینکه به حق ثبت خودشان برسند، تا یک زنی مراجعه می کند و از شوهرش شکایت می کند فوری کاری می کنند که طلاق صورت بگیرد- بی آنکه این صیغه طلاق را پیش دو نفر عادل بخوانند- در نتیجه، آن خانم هم خیال می کند طلاق گرفته می رود؛ در حالی که طلاق نگرفته، در واقع امر می رود و ازدواج می کند، و این پایه یک امر نامشروع قرار می گیرد؛ و به این ترتیب جامعه از نشر مسائل [خلاف ] عفت، به این روز می افتد که می بینید.
[مسأله دیگری که امام در اینجا مطرح فرمودند، مسأله رسیدگی به امور مردم بود. مردم در ناراحتی به سر می بردند. آن سال، سال سختی بود. زمستان بسیار سردی داشت. معروف بود که در همدان تعدادی از بی بضاعتها از سرما خشکیدند.]
امام: به وضع مردم برسید. خانواده های گرفتار زیاد هستند، باید با آنها کنار بیایید. به اینها کمک کنید، نه اینکه همیشه به فکر خودتان باشید.
[هنگام ظهر بود، نخست وزیر می خواست برود. امام تعارف کردند: با نان و پنیر طلبگی قناعت کنید! شریف الزمانی گفت: منظور آقا این است که با علما هم غذا شوید تا ببینید آقایان علما چه می کشند! بعد [نخست وزیر] گفت: نه! ما در سالاریه مهمان هستیم؛ اگر حضرت عالی هم افتخار دهید، اتومبیل می فرستیم، ناهار تشریف بیاورید.
آقا(امام خمینی) فرمودند: نه! من معذور هستم، نمی توانم. نخست وزیر رفت.]
(منبع: خاطرات ۱۵ خرداد ( تبریز) جلد ۳، قسمت دوم، ص ۹۲، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی. ضمناً نشریه ندای حق، ۱۳ / ۱۰ / ۱۳۴۰، سال دوازدهم، ش ۱۵، ص ۱ و ۴، شرح دیدار را با تفاوتهایی در متن اظهارات طرفین نقل کرده است. و صحیفه امام، ج ۲۱، ص: ۴۷۷ - ۴۸۱)
آیت الله عبدالرحیم عقیقی بخشایشی استاد حوزه و دانشگاه در۱۷ فروردین ۱۳۹۱فوت کردند.
توضیح نگارنده-پیراسته فر:« دکتر علی امینی»کیست؟
روز ۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۰ به دنبال استعفای شریف امامی از سمت نخستوزیری، دکتر علی امینی به عنوان نخستوزیر جدید انتخاب شد.
دکتر علی امینی مجدی(متولد۱۲۸۴) فرزند محسنخان امینالدوله (داماد مظفرالدین شاه) و فخرالدوله، دختر مظفرالدین شاه.
عیادت دکترعلی امینی ازآیت الله سید ابوالقاسم کاشانی دربیمارستان بازرگانان تهران۱۳۴۰
« دکتر علی امینی»در سال ۱۳۲۰، معاونت نخستوزیر در کابینه قوام، ریاست هیات اقتصادی ایران و آمریکا، دبیرکلی شورای اقتصاد، نمایندگی تهران در دوره پانزدهم مجلس شورای ملی، وزیراقتصاد ملی در کابینه منصور و مصدق در سالهای ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰، وزیردارایی پس از کودتای ۱۳۳۲ در کابینه سپهبد زاهدی، رئیس هیات مذاکره کننده با نمایندگان کنسرسیوم (آمریکا، انگلیس و فرانسه) برای انعقاد قرارداد کنسرسیوم نفت با مستر پیچ، تصدی وزارت دادگستری در کابینه علاء و مسوولیت سفارت ایران در آمریکا.
امینی در کابینه زاهدی این بود که وی پس از کودتای ۲۸ مرداد در مقام وزیر دارایی کابینه سپهبد زاهدی مذاکرات با هندرسن سفیر آمریکا در ایران را در مورد کمک مالی به ایران و تأمین بودجه برنامه اصل ۴ ترومن اداره کرد. در سال ۱۳۴۰ به دنبال اعتراضات گسترده معلمان که به استعفای جعفر شریف امامی از مقام نخستوزیری انجامید، با وعده اعطای وام به نخستوزیری انتخاب شدواما پس از ۱۴ ماه نخستوزیری ادامه کار را ناممکن دانست و در ۲۶ تیر ۱۳۴۱ از مقام خود کنارهگیری کرد.
در سال ۱۳۵۷ محمد رضا شاه جهت رهایی از بحران سیاسی و فروکش کردن تظاهرات ازچهره تقریباًانقلابی دکترامینی برای پست نخستوزیری کندکه وی این پیشنهاد را نپذیرفت و قبل از پیروزی انقلاب به اروپا رفت. سرانجام در روز ۲۱ آذر ۱۳۷۱ در سن ۸۷ سالگی در پاریس درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد./پایان مقاله مرحوم عقیقی بخشایشی.
توضیح نگارنده-پیراسته فر:رابطه آیت الله بروجردی باشاه ومراودات وتعاملات امام خمینی وآیت الله بروجردی اززبان نوه بروجردی
آیتالله سیدجواد علوی بروجردی(متولد فروردین ۱۳۳۰ شمسی)فرزندسید محمدحسین علوی، نوه آیتالله العظمی بروجردی و استاد درس خارج حوزه،می گوید:
آیت الله بروجردی پس از خروج از مشهد، به قم آمدند و هفت ماه در این شهر بودنداما ناگهان اتفاقاتی میافتد و بروجردیها را تحریک میکنند که آیتالله بروجردی به شهر خودشان ببرند.
آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی(مؤسس حوزه علمیه قم)متولدسال ۱۲۷۶ق-وفات ۱۸ ذیالقعده سال ۱۳۵۵
امام جزء کسانی بود که بسیار تلاش میکردند تا آیتالله بروجردی به قم بیایند و با ایشان ارتباط داشتند. در این زمان حدود هفت سال از رحلت آیتالله حاجشیخ عبدالکریم حائری گذشته بود.
سخت ترین دوران علمای قم نیز در همین دوره (ازرحلت آیتالله حائری تا آمدن آیتالله بروجردی) بود.
ازاینرو، علمای قم تصمیم گرفتند نامهای به آیتالله بروجردی بنویسند و از ایشان برای سفر به قم دعوت کنند. نامههای متعددی از حضرت امام به آیتالله بروجردی در این زمینه وجود دارد که در یک مورد بسیار خاضعانه نوشته شده است:
«شما وعده فرمودید که در این تاریخ بیایید. انشاءلله امیدوارم به وعده خود عمل کنید و اینجا همه فضلا منتظر هستند».
از محتوای این نامه چنین برمیآید که نامهها و درخواستهای متعددی به آیتالله بروجردی ارسال شده و آمدن ایشان به قم مسلم شده بود و بحث درباره زمان حرکت ایشان بود. ولی آیتالله بروجردی تا پیش از مریضیشان برای سفر به قم اقدام نکردند.
وقتی آیتالله العظمی بروجردی در بروجرد بودند، حضرت امام با ایشان ارتباط داشتند و نامه هایی از امام به آیتالله بروجردی از آن دوران در دست هست.
آیت الله سیدجوادبروجردی می گوید:پدر من (آیت الله سیدمحمدحسین علوی طباطبایی بروجردی،متوفی خرداد ۱۳۸۵)نقل میکردند، از امام سؤال کردم، شما در مسئله آمدن آیتالله بروجردی به قم، بسیار تلاش کردید. به چه دلیل بر روی ایشان تأکید داشتید؟
امام در پاسخ فرموده بودند: پیش از آنکه آیتالله بروجردی به قم بیایند، مراتب علم و کمال و فضل ایشان را فهمیده بودیم. همه این مسئله را میدانستند. پس از رحلت آیتالله حاجشیخ عبدالکریم حائری، ضرورت داشت شخصیت بزرگی به قم بیاید و ما احساس کردیم که آیتالله بروجردی همان کسی است که ما میخواهیم.
آیت الله فیروزآبادی دربیمارستان(مؤسس بیمارستان)بالاسر-ایت الله بروجردی-مریضخانه(بیمارستان)فیروزآبادی
ایشان به مدت دو ماه در بیمارستان فیروزآبادی تهران بستری شدند.
«آیت الله سید جواد علوی بروجردی» می گوید: در این مدت(دو ماه بستری)،بسیاری از شخصیتهای روحانی و سیاسی از قم و تهران، از شاه گرفته تا دیگران، به عیادت ایشان آمدند.
در این شرایط، فرصت بسیار خوبی برای کسانی که تقاضا داشتند ایشان به قم بیایند، فراهم شد.
در جریان ورود آیت الله العظمی بروجردی به قم، به غیر از حضرت امام خمینی چه کسانی نقش داشتند؟
در این خصوص، دو نفر در سازماندهی حرکت ایشان به قم نقش اساسی داشتند؛ هرچند مراجع قم، بهویژه آیتالله صدر در سطح بالا تصمیمگیری کرده بودند، اما اقدامات عملی را این دو نفر انجام دادند: یکی امام خمینی از قم بود که مرحوم حاجآقا مرتضی حائری یزدی .
مرحوم آقاسیدمحمد محقق داماد و دیگری مرحوم آقای سیدمحمد بهبهانی از تهران بود.
رابطه آیت الله بهبهانی بادربارشاه
امام تلاش میکرد طلاب و فضلا را به تهران ببرد و از روحانیون و شخصیتها برای دعوت از آیتالله بروجردی نامه جمع میکرد. آقای بهبهانی هم در تهران همین کار را میکرد. ایشان همیشه با دربار حتی در زمان رضاخان هم رفیق بود و این رفاقت تا سال ۱۳۴۲ ادامه داشت که با آغاز حرکت های انقلابی روحانیت این رفاقت به هم خورد. مرحوم آیت الله بهبهانی در وقایع سال ۱۳۴۲ به دفاع از امام خمینی و تظاهرات مردم برخاست،
نصیری از جانب شاه برای ایشان-بهبهانی- پیغام آورده بود که اعلیحضرت فرمودند؛ دفاع از روحانیت، امام و مردم را رها کن و
ارتشبد نعمت الله نصیری ، رئیس ساواک
ازمخالفت ما دست بردار وگرنه دستور میدهم ریشت را خشک خشک بتراشند – با همین تعبییر – مرحوم آیت الله بهبهانی جواب داده بود: سلام من را به اعلی حضرت برسانید و بگویید که: در ۲۸ مرداد۱۳۳۲ که من باعث شدم سلطنت شما برگردد
مردم آنقدر «تف» به ریش من انداختند که هنوز خشک نشده است، اجازه بدهید خشک بشود بعد بتراشید.
ایشان-بهبهانی- رئیس علمای تهران بود و این طور نبود که چون با دستگاه مرتبط بود، کسی به او اعتنا نکند. با روحانیون ارتباط داشت و علما، همچون آیتالله صدر، برای انجام بسیاری از کارهای خود، به آقای بهبهانی نامه مینوشتند.
آیت الله بهبهانی با امام هم رفاقت داشتند و نمیشد امام به تهران بروند و به دیدار آقای بهبهانی نرود یا برعکس. این دو شخصیت با هم هماهنگ بودند و در طول دو ماه اقامت آیتالله بروجردی در بیمارستان، تمام تلاش خود را به کار بردند تا ایشان را به قم بیاورند و سرانجام موفق شدند.
تمام تنظیمات ورود آیتالله بروجردی به قم را امام خمینی بر عهده داشتند؛ جایگاه امام (س) نیز نزد آیتالله بروجردی بسیار بالا بود؛ بهگونهای امام اصرار داشتند برخی از افرادی که ارتباط نزدیک با دستگاه حکومت داشتند و یا از نظر فکری، دارای نوعی جمود فکری بودند را در اطراف آیتالله بروجردی راه ندهند.
ارتباط حضرت امام پس از استقرار آیت الله العظمی بروجردی در قم چگونه بود؟
آیتالله بروجردی پس از ورودشان به قم، تدریس را شروع کردند، علما در درس ایشان حاضر شدند. امام هم خودشان در درس آیتالله بروجردی شرکت کردند و دیگران را برای شرکت در درس ایشان تشویق میکردند.
آیت الله بروجردی «مُهر»خودرابه امام خمینی داده بود
آیتالله بروجردی در طول مدتی که در قم نبودند، امام را برای اداره کارهاجای خودشان برگزیده بودند و حتی مهر خود را در اختیار امام قرار دادند. یک چنین رابطهای بین این دو بزرگوار برقرار بود.
آیت الله مرتضی حائری برای من نقل کردند، پس از ورود آیتالله بروجردی به قم، سفری به عتبات رفتم. وقتی حوزه نجف را دیدم، در آنجا ماندم. اقامتم شش هفت ماه طول کشید. امام برای من نامه مینوشت که چرا نمیآیی؟ من هم نوشتم: اینجا حوزه نجف است؛ حوزه هزارساله شیعه و حوزه شیخ طوسی است و میخواهم بمانم.
امام دوباره نامهای به من نوشت که:
شیخ طوسی(آیت الله بروجردی) به قم آمده!
تو در نجف ماندی به حساب اینکه حوزه شیخ طوسی است؛ اما خبر نداری خود شیخ طوسی به قم آمده. زودتر بیا که این توفیق از دستت میرود. من هم برگشتم و بعد دیدم واقعاً همینطور است و تا آن موقع چنین درسی ندیده بودم».
بنابراین، امام خمینی به مراتب علمی آیتالله بروجردی اعتقاد داشتند. به نظر من، بسیاری از مبانی امام در اصول و فقه، برگرفته از آیتالله بروجردی است؛ از جمله در نظریه ولایت فقیه، موضوع علم اصول، و… از مبانی ایشان تأثیر پذیرفته بود.
آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی اواخر سال ۱۳۲۴ فوت میکنند
آیتالله بروجردی اوایل سال ۱۳۲۳ شمسی وارد قم میشوند،بنابراین، ورود آیتالله بروجردی به قم، یک سال و اندی با زعامت آقاسیدابوالحسن مصادف بود.
بی پولی دامن آیت الله بروجردی راگرفت
در این مدت، آیتالله بروجردی به کمپولی برمیخورد. یک زمان ایشان چنان بیپول شدند که پدر من میگفت حتی ایشان تصمیم گرفتند که به بروجرد برگردند.
ایشان-پدرم- نقل میکردند من هنوز داماد آیتالله بروجردی نشده بودم و در کوچه اتابکی منزل داشتم. عصر پاییز بود.من وامام-جداگانه-رفتیم منزل آیت الله بروجردی
رفتم منزل آیتالله بروجردی. دیدم روی زمین چمباته زده و سرش روی عصایش بود. سلام کردم. سرشان را بلند کردند و فرمودند سلام علیکم، و دوباره سرشان را روی عصا گذاشتند. در همان هنگام امام خمینی هم آمدند و سلام کردند. آیتالله بروجردی همان گونه به ایشان جواب داد. چند نفر دیگر هم آمدند و همین حالت بود.
امام خمینی از ما دل و جرئت بیشتری داشت. به آیت الله بروجردی گفتند: «آقا! چیزی شما را ناراحت کرده!؟»
تا امام این حرف را زدند، آیتالله بروجردی گویا منفجر شدند، و گفتند: «آقا! شما آمدید من را به قم دعوت کردید و آمدم اینجا؛ اما همان عایداتی که در بروجرد داشتم، در اینجا ندارم. این همه طلبه اینجا هست اما هنوز نمیتوانم کوچکترین کمکی به اینها بکنم. حتی زندگی خود من هم بهسختی میگذرد. من میخواهم نسبتبه بودنم در قم تجدید نظر کنم».
دلداری امام به آیت الله بروجردی
امام گذاشتند آیتالله بروجردی خودش را خالی کند. وقتی سخنان ایشان تمام شد، گفتند: «آقا! آن کسانی که از محضر شما تقاضا کردند به قم بیایید، برای پول شما را نیاوردهاند. اینجا کسی از شما توقع پول ندارد. الآن آیتالله آقاسیدابوالحسن مرجع اعلی هستند.
همیشه این طور بوده که وقتی مرجع بزرگتری بوده است، بزرگان دیگر هم این وضعیت را داشتند. این طبیعی است؛ اما این طور نمیماند و اوضاع بهتر میشود».
از چپ به راست: امام خمینی، شیخ مرتضی حائری، آیتالله انگجی، شهید صدوقی، آیتالله سبحانی، آیتالله مکارم شیرازی، بنیصدر، آیتالله منتظری، آیتالله طاهری اصفهانی
شوخی امام خمینی-دراوج ناراحتی غمبار-آیت الله بروجردی !
سیدجواد:پدر من میگفت: آیتالله بروجردی فرمودند: «من همیشه بروجرد که بودم، در این ایام از سال به فقرا و طلاب زغال می دادم؛ اما امسال نتوانستم حتی زغال خود را تهیه کنم».
زغال را من می آورم!
امام شروع کردند به شوخی و گفتند: «من زغالم را گرفتهام؛ زغالهای خودم را میآورم و تقدیم می کنم». آیتالله بروجردی هم خندیدند و قضیه تمام شد.
شیفتگی-دلدادگی- امام خمینی نسبت به آیت الله بروجردی
مرحوم آیت الله سیدمحمدصادق لواسانی، وکیل امام در تهران، نقل میکردند، امام خمینی یک حالت شیفتگی نسبتبه آیتالله بروجردی داشتند و کارهایی میکردند که من در شأن امام نمیدیدم و به ایشان اعتراض میکردم؛
مثلاً یک جا مشاهده کردم وقتی آیتالله بروجردی میخواستند برای نماز بروند، امام عبای ایشان را برداشت، صاف کرد و روی دوش ایشان انداخت؛ یا دیدم هنگام خارج شدن از محفلی، کفشهای ایشان را جلوی پایشان قرار داد. وقتی من اعتراض کردم، امام فرمود: «شما نمیدانید آیتالله بروجردی چه شخصیتی هستند و بودنشان در قم چه ارزشی دارد. اگر میدانستید اعتراض نمیکردید».
تذکرنگارنده -پیراسته فر::تصورنشودکه روابط آیت الله بروجردی باشاه درشأن روحانیت نبوده ویا ایشان درباری بوده است:
ارتباط آیت الله العظمی بروجردی با دستگاه شاه به چه شکلی بود و نظرشان درباره تشکیل حکومت دینی چه بود؟
نوه آیت الله بروجردی می گوید:دراینباره باید بگویم روابط ایشان با شاه، یک روابط خاضعانه نبود؛ نه با شاه رفاقت داشت و نه از او حرفشنوی؛ بلکه در موارد بسیاری، به او تعرض داشت. در قضیه اصلاحات ارضی، آیتالله بروجردی پیغامی کنایهآمیز و تعرضگونه توسط اقبال، نخست وزیر وقت به شاه داده بودند.
اقبال (نخست وزیر)خدمت آیتالله بروجردی رسید و گفت: اعلی حضرت پیغام دادند که تمام ممالک اسلامی همجوار ما اصلاحات ارضی کردند؛ با وجود اینکه اسلامی هم هستند، اما هیچ کس اشکال نگرفته است. چرا شما مخالفید؟!
آیتالله بروجردی در جواب شاه فرمودند:ممالک اسلامی همجوار ما اول جمهوری شدند بعد اصلاحات ارضی کردند.
جواب آیت الله بروجردی هم اساسی بود و هم اعمال قدرت کرد و با وجود آنکه مجلس اصلاحات ارضی را تصویب کرده بود، و مراحل قانونی طی شده بود اما حسب الامر حضرت آیت الله بروجردی به عنوان مرجع تقلید، این مصوبه متوقف میشود. این مطلب در روزنامه های آن زمان مطرح و به این موضوع و جواب ایشان پرداخته شده است.
خود شاه در کتاب انقلاب سفید یا «مأموریت برای وطنم» میگوید: ما تمام کارها را در زمینه اصلاحات ارضی انجام داده بودیم؛ اما با دخالت یک شخصیت غیرمسئول ـ آیتالله بروجردی ـ برخورد کردیم.
روابط آیتالله بروجردی با حکومت، بهگونهای بود که عملاً آنها ملاحظه ایشان را میکردند؛ نه اینکه آیتالله بروجردی ملاحظه آنها را بکند. البته ایشان یک ویژگی داشت و آن اینکه در مقابله با شاه، او را تهدید می کرد که من از قم یا از ایران میروم. و در چند مرحله هم تهدید خود را عملی کرد و مردم درب خانه ایشان جمع شدند و نگذاشتند این اتفاق بیفتد.
اوایل سال ۱۳۴۲ . شاه در جملهای گفته بود روحانیون مفتخور و… هستند. امام خمینی پاسخ می دهد: «حاج شیخ ما (عبدالکریم حائری) مفتخور است که وقتی مُرد، بچههایش نان شب نداشتند بخورند یا آیتالله بروجردی که وقتی فوت شد، چقدر قرض داشت؟..»
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:منبع این مصاحبه سایت جماران بنقل ازحوزه است واما اصلاحاتی رویش انجام گرفته است،که بیشتردرانتخاب تیترهااست وافزودن توضیح نگارنده-پیراسته فر:شایداین سئوال برخوانندگان پیش بیایید که بین امام وآیت الله بروجردی اختلافاتی بوده:
علت اختلاف امام خمینی با آیت الله بروجردی اززبان(آیتالله سیّد احمد واحدی جهرمی) نماینده امام درسوریه:امام خمینی نسبت به آقای برجرودی ارادت و علاقه داشت منتها آقای بروجردی یک خادمی داشت که بعضی اوقات بدرفتاری داشت حتی من شنیدم امام خمینی گفته بود اگر آقای بروجردی این حاجی احمد(خادم مرحوم بروجردی) را بیرون کند ما حتی برای آقا ظرف آب پر میکنیم. تااین حد! آقای خمینی دارای قلب صافی بودند اما در وقت انتقام از دشمنان خدا هم حسابی شدید انتقام میگرفت.
آیتالله سیّد احمد واحدی جهرمی (متولد ۱۳۱۱ در جهرم)نماینده امام راحل در سوریه و تولیت حرم حضرت سکینه بود/مصاحبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶مشرق
«قرآن» داری ۱۱۴سوره ، ۳۰جزء ، ۶۲۳۶آیه ، ۷۷۷۰۱ کلمه ،۱۰۱۵۰۳۰نقطه ، ۱۱۴بسم الله الرحمن الرحیم ، ۱۱۵بسم الله ،۳۲۳۶۷۱ حرف ، ۱۰۱۵۰۳۰نقطه می باشد
واژگان ایرانی «فارسی» قرآن
توضیح نگارنده-پیراسته فر:کلمات فارسی در قرآن: اَباریق، بِیَع، تَنّور، جَهَنّم، دینار، ،تَّنُّور، زَنجبیل، سِّجِل،
سُرادِق، سُندُس، قُفل، کافُور، کَنز، مِشک، مَقالید،یاقُوت، بَرْزَخ ،رزق،إِسْتَبْرَق
درمورد«تعداد کلمات فارسى در قرآن»نظرات مختلفى وجود دارد:
۱-«آرتور جفرى» استاد-زبان شناس-دانشگاه کلمبیا-امریکا ،۲۱ کلمه قرآن را فارسى می داند.
۲-« امام شافعی»در کتاب«المهذب ،واژگان فارسی قرآن را ۱۹ موردنوشته است.
۳-«سیوطى»در الاتقان، ۱۸کلمه قرآن رافارسی می داند.
۴-«جوالیقى» در کتاب المعرب به فارسى بودن ۱۳ کلمه قرآنى اشاره مى کند.
۵-«ابن عباس»در اللغات فى القرآن ،۲واژه قرآن رافارسی می داند.
تعدادواژگان ایرانی(فارسی)درآیات قرآن راتا ۴۷موردنوشته اندواما همه مورخین ومؤلفین،به فارسی بودن ۲واژه «اباریق» و «استبرق»درقرآن اتفاق نظردارند.
کلمات :اَباریق، بِیَع، تَنّور، جَهَنّم، دینار، اَلرَّس، زَنجبیل، اَلسِّجِلِّ، سُرادِق، سُندُس، قُفل، کافُور، کَنز، مِشک، مَقالید،یاقُوت...
واژگان عربی با ریشه فارسی یا «واژه معرب از فارسی» به واژگانی گفته می شود که در زبان و ادبیات عربی بکار گرفته می شوند اما ریشه فارسی دارند. هر واژه ای که در زبان عربی، ریشه و بُن عربی نداشته باشد به آن معرب (معربات) یا تعریب می گویند.
«سیبویه» می نویسد: «تعریب» آن است که کلمه ای غیرعربی را به شکل عربی درآورند؛ یا آن را به همان شکل اصلی بیان کنند./تغییرگویش داده اند ویاتغییرحروف(ژ،چ،گ،پ).
تغییرحروف:مثل چغندر(شمندر)،گرگان(جرجان)،پارس(فارس)، طبرستان(تپورستان).
تغییر گویش :مثل سرپوش(طربوش)،ابرکوه(ابرقو)،آنکارا(آنقره)،کنستانتینوپل(قنسطنطنیه).
تاسال ۷۵هجری خط وزبان فارسی درعراق مرسوم بود.
نگارش دیوان از فارسی به عربی در زمان حکمرانی حجاج بن یوسف سقفی(سال ۷۵هجری) اتفاق افتاد ، تاآن زمان خط و زبان فارسی بود،حجاج، تصدی این دیوان را «زادانِ فرخ» سپرد. حجاج »چون با ایرانیان دشمن بود در صدد دست ایرانیان راازدیوان کوتاه کند،کارکتابت دربار(دیوان)رابه زادان فرخ سپرد،زادان با مردی بنام«صالح بن عبدالرحمن»آشنابود که درکارترجمه اشتغال داشت،زبان فارسی و عربی رابخوبی مسلط بود» وی از اهالی بصره بود واما پدرش از اسرای سیستان بود وموالی «تمیم»بود.
بعدازفوت «زادانِ فرخ»،حجاج کاردبیری حکومت رابه «صالح سپرد،فرزندِفرخ«مردانشاه»که تعلق خاطری به زبان فارسی داشت،به «صالح»گفت:جداًتصمیم به کتابت بازبان عربی داری؟»،که وقتی جواب مثبت شنید،نفرینش کرد وگفت:خدای بیخ و بن تو از جهان براندازد که بیخ و بن زبان فارسی را برافکنی.
کارگزاران ایرانی دربار که روی کتابت فارسی تعصب داشتند،پیشنهاددادند صدهزار درهم بگیرد(کناربکشد)خودش را به ناتوانی ویابیماری بزندکه صالح نپذیرفت و دیوان عراق را عربی کتابت کرد.
«ابوریحان بیرونی »درآثارالباقیه ازخوی ضدایرانی ضدشیعی حجاج می نویسد:وقتی «قتبیه بن مسلم» سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هرکس را که خط خوارزمی مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت.
در سال ۷۵هجری« عبدالملک مروان»حاکم عراق شد.۲۰ سال حاکم وفرمانروای عراق بود تامرگش/پایان توضیح نگارنده.
۱- ابریق/اباریق
کلمه «اباریق»،جمع«ابریق» یکباردرقرآن آمده است/بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ ﴿١٨واقعه)
(واقعه، 18 ).سیوطی در المتوکلی ( ص 7 )، والمهذب ( ص 33 )، و اتقان ( 2 / 129 )، و آرتور جفری ( واژه های دخیل در قرآن مجید، ترجمه ی فارسی، صص 101-102 ) و ادی شیر در الالفاظ الفارسیة المعربة ( ص 6 ) آن را فارسی می دانند و دو منبع اخیر تصریح دارند که معرب « آبریز » است. ویدن گرن آن را معرب « آبریغ » می داند ( واژه های دخیل ...، ص 34 ).
۲- ابد بیست وهشت بار در قرآن به کار رفته است، به صورت ابداً، از جمله: بقره، 95؛ نساء، 57 .
منابع اساس کار ما درباره ی این کلمه خاموشند. فقط ادی شیر به اشتباه آباد را که جمع این کلمه است، از آباد فارسی به معنای معمور و آبادان می گیرد ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 6 ). راغب نیز در مفردات آن را کلمه ای مولد ( غیر عربی اصیل، به نوعی معرب ) می داند. احتمال دارد که ابد، متخذ از پَت [ = پد ] فارسی میانه ی مانوی باشد به معنای زوال، پایان، تمام شدن و نظایر آن ( ـــ فرهنگ پهلوی مکنزی )، که بر سر آن حرف نفی « اَ » درآمده است. در هر حال این مسأله شایان تحقیق و بررسی بیشتری است.
۳- الأریکة
جمع این کلمه به صورت الارائک، پنج بار در قرآن به کار رفته است: از جمله در کهف، 31 .
ادی شیر ( در الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 9 ) آن را معرب « اورنگ » فارسی می داند، که خود تلفظی از « اورند » است. جفری می نویسد که به نظر نمی آید این سخن درست باشد. اما قائل به اصلیت ایرانی آن است.
۴- استبرق
چهار بار در قرآن به کار رفته است، از جمله در کهف، 31 .
جوالیقی ( در المعرب، ص 15)، سیوطی در المتوکلی ( ص7 ) و اتقان (2 / 130 ) و المهذب ( ص 39 ) همچنین ادی شیر ( در الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 10 ) همه آن را فارسی معرب و به معنای « الدیباج الغلیظ » دانسته اند. ادی شیر آن را معرب « استبر » [ = ستبر ] می داند. آرتور جفری در واژه های دخیل (صص 116-118) این نظر را تأیید و آن را از صورت « استبرک » پهلوی می داند ( نیز ـــ تعلیقه ی ویدن گرن درباره ی این کلمه در آغاز کتاب واژه های دخیل، ص 35 ).
۵- اسوة
سه بار در قرآن به کار رفته است، از جمله در احزاب، 21 .
از میان همه ی منابع، فقط ادی شیر آن را مأخوذ از « آسا »ی فارسی می داند. در اعتبار این قول، جای تردید هست.
۶- برزخ
سه بار در قرآن بکار رفته است، از جمله در المؤمنون، 100.
ادی شیر، آن را معرب « پرزک » فارسی می داند، و آرتور جفری نظر او را رد می کند و خود معتقد است که « برزخ » ( یعنی مانع و حائل یا فاصله ی میان دو چیز ) صورتی از « فرسخ » است که همان « پر سنگ » یا « فرسنگ » فارسی است ( واژه های دخیل، ص 139 ). اما ویدن گرن در تعلیقه ای که بر این کلمه نوشته است رأی و نظر جفری را به دلایل زبان شناختی رد کرده است و این واژه را مرکب از برز + اخو می داند « که جزء اولش به معنای بلند و رفیع و جزء دومش از ریشه ی « اَهو » به معنای هستی است. لذا برزخ مجموعاً به معنای « هستی برتر » است در مقابل دوزخ که به معنای « هستی بد » می باشد، و « بهشت » به معنای « هستی برین » ... » ( واژه های دخیل، ص 36 )
۷- برهان
هشت بار در قرآن به کار رفته است، از جمله در نساء، 174.
ادی شیر « برهان » را که به معنای حجت و دلیل است، معرب کلمه ی « پروهان » فارسی ( روشن و آشکار و معروف ) می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 21 ). اما آرتور جفری می نویسد: « این امر تا حدی بعید می نماید » ( واژه های دخیل، ص 140 ) و به پیروی از نولدکه آن را متخذ از اصل حبشی برهان می داند ( به معنای روشن و روشنایی ). دکتر فریدون بدره ای در تعلیقه ای که بر این کلمه نوشته است، می نویسد که معلوم نیست قول نولدکه بر قول ادی شیر ترجیح داشته باشد ( واژه های دخیل، ص 37 ).
۸- تَنُّور
دو بار در قرآن به کار رفته است، از جمله: هود، 40 .
جوالیقی آن را « فارسی معرب » می داند ( المعرب، ص 184 ). سیوطی هم می نویسد که جوالیقی و ثعالبی [ در فقه اللغة، ص 316 ] برآنند که فارسی معرب است ( اتقان، 2 / 131؛ المهذب، ص 50).
ادی شیر چنین مدخلی در کتابش ندارد. آرتور جفری از قول مزهر سیوطی و معرب جوالیقی برمی آورد که اصمعی و ابن درید هم آن را فارسی معرب می دانسته اند. و بر آن است که این کلمه هم در زبانهای سامی ( آرامی و اکدی و غیره ) سابقه دارد، و هم در زبانهای ایرانی ( از جمله اوستایی ) ( واژه های دخیل، ص 160 ).
۹- جُناح
25 بار در قرآن به کار رفته است. از جمله بقره، 158 .
ادی شیر آن را معرب « گناه » فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 45 ). آرتور جفری هم همین نظر را تأیید می کند (واژه های دخیل، صص 169-170).
۱۰- جُند
بیست ونه بار به صورت مفرد و جمع ( جنود ) در قرآن به کار رفته است. از جمله: یس، 38.
آرتور جفری می نویسد: « امکان دارد که این واژه از اصل ایرانی خود [ « گند » در پهلوی ] مستقیماً به زبان عربی رفته باشد. اما احتمال بیشتر آن است که این کار از طریق زبان آرامی انجام گرفته باشد » ( واژه های دخیل، صص 171-172 ).
۱۱- دین
نودویک بار در قرآن به کار رفته است، از جمله: بقره، 132 .
ادی شیر آن را متخذ از دین فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 69 ). آرتور فجری پس از ذکر معنای حکم و داوری و دین، و بیان اینکه دین و مدین و تداین هم با آن ارتباط دارد می نویسد: « در حقیقت ما در اینجا با دو واژه ی مختلف از دو ریشه ی مختلف سروکار داریم: 1) در معنای دین و مذهب، واژه از ریشه ی ایرانی گرفته شده است. در زبان پهلوی ما واژه ی دین به معنای مذهب و دین را داریم، که از دینک به معنای قانون دینی، همدین به معنای همدین و هم مذهب و دینان به معنای آدم مذهبی و متدین و مؤمن آمده است. واژه ی پهلوی، خود از واژه ی اوستایی دئنا به معنای دین آمده است ( هر چند احتمال دارد که خود این واژه از واژه ی عیلامی دئن گرفته شده باشد ). گذشته از آن واژه ی دین در فارسی جدید از آن گرفته شده است ... 2) دین به معنای واوری و حکم گرفته شده از آرامی است ... » ( واژه های دخیل، صص 207-208). مترجم برای این واژه، تعلیقه ای آورده است. « ویدن گرن می گوید: جای تعجب است که مؤلف ( یعنی جفری ) می گوید که واژه ی اوستایی دئنا، خود احتمالاً از واژه ی عیلامی دین گرفته شده است. در حقیقت واژه ی دئنا همان واژه ی سانسکریت دهیناست ... باری صورت صحیح واژه در پهلوی دین است ... » ( واژه های دخیل، صص 39-40 ).
۱۲- رزق
بارهادرقرآن به صورت اسم و فعل و با مشتقات دیگری چون رازق و رزاق به کار رفته است .
ادی شیر می نویسد: « تعریب « روزی » است که خود منسوب به روز است » ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 72 ). آرتور جفری می نویسد: « دانشمندان غربی از خیلی پیش، این واژه را، واژه ای دخیل و قرضی دانسته اند که از اصلی ایرانی گرفته شده و از طریق زبان آرامی وارد زبان عربی شده است. در پهلوی « روچیک » به معنای روزی و نان روزانه است... » ( واژه های دخیل، ص 223 ).
۱۳- روضة
این واژه یک بار ( روم، 15 )، و به صورت روضات یک بار ( شوری، 22 ) در قرآن بکار رفته است.
آرتور جفری بر آن است که این کلمه از « رود » فارسی گرفته شده است. و نظر ادی شیر را که روضه را « ریز » فارسی می گیرد، رد می کند ( واژه های دخیل، صص 226-227 و ذیل صفحه ی اخیر ).
۱۴- زبانیة
یک بار در سوره ی علق، آیه ی 18 بکار رفته است .
ادی شیر می نویسد: « به نظر من واحد آن زبانی است و معنای آن جهنمی است و منسوب به زبانه ی فارسی به معنای لهیب است » ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 77 ). آرتور جفری نظر ادی شیر را نقل می کند و می افزاید که زبانه خود از واژه ی پهلوی « زُبان » به معنی زبان گرفته شده است. اما نهایتاً نظر او را تأیید نمی کند، و این کلمه را سریانی می داند ( واژه های دخیل، ص 230 ).
۱۵- زرابی
یک بار در سوره ی غاشیه، آیه ی 16، به کار رفته است .
یعنی فرشهای مجلل. ادی شیر آن را تعریب « زرآب » فارسی می داند و می نویسد که فرانکل آن را معرب از زیرپا می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 77 ). آرتور جفری می نویسد که فرانکل آن را سریانی می داند ولی از قول « هوفمان آن را گرفته شده از « زیر پا »ی فارسی می داند که احتمال صحت بیشتری دارد. و هوروویتس آن را ممکن می انگارد ... هر چند اگر آن را فارسی بینگاریم محتمل تر آن است که واژه با صورتی از واژه ی پهلوی زرین ... ربط داشته باشد ». سپس حدس نولدکه را که آن را از منشأ حبشی می داند تضعیف می کند و سرانجام می نویسد: « و در نتیجه این تمایل در انسان پدید می آید که احتمالاً هم واژه ی عربی و هم واژه ی حبشی ( زربیّه ) از یک منبع ایرانی گرفته شده باشند که متأسفانه در حال حاضر ما شواهد کافی برای اثبات آن در دست نداریم » ( واژه های دخیل، ص 233 ). مترجم محترم واژه های دخیل در تعلیقه ای بر این کلمه آورده است: « شوشتری در فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی ( ص 306 ) آن را جمع « زربی » و معرب « زرباف » فارسی گرفته است. نظر او محتمل تر از « زیرپا »ی ادی شیر است. در این صورت باید پنداشت که تصحیفی در واژه رخ داده است » ( واژه های دخیل، ص 42 ).
۱۶- زمهریر
یک باردرقرآن بکاررفته، در سوره انسان، آیه ی 13 .
ادی شیر می نویسد: « زمهریر یعنی شدةالبرد [ شدت سرما، سرمای سوزان ] مرکب از « زم » یعنی سرما، و « هریر » یعنی موجب [ مثلاً= زا ]، و در همین زمینه گویند از مهر الیوم، یعنی سرمای امروز بالا گرفت » ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 79 ). محمد علی امام شوشتری نیز این رأی را تأیید می کند و در شرح آن می نویسد: « لغت زم به معنی سرما در ترکیبات فارسی بسیار آمده است. از جمله در لفظ: زمستان و سمیرم و سمیران ( نام کوهی بوده در شمال بندر سیراب قدیم ) و شمیران و دیگرها دیده می شود. درباره ی جزء دوم کلمه که نویسنده ی برهان قاطع آن را کننده معنی کرده است، نتوانستیم گواهی به دست آوریم » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 320 ).
۱۷- زُور
چهار بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: حج، 30 .
جوالیقی آن را به معنای قوه و معرب از فارسی می داند ( المعرب، ص 165 ). ادی شیر نیز بر همین قول است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 82 ). ولی زور از جمله قول الزور، به معنای قوت نیست بلکه قول الزور به نحو شگرفی با « حرف زور » فارسی امروز تطبیق دارد، یعنی ناحق و نادرست و نظایر آن. آرتور جفری می نویسد: « به نظر می رسد که این واژه از یک ریشه ی ایرانی گرفته شده باشد. در فارسی « زور » به معنای دروغ و باطل آمده است... واژه ی زور نه تنها در پهلوی به صورت بسیط زور به معنای دروغ و باطل و افسانه آمده، بلکه در ترکیبهایی مانند زورگوکاسیه به معنای گواهی دروغ، شهادت دروغ، و در پازند به معنای زور و به معنای دروغ نیز به کار رفته است. و گذشته از آن، در فارسی باستان، در سنگ نبشته ی بیستون هم آمده است ... احتمال دارد که این واژه مستقیماً از فارسی میانه وارد زبان عربی شده باشد » ( واژه های دخیل، ص 240 ). گفتنی است که در قرآن مجید، زور یک بار هم در مورد شهادت به کار رفته است: وَ الَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ ... ( فرقان، 72 ) ( و کسانی که شهادت ناحق نمی دهند ...).
۱۸- سِجیل
سه بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: هود، 82 .
سیوطی در المتوکلی ( ص 7 )، و اتقان (2 / 134 ) و المهذب ( ص 69 ) گفته است که ای کلمه معرب از فارسی و مرکب از « سنگ » و « گل » است. جوالیقی نیز همین را می گوید ( المعرب، ص 181 ). آرتور جفری می نویسد: « از دیر باز دانشمندان به بیگانه بودن این واژه پی برده اند و عموماً آن را از اصلی فارسی شمرده اند. طبری تا آنجا پیش رفته که اظهار داشته است: و هو بالفارسیة سنگ و گل ... این واژه از فارسی میانه مستقیماً وارد زبان عربی شده است ... » ( واژه های دخیل، ص 252 ). دکتر علی اشرف صادقی بر آن است که این کلمه مرکب از سگ و گل و سگ تلفظی از سنگ است و به همان معنی. نیز ـــ مقاله ی « سجیل » نوشته ی دکتر محمدتقی راشد محصل، نشریه ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی تبریز، سال دوم، شماره ی دوم، تابستان 1363.
۱۹- سراب
دو بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: نور، 39 .
معلوم نیست این کلمه عربی است یا فارسی، در حاشیه ی برهان آمده است که این کلمه مشترک فارسی و عربی است ( شاید کمابیش مثل دین ). در المعرب جوالیقی نیامده است. ادی شیر می نویسد که این کلمه مرکب از سر به معنای فوق، و آب به معنای ماء است، اما می افزاید که مرجح آن است که آن را گرفته شده از سریانی ( به معنای خشک شد ) بگیریم ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 88 ). آرتور جفری آن را در واژه های دخیل در قرآن مجید نیاورده است و با این حساب آن را عربی اصیل شمرده است. محمدعلی امام شوشتری در فرهنگ واژه های فارسی در عربی این کلمه را جز کلمات فارسی که خیلی قدیم وارد زبان عربی شده شمرده است ( ص 355 ).
۲۰- سرابیل
سه بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: نحل، 81.
مفرد این کلمه سربال است. و گاه به جای سرابیل، تلفظ سراویل هم دیده می شود. ادی شیر می نویسد: « سربال » مرکب از سر، یعنی فوق، و بال یعنی قامت [ شاید مخفف بالا؟ ] ( الالفاظ الفرسیة المعربة، ص 88 ). آرتور جفری پس از آنکه توضیح می دهد که معنای سربال، پیراهن [ = قمیص ] - به ویژه پیراهن مردانه - است می نویسد: « فریتاک گمان می برد که این واژه همان « شلوار » فارسی است که اصل و منشأ « سروله » نیز دانسته شده، و سربال هم از آن گرفته شده است. بسیاری از دانشمندان با این نظر موافق اند، اما دوزی خاطر نشان می سازد که شلوار فارسی به معنای تبیان است، نه تن پوش و پیراهن، و آن مرکب از « شل » به معنی ران، و وار ... » سپس توضیح می دهد که معادل آرامی و سریانی آن هم از فارسی گرفته شده است و « احتمال » می رود که در زبان عربی یک واژه ی قرضی قدیمی از زبان آرامی باشد » ( واژه های دخیل، ص 256 ).
۲۱- سراج
چهاربار در قرآن به کار رفته است. از جمله: فرقان، 61 .
این کلمه در المعرب جوالیقی وارد نشده است. ابن منظور در لسان العرب، و فیروزآبادی در قاموس اشاره ای به معرب بودن آن نکرده اند. ادی شیر آن را معرب « چراغ » فارسی می داند که خود گرفته شده از آرامی است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 89 ). آرتور جفری می نویسد: « فرانکل خاطر نشان ساخته است که این واژه از آرامی و سریانی گرفته شده است ... »
اما این صورتها خود از واژه ی فارسی چراغ آمده اند؛ و از این رو، هم او در کتاب دیگرش حدس زده است که این واژه احتمالاً از یک منبع ایرانی مستقیماً وارد زبان عربی شده است ... و بی تردید حق با فولوس است که واژه ی عربی سراج را برگرفته از [ معادل سریانی ] آن می داند [ که سریانی خود گرفته شده از چراغ فارسی است ] » ( واژه های دخیل، ص 254 ).
۲۲- سُرادق
یک بار در قرآن به کار رفته است؛ کهف، 29 .
جوالیقی آن را فارسی معرب می داند و اصل فارسی آن را « سرادر » می شمارد ( المعرب، ص 200 ). سیوطی نیز در المتوکلی ( ص 7 ) و المهذب ( ص 71 ) و اتقان ( ص 2 / 134 ) اصل فارسی آن را سردار یعنی سترالدار می داند. محمد ابوالفضل ابراهیم، در حاشیه ی مربوط به این کلمه نوشته است: « در طبع شیخ عثمان عبدالرزاق، ص 15 به جای سرِدار، سرابرده [ = سراپرده ] آمده است ».
ادی شیر متعرض این کلمه نشده است. آرتور جفری می نویسد که بعضی از محققان آن را متخذ از سردار، بعضی متخذ از سراپرده، و بعضی از سراطاق، و بعضی برگرفته از سراچه می دانند و می افزاید: « سراپرده ی فارسی، صورتی است که واژه ی سرادق می بایست از آن گرفته باشد ... این یک لغت قرضی قدیمی است، اما آیا مستقیماً از زبان فارسی یا از طریق زبان آرامی وارد عربی شده است، پرسشی است که اکنون نمی توان بدان پاسخ داد » ( واژه های دخیل، ص 255 ).
۲۳- سَرد
یک بار در قرآن به کار رفته است: سبأ، 11.
این کلمه در المعرب جوالیقی نیامده است. ابن منظور و فیروزآبادی هم به معرب بودن این کلمه اشاره نکرده اند. ادی شیر نیز متعرض آن نشده است. سرد یعنی زره. آرتور جفری می نویسد: « به نظر می رسد که سرد، صورت و گونه ای از « زرد » [ فارسی ] است که مانند « مزرد » در میان اعراب شیوع داشته است. اما واژه ی زرد چنان که فرانکل یادآور شده است ... از منابع ایرانی گرفته شده است. در اوستایی « زراده » به معنای « زره » است ... که پهلوی « زریه » و در فارسی جدید زره ... شده است ... این واژه ی قرضی قدیمی است که دوره ی پیش از اسلام وارد زبان عربی شده و احتمالاً بی واسطه از فارسی یا از طریق سریانی وارد آن زبان شده است » ( واژه های دخیل، ص 257 ).
گفتنی است که در عربی به زره ساز یا زره باف، زراد می گویند. چنان که سراد نیز می گویند ( ـــ لسان العرب ).
۲۴- سرمد
دو بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: قصص، 71 .
جوالیقی در المعرب، و نیز ابن منظور در لسان العرب، و فیروز آبادی در قاموس به فارسی معرب بودن این کلمه اشاره ای ندارند. ادی شیر آن را فارسی و مرکب از سر + آمد یعنی زمان، می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 90 ). محمدعلی امام شوشتری نیز قائل به فارسی بودن سرمد و سرمدی است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 359- 260 ).
۲۵- سُندُس
سه بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: کهف، 31.
جوالیقی می نویسد که معنای آن دیبای نازک است. و اهل لغت در معرب بودن آن اختلاف نظری ندارند. اما تصریح یا حتی اشاره ای به فارسی بودن آن نکرده است. ادی شیر متعرض این کلمه نشده است.
محمدعلی امام شوشتری این واژه را با معنای پرند در فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی ( ص 376 ) آورده است، بدون هیچ توضیحی. آرتور جفری نوشته است: « ابریشم ظریف، دیبای تُنُک. تنها در ترکیب با استبرق در توصیف جامه های زیبا و فاخر ساکنان بهشت به کار رفته است، و از این رو احتمال می رود که یک واژه ی ایرانی باشد ... فریتاگ در واژه نامه اش آن را از زبان فارسی دانسته ... اما فرانکل در این مورد اظهار تردید می کند ... [ جفری نهایتاً این کلمه را اکدی می داند ] ( واژه های دخیل، ص 270 ).
۲۶- شیء
بیش ازدویست بار به همین صورت مفرد و چند بار به صورت جمعش اشیاء به کار رفته است .
از میان همه منابع فقط ادی شیر ادعا می کند که شیء تعریب « چی » و آن هم مخفف چیز فارسی است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 105 ). این رأی نیازمند بررسی بیشتری است، و باید با احتیاط تلقی شود.
۲۷- صلیب
مشتقات فعلی (صلیب) مانند صلبوه، لأصلبنکم، و یُصَلَّبُوا جمعاً 6 بار به کار رفته است.
ادی شیر متعرض این کلمه نشده است. امام شوشتری آن را معرب چلیپای فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 435 ). آرتور جفری با آنکه صلیب را در عربی، متخذ از آرامی و سریانی می داند، ولی صورت آرامی آن را اصیل نمی داند و احتمالاً متخذ از چلیپای فارسی می داند ( واژه های دخیل، ص 293 ).
۲۸- صِهر
یک بار در قرآن به کار رفته است: فرقان، 54 .
ادی شیر آن را که به معنای داماد، یعنی شوهر خواهر و شوهر دختر است، معرب شوهر فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، 109 ). امام شوشتری نیز همین نظر را از ادی شیر، با نظر قبول، نقل کرده است ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 440 ). جفری به این کلمه نپرداخته است.
۲۹- ضَنک
یک بار در قرآن به کار رفته است: طه، 124 .
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر آن را معرب « دنگ » به معنای حیران و سرگشته می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 110 ). اما گویا معرب « تنگ » فارسی است. این کلمه در قرآن مجید به صورت صفت برای معیشت به کار رفته است: فان له معیشة ضنکا ( طه، 124 ) و در فارسی هم معیشت یا زندگانی تنگ گفته می شود. جفری و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند.
۳۰- عَبقَری
یک بار به کار رفته است: الرحمن، 76 .
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است، ادی شیر بر آن است که این کلمه معرب « آبِکار » فارسی به معنای رونق و عزت و کمال است ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 114 ). امام شوشتری هم همین نظر ادی شیر را به تأیید نقل کرده است. آرتور جفری آن را « نوعی فرش گرانبها » معنی می کند و می نویسد که به نظر می آید که این واژه ایرانی باشد. سپس نظر ادی شیر را نقل می کند و می افزاید: « در این صورت آبکار پهلوی می بایست به معنای اثر و دست ساخته ای باشکوه، یا مجلل و پرزرق و برق باشد. اما بر روی هم باید تصدیق کرد که این وجه اشتیاق بسیار ساختگی می نماید » ( واژه های دخیل، ص 311 ).
۳۱-عفریت
یک بار در قرآن به کار رفته است: نمل، 39 .
جوالیقی و ادی شیر و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند. آرتور جفری با استناد به قول هس و فولرس آن را از « آفرید » ( آفریدن ) فارسی می داند ( واژه ای دخیل، ص 316 ).
۳۲- غمز / غمزه
مشتق یتغامزون درقرآن به کار رفته است: مطففین، 30 .
جوالیقی از این کلمه یاد نکرده است. ادی شیر آن را اشاره ی خاص به چشم و ابرو و معرب از « غمزه »ی فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 116). امام شوشتری با استناد به ادی شیر و برهان قاطع آن را فارسی دانسته است ( واژه های فارسی در زبان عربی، ص 481).
۳۳-فردوس
دو بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: کهف، 107 .
سیوطی در اتقان ( 2 / 137) و مهذب ( ص 100-102) و جوالیقی آن را معرب، و بر وفق منابع مختلف رومی [ یعنی یونانی ] و سریانی می شمارد ( المعرب، صص 240-241). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. محمدعلی امام شوشتری می نویسد: « فردوس، ج: فرادیس: باغ، باغ وحش ».
« این واژه در قرآن کریم به کار رفته است. شکل فارسی واژه پردیس است که به معنی باغی بوده است که جانوران را در آن نگه می داشته اند » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 492). آرتور جفری می نویسد: « فردوس نمایاننده ی پارادئی سوس یونانی است. هوفمان بر شالوده ی جمع آن، فرادیس، واژه را مستقیماً گرفته شده از یونانی می داند ... اصل واژه، ایرانی است. در اوستایی « پاییزیدئزا » در حالت جمع به معنای جای گرد دوربسته است. گزنفون این واژه را وارد زبان یونانی کرد و برای باغها و گردشگاههای شاهنشاهان ایران به کار برد ... فولرس گمان می برد که صورت قرضی واژه، فرادیس است و فردوس بعداً از روی آن ساخته شده است ... » ( واژه های دخیل، صص 327-328).
۳۴- فیل
یک بار در قرآن به کار رفته است: سوره ی فیل، 1 .
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد که گویند معرب از فارسی است ولی به نظر من اصل آرامی دارد ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 123). امام شوشتری نیز آن را معرب پیل فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، صص 510-511). آرتور جفری می نویسد: « واژه ی فیل صورت ایرانی دارد ... و به گونه ی مستقیم از فارسی میانه، یا به گونه ی غیر مستقیم از طریق زبان آرامی وارد زبان عربی شده است ... » (واژه های دخیل، ص 336).
۳۵- قَسوَرة
یک بار در قرآن به کار رفته است: مدثر، 51.
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد: قسوره یعنی اسد [ = شیر ] و عزیز و شجاع. قیسری یعنی مرد نیرومند. و اینها معرب کلمه ی « کِشورز » فارسی است یعنی عظیم و عزیز (الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 126). آرتور جفری به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری می نویسد: « به نظر ادی شیر این واژه ی فارسی عربی شده است و شکل فارسی آن کشورز است که به معنی بزرگ و استوار در فارسی است. نویسنده ی برهان قاطع لغت کشورز را به معنی بزرگ و کشورزیان را به معنی بزرگان آورده است » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، ص 531).
۳۶- کأس
شش بار در قرآن به کار رفته است. از جمله: صافات، 45.
جوالیقی به این کلمه نپرداخته است. ادی شیر می نویسد: « یعنی قدح و از فارسی کاسه است » ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 131). آرتور جفری می نویسد: « کمترین شکی وجود ندارد که اصلش آرامی است ... به نظر می آید که منشأ کاسه ی فارسی سریانی باشد ... » ( واژه های دخیل، ص 355 ). مترجم این اثر، دکتر فریدون بدره ای، در تعلیقه مربوط به این کلمه می نویسد: « وجود واژه ی « کاسوک » در پهلوی به معنای لاک پشت، و کاسه ( کاس + ه پسوند) می تواند نشان آن باشد که واژه از فارسی گرفته شده، نه از سریانی » (پیشین، ص 47).
۳۷- کافور
یک بار در قرآن به کار رفته است: انسان، 5 .
سیوطی می نویسد که « جوایقی جز او آن را فارسی معرب یاد کرده اند » ( اتقان، 2 / 138). اما جوالیقی در المعرب فقط می گوید که گمان می کنم عربی محض نیست، و اشاره به فارسی بودنش ندارد ( المعرب، صص 582-586 ). ادی شیر آن را فارسی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 136). آرتور جفری بر آن است که اصلش هندی است و وارد زبانهای ایرانی شده و در پهلوی به صورت کاپور وجود دارد، و واژه ی کافور فارسی از آنجاست ... بسیار محتمل است که واژه ی سریانی مانند واژه ی یونانی ... از ایرانی گرفته شده باشد. ادی شیر واژه ی عربی را هم مأخوذ از فارسی می داند. اما احتمال آن هست که صورت عربی مانند حبشی ... از سریانی اخذ شده باشد ... ( واژه های دخیل، صص 356-357 ).
۳۸- کنز
چهار بار به همین صورت، دو بار به صورت کنوز و سه بار به صورت فعل در قرآن به کار رفته است. از جمله: هود، 12 .
جوالیقی آن را فارسی معرب می داند ( المعرب، ص 297). سیوطی نیز قول او را با تأیید نقل می کند ( اتقان، 2 / 138؛ مهذب، ص 116). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. آرتور جفری می نویسد که جوالیقی در معرب، ثعالبی در فقه اللغة و خفاجی و شفاءالغلیل « همگی آن را مأخوذ از واژه ی گنج فارسی دانسته اند ... در اینکه واژه اصلاً ایرانی است، جای تردیدی نیست. پازند آن گنز و پهلوی اش گنج است ... بسیار احتمال دارد که این واژه مستقیماً از فارسی میانه به عربی رفته باشد ... » ( واژه های دخیل، صص 362-363؛ نیز ــ تعلیقه ی مفصل مترجم در تأیید قول جفری، پیشین، ص 48).
۳۹- کُورَت
یک بار به همین صورت: تکویر، 1، و دوبار به صورت یُکّوُر به کار رفته است .
جوالیقی در المعرب ( ص 287 ) نوشته است و آن به فارسی کور بود [ گور پور؟ ] است. سیوطی نیز در اتقان ( ص 2 / 138) مهذب ( ص 116) فارسی شمرده است. ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری شرح نسبتاً مفصلی درباره ی آن دارد: « ابوهلال فعل کورت را در آیه ی إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ، از ریشه ی واژه ی کور در فارسی گرفته است. معنی آن چنین است: آنگاه که خورشید تار شد. کور شدن به معنی خاموش شدن روشنی و آتش در فارسی خیلی رواج دارد. ریشه ی ک.و.ر در عربی با معنی فعلی که در این آیه بکار رفته است سازگاری ندارد ... در شوشتر واژه « روزکور » به معنی تیره بخت و نیز آساره کور- ستاره کور- به همین معنی به کار می رود و همگی اینها نظر ابوهلال را استوار می سازد » ( فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی، صص 599-600 ).
۴۰- مجوس
یک بار در قرآن به کار رفته است: حج، 17 .
جوالیقی این کلمه را اعجمی ( فارسی؟) می داند ( المعرب، ص 320). سیوطی هم همین نکته را با تأیید از او نقل کرده است ( المتوکلی، ص 7؛ اتقان، 2 / 139؛ مهذب، ص 120). محمد علی امام شوشتری می نویسد: « مجوسی: زردشتی. از این واژه فعل نیز در عربی ساخته اند. مانند « مجسمه » یعنی او را زردشتی خواند. و « تمجّس » یعنی زردشتی شد. آرتور جفری می نویسد: « روشن است که این واژه ی مگوش فارسی باستان است. از صورت اوستایی آن واژه ی ارمنی و عبری و همچنین فارسی جدید مغ آمده است ... » (واژه های دخیل، ص 374).
۴۱-مرجان
دوبار در قرآن به کار رفته است: الرحمن، 22، 58.
جوالیقی می نویسد: « بعضی از اهل لغت گفته اند که این لغت اعجمی [ فارسی؟ ] معرب است » ( المعرب، ص 329). سیوطی هم همین نظر را با تأیید نقل می کند: المتوکلی، ص 7؛ اتقان، 2 / 139؛ المهذب، ص 120. ادی شیر آن را احتمالاً فارسی و همخانواده با مروارید، اما نهایتاً و با احتمال بیشتری اصل آن را آرامی می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 144 ). آرتور جفری آن را « مروارید خُرد » معنی می کند و می نویسد: « از قدیم آن را گرفته شده و از فارسی می دانستند، اما مسلم است که این واژه مستقیماً از منابع ایرانی وارد زبان عربی نشده است ... [ بلکه ] از یکی از صورتهای آرامی به زبان عربی وارد شده است » ( واژه های دخیل، ص 377 ).
۴۲- مِشک
یک بار در قرآن به کار رفته است: مطففین، 21 .
جوالیقی نوشته است: « [ نوعی ] عطر: فارسی معرب است » (المعرب، ص 325). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری آن را معرب مشک فارسی می داند ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 639). آرتور جفری می نویسد: « [ این ] واژه در میان اعراب در پیش از اسلام، کاربردی وسیع داشته است، و دانشمندان عموماً می دانسته اند که واژه ای است قرضی از زبان فارسی. گمان می رود که واژه ی « مشک » پهلوی نهایتاً از واژه ی سانسکریت آمده باشد [ اما از صورت فارسی است که به ارمنی، یونانی، آرامی، سریانی، و حبشی رفته است ]. بیشتر احتمال دارد که مستقیماً از فارسی میانه به عربی رفته باشد ... » ( واژه های دخیل، صص 380-381).
۴۳- نمارق
یک بار در قرآن به کار رفته است: غاشیه، 15 .
ابن منظور نوشته است [ که مفرد نمارق ] نُمارُق و نُمرُقة و نمرِقة است یعنی بالش، نازبالش ( لسان العرب ). باید گفت که در این کلمه که معرب از فارسی است، قلب و تصحیحی رخ داده است زیرا از نرم / نرمک / نرماک فارسی تعریب شده است. چنان که جوالیقی این کلمه را به صورت « نَرمَق » وارد کرده و از نرم فارسی دانسته است ( المعرب، ص 333). امام شوشتری نیز آن را زیر « نرمق » وارد کرده و به پارچه ای نرم و لطیف، یا سفید نرم معنی کرده است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 668 ). ادی شیر آن را مأخوذ از « نرماک » فارسی به معنای هر چیز نرم و لطیف می داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 154 ). آرتور جفری می نویسد: « کندی در رسالة، ص 85، آن را واژه ای قرضی دانسته که از فارسی گرفته شده است ... لاگارد یادآور شده است که این واژه از کلمه ی ایرانی « نَمر » به معنای نرم گرفته شده است [ با این حساب در تعریب آن قلب و تصحیحی رخ نداده است ] ... در ایرانی قدیم ما به واژه ی « نَمرَه » بر می خوریم که اوستایی آن [ هم ] « نَمرَه »، ... و پهلوی نرم از آن آمده است. و از یک صورت فارسی میانه ای نرم + پسوندک، به زبان آرامی و به گونه ی « نَمرَق » به زبان عربی رفته و سپس از آن صیغه ی جمع نمارق ساخته شده است » ( واژه های دخیل، ص 403).
۴۴- هاروت و ماروت
یک بار در قرآن به کار رفته است: بقره، 102 .
جوالیقی این هر دو نام را « اسم اعجمی » دانسته است ( المعرب، صص 317، 346 ). جفری از قول لاگارد با موافقت نقل می کند که هاروت و ماروت از « هئوروتات و امرتات » اوستایی است که بعدها در فارسی به صورت خرداد و مرداد درآمده است ( واژه های دخیل، ص 407 ) ( نیز ـــ مقاله ی « هاروت و ماروت » در دایرة المعارف اسلام ( به انگلیسی، طبع لیدن )).
۴۵- وردة
یک بار در قرآن به کار رفته است: الرحمن، 37 .
جوالیقی می نویسد: گویند اصل این کلمه، عربی نیست ( المعرب، ص 344 ). ادی شیر به این کلمه نپرداخته است. امام شوشتری آن را به معنای گل سرخ و فارسی دانسته است ( فرهنگ واژه های فارسی در عربی، ص 690 ). آرتور جفری نوشته است: « دانشمندان عموماً برآنند که واژه قرضی است، اما عجیب است که لغویان درباره ی اصل آن چیزی نگفته اند و حال آنکه این واژه از فارسی گرفته شده است ... » ( واژه های دخیل، ص 406 ) ( نیز ـــ تعلیقه ی مترجم بر همین کلمه در کتاب پیشین، ص 51).
۴۶ وَرَق
دو بار به همین صورت در اعراف، 22 و طه، 121، و یک بار به صورت ورقة، در انعام، 59 به کار رفته است.
متأسفانه هیچ یک از منابع اساس کار ما و نیز برهان قاطع و حواشی دکتر معین بر آن، و فرهنگ معین و لغت نامه ی دهخدا، به این توضیح ریشه شناسی نپرداخته اند که ورق، معرب « برگ » فارسی است. لذا این ریشه شناسی را که راقم این سطور، سی سال پیش، هنگام تحصیل در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران، از استادان خود شادروانان ابراهیم پورداود و بهرام فره وشی و پرویز ناتل خانلری شنیده است، در حال حاضر بر اثر کمبود منابع نمی تواند مستند کند.
۴۷- وزیر
دو بار در قرآن به کار رفته است: طه، 29؛ فرقان، 35 .
جوالیقی و ادی شیر و امام شوشتری به این کلمه نپرداخته اند. آرتور جفری تصریح دارد که وزیر که وزن فعیل دارد، مشتق از وزر ( یعنی بردن و حمل کردن ) نیست، بلکه از ویچیرای اوستایی و ویچیر پهلوی گرفته شده است. برای تفصیل بیشتر ـــ واژه های دخیل، صص 406 و 407. و نیز تعلیقه ی مترجم بر آن ( ص 51 ).
منبع مقاله :
خرمشاهی، بهاء الدین؛ (1389)، قرآن پژوهی (1)، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم
این کلمه بارها در قرآن به صورت اسم و فعل و با مشتقات دیگری چون رازق و رزاق به کار رفته است؛ از جمله: قالَ یا قَوْمِ أَ رَایتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی بَینَةٍ مِنْ رَبّی وَ رَزَقَنی مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَ ما أُریدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلی ما أَنْهاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُریدُ إِلاَّ اْلإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفیقی إِلاّ بِاللّهِ عَلَیهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیهِ أُنیبُ هود/88.
ادی شیر در کتاب الالفاظ الفارسیه المعربه، ص 72، می نویسد این کلمه تعریبِ روزی است که خود منسوب به روز است. در زبان پهلوی روچیک، به معنای روزی و نان روزانه است.
روضه یک بار در سوره روم به کار رفته است: فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَهُمْ فی رَوْضَةٍ یحْبَرُونَ روم/15 و روضات (جمع روضه) هم یک بار در سوره شوری آمده: تَرَی الظّالِمینَ مُشْفِقینَ مِمّا کَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما یشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبیرُ شوری/22.
این واژه یک بار در سوره غاشیه به کار رفته است: وَ زَرابِی مَبْثُوثَةٌ غاشیه/16.
به نظر بعضی از لغت شناسان این کلمه معرب «زیر پا» می باشد.
این کلمه در سوره انسان آمده است: مُتَّکِئینَ فیها عَلَی اْلأَرائِکِ لا یرَوْنَ فیها شَمْسًا وَ لا زَمْهَریرًا إنسان/13.
زمهریر مرکب از زم به معنای سرما و هریر به معنای موجب است و قسمت اول آن یعنی زم در بسیاری از کلمات فارسی به کار رفته است؛ مثل زمستان.
این کلمه ۳ بار در قرآن آمده؛ از جمله: فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ هود/82.
مجمع البیان این واژه را فارسی می داند و می نویسد اصل آن سنگ و گل است. سیوطی نیز آن را فارسی می داند.
یک بار در قرآن آمده: وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیکْفُرْ إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارًا أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ یسْتَغیثُوا یغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقًا کهف/29.
در فارسی باستان سراده و به پهلوی سرای تن و فارسی کنونی سرای پرده می باشد. سیوطی و دیگران آن را فارسی می دانند و اصل آن را سردار یعنی سترالدار می داند.
3 بار در قرآن به کار رفته است؛ از جمله: عالِیهُمْ ثِیابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابًا طَهُورًا إنسان/21.
فقط یک بار در قرآن آمده: وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَ صِهْرًا وَ کانَ رَبُّکَ قَدیرًا فرقان/54.
بعضی از ادبا آن را فارسی و آن را معرب «شوهر» فارسی می دانند.
این واژه در قرآن به معنای خنکی است و فقط یک بار در قرآن به کار رفته است: إِنَّ اْلأَبْرارَ یشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُورًا انسان/5.
۴ بار در قرآن به کار رفته است؛ از جمله: فَأَرَدْنا أَنْ یبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیرًا مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْمًا کهف/81. اکثر علما آن را معرب گنج فارسی می دانند.
یک بار به همین صورت آمده: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ تکویر/1 و دو بار به صورت «یکور» به کار رفته است. بعضی این کلمه را از ریشه واژه «کور» در فارسی گرفته اند و معنای آیه چنین می شود: آن گاه که خورشید تار شد.
یک بار در قرآن آمده: وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیطانٍ رَجیمٍ حج/17. این کلمه به نظر اکثر لغت شناسان فارسی می باشد. نقل است که این کلمه همان واژه مگوش فارسی است.
یک بار در قرآن آمده است: خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی ذلِکَ فَلْیتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ مطففین/26.
گفته شده معرب مشک فارسی و نام نوعی عطر است.
بهاالدین خرمشاهی / روزنامه اطلاعات
دکتر آذرتاش آذرنوش، در کتاب با ارزش خود با نام «راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» کوشیده است خاستگاههای اصلی ورود واژگان عربی به فارسی را مورد بررسی قرار دهد. پیش از وی نیز افرادی همچون محمد علی امام شوشتری (۱۲۸۱-۱۳۵۱)، نویسنده کتاب «فرهنگ واژههای فارسی در زبان عربی» و همچنین ادی شیر (۱۸۶۷-۱۹۱۵)، متخصص زبان و ادبیات سریانی در کتاب «الالفاظ الفارسیة المعرب» و پس از او دکتر محمد التونجی در کتاب «معجم المعربات الفارسیه» واژهنامههایی از واژگان فارسی راه یافته به عربی فراهم آورده بوده اند. آرتور جفری نیز همین کار را در مورد واژگان قرآنی در کتاب واژههای دخیل در قرآن انجام داده است که فهرست ما در پایین بر پایه ی این کتاب تهیه شده است.
باید توجه داشت که این نوشتهها همگی در دوره ی معاصر نگاشته شدهاست، ولی مفسران و زبان شناسان اسلامی نیز در گذشته گاه خود به فارسی بودن برخی از واژگان فارسی موجود در عربی اشاره کردهاند. آرتور جفری نیز در موارد گوناگونی به این که فارسی بودن این واژهها برای نویسندگان اسلامی شناخته شده بوده است نیز اشاره کرده و منابع آن ها را نیز برشمرده است)
نخستین پژوهش مستقل در این باره، به دوره ی میانی اسلام باز میگردد. موهوب بن احمد مشهور به ابی مقصور جوالیقی (۵۳۹ هجری) از پیشگامان این کوشش در سده ی ششم هجری بوده است. وی در کتاب خود المعرّب بیش از ۸۰۰ واژه را در زبان عربی فارسی دانسته است. در دوره کنونی، ادی شیر نزدیک به ۱۰۷۰ واژه و دکتر محمد التونجی بیش از ۳۰۰۰ واژه را فهرست کردهاند.
منطقه ی بینالنهرین در شمال عربستان و همچنین مناطق جنوبی عربستان همچون یمن، در دوره ای طولانی در اختیار امپراتوری ایران و تحت نفوذ فرهنگ ایرانی و فارسی قرار داشته است. به علت خوش آب و هوا بودن این مناطق و شرایط مناسب جغرافیایی، حجاز در کنار داد و ستد با شام، داد و ستدهای فراوانی نیز با این دو منطقه (یعنی بینالنهرین و یمن) داشته است. زبان عربی در آن دوره زبانی نسبتن جوان بوده و برای گسترش واژگان خویش واژگان بسیاری را از زبان های سامی هم خانواده (مانند سریانی و آرامی) که خود نیز تحت تاثیر زبانهای ایرانی قرار داشتند، به خود راه داده است. همان گونه که گفته شد منطقه بینالنهرین خود نیز تحت سلطه امپراتوری ایران قرار داشته است. بنابراین زبان عربی به دو شکل مستقیم یا غیر مستقیم (از طریق زبان های آرامی و سریانی)، تحت تاثیر زبان فارسی قرار گرفته است. توجه به این نکته نیز ضروری است که سیستم اداری عراق (همچون سیستم اداری تمامی سرزمین های شرقی خلافت اسلامی) تا سال ها پس از فتح عراق توسط عرب های مسلمان، بر پایه ی همان سیستم اداری ایرانی باقی مانده بود و تمامی دیوان ها نیز به زبان فارسی نوشته میشده است. تنها در زمان عبدالملک بن مروان (پنجمین خلیفه اموی) بود که در جریان آن چه که به "نهضت عربیسازی" مشهور است، برای نخستین بار، اندک اندک دیوان ها به عربی ترجمه شد. بلاذری نویسنده ی کتاب فتوحالبلدان، که گزارشی از سرگذشت فتح سرزمین های اسلامی است، در بخش پایانی کتاب خود، داستان ترجمه ی دیوان ها به فارسی را گزارش کرده است که خود داستانی خواندنی دارد. (بخش مربوط به ایران در این کتاب، توسط دکتر آذرتاش آذرنوش در سال ۱۳۴۶ و توسط نشر بنیاد فرهنگ ایران بازگردانی و چاپ شده است) : به گفته ی بلاذری وقتی حجاج از سوی عبدالملک بن مروان، حاکم عراق گردید، امر کتابت دیوان را به شخصی به نام زادان فرخ سپرد. زادان نیز شخصی به نام صالح بن عبدالرحمن را که هم فارسی و هم عربی میدانست، به خدمت حجاج درآورد. اگر چه صالح به زادان گفته بود که میتواند دیوان را به تازی برگرداند. اما زادان از او خواست تا خود را به بیماری بزند و این کار را سامان ندهد. ولی پس از مرگ زادان، صالح به حجاج میگوید که توان ترجمه دیوان را از عربی به فارسی دارد ولی زادن آن را نخواسته بوده است. ادامه ی ماجرا را به نقل از ترجمه فارسی این کتاب، در کتاب آقای آذرتاش آذر نوش با هم می خوانیم (برگ٦٠):
« پس از آن، در آن هنگام که عبدالرحمن بن محمد بن اشعث کندی قیام کرده بود، روزی که زادان فرخ از منزلی بیرون شده، به خانه ی خویش یا خانه ی کسی میرفت، به قتل رسید، و حجاج امر کتابت را به صالح سپرد. صالح سخنی را که میان وی و زادان فرخ در نقل دیوان به تازی رفته بود، با حجاج باز گفت. حجاج بر آن شد که دیوان را از پارسی به تازی بگرداند و صالح را بر آن امر گماشت.
مردانشاه، پسر زادان فرخ، صالح را پرسید: «چه میسازی با دهویه و ششویه؟ » گفت: «مینویسم ده و نصف ده»، پرسید: «چه می سازی با ایدا ؟ » گفت: «مینویسم ایضا»، گفت: «چه میسازی با اند؟» گفت: «اند همان نیف است و هر چه زیادت آید بر آن بیافزایم»
پس مردانشاه گفت: «خدایت ریشه از جهان بر کناد که ریشه ی پارسی برکندی» وی را صد هزار درهم بدادند که خود را از بازگرداندن به تازی عاجز نماید و از آن کار دست بدارد. صالح سرباز زد و آن کار به انجام رسانید ».
جالب است که بدانید صالح، خود تبار ایرانی داشته و از یک خاندان سیستانی بوده است.. به هر روی، آرتور جفری در مقدمه کتاب خود در مورد چه گونگی تاثیر زبان فارسی و ارتباط عربستان و ایران، می نویسد:
تماس های میان عربستان و امپراتوری ساسانیان در ایران در دوره ی نزدیک به اسلام بسیار زیاد بوده است. پادشاهی اعراب در حیره و فرات به مدت زیادی تحت نفوذ ایرانیها بود و مرکز اصلی گسترش فرهنگ ایرانی بین عرب ها به شمار میآمد. در جریان درگیریهای بزرگ بین ساسانیان و امپراتوری بیزانس که حیره در برابر پادشاهی غسّان قرار گرفت، سایر قبایل عربی نیز درگیر شده و سپس زیر نفوذ فرهنگی ایرانی قرار گرفتند. بارگاه بنیلخم [لخمییون یا المناذره] در حیره در دوره ی پیش از اسلام، یک مرکز مشهوز فعالیت های ادبی بود. شاعر مسیحی عدی بن زید، همچون بسیاری از العشا [از قبایل مسیحی پیش از اسلام] مدتی طولانی در این بارگاه زندگی کرد و اشعار آنان سراسر آکنده از واژههای فارسی است.
فرهنگ ایرانی حتا در درون منطقه ی حجاز و در شهر مکه نیز نفوذ کرده بوده است. در این باره میتوان به فراس بن نضر بن حارث بن کلمه بن کلده بن عبدمناف بن عبدالدار [کلمه به صورت علقمه نیز ضبط شده است]، از سران قریش و یکی از دشمنان اصلی پیامبر اسلام اشاره کرد. وی در مسجدالحرام به هنگام سخنرانی های پیامبر، توجه مردم را از وی دور کرده و برای مردم داستان هایی از رستم و اسفندیار میگفت.
احتمالن آیه ی « ومن الناس من یشتری لهو الحدیث لیضل عن سبیل الله بغیر علم ویتخذها هزوا اولیک لهم عذاب مهین ( و برخى از مردم کسانىاند که سخن بی هوده را خریدارند تا [مردم را] بى[هیچ] دانشى از راه خدا گمراه کنند و [راه خدا] را به ریشخند گیرند. براى آنان عذابى خوارکننده خواهد بود) (لقمان/۶)
و همچنین آیه ی «و اذا تتلی علیهم آیاتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین ( و چون آیه های ما بر آنان خوانده شود مىگویند به خوبى شنیدیم، اگر مىخواستیم قطعن ما نیز همانند این را مىگفتیم، این جز افسانههاى پیشینیان نیست) (انفال/۳۱)
و نیز آیه « لقد وعدنا نحن وآباونا هذا من قبل ان هذا الا اساطیر الاولی (درست همین را قبلن به ما و پدرانمان وعده دادند. این جز افسانههاى پیشینیان [چیزى] نیست) (مومنون/۸۳) در مورد وی است. سرانجام نضر بن حارث به همراه عقبه ابن ابی معیط در جنگ بدر به اسارت در آمدند و در راه مدینه، به دستور پیامبر اعدام گردیدند. به هر روی داستان های اساتیری ایرانی به هر ترتیبی که بوده است به نضر بن حارث در مکه نیز رسیده بوده و آگاهی وی از این داستان ها خود نشانه ای از وجود ارتباط آن منطقه با فرهنگ ایرانی است./منبع /باشگاه خبرنکاران
در زبان عربى مانند هر زبان دیگر واژگانى وجود دارد که دخیل بوده و از اصالت عربى برخوردار نیستند؛ به چنین واژگانى، «مُعَرَّب» نیز گفته مى شود.
«أباریق» جمع «إبریق»(آفتابه) و«استبرق» (جنس لباس بهشتى)
بخشى از این واژگان که پیش از ظهور اسلام به عربى راه یافته و مورد کاربرد قرار گرفته اند، بعد از نزول قرآن، در این کتاب مقدس به کار گرفته شده اند.
در این میان، زبان فارسى نیز بى بهره نبوده است. گرچه درباره تعداد معربات فارسى در قرآن، اختلاف نظر وجود دارد، اما اصل وجود آنها مورد اتفاق است. بررسى جایگاه معربات فارسى در ترجمه قرآن به فارسى، شایسته پژوهش است.
نظر اهل لغت و مفسّران، در فارسى یا عربى دانستن یک کلمه، در معنا و تفسیرى که از آن ارائه مى دهند، تأثیرگذار خواهد بود. تفاوت در این زمینه، گاه موجب تفاوت در وجه تسمیه شى ء و گاه موجب اختلاف نظر درباره برخى از خصوصیات آن شده است. این تفاوت ها در ترجمه نیز منعکس گردیده است. مترجمانى که اصالت فارسى کلمه را پیش فرض قرار داده اند نیز در ترجمه واژه یکسان عمل نکرده اند؛ همسانى زبان اصلى این کلمات و زبان مقصد در ترجمه، موجب شده است که برخى این واژگان را بى نیاز از ترجمه بدانند.
آثارى که در زمینه معربات نگاشته شده اند، همگى با ارائه زبان اصلى کلمه، به فهم معناى دقیق آن و در نتیجه، فهم آیات قرآن کریم یارى رسان هستند. نیز چند و چون ترجمه واژه «سرادق» در ترجمه هاى فارسى قرآن کریم، پیش از این به طور خاص در مقاله فرشچیان با عنوان «سرادق، سراپرده و ترجمه هاى فارسى قرآن کریم» (فرشچیان، 1389) مورد بحث قرار گرفته است. اما درباره دو واژه فارسى الاصل «ابریق» و «استبرق»، پژوهشى جداگانه مشاهده نشد؛ ازاین رو، در این پژوهش برآنیم تا به بررسى ترجمه هاى فارسى ارائه شده از این دو کلمه بپردازیم؛ آیا مى توان این واژگان را بى نیاز از ترجمه شمرد؟ و یا آیا مى توان شکل پیش از تعریب کلمه را بدون در نظر گرفتن دگرگونى هاى معنایى لغت و معانى جدیدى که نزد مخاطب امروزین یافته است، به کار گرفت؟
براى پاسخ گویى به این سؤالات، ترجمه هاى فارسى قرآن کریم را ذیل آیات مربوط به این دو واژه مورد بررسى قرار مى دهیم. به این منظور، معناى کلمه را در گفتار معرب نویسان، کتب لغت و ادب عربى و نیز تفاسیر جست وجو کرده و در نهایت، ترجمه هاى صورت گرفته از کلمه را بررسى مى کنیم.
«مُعَرَّب» اسم مفعول از مصدر «تعریب» است.
تعریب، باب تفعیل از ماده «عَرَبَ» و به معناى عربى کردن لفظ به منظور تصرّف در کلمه و اجراى وجوه اعرابى در آن است. معرَّب لفظى است که عرب آن را از عجم گرفته است (طریحى، 1375، ج 2، ص 119).
خفاجى اصطلاح تعریب را این گونه تعریف کرده است: «تعریب انتقال لفظ از صورت عجمى به شکل عربى است. در این باره لفظ تعریب مشهور است؛ اماسیبویه ـ که در زبان عربى پیشگام است ـ و برخى دیگر، آن را اعراب نامیده اند. در نتیجه، [به این الفاظ ]مُعَرَّب و مُعْرَب مى گویند (خفاجى، 1282ق، ص 3). نیز سیوطى نوع نوزدهم «المزهر» را به معرَّبات اختصاص داده و در تعریف معرّب آورده است: «الفاظى که عرب به کار مى برد و در زبانى غیر از عربى براى معانى وضع شده اند. در این باره مى گوییم: عرَّبَتْه العرب وأَعَرَبته» (سیوطى، 1998م، ج 1، ص 211).
حکم به غیر عربى بودن یک کلمه، پیرو ضوابطى است که در جایگاه خود مورد بحث قرار گرفته است (جوالیقى، 1410ق، ص 18ـ29). اما بعد از تشخیص این امر، نوبت به شناسایى زبان اصلى کلمه مى رسد. سیوطى در المتوکلى لغات غیرعربى قرآن را در محدوده ده زبانِ فارسى، رومى، هندى، سریانى، عبرانى، نبطى، قبطى، ترکى، زنجى، و بربرى مى داند (سیوطى، بى تا، ص 22ـ30). جوالیقى این لغات را متشکل از فارسى، یونانى، لاتینى، سریانى، عبرى و حبشى دانسته است (جوالیقى، 1410ق، ص 31). بلاسى نیز در این زمینه، هشت لغتِ عبرى، حبشى، بربرى، قبطى، فارسى، هندى، لاتینى و یونانى را مطرح کرده است (بلاسى، 1369ق، ص 67ـ69). به هر حال، وجود لغاتى از زبان فارسى در قرآن، مورد اتفاق است.
پیش از اسلام، ارتباط اعراب با پارسى زبانان، قوى تر از ارتباط آنها با دیگر همسایگان بوده است و همین ارتباط، اساس تبادلات لغوى شکل گرفته میان دو ملت عرب و فارسى زبان در قبل و بعد از اسلام بود.
روایات تاریخى نیز بر برخى از مواصلات اجتماعى میان فارس و عرب دلالت مى کنند. مانند اینکه کسرى(پرویز) از منذر چهارم خواست گروهى از اعراب را براى ترجمه کتب به سوى او گسیل دارد. به هر حال، محققان تأکید دارند که به دلیل ارتباط قوى عرب و فارس پیش از اسلام، تأثیرى که لغت فارسى بر عربى گذاشته، قوى تر از تأثیر لغات غیرسامى دیگر بر این زبان بوده است (عبدالعزیز، بى تا، ص 19ـ22).
در اینکه چه تعداد از کلمات فارسى در قرآن وجود دارند، همواره نظرات مختلفى وجود داشته است. در اللغات فى القرآن منسوب به ابن عباس ـ که در آن، در کنار معناى هر واژه، مى توان لهجه یا زبان مبدأ لغت را نیز مشاهده کرد ـ تنها تصریح به فارسى بودن دو کلمه ملاحظه شد (ابن عباس، 1365ق، ص 31و35). جوالیقى به فارسى بودن سیزده کلمه قرآنى اشاره مى کند (جوالیقى، 1410ق، ص 35ـ51) و سیوطى، در الاتقان هجده کلمه، در المهذب نوزده کلمه و در المتوکلى بیست و یک کلمه را فارسى دانسته است (ر.ک: سیوطى، 1416ق، ج 2، ص 125ـ143؛ همو، بى تا ب، ص 65؛ همو، بى تا الف، ص 22). «اباریق» و «استبرق» از واژگانى هستند که از نظر بیشتر دانشمندان، فارسى هستند.
بررسى دو نمونه از معربات فارسى در ترجمه هاى قرآن کریم
۱- «إبریق»
کلمه «ابریق» در قرآن کریم یک بار در آیه 18 سوره واقعه آمده است: «یطُوفُ عَلَیهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَکْوَابٍ وَ أَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ» (واقعه: 17و18).
«أباریق» جمع «إبریق» بوده و چنان که از ظاهر آیه پیداست، ظرفى بهشتى است که در پذیرایى از بهشتیان مورد استفاده قرار مى گیرد. بسیارى از اهل لغت و معرب نویسان، این کلمه را معرب از فارسى دانسته اند.
الف. ابریق در نگاه معرّب نویسان: جوالیقى این کلمه را معرب از فارسى و به یکى از این دو معنا مى داند: «آب راه» یا «آب ریختن به آرامى» (جوالیقى، 1410ق، ص 120). سیوطى در آثار خود به نقل آرائى که این کلمه را فارسى معرب شمرده اند پرداخته و به نظرى برخلاف آن اشاره نکرده است (سیوطى، 1416ق، ج 2، ص 129؛ همو، بى تا ب، ص 65؛ همو، بى تا الف، ص 22؛ همو، 1998م، ج 1، ص 209).
ادى شیر درباره إبریق مى نویسد: «ظرفى از سفال یا فلز است که دسته، دهانه و لوله دارد و معرب "آبریز" است. این کلمه در فارسى به دلو، کاسه حمام و سطل و امثال اینها نیز اطلاق شده است» (ادى شیر، 1998م، ص 6). وى «الإبریز» و «الإبریزى» را نیز به عنوان دو کلمه معرب مورد اشاره خود دانسته و احتمال مى دهد این دو لفظ مأخوذ از فارسى و مرکب از «آب + ریز» باشند (همان). آرتور جفرى إبریق را از جمله معربات فارسى و ترکیبى از «آب + ریختن» (جفرى، 1382، ص 102) و رفائیل نخله آن را ترکیبى از «آب + ریز» مى داند (نخله، بى تا، ص 216). منجّد نیز با اذعان به دخیل بودن این کلمه، به ذکر کاربردهاى آن در شعر جاهلیت پرداخته است و از این رهگذر مى کوشد استعمال آن نزد عرب قبل از نزول قرآن را به اثبات برساند (منجد، 1398ق، ص 3ـ4).
بلاسى درباره معناى کلمه آورده است: «کراع مى گوید: ابریق همان کوزه است و ابوحنیفه در یک جا آن را همان کوزه و در جاى دیگر چیزى شبیه به کوزه دانسته است. عرب اباریق خمر را به گردن پرندگان آبى تشبیه کرده است. همچنین ابریق به آهو تشبیه شده است. این کلمه به معناى شمشیرى که بسیار براق باشد نیز به کار رفته است» (بلاسى، 1369ق، ص 115).
روّاس نیز بعد از اشاره به برخى از مطالب پیشین، کوشش بعضى از لغویان براى بازگرداندن این کلمه به اصل «بَرَقَ» و ذکر «برق و درخشندگى» این شى ء به عنوان وجه تسمیه آن را بیراهه مى داند (رواس قلعه چى، 1406ق، ص 32). این در حالى است که برخى در نفى غیرعربى بودن این کلمه، همین گونه از دلایل را مستمسک قرار داده اند (جمیلى، 2002م، ص 202). برخى نیز نه تنها «إبریق» را داراى اصالت عربى معرفى کرده اند، بلکه معتقدند «آبریز» از همین اصل عربى به فارسى راه یافته است (فهمى خشیم، 1997م، ص 40).
ب. إبریق در کتب لغت و ادب عربى: چنان که گذشت، «ابریق» به معناى ظرفى با ویژگى هاى مخصوص به خود، معرب و فارسى است. اما این کلمه به شمشیر درخشنده نیز اطلاق شده است؛ با این تفاوت که در این حالت، عربى و از ریشه «بَرَقَ» مى باشد:
برخى از لغویان، همچون ازهرى و راغب اصفهانى، إبریق به معناى ظرف را در کنار إبریق به معناى شمشیر، ذیل ماده «بَرَقَ» آورده و به معرب بودن آن اشاره اى نکرده اند (ازهرى، 2001م، ج 9، ص 116؛ راغب اصفهانى، 1412ق، ص 118). اما برخى به تفاوت این دو کلمه در اصل لغوى توجه داشته اند. ابن سیده، «سیف إبریق» را از «برق الشى ء» به معناى «درخشندگى شى ء» مأخوذ مى داند، و یادآور مى شود: آنجاکه إبریق نامى براى ظرف باشد، فارسى و معرب است و در معناى آن، از کراع نقل مى کند: إبریق همان کوزه است و ابوحنیفه آن را در جایى همان کوزه و در جایى دیگر چیزى شبیه به کوزه معنا کرده است. به هر حال، این کلمه فارسى است (ابن سیده، 2000م، ج 6، ص 400).
ابن درید نیز آورده است: إبریق فارسى و معرب است. اما اینکه مى گویند: «سیف ابریق»، از ریشه بَرْق و بر وزن إفعیل است و عربى مى باشد (ابن درید، 1378ق، ص 446). او در جمهره اللغه نیز در باب «کلماتى که بر وزن إفعیل هستند»، به این مطلب اشاره دارد (ابن درید، 1987م، ج 2، ص 192؛ ابن منطور، 1414ق، ج 10، ص 14و16؛ طریحى، 1375، ج 5، ص 137؛ زبیدى، بى تا، ج 6، ص 285ـ286).
در برخى متون کهن ادب عربى نیز مى توان به توصیفات مفیدى از این واژه دست یافت. ابن سیده در المخصص آورده است: أباریق، أکواب و کیزان همه فارسى هستند و مفرد آنها إبریق، کوب و کوز است. کوب ظرفى است که دستگیره ندارد و البته گاهى داراى خرطوم و دستگیره است و ابریق و کوزه داراى دستگیره هستند (ابن سیده، 1417ق، ج 3، ص 199). او در توصیف ابریق، شعرى را همراه با شرح آن از دیگرى نقل و سپس آن را نقد کرده است: «مفدمه قزا کأن رءوسها... رءوس بنات الماء أفزعها الرعد»؛ در این شعر، گردن پرندگان آبى، درحالى که گردن خود را راست کرده اند، به «أباریق» تشبیه شده است؛ براى همین گفته است: «آن گاه که رعد آنها را مى ترساند.» این فرد در نقل شعر و نیز در تفسیر آن اشتباه کرده است. شعر چنین است:
مفدمه قزا کأن رقابها رقاب بنات الماء تفزع للرعد اشتباه او در تفسیر شعر آنجاست که مى گوید: «گردن پرندگان آبى، آن گاه که گردنشان را راست کنند، به گردن أباریق تشبیه شده است»؛ براى همین گفته است: «آن گاه که رعد آنها را مى ترساند.» این اشتباه است؛ زیرا پرنده آن گاه که صداى رعد را مى شنود، گردنش را راست نمى کند، بلکه آن را در هم مى پیچد. [گردن ]اباریق هم همین گونه کج است (همان، ج 3، ص 300).
طبق توصیف ابن سیده، «إبریق» ظرفى داراى دستگیره است که در ناحیه گردن انحنا دارد. این انحنا گویا براى هدایت نوشیدنى داخل این ظرف به ظروف دیگر است. در شعرى از ابن معتز آمده است:
وحان رکوع إبریقٍ لکأسِ ونادى الدیکُ حَى على الصبوحِ (ثعالبى، 1309ق، ص 28)
با توجه به مصرع اول، مى توان گفت: ابریق ظرفى است که با گرفتن دستگیره آن، براى سرازیر شدن مایع داخل آن به ظروف دیگر، باید آن را به مانند رکوع نمازگزار خم کرد. در شعرى از صاعد لغوى نیز آمده است:
کأن إبریقنا والرّاح فى فمه طیرٌ تناول یاقوتا بمنقار (تلمسانى، 1997م، ج 3، ص 96)
ترجمه: ابریق ما درحالى که قطره اى شراب در دهانه آن است، گویى پرنده اى است که یاقوتى به منقار گرفته است.
این توصیف را مى توان مؤید گفتار ابن سیده دانست؛ چراکه محل خروج آب از این ظرف به منقار پرنده تشبیه شده است.
ج. بررسى کلمه در تفاسیر: أباریق در سیاق این آیه در تقابل با أکواب قرار گرفته است. این نکته موجب شده است که معناى إبریق در تفاسیر، همیشه در مقایسه با کوب مورد توجه قرار گیرد. بیشتر مفسّران در معناى این دو کلمه آورده اند: کوب ظرفى است که دستگیره و خرطوم ندارد، اما إبریق داراى دستگیره و خرطوم است (فراء، 1955م، ج 3، ص 123؛ زجاج، 1408ق، ج 5، ص 110؛ طبرى، 1412ق، ج 27، ص 100).
ابن جوزى بعد از ذکر این مطلب، مى افزاید: شیخ ما ابومنصور لغوى گفت: إبریق فارسى معرّب است و معنایش در فارسى، یکى از این دو است: «آب راه» یا «آب ریختن به آرامى» و عرب از دیرباز آن را به کار مى برده است (ابن جوزى، 1422ق، ج 4، ص 221).
سورآبادى در تفسیر خود، «کوب» و «إبریق» را «کوزه» و «آب دستان» معنا کرده و توضیحى بر آن نیفزوده است (سورآبادى، 1380، ج 4، ص 2511).
برخى از مفسّران در بیان وجه تسمیه إبریق نگاشته اند: این ظرف از آن رو إبریق نام گرفته است که به دلیل صفا و درخشندگى رنگش برق مى زند (طبرسى، 1372، ج 9، ص 327؛ بغوى، 1420ق، ج 5، ص 7). این دیدگاه به وضوح متأثر از دیدگاه لغویانى است که ابریق را مأخوذ از ریشه «بَرَقَ» ـ و نه یک لفظ اصالتا غیرعربى ـ شمرده اند. اما چنان که از ابن درید نقل کردیم، ابریق به معناى درخشنده، در توصیف شمشیر به کار رفته است و نمى تواند معرف ظرف مذکور باشد.
توجه مفسّران به همنشینى این واژه با اکواب بى دلیل نیست. این مسئله، توجه به تفاوت این دو کلمه و ترجمه آن دو را آشکار مى نماید.
د. إبریق در ترجمه هاى فارسى قرآن کریم: شمار زیادى از مترجمان، در ترجمه این کلمه، از خود لفظ «ابریق» بهره گرفته اند (میبدى، 1371، ج 9، ص 437؛ صفى علیشاه، 1378، ص 739).
اما برخى به ترجمه این واژه روى آورده اند. این کلمه در ترجمه هاى فارسى قرآن کریم، به صورت هاى زیر معادل یابى شده است: «آبدستان» (ترجمه تفسیر طبرى، 1356، ج 7، ص 1795)، «آبریز» (ترجمه فولادوند و صفوى)، «کوزه» (ترجمه انصاریان، مجتبوى، خواجوى) و یا به صورت مقید: «کوزه با دسته و لوله» (ترجمه سراج، فیض الاسلام) و یا «کوزه با گردن و بى گوشه» (رازى، 1408ق، ج 18، ص 290)، یا «مشربه» (ترجمه بروجردى)، «مشربه زرین» (ترجمه الهى قمشه اى)، «صُراحى» (ترجمه فارسى و معزى)، «تُنْگ» (ترجمه هاى طاهرى و یاسرى) و یا به صورت مقید: «تنگ بلور دسته دار» (ثقفى تهرانى، 1398ق، ج 5، ص 127)، «قدح» (ترجمه ارفع)، «پارچ» (ترجمه کاویانپور) و «آفتابه» (حجتى، 1384، ص 535).
ه . نقدى بر ترجمه هاى واژه إبریق:
۱- ابریق: برخى در ترجمه، از خود کلمه ابریق بهره گرفته اند. این امر یا به دلیل دشوارى معادل یابى در نگاه آنان بوده است و یا به دلیل فارسى بودن اصل کلمه، در برگردان متن قرآن به فارسى، آن را بى نیاز از ترجمه شمرده اند. اما باید در نظر داشت که گرچه اصل این کلمه فارسى است، ولى شکل کنونى آن در قرآن، معرب است و دست کم نیازمند آن است که صورت غیرمعرب آن در فارسى را در ترجمه لحاظ کنیم. البته در این باره نیز در نظر گرفتن مخاطب امروزین و میزان آشنایى او با شکل غیرمعرب کلمه ضرورى است.
گرچه نمى توان کاربرد شکل معرب کلمه «ابریق» را در متون فارسى نادیده انگاشت، اما باز هم این مسئله مجوزى براى به کارگیرى این لفظ در ترجمه نیست. در لغت نامه دهخدا درباره معانى ابریق چنین آمده است: معرب آبرى یا آبریز، ظرفى سفالین براى شراب: ابریق مى مرا شکستى ربّى / بر من در عیش من ببستى ربّى (منسوب به خیام)؛ آبدستان، کوزه آب، کوزه: پس فرو شد ابله ایمان را شتاب / اندر آن تنگى به یک ابریق آب (مولوى)؛ آوند چرمین لوله دار که بدان وضو سازند، مطهره، ظرف سفالین با گوشه و دسته و لوله که بدان طهارت کنند، لولهین. آفتابه، مطهره فلزین: روزى تا به شب رفته بودیم و شبانگه پاى حصار خفته که دزدى بى توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت مى رود بغارت رفت (گلستان) (دهخدا، 1377، ج 1، ص 312).
۲- آبدَستان: آبدستان کلمه اى فارسى و بیانگر ظرفى با خصوصیاتى است که درباره ابریق گذشت. ابریق در مهذب الأسماء «آبدستان» معنا شده است (زنجى، 1364، ج 1، ص 33). در لغت نامه درباره آبدستان آمده است: مشربه؛ نیز به آفتابه اى که بدان دست و روى شویند گفته مى شود: سر فرو برد و آبدستان خواست / بازوى شهریار را بربست (عسجدى یا سنایى یا عنصرى)؛ آسمان آورده زرّین آبدستان ز آفتاب / پشت خم پیش سران چون آبدستان آمده (خاقانى)؛ من خمش کردم که آمد خوان غیب / نک بتان با آبدستان مى رسند (دهخدا، 1377، ج 1، ص 51).
چنان که در تعریف این لفظ گذشت، این ظرف بیشتر براى شست وشو استفاده مى شود؛ حال آنکه طبق سیاق آیه، ابریق براى پذیرایى از بهشتیان مورد استفاده قرار مى گیرد. علاوه بر این، مدلول واژه براى مخاطب عادى در این زمان، چندان شناخته شده نیست و استعمال آن در ترجمه ابریق، به توضیح معنا نیازمند است.
۳- آبریز: امام شوشترى بعد از ذکر معانى «تُنگ لوله دار» و «آفتابه» براى «ابریق»، مى نویسد: این واژه، شکل عربى شده آبریز است که جزو دوم مخففِ «ریزا ـ ریزنده» مى باشد (امام شوشترى، 1374، ص 9). ابن خلف تبریزى و دهخدا براى این واژه چهار کاربرد ذکر کرده اند: دلو: دوستى زآبریز چرخ بِبَر / زآنکه آن، گه تهى بود گه پر (سنائى)؛ مبرز؛ متوضا، مبال: میان بسته یکسر براى گریز / نه مطبخ به جا ماند و نه آبریز (زجاجى)؛ چاه، چاه گنداب، گودى که در آن آب هاى مستعمل، چون آب حمام و آب مطبخ، گرد آید و در بعضى فرهنگ ها، به آبریز معنى مزبله نیز داده اند. ظرفى لوله و دسته دار که بدان وضو و طهارت کنند و معرب آن ابریق است (دهخدا، 1377، ج 1، ص 54).
کاربرد اخیر این واژه، خصوصیات ظاهرى ظرف موردنظر ما را تداعى مى کند. البته با این تفاوت که این ظرف نیز همچون آبدستان مخصوص عرضه نوشیدنى نیست، بلکه بیشتر در شست وشو مورد استفاده قرار مى گیرد و گویا در دوره هاى بعد از نزول قرآن از این ویژگى برخوردار گردیده است و این مى تواند ما را در ترجمه ابریق ـ که ظرفى مخصوص به نوشیدنى بهشتى است ـ به آبریز، دچار تردید سازد. گذشته از این، کم کاربرد بودن این واژه در ادبیات کنونى، به کارگیرى آن را منوط به توضیحى براى روشن شدن خصوصیات این ظرف مى نماید.
۴- دیگر واژگان: از میان دیگر معادل هاى ارائه شده، تنها آفتابه است که از ویژگى هاى ظاهرى ابریق برخوردار مى باشد. اما کاربردهاى این کلمه (ر.ک: همان، ج 1، ص 166)، بخصوص در ادبیات امروزى، بر آن سایه اى افکنده است که مانع مى شود آن را به عنوان ترجمه اى براى ابریق در نظر بگیریم.
گذشته از این کلمه، دیگر معادل هاى ارائه شده؛ یعنى «کوزه»، «مشربه»، «صُراحى» (ر.ک: همان، ج 10، ص 14906)، «تُنْگ» (ر.ک: همان، ج 5، ص 7046)، «قدح» (ر.ک: همان، ج 11، ص 17459) و «پارچ»، گرچه در ارائه نوشیدنى مورد استفاده قرار مى گیرند، اما از خصوصیات ظاهرى ابریق برخوردار نیستند و همین امر، کاربرد این واژگان را در ترجمه ابریق دچار مشکل مى سازد. چاره جویى براى حل این مسئله، برخى را بر آن داشته است تا این کلمات را به صورت مقید به کار گیرند. استفاده از معادلِ «کوزه با دسته و لوله» و «تنگ بلور دسته دار» نمونه اى از این گونه تلاش هاست.
درباره ترجمه ابریق به «مشربه زرین» (ترجمه الهى قمشه اى)، نیز گفتنى است که این ترجمه متأثر از نظر لغویان و مفسرانى است که ابریق را نه معرب، بلکه مأخوذ از ماده «برق» در زبان عربى شمرده اند و ازاین رو، تلألؤ رنگ را یکى از خصوصیات ثابت ابریق دانسته اند.
در نتیجه، باید گفت: در ترجمه این واژه، نمى توان از شکل معرب کلمه بهره گرفت. گذشته از این، برخى از صورت هایى که براى حالت قبل از تعریب کلمه ارائه شده اند نیز به دلیل کاربردهایى که بعدا در ادبیات فارسى پیدا کرده اند، چندان مناسب نمى نمایند. ازاین رو، به نظر مى رسد که ترجمه این لفظ، به یک عبارت ترکیبى که بیانگر خصوصیات ابریق و خالى از فضاى شکل گرفته پیرامون برخى از معادل هاى ارائه شده باشد، نیازمند است. در نتیجه، شاید بتوان از معادل آبریز استفاده کرد؛ البته همراه با توضیحى میان دو کمان؛ مانند عبارت «ظرفى همچون گلابدان»، که خصوصیات ظرف موردنظر را در ذهن مخاطب کنونى تداعى نماید.
۲- «استبرق»
این کلمه در چهار آیه از قرآن کریم به کار رفته است؛ سه مرتبه در مقابل واژه «سندس» و در بیان جنس لباس هاى بهشتى و یک بار به تنهایى و در بیان جنس آسترى تکیه گاه هاى بهشتى:
«أُوْلَئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَیَلْبَسُونَ ثِیَابا خُضْرا مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُّتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَى الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقا» (کهف: 31).
«یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِینَ» (دخان: 53).
«مُتَّکِئِینَ عَلَى فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَجَنَى الْجَنَّتَیْنِ دَانٍ» (رحمن: 54).
«عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّه وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابا طَهُورا» (انسان: 21).
الف. استبرق در نگاه معرّب نویسان: «استبرق» از جمله واژگان دخیلى است که بیشتر معرب نویسان به فارسى بودنش معترفند.
ابن عباس درباره استبرق مى گوید: به لغت فارس، دیباى غلیظ را گویند (ابن عباس، 1365ق، ص 35).
زرکشى «سندس» را به معناى پرده و پوشش نازک و برگرفته از لغت هندى، و «استبرق» را نوع غلیظ آن معنا کرده است که با حذف قاف، کلمه اى فارسى است (زرکشى، 1391ق، ج 1، ص 228).
سیوطى «استبرق» را مأخوذ از فارسى و به معناى دیباى ضخیم دانسته است (سیوطى، بى تا، ص 22). وى در معرفى اصل این کلمه به «استَبرَه» (سیوطى، بى تا ب، ص 71) و «استَروَه» (سیوطى، 1998م، ج 1، ص 209) اشاره مى نماید.
ادى شیر مى نویسد: «استبرق» دیباى ضخیم است و گفته شده است که آن دیبایى است که از طلا ساخته مى شود و یا لباسى از حریر ضخیم است. معرب از «اِستَبر» است که در اصل به معناى غلیظ و ضخیم مى باشد (ادى شیر، 1998م، ص 10).
رفائیل نخله در معناى آن مى نویسد: «استبرق» لباسى از حریر و نخ طلاست. وى در پى این جمله آورده است: استبرک لباسى از حریر است که روى آن با طلا نقاشى و نگارگرى شده است (نخله، بى تا، ص 216).
آرتورجفرى درباره این واژه آورده است: از معدود واژگانى است که تقریبا همه دانشمندان مسلمان به دخیل بودن آن از فارسى اذعان کرده اند. وى صورت اصلى این کلمه را «استبر / اسطبر» مى داند که صورتى از ستبر به معناى بزرگ، ضخیم و درشت و ظاهرا از ریشه استوار به معناى محکم و ثابت است. وى در نهایت مى نویسد: نمى توان تردید کرد که واژه مستقیما از فارسى میانه به زبان عربى راه یافته است (جفرى، 1382، ص 116ـ117).
بلاسى درباره این واژه آورده است: اصل کلمه در فارسى «ستبر» و «استبر» به معناى ضخیم است و پس از آن، به دیباى ضخیم اختصاص یافته است (بلاسى، 1369ق، ص 159).
منجد نیز به نقل اقوال پیشینیان درباره معرب و فارسى بودن کلمه مى پردازد. وى احتمالات مطرح شده درباره اصل کلمه را نیز آورده است (منجد، 1398ق، ص 83ـ84) و بعد از نقل دیدگاهى که إستبرق را معرب «إستبرک» مى داند، مى نویسد: «بلکه استبرک معرب استبرق است که در آن، قاف به کاف مبدل شده است.» او بعد از نقل نظر ادى شیر که اصل کلمه را «إستبر» مى داند، مى گوید: «به نظر من، إستبرق معرب "إستبره" است» (همان، ص 93ـ94).
با وجود این، برخى این واژه را عربى و از ریشه «برق» دانسته اند و در توجیه این دیدگاه، استبرق را فعل مزیدى از باب استفعال شمرده اند که به مرور کاربرد اسمى یافته است. اینان مى کوشند نظرشان را با استشهاد به برخى افعال مضارع که به عنوان اسم کاربرد یافته اند، توجیه نمایند (فهمى خشیم، 1997م، ص 41ـ43). اما با این حال، ناگزیر شده اند از باب توافق لغات هم که شده است، به فارسى بودن کلمه اعتراف کنند(جمیلى،2002م،ص205ـ206).
ب. إستبرق در کتب لغت و ادب عربى: بسیارى از اهل لغت و ادب عربى همچون ابن درید، جوهرى و ابن اثیر، به فارسى بودن این کلمه اذعان نموده و آن را «دیباى ضخیم» معنا کرده اند (ابن درید، 1987م، ج 3، ص 1336؛ جوهرى، 1407ق، ج 4، ص 1450). صورت اصلى کلمه را نیز یکى از اشکال استروه (ابن درید، 1987م، ج 3، ص 1326)، استبر(ه) (استرآبادى، 1395ق، ج 1، ص 264)، اسطبر (سکاکى، 1407ق، ص 585) یا استبرک (کفومى، 1419ق، ص 161) دانسته اند.
در این میان، سیبویه عبارتى دارد که با توجه به آن، شاید بتوان گفت: وى این واژه را عربى و مأخوذ از «برق» مى داند؛ چراکه او در بیان دلیل ممنوع الصرف بودن این کلمه، به وزن آن، که «استفعل» است، استدلال مى نماید (سیبویه، بى تا، ج 3، ص 431).
ج. بررسى کلمه در تفاسیر: در تفسیر این واژه، برخى از مفسّران تنها به معناى آن یعنى «دیباى ضخیم» و «ستبر» اشاره کرده اند (نحاس، 1408ق، ج 4، ص 237؛ ج 6، ص 416). اما بسیارى نیز اذعان داشته اند که این کلمه با همین معنا از فارسى گرفته شده است (ابن قتیبه، بى تا، ص 227). اینان گاه به اصل فارسى آن نیز پرداخته اند و در این باره، استبره (طبرسى، 1372، ج 6، ص 721؛ فخررازى، 1420ق، ج 21، ص 461)، استبرک (سمرقندى، 1416ق، ج 2، ص 345) را محتمل دانسته اند.
پیرو نظریه اى که استبرق را واژه اى عربى و از ریشه «برق» مى دانست، برخى مفسّران نیز وجه تسمیه این نوع پارچه را تلألؤ و درخشندگى آن شمرده اند (ابن کثیر دمشقى، 1419ق، ج 5، ص 141). زجاج نیز گرچه در معانى القرآن ذیل آیه 53 سوره «دخان» این مطلب را نقل کرده است (زجاج، 1408ق، ج 4، ص 428)، اما ذیل آیه 21 سوره «انسان» به انتقال این واژه از فارسى به عربى تصریح دارد (همان، ج 5، ص 263).
د. إستبرق در ترجمه هاى فارسى قرآن کریم: برخى در ترجمه آیات مشتمل بر واژه استبرق، به جست وجوى معادل نپرداخته اند، بلکه در ترجمه نیز از خود این کلمه بهره گرفته اند (میبدى، 1371، ج 5، ص 676). البته گاهى نیز عبارت «حریر ستبر» را میان دو کمان و به عنوان توضیح بر آن افزوده اند (ترجمه الهى قمشه اى و معزى).
گذشته از ترجمه هایى که در برگردان متن نیز از خود واژه بهره گرفته اند، در دیگر معادل هایى که در ترجمه این واژه ارائه شده است، غالبا شاهد ترکیبى از دو کلمه هستیم؛ حریر، ابریشم یا دیبا که به جنس پارچه اشاره دارند، به علاوه واژگانى همچون ستبر / سطبر و ضخیم که به خصوصیت این حریر ـ که در حقیقت، وجه تمایز آن از واژه همنشینِ «سندس» مى باشد ـ مى پردازند، این ترکیب را تشکیل داده اند.
معادل هاى ارائه شده براى این واژه عبارتند از: «دیباى ستبر» (رازى، 1408ق، ج 12، ص 342) که با شکل نگارشى «دیباى سطبر» نیز فراوان کاربرد یافته است، «دیباى ضخیم» (ترجمه صفوى، حلبى، رهنما)، «حریر ضخیم» (ترجمه تفسیر طبرى، 1356، ج 6، ص 671)، «ابریشم ضخیم» (ترجمه مشکینى، صفارزاده)، «ابریشم ستبر» (ترجمه انصاریان، پاینده، پورجوادى)، و «حریر سطبر» (ترجمه سراج، الهى قمشه اى).
از ترکیبات کم کاربردتر مى توان به «پرنیان ستبر» (ترجمه مجتبوى)، «حریر درشت بافت» (ترجمه انصاریان)، «ابریشم درشت بافت» (ترجمه فولادوند)، «حریر لک» و «دیبا لک» (ترجمه دهلوى)، «حریر زربفت» و «ابریشم زربفت» (ترجمه صفارزاده)، «دیباى تنگ» (ترجمه تفسیر طبرى، 1356، ج 6، ص 671؛ ج 7، ص 1784)، «دیباى ستبرق» (صفى علیشاه، 1378، ص 803) و نیز «دیباى استبرقى» (ترجمه اشراقى، مصباح زاده، یاسرى) اشاره داشت.
برخى هم در ترجمه این کلمه، به یکى از دو جنبه سازنده آن اشاره داشته اند؛ ترجمه هاى «دیبا» (ترجمه الهى قمشه اى، پورجوادى، سراج)، «حریر» (ترجمه ارفع، یاسرى)، «حریر و دیبا» (ترجمه فیض الاسلام)، «دیبا و ابریشم» (ترجمه مکارم شیرازى)، «ابریشم» (ترجمه کاویانپور، بروجردى)، «جامه هاى ضخیم» (ترجمه نوبرى) و «جامه ضخیم و کلفت» (ترجمه فیض الاسلام) از این گونه اند.
ه.) نقدى بر ترجمه هاى واژه إستبرق:
۱- «استبرق»
اصالت فارسى واژه «استبرق» موجب شده است که برخى این واژه را به همین صورت در ترجمه به کار گیرند. اما نباید از نظر دور داشت که گرچه این کلمه در اصل فارسى است، اما شکل کنونى، صورت معرب آن است و استفاده آن به همین صورت در ترجمه، صحیح به نظر نمى رسد.
در لغت نامه دهخدا درباره این واژه آمده است: معرب استبرک است. دیبا؛ دیباى ستبر / سطبر یا دیبایى که به زر ساخته باشند. دیباى سفت و گنده است؛ مثل اطلس. دیباى ستبر است؛ چنان که سندس دیباى تُنُک است: قارى صفت حله و استبرق و سندس / بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم. مخفف آن ستبرق است: صحرا گویى که خورنق شده ست / بستان همرنگ ستبرق شده ست (منوچهرى) (دهخدا، 1377، ج 2، ص 2116).
چنان که گذشت، این واژه در متون فارسى نیز به کار رفته است. اما این کاربرد اندک، نمى تواند مجوزى براى عدم ترجمه واژه در برگردان متن قرآنى باشد؛ چراکه این واژه براى مخاطب فارسى زبان کنونى مأنوس نیست.
2. معادل هاى ترکیبى: دیبا، حریر و ابریشم، معادل هاى مطرح شده براى جنس این پارچه اند.
«دیبا» در برهان قاطع این گونه تعریف شده است: «قماشى باشد از حریر الوان» (ابن خلف تبریزى، 1361، ج 1، ص 908). در لغت نامه دهخدا نیز آمده است: «... دیباج معرب آن است. نوعى جامه ابریشمین منقش باشد. تازیش حریر بود. استبرق دیبایى ستبر است. سندس دیبایى تنک» (دهخدا، 1377، ج 8، ص 1135).
«حریر» لفظى عربى و به معناى «لباس ابریشمین» است (ابن منظور، 1414ق، ج 4، ص 184). در مهذب الاسماء «پرنیان» معنا شده است (زنجى، 1364، ج 1، ص 85) و در یکى از آیات قرآن، در توصیف لباس بهشتیان کاربرد یافته است: «وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ»(فاطر: 33).
هر سه واژه (دیبا، حریر و ابریشم) مى توانند توصیفگر جنس پارچه باشند. در این میان، گرچه حریر واژه اى عربى است، اما کاربرد فراوان آن در ادبیات امروز پارسى زبانان، آن را به معادلى آشنا براى واژه پارسى و کهن «استبرک/استبرق» تبدیل نموده است. با این حال، با وجود این لفظ عربى و نیز واژه «ابریشم» که به صورت «ابریسم» در زبان عربى کاربرد دارد، تقریبا تمام مفسّران، در معناى استبرق، از لفظ «دیباج» که معرب «دیبا» است بهره گرفته اند. این نکته ما را به این مسئله رهنمون مى گردد که احتمالاً این انتخاب داراى موضوعیت بوده و به دلیل وجود نقش و نگار در آنچه «دیبا» خوانده مى شود، صورت گرفته باشد. در نتیجه، استبرق نیز باید داراى همین خصوصیت باشد.
اما درباره واژگان بیانگر خصوصیت استبرق، الفاظ «ستبر/سطبر» و «ضخیم» کاربرد بیشترى یافته اند.
«ستبر» به معناى «سطبر» است که گنده و لک و پک و غلیظ باشد. استبره و ستبر پارسى و سطبر با (ط) معرب آن است (ابن خلف تبریزى، 1361، ج 1، ص 1098؛ دهخدا، 1377، ج 9، ص 13461). «ضخیم» به معناى ستبر و بزرگ جثه است (دهخدا، 1377، ج 10، ص 15154). از بین این سه واژه، ستبر به لحاظ اصالت فارسى آن، مناسب به نظر مى رسد، اما ضخیم به دلیل کاربرد بیشتر، مناسب تر مى نماید؛ در نتیجه، ترکیب «دیباى ضخیم» براى استبرق بهتر به نظر مى رسد.
اما درباره دیگر ترکیبات:
«پرنیان ستبر»: حریر و دیباى چینى منقش و در نهایت لطافت و نزاکت را «پرنیان» گویند (ابن خلف تبریزى، 1361، ج 1، ص 390). با این تعریف، پرنیان نه به مطلق حریر و دیبا، بلکه به دیباى لطیف اطلاق مى شود و به کارگیرى آن حتى با همراهى واژه ستبر، ترجمه مناسبى براى استبرق به نظر نمى رسد.
«حریر» ابریشم درشت بافت ؛ اگر مقصود از غلظت و ستبرگى استبرق، بافت درشت آن در مقایسه با سایر انواع دیبا باشد، استفاده از ترکیب «درشت بافت» در بیان خصوصیت آن مناسب مى نماید؛ چراکه این ترکیب، ویژگى پارچه را سریع تر از واژگان ستبر و غلیظ به ذهن منتقل مى سازد.
«حریر/ ابریشم زربفت»: دیباى زربفت، نوعى حریر است که در آن تارهاى زرین به کار مى برند (دهخدا، 1377، ج 8، ص 1135). گرچه وجود انواعى از استبرق که تارهاى زرین یا تارهایى از طلا در آن استفاده شده باشد، بعید نمى نماید، اما به کارگیرى این ترکیب در ترجمه استبرق، گویا در اثر نظریه اى است که استبرق را از ریشه «بَرَقَ» و وجه تسمیه آن را برق و درخشندگى این پارچه مى داند. تعریف استبرق به «دیباى کلفت یا هر پارچه زربفت» در برخى لغت نامه هاى فارسى (امام شوشترى، 1374، ص 23؛ دهخدا، 1377، ج 2، ص 2116) نیز تنها در صورتى مى تواند مؤید صحت این معادل باشد که خود متأثر از نظریه پیش گفته درباره وجه اشتقاق استبرق نباشد.
حریر« دیبا لک»: معادل هاى «حریر لک» و «دیبا لک» تنها در ترجمه ولى اللّه دهلوى درباره استبرق کاربرد یافته اند. واژه «لک» که در بیان جنس این دیبا به کار گرفته شده است، گویا متأثر از مفهوم «لک و پک» است که در معناى ستبر وجود دارد (ابن خلف تبریزى، 1361، ج 1، ص 1098)؛ حال آنکه مقصود از به کارگیرى واژه ستبر در بیان خصوصیت این نوع از دیبا، اشاره به مفهوم غلظتى است که در آن لحاظ شده است و نه مفاهیم جانبى همچون لک بودن برخى از مصادیق آن. البته شاید بتوان گفت که مقصود مرحوم دهلوى از ارائه این ترجمه، تعریض به یک دست نبودن رنگ این پارچه و نقش و نگار آن بوده است.
«دیباى تنگ»: این معادل تنها در ترجمه تفسیر طبرى (ج 7، ص 1787) ارائه شده است. ضبط واژه دوم به احتمال زیاد به صورت تَنگ است؛ چراکه یکى از معانى تَنگ، محکم، استوار، فشرده، و خلاف نرم است (دهخدا، 1377، ج 5، ص 7044). این معادل ازاین رو، که واژه تنگ در ادبیات امروزه به این معنا رایج نیست، چندان مناسب نمى نماید.
«دیباى استبرقى» و «دیباى ستبرق»: در این دو ترکیب، واژگان «استبرق» و «سِتبرق» در معناى مصطلح خود به کار نرفته اند، بلکه به معناى غلیظ و ستبر کاربرد یافته اند. مؤید این گفتار، نظر امام شوشترى است که مى نویسد: استبرق از ریشه «ستبر» با افزودن پسوند «ک» ساخته شده است (امام شوشترى، 1374، ص 23). ادى شیر و بلاسى نیز معتقدند: اصل کلمه استبرق در فارسى، «ستبر» و «استبر» به معناى «ضخیم» است و پس از آن، به «دیباى ضخیم» اختصاص یافته است (ادى شیر، 1998م، ص 10؛ بلاسى، 1369ق، ص 159).
اما باید توجه داشت که در صورت استعمال بیشتر معناى ثانویه درباره یک واژه، به گونه اى که کاربرد لفظ، معناى ثانویه را متبادر به ذهن نماید، استعمال لفظ در معناى اولیه، تنها در صورت بهره گیرى از قرائن معینه صحیح خواهد بود. ازاین رو، نمى توان استبرق را به معناى ستبر به کار گرفت.
۳- معادل هاى غیرترکیبى: با توجه به آنچه گذشت، نقد ترجمه هاى «دیبا»، «حریر»، «حریر و دیبا»، «دیبا و ابریشم»، «ابریشم»، «جامه هاى ضخیم» و «جامه ضخیم و کلفت» براى واژه استبرق، نیاز به گفتارى مفصل ندارد؛ چراکه پنج ترجمه نخست به خصوصیت ضخامت این نوع از دیبا اشاره ندارند و دو ترجمه اخیر نیز جنس این پارچه ها را منعکس نمى کنند.
در نتیجه، به نظر مى رسد ترجمه استبرق به «دیباى ستبر» بهتر باشد. لفظ «دیبا» علاوه بر بیان جنس پارچه، به نگارین بودن آن نیز دلالت دارد و لفظ «ستبر»، در مقایسه با ضخیم و سطبر، الفاظ مناسب ترى هستند. نیز اگر مراد از غلظت و ستبرگى در جنس این دیبا، بافت درشت آن باشد، لفظ «درشت بافت» نیز مناسب مى نماید.
نتیجه گیرى
اعتقاد به اصالت عربى یا غیرعربى براى یک کلمه، مى تواند در تفسیر و نیز ترجمه هاى ارائه شده از آیات مشتمل بر آن کلمه، مؤثر واقع شود؛ چنان که درباره «اباریق» و «استبرق» این گونه بود.
نمى توان صورت معرب کلمه را در ترجمه آیات به کار گرفت؛ چراکه این کلمات به این شکل در زبان فارسى به کار نمى رفته اند. علاوه بر این، در بهره گیرى از شکل غیرمعرب کلمه نیز باید به مخاطب این زمان و فهم او از این واژگان توجه داشت؛ همچنان که صورت هاى محتمل براى واژه «ابریق» در دوره هاى بعد از نزول، مفاهیمى دیگر گونه از مفهوم زمان نزول به خود گرفته اند. نیز فارسى زبانان، دیگر «استبرک» را براى دیباى ضخیم به کار نمى گیرند. همین امر، کاربرد شکل غیرمعرب در ترجمه آیات را با مشکل مواجه مى سازد.
درنتیجه، در میان معادل هاى ارائه شده براى «ابریق»، لفظ «آبریز» ضمن انتقال خصوصیات ظاهرى ابریق، از معایب کمترى برخوردار است. گرچه به دلیل کاربرد کمتر این واژه در ادبیات کنونى، بهتر است توضیحى نظیر «ظرفى همچون گلابدان» را بین دو کمان بعد از واژه معادل اضافه نمود. درباره «استبرق» نیز ترجمه آن به «دیباى ضخیم» یا «دیباى درشت بافت» بهتر به نظر مى رسد.
منابع
ابن جوزى، عبدالرحمن بن على (1422ق)، زادالمسیر فى علم التفسیر، تحقیق عبدالرزاق مهدى، بیروت، دارالکتاب العربى.
ابن خلف تبریزى، محمدحسین (1361)، برهان قاطع، تعلیق و تحقیق محمد معین، چ چهارم، تهران، امیرکبیر.
ابن درید، محمدبن حسن (1378ق)، الاشتقاق، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، مصر، مؤسسه الخانجى.
ـــــ (1987م)، جمهره اللغه، تحقیق رمزى منیر بعلبکى، بیروت، دارالعلم للملایین.
ابن سیده، على بن اسماعیل (1417ق)، المخصص، بیروت، دار إحیاء التراث العربى.
ـــــ (2000م)، المحکم والمحیط الأعظم، تحقیق عبدالحمید هنداوى، بیروت، دارالکتب العلمیه.
ابن عباس (1365ق)، اللغات فى القرآن، قاهره، مطبعه الرساله.
ابن قتیبه، عبداللّه بن مسلم (بى تا)، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه هلال.
ابن کثیر دمشقى، اسماعیل بن (1419ق)، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالکتب العلمیه.
ابن منظور، محمدبن مکرم (1414ق)، لسان العرب، چ سوم، بیروت، دارصادر.
ابوالفتوح رازى، حسین بن على (1408ق)، روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن، مشهد، بنیاد پژوهش هاى اسلامى.
ادى شیر (1988م)، الالفاظ الفارسیه المعرّبه، قاهره، دارالعرب.
ازهرى، محمدبن احمد (2001م)، تهذیب اللغه، بیروت، دار إحیاءالتراث العربى.
استرآبادى، محمدبن حسن (1395ق)، شرح شافیه ابن الحاجب، بیروت، دارالکتب العلمیه.
امام شوشترى، محمدعلى (1374)، فرهنگ واژگان فارسى در زبان عربى، تهران، انجمن آثار ملى.
بغوى، حسین بن مسعود (1420ق)، معالم التنزیل فى تفسیر القرآن، بیروت، داراحیاء التراث العربى.
بلاسى، محمدسیدعلى (1369ق)، المعرب فى القرآن الکریم، جمعیه الدعوه الإسلامیه العالمیه.
ترجمه تفسیر طبرى (1356)، تحقیق حبیب یغمایى، چ دوم، تهران، توس.
تلمسانى، احمدبن محمد (1997م)، نفح الطیب من غصن الأندلس الرطیب، بیروت، دار صادر.
ثعالبى، محمدبن اسمائیل (1309ق)، من غاب عنه المطرب، بیروت، مکتبه الأدبیه.
ثقفى تهرانى، محمد (1398ق)، تفسیر روان جاوید، چ سوم، تهران، برهان.
جفرى، آرتور (1382)، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، تهران، توس.
جمیلى، خالد رشید (2002م)، أقباس الرحمن فى ادله نفى العجمه عن القرآن، بغداد، دارالشؤون الثقافیه العامه.
جوالیقى، ابومنصور (1410ق)، المعرب من الکلام الأعجمى على حروف المعجم، بیروت، دارالقلم.
جوهرى، اسماعیل بن حماد (1407ق)، الصحاح تاج اللغه و صحاح العربیه، ط. الرابعه، بیروت، دارالعلم للملایین.
حجتى، سیدمهدى (1384)، گلى از بوستان خدا، چ ششم، قم، بخشایش.
خفاجى، شهاب الدین (1282ق)، شفاء الغلیل فیما فى کلام العرب من الدخیل، چاپ سنگى.
دهخدا، على اکبر (1377)، لغت نامه دهخدا، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.
راغب اصفهانى، حسین بن محمد (1412ق)، المفردات فى غریب القرآن، تحقیق صفوان عدنان داودى، بیروت، دارالعلم.
روّاس قلعه جى، محمد (1406ق)، لغه القرآن لغه العرب المختاره، بى جا، دارالنفائس.
زبیدى، محمدبن محمد (بى تا)، تاج العروس من جواهرالقاموس، بیروت، مکتبه الحیاه.
زجاج، ابراهیم بن سرى (1408ق)، معانى القرآن و اعرابه، تحقیق عبدالجلیل عبده شلبى، بیروت، عالم الکتب.
زرکشى، محمدبن بهادر (1391ق)، البرهان فى علوم القرآن، بیروت، دارالمعرفه.
زنجى، محمودبن عمر (1364)، مهذب الأسماء فى مرتب الحروف و الأشیاء، تصحیح محمدحسین مصطفوى، تهران، علمى و فرهنگى.
سکاکى، یوسف بن ابى بکر (1407ق)، مفتاح العلوم، ط. الثانیه، بیروت، دارالکتب العلمیه.
سمرقندى، نصربن محمد (1416ق)، بحرالعلوم، بیروت، دارالفکر.
سورآبادى، عتیق بن محمد (1380)، تفسیر سورآبادى، تحقیق على اکبر سعیدى سیرجانى، تهران، فرهنگ نشر نو.
سیبویه، عمروبن عثمان (بى تا)، الکتاب، بیروت، دارالجیل.
سیوطى، جلال الدین (1416ق)، الإتقان فى علوم القرآن، بیروت، دارالفکر.
ـــــ (بى تا الف)، المتوکلى، ترجمه ویلیام بل، قاهره، بى نا.
ـــــ (بى تا ب)، المهذب فیما وقع فى القرآن من المعرب، بیروت، دار الاحیاءالتراث العربى.
ـــــ (1998م)، المزهر فى علوم اللغه وأنواعها، بیروت، دارالکتب العلمیه.
صفى علیشاه، حسن بن محمدباقر (1378)، تفسیر صفى، تهران، منوچهرى.
طبرسى، فضل بن حسن (1372)، مجمع البیان فى تفسیرالقرآن، چ سوم، تهران، ناصر خسرو.
طبرى، محمدبن جریر (1412ق)، جامع البیان فى تفسیرالقرآن، بیروت، دارالمعرفه.
طریحى، فخرالدین (1375)، مجمع البحرین، تحقیق سیداحمد حسینى، چ سوم، تهران، کتابفروشى مرتضوى.
عبدالعزیز، محمدحسن (بى تا)، التعریب فى القدیم و الحدیث، بیروت، دارالفکر العربى.
فخررازى، محمدبن عمر (1420)، مفاتیح الغیب، ط. الثالثه، بیروت، دار احیاء التراث العربى.
فراء، یحیى بن زیاد (1955م)، معانى القرآن، مصر، دارالمصریه.
فهمى خشیم، على (1997)، هل فى القرآن أعجمى؟، بیروت، دارالشرق الاوسط.
فرشچیان، رضا، «سرادق، سراپرده و ترجمه هاى فارسى قرآن کریم» (1389)، تحقیقات علوم قرآن و حدیث، سال هفتم، ش 1، ص 211ـ222.
کفومى، ایوب بن موسى (1419ق)، کتاب الکلیات، بیروت، مؤسسه الرساله.
منجد، صلاح الدین (1398ق)، المفصل فى الألفاظ الفارسیه المعربه، تهران، بنیاد فرهنگ ایران.
میبدى، رشیدالدین (1371)، کشف الأسرار و عده الأبرار، تحقیق على اصغر حکمت، چ پنجم، تهران، امیرکبیر.
نحاس، احمدبن محمد (1408ق)، معانى القرآن الکریم، تحقیق محمدعلى صابونى، مکه، جامعه ام القرى.
نخله، رفائیل (بى تا)، غرائب اللغه العربیه، ط. الرابعه، بیروت، دارالمشرق.
منبع: فصلنامه معرفت– شماره /خبرگزاری فارس خرداد۱۳۹۴
۲نفراول نائبان امام زمان «مغازه روغن زیتون فروشی» داشتند.هیچکدام ازنواب درسامرااقامت نداشتند.
چرا«نواب خاص»امام زمان(عج)از بازاریان بودند،نه روحانیون.
۱- عثمان بن سعید عمرى :مدت نمایندگی ۷سال(ازسال ۲۶۰ الی ۲۶۷)
۲- محمّد بن عثمانبن سعید: مدت نمایندگی ۷سال ( از۲۶۸ الی۳۰۵)فرزند اولین سفیرامام زمان است.
۳- حسین بن روح :مدت نمایندگی ۲۰سال (از۳۰۶الی۳۲۶)
۴- على بن محمّد سمرى :مدت نمایندگی ۳سال(از۳۲۶الی۳۲۹) آخرین سفیر امام(عج) است ، وى در نیمه شعبان سال ۳۲۹ درگذشت و با درگذشت او باب سفارت بسته شد و غیبت کبرى آغاز گردید.
توضیحات نگارنده-پیراسته فر:درابتدابطورخلاصه مدت نمایندگی ۴«سفیر»امام زمان را ذکرمی کنیم وبعد دیدگاه محققین را ملاحظه خواهیدکرد ودرادامه، زندگینامه امام زمان ونواب خاص امام زمان راخواهیدخواند+زندگینامه آیت الله سیدعلی مقدم قوچانی
چهار نائب خاص امام زمان
۱- عثمان بن سعید عمرى :مدت نمایندگی ۷سال(ازسال ۲۶۰ الی ۲۶۷)که منسوب به قبیله «بنى عمرو بن عامر» است و از نوجوانی افتخار خدمتگزارى به خاندان رسالت را داشت و از اصحاب و یاران امام هادى و حضرت عسکرى(علیهما السلام) به شمار مى رفت.
۲- محمّد بن عثمانبن سعید: مدت نمایندگی ۷سال ( از۲۶۸ الی۳۰۵)فرزند اوّلین سفیرامام زمان است.
۳- حسین بن روح :مدت نمایندگی ۲۰سال (از۳۰۶الی۳۲۶)حسین، ایرانی اهل ساوه«قم»و از بستگان محمّد بن عثمان(دوّمین سفیر امام) بود; وى موضوع سفارت را به فرمان امام به حسین بن روح واگذار نمود و در سال سیصد و بیست و شش درگذشت.
۴- على بن محمّد سمرى :مدت نمایندگی ۳سال(از۳۲۶الی۳۲۹) آخرین سفیر امام(عج) است ، وى در نیمه شعبان سال ۳۲۹ درگذشت و با درگذشت او باب سفارت بسته شد و غیبت کبرى آغاز گردید.
قبر«علی بن محمد سمری» نائب چهارم در رصافه بغداد و غرب مدرسه «مستنصریه»، داخل بازار «کمالیات» قرار دارد، مرقد علی بن محمد سمری دارای صحن و مسجد و مناره است.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:در هزاروصدوهشتادوچهارسالگی امام زمان عجل الله،«آیت الله سید علی مقدم قوچانی» از استادان و محققان حوزه ،به مناسبت نیمۀ شعبان١٤٣٩ (اردیبهشت ۱۳۹۷)درمصاحبه با سایت «عصر ایران» : چرا ۴ نایب خاص از میان «روحانیون» انتخاب نشدنداما در غیبت کبری علما و روحانیون نواب عام به حساب می آیند؟
آیت الله سیدعلی مقدم قوچانی در پاسخ گفت: در آن زمان روحانیت به عنوان یک صنف با لباس مشخص شناخته نمی شد و به همین خاطر اولین نایب خاص «عثمان بن سعید» بود که هر چند از اصحاب امام دهم و یازدهم نیز بود اما دکان روغن فروشی داشت و پس از او نیز پسرش ( محمد بن عثمان بن سعید) دومین نایب خاص شد و پس از آن دو نیز ابوالقاسم حسین بن روح و ابوالحسن علی بن محمد ثمری به عنوان نواب خاص شناخته می شدند و نفر چهارم ۶ روز قبل از مرگ این پیام را دریافت کرد که « تا ۶ روزدیگر از دنیا می روی. کارهایت را انجام بده و بعد از خودت کسی را قرار نده چون غیبت بزرگ شروع می شود.»
مگر یک انسان می تواند بیش از هزار سال عمر کند؟
آیت الله سیدعلی مقدم قوچانی: بله، همان گونه که نوح پیامبر ۱۵۰۰ سال عمر کرد. این که می گویند ۹۵۰ سال عمر کرده هم درست نیست چون مربوط به دوران نبوت نوح است حال آن که بر پایه حدیثی از امام صادق علیه السلام ،ما براین باوریم که حضرت نوح علیه السلام ۱۵۰۰ سال عمر کرده است.
آیت الله
مقدم قوچانی درباره تفاوت باور شیعیان و اهل سنت در موضوع مهدویت یادآور
شد: این گونه نیست که اهل سنت کلا باور نداشته باشند. بلکه آنان به امامت
عامه معتقدند و این که آن منجی با اسم مشخص نشده و یکی از فرزندان پیامبر
سرانجام ظهور میکند اما ما به عنوان شیعۀ امامیه معتقدیم نام و نسب و محل
تولد و همه مشخصات روشن است: محمد با کنیۀ ابوالقاسم و القاب هادی، مهدی،
منتقم، منتظَر، حجتالله و صاحبالاولیا که در سال ۲۵۵ هجری قمری و در شهر
سامرا متولد شد و نام مادرش «ملیکه»(نرجس) بود. غیبت صغری از سال ۲۶۰ هجری
قمری شروع شد و ۶۹ سال طول کشید و و پس از آن غیبت کبری شروع شد که تا
دوران ما ادامه دارد.
در پایان خطبه کمیل بن زیاد نخعی که در نهج
البلاغه هم آمده اشاراتی روشن ذکر شده و در حدیث ثقلین نیز آمده قرآن و
عترت همیشه با هم هستند و چون قرآن اکنون در میان ماست پس امامی هم در بین
ما هست و حدیث ثقلین حدیثی متواتر و یقینی است و ان قدر مستند که مرحوم
امام در اغاز وصیت نامه به آن اشاره کرده اند.
از منابع اهل سنت نیز می توان به شیخ سلمان حنفی ارجاع داد و روایت دیدار یک یهودی با پیامبر اسلام که از ایشان درباره اوصیای خود می پرسد و ایشان با نام برمی شمرد قابل استناد است. مرحوم آیت الله صدر نیز در کتابی قریب ۱۰۰ روایت از اهل سنت در این باره گرد آورده است./پایان مصاحبه آیت الله مقدم قوچانی.
کدام نائب خاص امام زمان«ایرانی»بود؟
«حسین بن روح»(شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بن ابی بحر نوبختی)خاندان ایرانی نژاد، به نام «آل نوبخت» بود. جد بزرگ این خانواده یعنی «نوبخت» از بزرگترین ستاره شناسان زمان خود بود. او که از آئین زرتشت پیروی می کرد در زمان خلافت منصور خلیفه دوّم عباسی (۱۵۸ ـ ۱۳۶ ق.) مسلمان شد و سپس با ورود به دربار بنی عباس، در گسترش علوم و تمدّن اسلامی خدمات چشمگیری از خود نشان داد. فرزندان و نوادگان نوبخت در عصرهای مختلف به ترتیب از مترجمان چیره دست زبان فارسی به عربی و از ستاره شناسان، راویان، متکلّمان، فیلسوفان، فقیهان و شعرای سرشناس بوده اند و حتّی برخی از آنان به مسؤولیتهای مهم حکومتی نیز دست یافته اند.
گرچه خود نوبخت پس از مسلمان شدن در مذهب خلفای بغداد، یعنی مذهب اهل سنت بود. اما بعدها همه نوبختیان شیعه شدند و از جمله جزو شیفتگان و یاران خاص اهل بیت(علیهم السلام) شدند.
«حسین به روح »اهل«ساوه»ایران بود/قُم
او به لهجهٔ اهالی آبه (از روستاهای شهرستان ساوه) صحبت می کرد . طوری که در بعضی منابع از حسین بن روح نوبختی را با لقب آوی (آوه یا آبه) هم یاد شده است. شیخ صدوق هم او را از اهالی آوه می دانست.
او از نزدیکان مورد اعتماد «محمد بن عثمان» (دوّمین نایب خاص) بود و رابط بین او، «عثمان بن سعید» و شیعیان بود که در سال ۳۰۵ هجری قمری، با وصیت دومین نائب خاص امام زمان (محمد به عثمان) و با رحلت وی، به عنوان سومین نایب ویژخ امام زمان(عج) منصوب شد و دستخط مبارک امام زمان(عج) در تایید این انتصاب را دریافت کرد.
نماینده ای ویژه، مورد اعتماد همه
شخصیت «حسین بن روح» چنان بود که انتصاب وی برای نیابت امام زمان(عج) بی درنگ مورد توجه و استقبال دست اندرکاران دستکاه نیابت و علمای سرشناس و صاحب نفوذ در مناطق مختلف قرار گرفت و در نهایت این فقیه فرزانه توانست دوران حساس و بحرانی این مقطع را به خوبی پشت سر بگذارد.حتی فقهای بزرگ شهر قم که در آن ایام از قدرت و منزلت خاصی برخوردار بودند، با این حال در نهایت بردباری و اشتیاق، از دستورات وی پیروی کردند؛ از جمله «علی بن بابویه» پدر شیخ صدوق (از فقهای پر نفوذ شهر قم) در این هنگام جهت دیدار با نایب سوّم، به شهر بغداد سفر می کند، چند روزی در محضر حسین بن روح مانده، مسائلی را عنوان کرده و پاسخش را گرفت و سپس به شهر قم بازگشت.
به گفتهٔ« شیخ طوسی» شروع نیابت نوبختی به سال ۳۰۶ هجری. او توقیعاتی را منتسب به امام زمان ارائه میکرد و به پرسشهای علمای قم پاسخ میداد. چنین به نظر میرسد که حسین بن روح نوبختی بیش از نواب پیشین نزد شیعیان هم عصرش شناخته شده بود.
«حسین بن روح »توانست به عنوان تنها نائب زمان خود توسط شیعیان پذیرفته شود و خاندان نوبختی تأثیر غالبی بر جامعه شیعیان و علما داشتند. حسین بن روح همچنین کوشید تا غیبت را علاوه بر توجیه براساس حدیث با رویکردی عقلی نیز توجیه نماید. حسین بن روح علاوه بر آنکه در میان شیعیان بغداد از موقعیت اجتماعی خوبی بهره مند بود، در میان دستگاه خلافت عباسی بخصوص آل فرات نیز از نفوذ و احترام قابل ملاحظهای برخوردار بود.
«حسینبن روح» دارای برتریهای فراوانی بود، مهمترین صفت وی رازداری بود؛ به طوری که «ابوسهل نوبختی» درباره او گفته است: «ابوالقاسم، اگر امام را زیر دامن خود پنهان داشته باشد و بدنش را با قیچی قطعه قطعه کنند تا او را نشان دهد، هرگز چنین نخواهد کرد.»(شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بن ابی بحر نوبختی)
او همچنین با وجود این که خلفا را غاصب حکومتی میدانست که صاحبان اصلی آن، یعنی ائمه (ع) را با زهر یا شمشیر کشته بودند، سیاست تقیه را دنبال میکرد، وی حتی در جلسه مناظره، با پیش گرفتن تقیه در مقابل اهل سنت، توانست خود را از معرض ظن نجات دهد، در این جلسه مناظره یکی از دوستانش با جواب او، خندهاش گرفته بود، پنهانی سرزنش کرد، دوستش در جواب گفت: «شنیدن این سخن از نماینده امام تعجبآور است و موجب خنده میشود»و«حسین بن روح» او را تهدید کرد که اگر بار دیگر این سخن را بگوید با او قطع رابطه خواهد کرد.
۲۱ سال نیابت خاص
«حسینبن روح نوبختی»سرانجام در ۱۸ شعبان سال۳۲۶هجری قمری، پس از ۲۱ سال نیابت خاص امام زمان از دنیا رفت. اما از آنجا که هنوز سه سال از دوران غیبت صغری باقی مانده بود، ضرورت داشت برای ادامه ریاست و تکمیل این دوره سرنوشت ساز، یک فقیه و شخصیت توانمند دیگر به جای او منصوب شود. از این رو، حسین بن روح چند روز قبل از رحلت، به دستور امام عصر(عج)، مسؤولیت دستگاه نیابت را به نایب چهارم، علی بن محمد سَمری سپرد. شیعیان عراق، پس از تشییع باشکوه پیکر وی، او را در محله نوبختیه، جنب راست ضلع شرقی بازار «عطاران» به خاک سپردند. اجایی که الان به نام محله «رصّافه» در شرق بغداد و در منطقه مرکزی و در میان بازار قرار دارد و به «مقام حسین بن روح» مشهور است./منبع:۲ تیر ۱۳۹۲ خبرگزاری مهر
«حسینبن روح نوبختی» سرانجام در ۱۸ شعبان سال۳۲۶ هجری قمری، پس از ۲۱ سال نیابت خاص امام زمان از دنیا رفت.
شیعیان عراق، پس از تشییع باشکوه پیکر وی، او را در محله نوبختیه، جنب راست-درضلع شرقی بازار «عطاران» به خاک سپردند.
ولادت و زندگی مهدی موعود(عج) از رخدادهای مهمی است که ریشه در باور دینی مسلمانان دارد. اعتقاد به تولد، حیات طولانی، ظهور و امامت آن حضرت مسألهای است اساسی که نقش سرنوشت ساز و جهت بخشی را به زندگی و رفتار دین باوران بویژه شیعیان داده است.
نیمه ماه شعبان مصادف با سالروز ولادت آخرین منجی و نجات دهنده بشر حضرت بقیه الله الاعظم حضرت امام مهدی(عج) است که از عظمت و جایگاه ویژهای برخوردار است و همگان در جشن ولادت ذریه رسول خدا(ص) شادمان و مسرور هستند. به این مناسبت بخش از زندگانی آن امام همام و البته برخی از شبهههایی که در ارتباط با مساله مهدویت و انتظار و ظهور امام عصر(عج) مطرح میشود را مرور میکنیم و پاسخ آنها را با استفاده از کتب معتبر ارائه میدهیم.
نام پدر ومادر امام زمان
نام پدر این بزرگوار امام حسن عسکری (ع) پیشوای یازدهم و نام مادر گرامیشان نرجس خاتون (س) میباشد که ایشان بنا بر روایات یک شاهزاده رومی بودند و در خواب با امام حسن عسکری (ع) آشنا شده و مسلمان میشوند. امام زمان تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)میباشد .
نقش انگشتری امام زمان
«انا حجة الله فی ارضه» ویا « اناحجة الله وخاصته»
نام و کنیه امام مهدی(عج)
نام بزرگوارش محمد بن الحسن و کنیهشان ابوالقاسم است. امام زمان حضرت مهدی (عج) هم نام و هم کنیه حضرت پیامبر اکرم(ص) است. در روایات آمده است که شایسته نیست آن حضرت را با نام و کنیه، اسم ببرند تا آن گاه که خداوند به ظهورش زمین را مزیّن و دولتش را ظاهر گرداند.
القاب امام زمان
مهدی، خاتم، منتظر، حجت، صاحب الامر، صاحب الزمان، قائم و خلف صالح. ازجمله القاب مبارک ایشان میباشد. شیعیان در دوران غیبت صغری ایشان را «ناحیه مقدسه» لقب داده بودند.
تاریخ ولادت امام زمان
یک سال و یک ماه پس از ازدواج امام حسن عسکری (ع) و نرجس خاتون امام زمان به دنیا آمدند. حضرت ولی عصر (ع) بنا بر بیشترین روایت روز جمعه نیمه شعبان ۲۵۵ هجری قمری متولد شدهاند. شب این میلاد خجسته را «شب برات» و «شب مبارک» و «شب رحمت» خوانند. شیخ صدوق در کمال الدین نقل میکند «نرجس خاتون» روزی مشاهده میکند که نوری وارد بدن او میشود و به امام حسن عسکری موضوع را گزارش میکند و امام او را نوید به بارداری امام زمان میدهد و میفرماید: پسری میآوری که نامش محمد است و پس از من، جانشین من خواهد بود.
برای آشنایی بازندگی «نرجس خاتون» به این لینک مراجعه کنید:
میلاد حضرت مهدی(عج) روز جمعه نیمه شعبان۲۵۵ هجری است چون پدرش وفات کرد او ۵ ساله بود و مشهور بین علماء نیز همین تاریخ است و کسی در این جهت اعتراضی نکرده مگر کلینی در کافی و صدوق در کمال الدین و شیخ طوسی در الغیبه که این سه بزرگوار یک مرتبه سال ۲۵۵ و بار دیگر ۲۵۶ نوشتهاند اما هر سه بیشتر سال ۲۵۵ هجری را قبول دارند.
برای ولادت ایشان تاریخهای دیگری هم ذکر شده علت اینکه در تاریخ تولد ایشان عدهای اختلاف دارند ممکن است به دلیل پنهان نگه داشتن تولد آن امام بوده باشد بنابراین اصل ولادت مهدی جزء مسلّمات تاریخ است و در این تاریخ بین علما و محدثان و علمای فریقین هیچگونه اختلافی نیست.
پس بنا برمبنای مشهور حضرت پس از شهادت جد گرامیش، امام هادی (ع) حدود یکسال بعد، متولد شده است یعنی حدود یکماه از حکومت مهتدی عباسی گذشته، زیرا مهتدی یک شب به آخر ماه رجب مانده به حکومت رسید و تولد امام (ع) نیمه شعبان است.
غیبت کوتاه مدت یا غیبت صغری
مدت غیبت صغری بیش از ۷۰ سال بطول نینجامید ( از سال ۲۶۰ه. تا سال ۳۲۹ه. ) که در این مدت نایبان خاص، به محضر حضرت مهدی ( ع ) میرسیدند، و پاسخ نامهها و سؤالات را به مردم میرساندند. نایبان خاص که افتخار رسیدن به محضر امام (ع) را داشتهاند، چهار تن میباشند که به " نواب خاص " یا " نایبان ویژه " معروفند.
غیبت دراز مدت یا غیبت کبری و نیابت عامه
این دوره بعد از زمان غیبت صغری آغاز شد، و تاکنون ادامه دارد. این مدت دوران امتحان و سنجش ایمان و عمل مردم است. در زمان نیابت عامه، امام (ع) ضابطه و قاعدهای به دست داده است تا در هر عصر، فرد شاخصی که آن ضابطه و قاعده، در همه ابعاد بر او صدق کند، نایب عام امام (ع) باشد و به نیابت از سوی امام، ولی جامعه باشد در امر دین و دنیا. بنابراین، در هیچ دورهای پیوند امام (ع) با مردم گسیخته نشده و نبوده است. اکنون نیز، که دوران نیابت عامه است، عالم بزرگی که دارای همه شرایط فقیه و دانای دین بوده است و نیز شرایط رهبری را دارد، در راس جامعه قرار میگیرد و مردم به او مراجعه میکنند و او صاحب " ولایت شرعیه " است به نیابت از حضرت مهدی (ع). بنابراین، اگر نایب امام (ع) در این دوره، حکومتی را درست و صالح نداند آن حکومت طاغوتی است، زیرا رابطهای با خدا و دین خدا و امامت و نظارت شرعی اسلامی ندارد. بنابر راهنمایی امام زمان (عجل الله فرجه) برای حفظ انتقال موجودیت تشیع و دین خدا، باید همیشه عالم و فقیهی در راس جامعه شیعه قرار گیرد که شایسته و اهل باشد، و چون کسی - با اعلمیت و اولویت - در راس جامعه دینی و اسلامی قرار گرفت باید مجتهدان و علمای دیگر مقام او را پاس دارند، و برای نگهداری وحدت اسلامی و تمرکز قدرت دینی او را کمک رسانند، تا قدرتهای فاسد نتوانند آن را متلاشی و متزلزل کنند. گر چه دوری ما از پناهگاه مظلومان و محرومان و مشتاقان - حضرت مهدی (ع) - بسیار دردآور است، ولی بهر حال - در این دوره آزمایش - اعتقاد ما اینست که حضرت مهدی (ع) به قدرت خدا و حفظ او، زنده است و نهان از مردم جهان زندگی میکند، روزی که " اقتضای تام " حاصل شود، ظاهر خواهد شد، و ضمن انقلابی پر شور و حرکتی خونین و پردامنه، بشریت مظلوم را از چنگ ظالمان نجات خواهد داد، و رسم توحید و آیین اسلامی را عزت دوباره خواهد بخشید.
مهدویت در دوره آخرالزمان
اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور منجی در دینهای دیگر مانند: یهودی، زردشتی، مسیحی و مدعیان نبوت عموما، و دین مقدس اسلام، خصوصا، به عنوان یک اصل مسلم مورد قبول همه بوده است.
اعتقاد به حضرت مهدی ( ع ) منحصر به شیعه نیست
عقیده به ظهور حضرت مهدی (ع) فقط مربوطبه شیعیان و عالم تشیع نیست، بلکه بسیاری از مذاهب اهل سنت ( مالکی، حنفی، شافعی و حنبلی و ... ) به این اصل اعتقاد دارند و دانشمندان آنها، این موضوع را در کتابهای فراوان خود آوردهاند و احادیث پیغمبر (ص) را درباره مهدی ( ع ) از حدیثهای متواتر و صحیح میدانند.
دیدگاه مذاهب اسلامی درباره لقب منجی چیست؟
با ملاحضه روایاتی که از شیعه و سنی به دست ما رسیده پی میبریم که همگی برا این اتفاق دارند که لقب منجی جهانی"مهدی" است.
حاکم نیشابوری به سند خود از ابن سعید خدری نقل کرده که رسول خدا(ص) فرمود: "مهدی از ما اهل بیت است". ایشان همچنین فرمودند: "مهدی خروج میکند در حالی که بالای سر او ابری است، در میان آن ابر کسی است که ندا میکند: این مهدی خلیفه خدا است، او را پیروی کنید".
آیا امام زمان غیر از ۳۱۳ نفر اصحاب دیگری نیز دارند؟
یکی از سوالاتی که مطرح میشود این سوال است که از روایات استفاده میشود اصحاب امام زمان(عج) بعد از ظهور از ۱۰ هزار نفر کمتر نیست. محمدبن مسلم از امام باقر(ع) نقل میکند که فرمود: هرگاه برای او (حضرت مهدی(عج)) ۱۰ هزار مرد جمع شد پس در روی زمین معبودی به جز خدا باقی نمیماند. البته در این که مقصود از روایاتی که اصحاب حضرت را ۳۱۳ نفر معین کرده چند احتمال وجود دارد که از جمله آنها به جهت اختلاف در درجات اخلاق آنها، در سرعت ملحق شدن آنها به حضرت، در دفاع نمودن از حضرت و به لحاظ وظایف و کارهایی است که به جهت اختلاف درجات اصحاب به آنها محول خواهد شد.
طول عمر امام زمان
یکی از سوالات و شبهاتی که در خصوص آنحضرت مطرح میشود درباره طول عمر مبارک ایشان است. عمر امام (ع) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی میدهد، و در کتابهای تاریخی نیز افراد معمر (دارای عمر دراز) زیاد بودهاند، و در گذشته و حال نیز چنین کسانی بوده و هستند، عمر زیاد حضرت مهدی (ع) به هیچ دلیلی محال نیست، بلکه از نظر عقلی و دید وسیع علمی و امکان واقع شدن به هیچ صورت بعید نیست. از اینها گذشته اگر از نظر قدرت الهی، بدان نظر کنیم، امری ناممکن نیست. در برابر قدرت خدا - که بر هر چیز تواناست - عمرهایی مانند عمر حضرت نوح (ع) و عمر بیشتر از آن حضرت و یا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدیر و حکیم، کوچک و بزرگ، کم و بسیار، همه و همه مساوی است. بنابراین حکمت کامل و بالغ او، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهایت سلامت زنده نگاه میدارد. پس طبق حکمت الهی، امام دوازدهم، مهدی موعود (ع) باید از انظار غایب باشد و سالها زنده بماند و رازدار جهان و واسطه فیض برای جهانیان باشد تا هر وقت خدا اراده کند ظاهر گردد، و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده، از قسط و عدل پر کند./منبع:۲ تیر ۱۳۹۲ ایسنا
منابع برخی روایات و نقل قولها:
۱- کتاب الغیبة شیخ طوسی تحقیق شیخ عباد اللّه تهرانی و شیخ علی احمد ناصح صص ۱۳۶تا ۱۴۱ مؤسسه معارف اسلامیه.*کتاب الغیبة محمد بن ابراهیم نعمانی تحقیق علی اکبر غفاری صص ۱۱۶تا ۱۲۶ مکتبه صدوق. *کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال علاء الدین هندی ج۱۴صص۲۶۱ تا ۲۷۶. مؤسسه الرسالة* کمال الدین وتمام النعمة شیخ صدوق با تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری ج۱ و ۲صص۲۵۶ ۲۸۶. انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم.
۲- .اثبات الوصیة مسعودی ص ۲۷۶ دارالأضواء بیروت*مروج الذهب ومعادن الجوهر مسعودی ج۴ص ۱۹۹ دارالمعرفة بیروت*کمال الدین شیخ صدوق ص ۴۳۴.
۳- بحارالأنوارعلامه مجلسی، ج ۵۱، ص ۲* غیبت شیخ طوسی ص ۱۳۷ – ۱۵۲*وفیات الاعیان ج ۳ ص ۳۱۶ * ارشاد شیخ مفید ص ۳۲۶* اعلام الوری ص ۲۹۳* نورالابصارص ۱۷۰ *ابن وردی ج۱ ص ۲۳۲* ابوالفداء ج ۱ ص ۴۷ * الاتحاف ص ۶۹ * الیواقیت والجواهر ص ۲۸۸ *
۴- کتاب پاسخ به شبهات مهدویت،علی اصغر رضوانی./پایان گزارش ایسنا.
زندگینامه آیت الله سید علی مقدم قوچانی
آیت الله سید علی مقدم قوچانی،متولد۱۳۱۳ شمسی، فرزند حاج سید غلام حسین می باشد
وی درسال ۱۳۲۸وارد حوزه علمیه قوچان شد،بعداز گذراندن دروس مقدماتی درزادگاهس، و در سال ۱۳۲۹ وارد حوزه علمیه مشهدشد ،درسال ۱۳۳۴ به نجف مهاجرت کرد وافتخارشاگردی آخوندخراسانی راداشت وازدیگراساتیدتلمذکرد .
«آیت الله سیدعلی مقدم قوچانی» بعدازچهارسال اقامت درنجف، در اواخر سال ۱۳۳۸ شمسی حوزه علمیه قم وآیت الله بروجردی وحاج آقاروح الله-امام خمینی-دیگرمدرسان بنام رابرای تکمیل تحصیلات خودانتخاب کرد.
بعداز ۱۰ سال تعلیم وتعلم وتهذیب درقم،اواخر سال ۱۳۴۷ شمسی به تهران مهاجرت کرد وامامت مسجد«علوی»خیابان پیروزی(خیابان شهید داودآبادی) عهده دارشد.
وی درطول چهاردهه امامت فعالیتهای انقلابی هم داشته ازجمله بابرپایی کلاسهای قرآن وکلاس های عقیدتی بذرانقلاب رادر دلهای نوجوانان وجوانان پاشاند که بسیاری از پرورش یافتگان این مسجد ازمدافعان ومسئولین نطام جمهوری اسلامی هستند وعده ای هم به فیض شهادت رسید ازجمله فرزندایشان «سید مصطفی مقدم »که در تاریخ ۱۳ اردیبهشت سال ۱۳۶۵در فکه شربت شهادت نوشید.
«آیت الله سیدعلی مقدم قوچانی» هم اکنون علاوه برامامت مسجد«علوی» یکی ازمسئولین حوزه علمیه «نبیاکرم »(ص) درکنار آیتالله ضیاءالدین نجفی انجام وظیفه می کند.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درمنابع اخذشده ،ویرایش(آرایش وپیرایش)انجام داده ام.
۱۶۶ روزباکاروان حسینی..
مسیرحرکت امام حسین وهمراهان ازمکه تاکربلا-حرکت کاروان اسیران ازکربلا تامدینه
درادامه منازلی که« کاروان حسینی» توقف داشتند راخواهیدخواند ومدت توقف چقدربوده وچه اتفاقاتی درهر«منزل»افتاده ، را خواهیدخواند،همچنین خطبه امام سجاد وحضرت زینب رادرکاخ یزیدواینکه ونیزاولینچراامام حسین بجای کوفه به کربلا رفت؟مواجهه «حُر»با«امام حسین» راخواهیدخواند.
فاصله از شام تا مدینه۴۱۰۰ کیلومتر
فاصله میان دمشق تا مدینه ، ۱۲۳۰ کیلومتر است ، شامل ۳۲ منزل بوده است .
کاروان اسیران ، در بازگشت از شام ،احتمالاً این مسیر را پیموده اند و چنانچه در ضمن حرکت ، به کربلا هم رفته باشند ، مسیرِ بسیار طولانی تری را سپری کرده اند .
*مدیریت سایت-پیراسته فر:بنابه گفته آقای قرائتی(فارس۹۵/۰۷/۲۱) امام حسین(ع) بدلیل امتناع ازبیعت ۴ماه بودکه ازمدینه هجرت کرده بوده ودرمکه اقامت گزیده بود،پس حرکت ازمکه بوده نه مدینه*
مسیرحرکت امام حسین وهمراهان ازمکه تاکربلا-حرکت کاروان اسیران ازکربلا تامدینه/کربلا تاشام
حرکت امام حسین (ع) و همراهان، از مدینه آغاز شد و به مدینه نیز ختم گردید و حدّ اقل مسیری که این کاروان طی کرده اند (با فرض رفتن از کوفه به دمشق از کوتاه ترین مسیر ، یعنی راه بادیه ، و عدم احتساب رفتنِ مجدّد به کربلا) ، حدود ۴۱۰۰ کیلومتر است
، با این محاسبه :
۴۳۰ کیلومتر (از مدینه به مکّه) + ۱۴۵۰ کیلومتر (از مکّه به کربلا) + ۷۰ کیلومتر -از کربلا به کوفه
+ ۹۲۰ کیلومتر (از کوفه به دمشق از راه بادیه) + ۱۲۳۰ کیلومتر (از دمشق-شام- به مدینه)
مجموع= ۴۱۰۰ کیلومتر
راه سلطانی چیست؟
راه دیگرراهم گفته اند"راه سلطانی"که ازکناردجله است که طول آن(دمشق-شام- به مدینه)۱۵۴۵ کیلومتر است-طولانی ترین راه است اماآب دردسترس است.
منبع:فارس بنقل ازحجتالاسلام سیدمحمود طباطبایینژاد، دانشنامه ۱۴ جلدی امام حسین بااندکی اصلاحات
مسیراسیران کاروان
مرحوم شیخ عباس قمی در «نفس المهموم» ودرمنابع دیگرکه به مقتل پرداخته اند نقل آمده است که کاروان اسرا روز اول صفر به شام رسیدهاند.
بین شام و کوفه حداقل سه مسیر اصلی وجود داشته است و احتمالاً کاروان اسرا از یکی از این سه مسیر خود را به شام رسانیدهاند.
بادیه الشام کجاست؟
کوتاهترین مسیر موجود، مسیر «بادیه الشام» است که ۸۰۰ کیلومتر است.
مسیر دوم مسیر کناره فرات است که به آب نیز دسترسی داشته و 1۲۰۰کیلومتر مسافت آن بوده است.
سومین وطولانیترین مسیر، ۱۶۰۰ کیلومتر درازا دارد و از شهرهایی مثل تکریت، موصل، نصیبین و حلب عبور میکند. البته با نقشه امروزی-مسیرعبور- شامل چندین کشور می شود.
مدیریت سایت-پیراسته فر:آیت الله جوادی آملی فاصله مکه تامدینه را۱۰۰فرسخ می داند(۵۳۷کیلومتر)گفته اند.
هر فرسخ شرعی پنج کیلو متروسیصدوهفتادوپنج متر
حالا شایدتفاوت۱۰۰کیلومتربخاطرراهای پرپیچ وخم(صعب العبور)بودن مسیر درسال۶۱هجری بوده وجاده ها،مسیرهای اضافی"راه" بمرور-برداشته شده،میانبرشده باشد.
۱۵ رجب ۶۰ هجری: مرگ معاویه در شام و نشستن یزید به جای پدر.
۲۸ رجب ۶۰: رسیدن نامۀ یزید به والی مدینه مبنی بر بیعت گرفتن از حسین(ع) و دیگران.
۲۹ رجب ۶۰: فرستادن ولید، کسی را سراغ سیدالشهدا و دعوت به آمدن برای بیعت، دیدار امام حسین(ع) از قبر پیامبر(ص) و خداحافظی، سپس هجرت از مدینه، همراه با اهل بیت و جمعی از بنی هاشم.
۳ شعبان ۶۰: ورود امام حسین(ع) به مکه و ملاقاتهای وی با مردم.
۱۰ رمضان ۶۰: رسیدن نامهای از کوفیان به دست امام(ع)، توسط دو نفر از شیعیان کوفه.
۱۵ رمضان ۶۰: رسیدن هزاران نامۀ دعوت به دست امام(ع)، سپس فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع.
۵ شوال ۶۰: ورود مسلم بن عقیل به کوفه، استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت.
۱۱ ذیقعده ۶۰: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین(ع) و فراخوانی به آمدن به کوفه.
۸ ذیحجه ۶۰: خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهارهزار نفر، سپس پراکندگی آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانۀ طوعه. تبدیل کردن امام حسین(ع) حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه ۸۲ نفر از افراد خانواده و یاران به طرف کوفه. دستگیری هانی و سپس شهادت او.
۹ ذیحجه ۶۰: درگیری مسلم با کوفیان، سپس دستگیری او و شهادتش بر بام دارالامارۀ کوفه، دیدار امام حسین(ع) با فرزدق در بیرون مکه.
ذیحجه ۶۰: برخورد امام حسین(ع) با حر و سپاه او در منزل «شراف».
ذیحجه ۶۰: دریافت مجدد خبر شهادت مسلم بن عقیل و قیس بن مسهر در منزل «عذیب الهجانات».
۲ محرم ۶۱: ورود امام حسین(ع) به سرزمین کربلا و فرود آمدن در آنجا.
۳ محرم ۶۱: ورود عمر سعد به کربلا، همراه چهارهزار نفر از سپاه کوفه و آغاز گفتوگوی وی با امام(ع) برای وادار کردن آن حضرت به بیعت و تسلیم شدن.
۵ محرم ۶۱: ورود شبث بن ربعی با چهارهزار نفر به سرزمین کربلا.
۷ محرم ۶۱: رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت از دستیابی سپاه امام(ع) به آب، مأموریت پانصد سوار دشمن بر شریعۀ فرات به فرماندهی عمرو بن حجاج.
۹ محرم ۶۱: ورود شمر با چهارهزار نفر به کربلا، همراه نامۀ ابن زیاد به عمر سعد، مبنی بر جنگیدن با حسین(ع) و کشتن او، و آوردن اماننامه برای حضرت عباس(ع) و حملۀ مقدماتی سپاه عمر سعد به اردوگاه امام(ع) و مهلتخواهی امام برای نماز و نیایش در شب عاشورا.
۱۰ محرم ۶۱: درگیری یاران امام با سپاه کوفه، شهادت امام و اصحاب، غارت خیمهها، فرستادن سر مطهر امام به کوفه، توسط خولی.
۱۱ محرم ۶۱: حرکت سپاه عمر سعد و نیز اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه، پس ازآنکه عمر سعد بر کشتههای سپاه خود نماز خواند و آنان را دفن کرد و اهل بیت را بر شترها سوار کرد و به کوفه برد.
۱ صفر ۶۱: ورود اسرای اهل بیت(ع) از کربلا به دمشق.
۲۰ صفرسال۶۱هجری قمری: آغاز بازگشت اهل بیت(ع) از سفر شام به مدینه
***
نامه های کوفیان وشخصیت ها به امام حسین
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ للحسین بن علی علیه السلام من سلیمان بن صرد و المسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد البجلی و حبیب بن مظاهر و شیعته المؤمنین و المسلمین من أهل الکوفه سلام علیک فإنا نحمد إلیک الله الذی لا إله إلا هو أما بعد فالحمد الله الذی قصم عدوک الجبار العنید الذی انتزى على هذه الأمه فابتزها أمرها و غصبها فیئها و تأمر علیها بغیر رضى منها ثم قتل خیارها و استبقى شرارها و جعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها فبعدا له کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ إنه لیس علینا إمام فأقبل لعل الله أن یجمعنا بک على الحق و النعمان بن بشیر فی قصر الإماره لسنا نجتمع معه فی جمعه و لا نخرج معه إلى عید و لو قد بلغنا أنک قد أقبلت إلینا أخرجناه حتى نلحقه بالشام إن شاء الله.
«بسمالله الرحمن الرحیم
به حسین بن علی علیهماالسلام از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد، حبیب بن مظاهر و شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان کوفه.
درود بر تو و ما با تو سپاس میگوییم خدایی را که جز او خدایی نیست.
امّا بعد، سپاس خدایی را که دشمن ستمکار و سرکش تو را در هم شکست، آنکه بر این امّت حمله کرد و خلافت را به یغما برد و اموال امّت را غصب کرد و بدون رضایت آنها فرمانروایی آنها را به دست گرفت، آنگاه نیکان آنها را کشت و اشرار را ابقا کرد و مال خدا را میان ستمکاران و ثروتمندان قرار داد. پس دور باد از رحمت خداوند همچنان که قوم ثمود از رحمت خداوند دور ماندند.
همانا امامی بر ما نیست، پس به سوی ما بیا شاید که خداوند ما را بهوسیله تو بر حق گردآورد و نعمان بن بشیر در کاخ امارت است و ما نه در جمعهها با او نماز میخوانیم و نه در عید با او بیرون میرویم؛ و هرگاه به ما خبر رسد که تو به سوی ما آمدهای، ما او را از شهر بیرون میکنیم تا اینکه او را به شام روانه سازیم، ان شاء الله.»
این نامه در دهم ماه مبارک رمضان، پس از ۳۷ روز استقرار امام در مکه دریافت شد. عبدالله بن سبیع همدانی و عبدالله بن وال تیمی نخستین گروه حاملان نامه بودند.
نامه دوم
دو روز پس از فرستادن نامه اول، مردم کوفه قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبداللّه ارحبی و عماره بن عبد سلولی را به همراه صد و پنجاه نامه نزد امام حسین (ع) فرستادند. برخی از این نامهها تنها از سوی یک نفر نوشته شده بود و برخی دیگر از سوی دو نفر یا چهار نفر بود.
قیس بن مسّهر صیداوی، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی و عماره بن عبد السّلولی همراه با ۵۰ نامه از بزرگان کوفه روز دوازدهم ماه مبارک رمضان به مکه رسیدند.
نامه سوم
دو روز پس از آن نیز هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبداللّه حنفی را به سوی آن حضرت روانه کردند و با آنان نامهای برای امام حسین (ع) فرستادند که در آن آمده:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ إِلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ مِنْ شِیعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَحَیَّهَلَا فَإِنَّ النَّاسَ یَنْتَظِرُونَکَ لَا رَأْیَ لَهُمْ غَیْرُکَ فَالْعَجَلَ الْعَجَلَ ثُمَّ الْعَجَلَ الْعَجَلَ وَ السَّلَامُ.
بسمالله الرحمن الرحیم
«نامهای است به حسین بن علی از سوی شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، بشتاب زیرا که مردم منتظر شما هستند و همه بر شما اتفاق نظر دارند، پس بشتاب بشتاب! و باز بشتاب بشتاب! والسلام.»
هانی بن هانی السّبیعی و سعید بن عبدالله الخثعمی (الحنفی) با ۵۰ نامه در سیزدهم رمضان وارد مکه شدند
نامه چهارم
شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن رویم، عروه بن قیس، عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی برای آن حضرت نامه نوشتند :
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدِ اخْضَرَّ الْجَنَّاتُ وَ أَیْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ أَعْشَبَتِ الْأَرْضُ وَ أَوْرَقَتِ الْأَشْجَارُ فَإِذَا شِئْتَ فَأَقْبِلْ عَلَى جُنْدٍ لَکَ مُجَنَّدَهٍ وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ عَلَى أَبِیکَ مِنْ قَبْلِک
باغها سرسبز گشته و میوهها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در انتظار نشستهاند، والسلام.»
درتاریخ نامه های شبث بن ربعی، حجّاربن ابجر، یزید بن الحارث بن رُویم، عمرو بن الحجّاج، سلیمان بن صُرد خزاعی، رفاعه بن شدّاد، عبدالله بن وال، حبیب بن مظاهر و مسّیب بن نَجَبه ماندگارشده است.
آمارنامهها از دوازده هزار تا چهل هزار نیزگفته اند
درعرب رسم براین است وقتی رئیس قبیله-عشیره-تصمیمی راگرفتند،همه آن قبیله اطاعت می کنند،درمورد دعوتنامه ها برای امام حسین علیه السلام ،علاوه براینکه شخحصیتها-شیوخ-مستقلاً نامه می دادند واما اکثریت در پایان نامه « مُهر» و اسم خود را مینوشتند بنابراین اینکه گفته می شود۳۰هزارنفرنامه نوشتند،بعضاً اینگونه بوده است
در عمدهی نامهها هم مضمون واحدی وجود داشت مبنی بر اینکه همهی مردم منتظر ورود شما هستند. در نماز جمعه و جماعت شرکت نمیکنند.
جواب امام حسین به نامه های ارسالی
متن نامه امام حسین (ع) چنین بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِکُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ کُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَى وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَى مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْکُمْ وَشِیکاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاکِمُ بِالْکِتَابِ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ الدَّائِنُ بِدِینِ الْحَقِّ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَلِکَ لِلَّهِ وَ السَّلَامُ
بسم اللَّه الرحمن الرحیم از طرف حسین بن على به سوى گروه مؤمنین و مسلمین. اما بعد؛ هانى و سعید نامه هاى شما را نزد من آوردند و آخرین نفر فرستادگان شما بودند که نزد من آمدند. کلیه آنچه را که شما شرح داده بودید فهمیدم. مقاله اکثر شما این بود که ما امام نداریم. تو بسوى ما بیا شاید خدا ما را بوسیله تو به حق هدایت و نزدیک نماید.
من برادر و پسر عم و شخصى که از اهل بیت و مورد وثوق من است یعنى مسلم بن عقیل را بسوى شما می فرستم.
اگر مسلم براى من بنویسد که آراء عموم و عقلاء و فضلاء شما متحد شده باشد، همان طور که فرستادگان شما آمدند و نامه هاى شما را قرائت نمودم من با خواست خدا به زودى به سوى شما می آیم. به جان خودم که امام طبق دستور قرآن و عدالت قضاوت خواهد نمود.
مدینه -شروع یک قیام بزرگ وخونین
نیمه دوم ماه رجب سال ۶۰ هجری حاکم وقت مدینه (ولید بن عتیقه) پس از مرگ معاویه دستور یافت تا از امام حسین (ع) برای یزید بیعت بگیرد.
حضرت امام حسین به فرستاده ولید جواب داد:
یزید فردی است شرابخوار و فاسق که به ناحق خون میریزد و اشاعه دهنده فساد است و دستش به خون افراد بیگناه آلوده گردیده و شخصیتی همچون من با چنین مرد فاسدی بیعت نمیکند.
۳ شعبان تا ۸ ذی الحجه ۶۰ هجری
امام حسین(ع) در سوم شعبان به مکه رسید و در خانه عباس بن عبدالمطلب سکنی گزید. مردم مکه و زائران خانه خدا که از اطراف آمده بودند به دیدار حضرت شرفیاب میشدند.
«دعوتنامه »کوفیان
امام حسین(ع) پس از رسیدن دوازده هزار نامه از جانب کوفیان، مسلم بن عقیل را در روز ۱۵ رمضان به عنوان نماینده خویش به سوی کوفه فرستاد.
علت حرکت امام حسین بطرف کوفه
حضرت با رسیدن نامه مسلم بن عقیل مبنی بر بیعت مردم کوفه با وی و از سوی دیگر برای حفظ حرمت خانه خدا- که تصمیم به قتل آن حضرت، در آنجا گرفته بودند- حج را به عمره تبدیل کرد و در هشتم ذی الحجه به رغم مخالفت بسیاری از دوستان به سوی عراق روانه شد.
مروان بن حکم، آشکارا امام حسین(ع) را به کشتن تهدید کرده بود و از ولید حاکم مدینه خواست، اگر بیعت نکرد، او را گردن بزند.
موقعیت مناطق حجاز ومناطق همجوار
منطقه شام از زمان فتح آن، تحت سلطه بنى امیه بود و مردم آن مطیع حاکم شام بودند.
منطقه مصر نیز از زمان حکومت على(ع)، با زهر دادن به مالک اشتر و کشتن محمد بن ابى بکر در اختیار و تحت سلطه معاویه قرار داشت.
کوفه
کوفه شهرى که زمانى مرکز خلافت على(ع) و امام مجتبى(ع) بود.
بصره
بیشترین یاران وفدائیان حضرت علی دربصرساکن بودند
مناطق ایران تازه مسلمان شده بودند آگاهی چندانی ازاوضاع نداشتند،حساسیت لازم رانداشتند.
امام حسین(ع) چهار ماه درمکه توقف داشت
موقعیت مدینه
مدینه حدود بیست و پنج سال مرکز خلافت خلفای بنی امیه بود.
حضرت على مرکز خلافت ازمدینه به کوفه منتقل کردکه پس از شهادت وى مرکز خلافت به شام منتقل شد. که هنوز مدینه اهمیت گذشته خود را باز بدست نیاورده بود؛ اما از جهت این که بزرگانى از فرزندان خلفا و صحابه در آن حضور داشتند، جهان اسلام به آن، به دیده احترام مى نگریست.
چهارنفری که بیعت آنها،بیعت جهان اسلام بود
معاویه هنگام گرفتن بیعت براى یزید، متوجه مخالفت هاى جدى از سوى برخى فرزندان خلفا و صحابه با این بیعت شد؛ عبد الرحمن بن ابى بکر، عبدالله بن عمر، حسین بن على و عبدالله بن زبیر.
البته عبدالله بن زبیر فرزند خلیفه نبود؛ اما پدرش یکى از شش عضو شوراى خلیفه دوم بود.
نگرانى معاویه و یزید از این ناحیه بود که افرادى با این سابقه خانوادگى، خلافت یزید را به رسمیت نشناسند.
لذایزید پس از مرگ معاویه، نامه اى به حاکم خود در مدینه(ولید بن عتبه) نوشت و از او خواست، از مردم مدینه بیعت بگیرد. وى تأکید کرده بود که گرفتن بیعت از عبدالله بن زبیر و حسین بن على(ع) الزامى است و در صورت مخالفت، سر آنها را قطع کرده، براى وى بفرستد.
منطقه شام از زمان فتح آن، تحت سلطه بنى امیه بود و مردم آن مطیع حاکم شام. منطقه مصر نیز از زمان حکومت على(ع)، با زهر دادن به مالک اشتر و کشتن محمد بن ابى بکر در اختیار و تحت سلطه معاویه قرار داشت. مناطق ایران و فارس هنوز تازه مسلمان شده بودند آگاهی چندانی ازاوضاع نداشتند،حساسیت لازم رانداشتند.
منازل - توقفگاه ها-کاروان امام حسین(ع)
منزل صَفّاح
زمان: چهارشنبه ۹ ذی الحجه ۶۰ هجری
امام حسین(ع) در پاسخ به مخالفین حرکت به سوی عراق فرمود: «رسول خدا را در خواب دیدم و به امر مهمی ماموریت یافتم و باید آن را تعقیب کنم.» در این منطقه، فرزدق شاعر با آن حضرت ملاقات کرد و در جواب حضرت که از احوال مردم عراق جویا شده بود، گفت: دلهای مردم با توست ولیکن شمشیرشان با بنیامیه است.
منزل ذات عِرق
زمان: دوشنبه ۱۴ ذی الحجه ۶۰ هجری
در این منزلگاه بود که عبدالله بن جعفر، همسر زینب (س) اماننامهای را از استاندار مدینه “عمرو بن سعید” که آن ایام در مکه به سر میبرد، گرفت و برای حضرت آورد که مضمون آن چنین بود: من تو را از ایجاد تفرقه بر حذر داشته و از هلاک شدن تو میترسم. لذا به سوی من برگرد تا در امان من بمانی.
حضرت در جواب چنین فرمود: کسی که به سوی خدا دعوت کند، عمل نیک انجام دهد و بگوید از مسلمانان هستم، از خدا و رسولش جدا نمیشود… اگر در نوشتن نامهات خیر مرا آرزو کردهای، خدا پاداش تو را بدهد. عبدالله پسران خویش (عون و محمد) را به خدمت در کنار حضرت و جهاد با دشمنان سفارش کرد و خود به سوی مکه بازگشت.
منزل حاجِر
زمان: سهشنبه ۱۵ ذی الحجه ۶۰ هجری
حضرت نامهای را برای تعدادی از مردم کوفه توسط «قَیس بن مُسهِر» فرستاد و چنین نوشت: نامه مسلم بن عقیل که حاکی از اجتماع شما در کمک و طلب حق ما بود به من رسید خداوند به خاطر نصرت و یاریتان پاداش بزرگی نصیبتان کند،هنگامی که فرستاده من «قیس» بر شما وارد شد در کارتان محکم و کوشا باشید، من همین روزها به شما میرسم.
قَیس بن مُسهِر در میان راه دستگیر و کشته شد.
منزل خُزَیمِیه
زمان: جمعه ۱۸ ذی الحجه ۶۰ هجری
امام و همراهان یک روز و یک شب در این منزلگاه توقف کردند، عدهای پیوستن «زهیر بن قین» به حسین (ع) را در این منزلگاه گفتهاند.
منزل زَرُود
زمان: دوشنبه ۲۱ ذی الحجه ۶۰ هجری
«زهیر بن قین» پس از دیدار با امام به لشکر او پیوست.
منزل ثَعلَبیه
زمان: سهشنبه ۲۲ ذی الحجه ۶۰ هجری
امام شبانه وارد این منزلگاه شد و خبر شهادت «مسلم بن عقیل و هانی بن عروه» را به وی دادند.
پس از آن حضرت فرمودند: «اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون»؛ همه از خدائیم و به سوی او باز میگردیم، پس از اینها زندگی سودی ندارد. آنگاه اشک به صورتش جاری شد و همراهان نیز گریه کردند.
نوشتهاند: امام حسین(ع) با یارانش اتمام حجت کرد. اما گروهی که به طمع مال و مقام دنیا با امام آمده بودند، پس از این خبر، از حضرت جدا شدند.
منزل زُباله
زمان: چهارشنبه ۲۳ ذی الحجه ۶۰ هجری
حضرت حسین(ع) در این منزلگاه چنین فرمودند: شیعیان کوفه ما را بییار و یاور گذاشتهاند. هرکس از شما بخواهد، میتواند بازگردد و از سوی ما حقی بر گردنش نیست.
منزل بَطنُ العَقَبه
زمان: جمعه ۲۵ ذی الحجه ۶۰ هجری
از سخنان امام حسین(علیه السلام) در این منزلگاه: بنیامیه مرا رها نکنند تا جان مرا بگیرند. هرگاه چنین کنند، خدا بر آنان کسانی مسلط خواهد کرد که آنها را ذلیل و خوار خواهد ساخت.
منزل شَراف (ذُو حُسَم)
زمان: شنبه ۲۶ ذی الحجه ۶۰ هجری
حضرت در منزلگاه شراف دستور دادند که آب فراوان برداشته و صبحگاهان حرکت کنند. در میان راه و هنگام ظهر به لشکری برخوردند و امام حسین(ع) با سرعت و قبل از دشمن در منزل «ذُوحَسَم» مستقر شد. آنگاه امام(ع) فرمان داد تا لشکر دشمن و نیز اسبان آنان را سیراب کنند.
لشکر امام(ع) و لشکر دشمن به فرماندهی حُر، نماز ظهر و عصر را به امامت حضرت خواندند.
تا حضرت خواست برگردد، حُر مانع شد. حضرت فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند! چه میخواهی؟» حُر گفت: مأمورم که تو را به نزد عبیدالله بن زیاد ببرم. حال اگر نمیپذیری، حداقل راهی را انتخاب کن که نه به کوفه باشد و نه به مدینه.
منزل بَیضه
زمان: یکشنبه ۲۷ ذی الحجه ۶۰ هجری
لشکر امام حسین(ع) و حر که به موازات و نزدیک همدیگر حرکت میکردند در این محل فرود آمدند.
منزل عُذَیبُ الهِجانات
زمان: دوشنبه ۲۸ ذی الحجه ۶۰ هجری
چند تن از اهل کوفه با حضرت ملاقات کرده و اوضاع شهر را چنین توصیف کردند: «به اشراف کوفه رشوههای گزاف دادهاند و اینک یک دل و یک زبان با تو دشمنی میورزند و سایر مردم دلشان با توست. اما فردا شمشیرهایشان به روی تو کشیده میشود.»
منزل قصر بنی مُقاتِل
زمان: چهارشنبه اول محرم ۶۱ الحرام هجری
کاروان امام حسین (ع) همچنان به راه خویش میرود تا منزلگاه «قصر بنی مقاتل» (بیست و سومین منزل تا کربلا) و تا سرزمین طف هنوز یک منزل پیش روی اوست.
اینجا یک بار دیگر شب را فرود آمدهاند تا کاروان امام حسین (ع) در ساعات آخر شب باز مشکها را پر آب کنند و رحل بردارند.
منزل -نینوا
زمان: پنجشنبه دوم محرم الحرام ۶۱ هجری
نینوا جایی است که حرّ دستور یافت حضرت را در بیابانی بی آب و علف، فرود آورد. امام برای اقامت در محل مناسبتری، به حرکت خود ادامه داد تا به سرزمینی رسید. اسم آنجا را سوال فرمود؛ تا نام کربلا را شنید، پس گریست و فرمود: پیاده شوید، اینجا محل ریختن خون ما و محل قبور ماست، و همینجا قبور ما زیارت خواهد شد، جدم رسول خدا چنین وعده داد.
کاروان امام حسین (ع) شب یکشنبه بیست و هشتم رجب سال شصت هجری مدینه را به سوی مکه ترک کرد. این حرکت پس از آن آغاز شد که امام از بیعت با یزید خودداری کرده و حاکم وقت مدینه تصمیم به قتل ایشان گرفت. کاروان امام(ع) سرانجام روز سوم شعبان سال شصت هجری به مکه رسیده و در محله شعب علی در خانه عباس بن عبدالمطلب اقامت گزیدند. از سوم شعبان تا هشتم ذی الحجه که امام حسین(ع) از مکه به قصد کوفه عزیمت نمود و بیش از چهار ماه در مکه اقامت داشتند.
منزلگاه های کاروان کربلا
نخستین منزل
باغ ابن معمّر (ابن عامر) به بطن نخله نیز مشهور است.
وجه تسمیه: این محل متعلق به عمربن عبدالله بن معمر بوده است.
زمان ورود: هشتم ذی الحجه سال ۶۰ هجری معادل ۱۸ شهریور ماه ۵۹ شمسی.
مدت توقف: امام درنگ کوتاهی در این محل داشته است.
ویژگی ها و امکانات: این منطقه میان دو دره بوده است که به نخل یمنی و نخل شاهی
مشهور بوده اند.
رویدادها: در این منزل فرزدق شاعر، همراه با مادرش امام را ملاقات کرد. امام و یارانش شمشیر و نیزه در دست داشتند. ابا عبدالله از فرزدق پرسید: پشت سر (کوفه) چه خبر؟
جواب داد: دل ها با توست و شمشیر ها با بنی امیه و تقدیر به دست خداست.
فرزدق پرسش هایی درباره ی مناسک حج از امام پرسید و پس از دریافت پاسخ با شتاب دور شد تا خود را به حج برساند.
منزل دوم ابطح
وجه تسمیه: به سیلگاه وسیعی که در آن سنگ ریزه و ریگ است و نیز به دره پهن، مجرای فراخ، هموار و صاف و مسطح می گویند.
زمان ورود: به نظر می رسد ورود به این محل همان روز هشتم ذی الحجه (یوم الترویه) باشد. (۱۸ شهریور ۵۹ شمسی)
مدت توقف: امام به مقدار ساعتی در این منزل درنگ داشته است.
ویژگی و امکانات: ۱. زمین صاف و هموار که برای اتراق مناسب بود. ۲. چند درخت و چاه آب در این منطقه بوده است.
رویدادها: ۱. به امام اطلاع دادند که یزیدبن ثبیط بصری به دیدنش آمده است امام برخاست تا زودتر به دیدار یزید و فرزندانش عبدالله و عبیدالله برود، یزید نیز با اشتیاق به دیدار امام رفته بود. وقتی یزید برگشت، امام را در محل خویش نشسته دید و گفت: بفضل الله و برحمة فلیفرحوا. (یونس، آیه ۵۸) یزید شادمان شد و با 2 فرزندش هم سفر امام شد. امام در حق او دعا کرد. یزید ده فرزند داشت که فقط همین دو فرزند همراه او در کربلا شرکت کردند. ۲. پیوستن شخص دیگر را که همراه یزیدبن ثبیط بوده نیز در این محل ذکر کرده اند. نام او را عامر گفته اند.
منزل سوم تنعیم
وجه تسمیه: این نام برگرفته از کوهی است به نام «ناعم» که در سمت چپ این منطقه است.
زمان ورود: همان روز هشتم ذی الحجه، ۱۸ شهریور ماه، ۵۹ شمسی
مدت توقف: چند ساعت
ویژگی و امکانات: ۱.داشتن درختان و نخل زاران ۲. داشتن آب کافی
رویدادها: ۱. برخورد با کاروان بحیربن ریسان که کالاهایی را برای تبریک آغاز حکومت یزید به شام می فرستاد. امام دستور مصادره ی کالاها را صادر کرد. بار این شتران زعفران و حلّه و لباس بود. امام به شترداران فرمود هر کس با ما بیاید کرایه و لباس او را می پردازیم و هر کس بخواهد به یمن بازگردد به اندازه ی مسیر طی شده کرایه اش را خواهیم پرداخت. ۲. گفته اند در این منزل عبدالله بن عمر (فرزند خلیفه ی دوم) با امام ملاقات کرد و امام را از رفتن به کوفه بر حذر داشت و به امام گفت: به خدا می سپارمت، تو در این راه کشته می شوی و سه بار ناف امام را بوسید؛ احتمال است که دیدار کننده عبدالله مطیع باشد نه عبدالله عمر، در این دیدار اشاره به طومارها و نامه های همراه امام شده است.
منزل چهارم صفاح
وجه تسمیه: به کناره و حاشیه کوه می گویند. معلوم می شود این ناحیه در دامنه کوه است.
زمان ورود: احتمالا روز بعد یعنی نهم ذی الحجه امام به این محل وارد شده اند. (معادل ۱۹ شهریور ماه ۵۹ شمسی)
مدت توقف: توقف امام در این محل کوتاه بوده است.
ویژگی و امکانات: کنار جاده و مسیر اصلی بود. سمت چپ راه کسانی که از مُشاش وارد مکه می شدند. ویژگی مناطق کوهستانی را داشت.
رویدادها: ۱. امام را در این منزلگاه با سپر بر دوش دیده بودند و قبایی بر شانه. از زبان فرزدق است که:
لقیتُ الحسین بارض الصفاح علیه الیلامق و الدّرق
۲. عبدالله بن عمروبن عاص در این محل سراپرده ای داشت. گویا فرزدق در این محله با عبدالله دیدار داشته است. ۳. برخی ملاقات فرزدق را با اباعبدالله در این منطقه دانسته اند که دقیق به نظر نمی رسد. ۴. امام در سخنانی کوتاه تسلیم خود را در برابر قضا و اراده ی الهی بیان کرد.
منزل پنجم وادی عتیق
وجه تسمیه: وادی به معنی مسیل و سرزمین گود میان دو کوه یا تپه است و عقیق به مسیل وسیع و گسترده گفته می شود.
زمان ورود: دهم ذی الحجه، ۲۰ شهریور ماه ۵۹ شمسی
مدت توقف: بسیار کوتاه و گذرا، به همین دلیل عمده ی کتب تاریخی از ذکر این محل به عنوان منزلگاه صرف نظر کرده اند.
ویژگی و امکانات: ۱. چندین چشمه و درخت در این منطقه بوده است. درختان منطقه عمدتاً نخل بوده اند. ۲. تخته سنگ های پراکنده و بزرگ و کوچک در اطراف.
رویدادها: سماوی در ابصارالعین دریافت نامه ی یحیی بن سعید بن عاص و عبدالله جعفر را به این منزل نسبت داده است. در این نامه یحیی خود را مشفق معرفی کرده و از امام خواسته است برگردد. امام فرمود: (در پاسخ عبدالله جعفر و یحیی) من پیامبر را در رویا دیدم که به من امر کرد این راه را بروم. وقتی پرسیدند: آن رویا چیست؟ امام فرمود: به کسی نگفته ام و تا به خدای خود ملحق شوم نخواهم گفت. ۲. اگر ملاقات عبدالله جعفر در این منزل باشد، پیوستن عون و محمد به اباعبدالله نیز باید در همین منزلگاه باشد.
منزل ششم ذات عرق
وجه تسمیه: عرق نام کوهی است در راه مکه. اهل تسنن ذات عرق را میقات عراقیان و اهل شرق می دانند اما شیعیان معتقدند باید از مسلخ که از مکه دورتر است محرم شد.
زمان ورود: دوشنبه چهاردهم ذی الحجه یا یکشنبه سیزدهم ذی الحجه معادل ۲۴ شهریور ماه 59 شمسی.
مدت توقف: چون این منزلگاه مهم و جمعیت فراوان داشت، امام حدود دو روز در آنجا توقف کرده است.
ویژگی و امکانات: ۱. در نزدیکی کوه واقع شده بود. ۲. نسبتاً خوش آب و هوا با درختان و چند چاه آب بوده است. ۳. جمعیت قابل توجهی در آنجا بود. ۴. منزلگاه مهمی بود.
رویدادها: ۱. دیدار امام با بشربن غالب اسدی، او نیز از کوفه آمده بود و همان گزارشی را داد که فرزدق داده بود. ۲. دیدار با ریّاش، ریّاش می گوید خیمه های افراشته دیدم. نزدیک شدم صدای قرآن خواندن حسین بن علی را شنیدم. وارد شدم، از امام سبب حرکت را پرسیدم، فرمود: بنی امیه به قتل تهدیدم کردند. این هم نامه های اهل کوفه است. ایشان کشنده ی من خواهند بود اما پس از آن دچار ذلت خواهند شد. ۳. ملاقات با عبدالله بن جعفر و پیوستن دو فرزندش عون و محمد را به این منزلگاه نیز نسبت داده اند.
منزل هفتم
منزل هشتم غَمَره
وجه تسمیه: چندین معنا برای غَمَره گفته اند: ۱. انبوه مردم چون کاروان های فراوانی در اینجا توقف می کردند. ۲. آب بسیار و گرداب زاست. آب فراوان را غَمَره گویند. ۳. ازدحام و فراوانی اشیا و کالاست. ۴. غمره به معنی شدت و سختی است. مشکلات راه رسیدن به این منزل فراوان بوده است.
زمان ورود: سه شنبه پانزدهم ذی الحجه معادل ۲۵ شهریور ماه 59 شمسی.
مدت توقف: درنگ کوتاه و پس از آبگیری از این منطقه حرکت کرده اند.
ویژگی و امکانات: ۱. آب فراوان همراه با گرداب ۲. حوضچه های چندگانه ۳. درختان و فراوانی نعمت
رویدادها: ۱. امام به روشنگری پرداخت. ۲. همچون منزلگاه های دیگر با طرح فرجام راه به نوعی پالایش و آزمون پرداخت تا هراس زدگان و دل باختگان دنیا رها کنند و بروند. ۳. کسب اطلاعات از راه و پرسش از مسافران درباره کوفه.
منزل نهم
رُهَیمه (رحیمه)
وجه تسمیه: رهیمه مصفر رهمه به معنی باران اندک و نرم و مداوم است.
زمان ورود: احتمالاً حدود پانزدهم ذی الحجه امام و کاروان وی در این محل بوده اند.
مدت توقف: کوتاه و اندک
ویژگی و امکانات: ۱. منطقه آباد بوده است. ۲. به کوفه نزدیک بوده است. ۳. با کوه فاصله اندکی داشته است.
رویدادها: ۱. دیدار با ابوهریره اسدی یا اباهرم. اباهرم علت خروج امام را پرسید و امام تهدید به قتل بنی امیه و دعوت مردم و سر نوشت تنگ بار پیمان شکنان را گوشزد کرد. ۲. امام به هتّاکی و حرمت شکنی بنی امیه اشاره کرد. ۳. از این محل آب گیری مجدد شد.
منزل دهم
حاجر (حاجز)
وجه تسمیه: حاجر به معنای نگاهدارنده ی آب است و جایی که آب در آن جمع شود. شبیه دره بوده است.
زمان ورود: ۱۵ ذی الحجه یک هفته پس از حرکت از مکه.
مدت توقف: درنگ چند ساعتی
ویژگی و امکانات: ۱. فرودگاه حجاج و جزئی از بطن الرّمه بود. ۲. آب چند مسیل در این نقطه به هم می رسید. ۳. مقداری درخت در منطقه بوده است. ۴. مانند دره بوده است.
رویدادها: ۱. امام، نامه ی مسلم بن عقیل را در این منطقه دریافت کرد. نامه را قیس بن مسهر صیداوی رسانده بود. مسلم بن عقیل آمادگی و پذیرش مردم کوفه را نوشته بود. امام پاسخ نامه را نوشت و به قیس بن مسهر صیداوی سپرد تا به کوفه برساند. مخاطبان نامه بزرگانی چون سلیمان بن صرد، مسیّب بن نجبه، رفاعة بن شدّاد و عبدالله بن وال بودند. ۲. برخی نوشته اند پیک و نامه رسان ابا عبدالله به کوفه عبدالله به کوفه عبدالله بن یقطر بوده است. ۳. برخی دریافت خبر شهادت مسلم و هانی را در این منزل دانسته اند که اندکی بعید به نظر می رسد. ۴. دیدار دوم عبدالله مطیع با امام نیز به این منزل نسبت داده شده است.
منزل یازدهم خُزیمیّه (حُزیمیّه)
وجه تسمیه: تصغیر خزیمه منسوب به خزیمه بن حازم.
زمان ورود: ۱۸ ذی الحجه (روز جمعه)
مدت توقف: یک شبانه روز، به دلیل فراوانی مسافران و مناسب بودن محل.
ویژگی و امکانات: ۱. یکی از منزلگاه های حج بوده است. ۲. میان آن تا ثعلبیه ۳۳ میل فاصله بوده است. ۳. منطقه نسبتاً سر سبز و خرم و دارای چند خانه و درختان سبز بوده است.
منزل دوازدهم شقوق
وجه تسمیه: به معنی ناحیه هاست. این منطقه شامل بخش های کوچک چندگانه بوده است.
زمان ورود: شنبه نوزدهم ذی الحجه یا یکشنبه بیستم ذی الحجه معادل ۲۹ شهریور
مدت توقف: کوتاه و اندک
ویژگی و امکانات: ۱. قبر عبادی رئیس قبیله بنی اسد در این منطقه بوده است. ۲. برکه ها و چاه های متعدد در این منطقه بوده است. ۳. محل نزول کاروان های قبایل بنی اسد و بنی نهشل بوده است.
رویدادها: ۱. مهم ترین رویداد در این منزل، دریافت خبر شهادت حضرت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را نوشته اند. امام در سوگ این دو شهید اشعاری را زمزمه کرد که این اشعار گواه بی اعتباری و غدّاری دنیا و اهل آن است. ۲. برخی دیدار فرزدق با امام را در این آبگاه نگاشته اند که بعید به نظر می رسد.
منزل سیزدهم
زَرود (زُرود)
وجه تسمیه: زرود یعنی بلعنده، این منطقه ریگذار و شنزار بود و آب را می بلعید.
زمان ورود: احتمالاً ۲۱ ذی الحجه (دوشنبه) معادل ۳۱ شهریور ۵۹ شمسی
مدت توقف: احتمالاً امام شبی را در این منطقه گذرانده است.
ویژگی و امکانات: ۱. دارای حوض و برکه بوده است. ۲. میان منطقه بنی عبس و بنی یربوع و متصل به جَدود بوده است. (منطقه مهم اقتصادی) ۳. چادر مجلل و با شکوه زهیر در این منطقه افراشته بود. قصری نیز در این منطقه بوده است.
رویدادها: ۱. ملاقات عبدالله بن سلیم و مذری بن مشمعل با ابا عبدالله و گزارش شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که باعث گسستن گروهی از امام شد. ۲. اعلام وفاداری و همراهی همراهان آبگاه جهینه مجمع بن زیاد، عیّادبن مهاجر و عقبة بن صلت. ۳. مهم ترین حادثه پیوستن زهیربن القین بحلی به امام است. او در این نقطه در چادر بود که امام یکی از یاران را به سراغش فرستاد تا امام را همراهی کند و زهیر به تحریک همسرش دلهم یا دیلم به امام پیوست. برخی نوشته اند زهیر عثمانی بود و قصد همراهی نداشت و امام با شیوه ی شیرین و خاص خود او را جذب و همراه کرد.
منزل چهاردهم ثعلبیّه
وجه تسمیه: ثعلبه، مردی از بنی اسد، در آنجا قناتی ساخته بود به همین سبب به آن ثعلبیه می گفتند.
زمان ورود: قبل از ظهر روز سه شنبه ۲۲ ذی الحجه معادل اول مهر ماه ۵۹ شمسی
مدت توقف: توقف بسیار کوتاهی داشته است.
ویژگی و امکانات: ۱. آب کافی و مقداری درخت ۲. قنات و چشمه ۳. جمعیت قابل توجه، محل اُتراق کاروان ها
رویدادها: ۱. دیدار فرزدق را با امام در این محل ذکر کرده اند که قطعاً نادرست است. دیدار بشربن غالب اسدی نیز مطرح شده است. ۲. ملاقات اباهره ازدی که علت خروج امام را پرسید و بنی امیه را ستایش کرد. امام فرمود: اگر در مدینه بودی جای پای جبرئیل را در خانه مان نشانت می دادم. ۳. دیدار وهب بن عبدالله (عبدالله عمیر کلبی) و همسرش و مادرش با امام و همراهی تا کربلا برخی گفته اند ابتدا مسیحی بودند. ۴. دیگر بار خبر شهادت مسلم و هانی به امام رسید. امام به خانواده ی عقیل فرمود: بروید. آنان گفتند تا انتقام نگیریم از پای نمی نشینیم.(این گفته قابل تردید است.) ۵. امام ماجرای حضرت یحیی و شباهت فرجام خود را به این پیامبر (شهادت و قرار گرفتن سر در تشت) بیان کرد. ۶. ملاقات بجیر، پیرمردی از اهالی ثعلبیه با امام، وی می گوید امام با لباسی زردرنگ با جیبی در قسمت بالای آن دیده شد. ۷. امام در این محل خواب دید که منادی می گوید: شما شتابانید و مرگ نیز با شتاب در پی شماست. تا به بهشتتان برساند و علی اکبر در باب این خواب با پدر گفت و گو کرد (این خواب را به منزلگاه های دیگر نیز نسبت داده اند.)
منزل پانزدهم زباله
وجه تسمیه: زباله به معنی محلی است که آب را در خود نگه می دارد.
زمان ورود: چهارشنبه 23 ذی الحجه برابر با 2 مهرماه 59 شمسی.
مدت توقف: معلوم می شود امام و کاروان وی در این محل درنگ داشته و چادرها برپا کرده اند.
ویژگی ها و امکانات: 1. بین واقصه و ثعلبیه، گسترده و سرشار از آب بوده است. 2. دارای حصار و مسجد بوده است. 3. بازارهایی داشته است.
رویدادها: 1. امام خبر شهادت عبدالله بن یقطر برادر رضاعی خود را در این منطقه دریافت کرد. 2. خبر شهادت فجیع مسلم بن عقیل و هانی بن عروة دیگر بار دقیق و با جزئیات به امام رسید و گروه گروه ار همراهان پیوسته، گسسته و رفتند. دختر مسلم بن عقیل، حمیده همین که دریافت گریه کرد. امام او و برادرانش را نواخت و گفت من جای پدر شما هستم.
3. فرستاده محمد بن اشعث که به خواهش مسلم، پیمان شکنی مردم کوفه را به اطلاع امام می رساند در همین آبگاه با امام دیدار کرد. گویا همین پیک خبر کشته شدن قیس بن مسهر صیداوی را نیز داد.
منزل زباله یکی از پالایشگاه های مهم راه است. دریافت خبرهای تلخ باعث گسستن سست عنصران دنیازده شد. آنان که تا این لحظه هنوز ژرفای حادثه را درک نکرده بودند.
منزل شانزدهم قاع
وجه تسمیه: قاع یعنی دشت صاف و هموار.
زمان ورود: چهارشنبه 23 ذی الحجه معادل دوم مهرماه 59 شمسی
مدت توقف: گذرا، بی درنگ از آن گذشته است.
ویژگی ها و امکانات: 1. دشت صاف و هموار، 2. بدون آب و درخت، با خارها و گیاهان پراکنده بیابانی
رویدادها: 1. هیچ رویداد شخصی در این منزل گزارش نشده است. 2. امام از رهگذران بیشتر کسب اطلاعات کرده است. 3. کاروان امام پس از گسستن تعداد قابل توجهی از همراهان در منزل زباله، از این محل گذشته است. 4. دیگر بار امام از شهادت خویش و همراهان سخن گفته است.
منزل هفدهم بطن عقبه (بطان)
وجه تسمیه: عقبه به کوه دراز می گویند.
زمان ورود: جمعه 25 ذی الحجه معادل چهارم مهرماه 59 شمسی
مدت توقف: توقف کوتاهی داشته است.
ویژگی ها و امکانات: 1. این منزلگاه از شخصی به نام عکرمة بن بکروائل بوده است. 2. قصری مرتفع و مسجدی زیبا در این محل به چشم می خورد.به قصر این محل قصر حمران می گفتند. 3. طایفه ای از بنی اسد در این محل زندگی می کردند.
رویدادها: 1. دیدار با عمروبن لوذان، وی به امام توصیه کرد برگرد و به کوفه نرو. امام در پاسخ این پیرمرد فرمود: مسائل بر من پنهان نیست، امر و اراده خدا گریز ناپذیر و حتمی است. عمروبن لوذان به امام گفت: ابن زیاد در کمین است و از قادسیه تا عذیب الهجانات لشکریان و جاسوسان هستند. 2. خواب دیدن امام که سگانی به وی حمله ور می شوند به این منزلگاه نسبت داده شده است. 3. امام از این منزلگاه آب گیری کرده است.
منزل هجدهم واقصه
وجه تسمیه: به معنی شکستگی گردن و نیز پوشال و ریزه های چوب است. شاید این منزلگاه دارای گردنه یا چوب های بوده که از آبرفت ها فراهم می آمده است.
زمان ورود: 26 دی الحجه معادل شنبه پنجم مهرماه 59 شمسی
مدت توقف: درنگی نداشته و از این منزلگاه سریع گذشته است.
ویژگی ها و امکانات: 1. مناره ای از شاخ شکاری های صحرایی و سم های آنان در این محل بوده پادشاه ایرانی آن را ساخته بوده است. 2. این منزل بعد از قرعاء (زمین کم گیاه) بوده است در نتیجه واقصه از نظر پوشش گیاهی نیز کم گیاه بوده است.
رویدادها: 1. احتیاط های لازم در این منطقه بیشتر شده است چون اخبار قبلی دال بر استقرار نیروهای عبیدالله و حضور جاسوسان و گشتی ها در این منطقه بوده است. 2. امام توصیه کرده است که آب ها را نگه داری کنند که تشنگانی در راه اند. 3. امام به سمت ارتفاعات شراف دستور حرکت داده است. از این منزلگاه به بعد کاروان حسینی وارد مرحله جدیدی از حرکت خویش می شود که برخورد با سپاه حر است.
منزل نوزدهم شراف یا اشراف
وجه تسمیه: مردی به نام شراف چشمه ای کند و آب های خوش گوار را در برکه ای جمع کرد و اینجا را شراف نامید.
زمان ورود: شنبه 26 ذی الحجه، پنجم مهرماه 59 شمسی.
مدت توقف: نیمروزی درنگ در این منطقه بوده است.
ویژگی ها و امکانات: 1. وجود برکه و آب فراوان 2. سه چاه بزرگ 3. ارتفاعات متوسط در نزدیکی این منزلگاه
رویدادها: 1. بزرگ ترین و مهم ترین حادثه که مسیر کاروان اباعبدالله را تغییر داد، برخورد سپاه حر بن یزید ریاحی با سپاه و همراهان امام است. حر با خود هزار نفر همراه تشنه و خسته به شراف رسیدند. امام فرمان داد آنها را سیراب کنید. وقت نماز ظهر، امام فرمان اذان داد. حجاج بن مسروق جعفی اذان گفت. امام با عبا و نعلینی بیرون آمد تا نماز بگذارد و به حر گفت من بنا به دعوت مردم کوفه و این نامه ها آمده ام. امام فرمود: تو با یارانت نماز می گذاری؟
حر گفت: با شما نماز می خوانم. پس از نماز هر یک به خیمه خویش رفتند. پس از نماز عصر امام خطبه خواند و به نامه ها اشاره کرد. حر گفت: من از نامه ها بی خبرم اما ماموریم از شما جدا نشویم تا شما را به نزد عبیدالله ببریم. امام فرمود: مرگ از این کار به من نزدیک تر است. امام دستور حرکت داد، حر مانع شد و امام فرمود: مادرت سوگورات شود! حر سر جنگ نداشت. زهیر بن القین پیشنهاد جنگ به امام داد و امام فرمود ما آغازگر جنگ نخواهیم بود.
موافقت شد امام به کوفه نرود تا از عبیدالله کسب تکلیف شود و در نتیجه مسیر حرکت کاروان به سمت کربلا تغییر کرد.
منزل بیستم ذوحَسم
وجه تسمیه: حسم به معنی بازدارنده است و چون کوهی بزرگ مانند حصار بوده به نام گفته شده است. ذو حسم به معنی خارزار نیز هست.
زمان ورود: ورود به این منطقه احتمالا روز یکشنبه 27 ذی الحجه معادل 6 مهر ماه بوده است.
مدت توقف: حدود نیمروزی توقف بوده است.
ویژگی ها و امکانات: 1. ذو حسم منطقه شکارگاه نعمان بن منذر بوده است. 2. اگر حسم از واژه حسام باشد این منطقه خارزار بوده است. 3. منطقه نظامی و محل اسقرار نیروهای عبیدالله زیاد بوده است.
رویدادها: 1. امام دستور داد تا زنان و کودکان را که با دیدن سپاه حر دچار ترس شده بودند در پناه کوه ذوحسم قرار دهند. 2. عقبه بن ابی الغیرار می گوید: امام در این نقطه خطبه خواند و به واژگونی روزگار (معروف منکر و منکر معروف شده است) اشاره کرد و فرمود در این روزگار شهادت را جز سعادت نمی بینم. 3. پس از خطبه زهیر و بریر و هلال بن نافع اعلام وفاداری کردند. این منزلگاه پایگاه عشق بازی و پای فشری بر پیمان است. 4. گفته اند امام در خطبه به بیدادگری بنی امیه و شایستگی خود برای رهبری امت اشاره کرده است.
منزل بیست و یکم بیضه
وجه تسمیه: بیضه به معنی سفید و روشن است. این منزلگاه هموار و بی گیاه و وسیع و فراخ بود که به همین سبب به آن بیضه می گفتند.
زمان ورود: احتمالا بیست و هشتم ذی الحجه معادل هشتم مهرماه 59 شمسی
مدت توقف: تقریبا نیمروزی درنگ داشته است.
ویژگی ها و امکانات: 1. چشمه آبی به نام بیضه در این محل بوده است. 2. برخی از مسافران در این منزل، توقف و استراحت داشتند.
رویدادها: 1. مهم ترین رویداد در بیضه، خطبه عمیق و مشهور و پرمحتوای امام است. ابا عبدالله الحسین (ع) از زبان رسول خدا نقل کرد که هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کرده و پیمان خدا را شکسته و با قانون و سنت پیامبر می ستیزد و با چنین کسی به رفتار و گفتار درنیاویزد بر خداوند است که این خاموش ستم پذیر را با ستمگر در جهنم قرار دهد.
در بخش بعدی خطبه به بیدادگری بنی امیه و فرستادن نامه های اهل کوفه اشاره دارد. امام در این خطبه خود را اسوه معرفی می کند و به سرزنش پیمان شکنان کوفه می پردازد و سرانجام این پیمان شکنی را ترسیم می کند.
این خطبه را نه تنها یاران امام که هزار تن همراهان حر بن یزید ریاحی گوش دادند.
منزل بیست و دوم عذیب الهجانات
وجه تسمیه: عذیب از عذب به معنی آب گواراست و هجانات جمع هجان یعنی شتر نجیب و گزیده است. این منزل متعلق به بنی تمیم و از منازل حج به سمت کوفه مخسوب می شده است.
زمان ورود: بعد از ظهر دوشنبه بیست و هشت ذی الحجه معادل با هشتم مهر ماه شمسی.
مدت توقف: احتمالا شب را در این محل توقف کرده است.
ویژگی ها و امکانات: 1. زمین سرسبز و خوش آب و هوا 2. برکه و چاه و چندین خانه در این محل بوده است. 3. دارای قصر، مسجد و پاسگاهی که محل نگهبانی برای ایرانیان بوده است. 4. نعمان بن منذر در این محل چراگاه اسبان و محل پرورش اسب داشته است.
رویدادها: 1. امام در این محل از یاران پرسیدند: در میان شما کسی هست که سمت جاده را بداند؟ هر کس راهی را نشان داد که ناگهان 7 سوار پیدا شدند که راهنمایی آنان را شترسواری به نام طرماح به عهده داشت، نام این 7 نفر عبارت بود از: عمروبن خالد صیداوی، مجمع بن عبدالله العائذی، پسر مجمع بن عبدالله، جنادة بن حارث سلمان، سعد غلام عمرو بن خالد، واضح غلام ترک، غلام حارث. این عده برای یاری ابا عبدالله از کوفه آمده بودند.
طرماح آذوقه و خواربار به مکه می برد تا به خویشاوندانش برساند. او پیشاپیش قافله، شعر می خواند که گواه شوق دیدار امام بود. طرماح اجازه گرفت آذوقه را برساند و بازگردد اما زمانی بازگشت که در همین منزل خبر شهادت امام را شنید. او اهل کوفه را رشوت زدگان دل باخته دنیا معرفی کرد.
پیشنهاد طرماح این بود که امام به کوهستان سلمی و اجاء برود تا به او نیرو برساند اما امام نپذیرفت. حر می خواست مانع پیوستن این عده به لشکر امام شود که امام فرمود اگر مانع شوی عهد ما شکسته خواهد شد (جنگ شروع می شود) و حر آرام شد.
منزل بیست و سوم قُطقطانیه
وجه تسمیه: نام یکی از چشمه های آنجاست.
زمان ورود: سه شنبه بیست و نهم ذی الحجه معادل نهم مهرماه 59 شمسی
مدت توقف: درنگ کوتاهی داشته است.
ویژگی ها و امکانات: 1. چشمه ها و قنات هایی داشته است که در زمان شاپور ساسانی حفر شده بودند. 2. نعمان بن منذر در این محل زندانی داشته است. 3. اردوگاه نیروهای حصین بن نمر رئیس شرطه های کوفه بوده است.
رویدادها: 1. برخی ملاقات با عبیدالله بن حر جعفی را در این منزلگاه نوشته اند. 2. پس از حادثه کربلا گزارشی از دختر اباعبدالله -فاطمه صغری- درباره این محل و گم شدن خواهرش سکینه آمده است. 3. این قسمت دو راهی یا چند راهی بوده است که کاروان ها پس از رسیدن راه خود را انتخاب می کردند.
منزل بیست و چهارم قصر بنی مقاتل
وجه تسمیه: در این محل قصری متعلق به مقاتل بن حسان بوده است.
زمان ورود: چهارشنبه اول محرم سال 61 هجری قمری معادل یازدهم مهرماه 59 شمسی.
مدت توقف: حدود نیمروزی در این منزل درنگ بوده است.
ویژگی ها و امکانات: 1. قصری که هنوز بقایای آن دیده می شده است. 2. مسجد نسبتا بزرگ. 3. چند بنا و خانه ساده گلی و سنگی. 4. چند حلقه چاه.
رویدادها: 1. دیدار با عبیدالله بن حر جعفی. عبیدالله شجاع و شاعر و سخنور بود که از کوفه بیرون آمده بود تا نه در سپاه عبیدالله باشد نه در سپاه اباعبدالله. امام، حجاج بن مسروق، هم قبیله ای او را فرستاد تا به همراهی دعوتش کند. حجاج به خیمه شکوهمند و اشرافی او درآمد و او را دعوت کرد.
عبیدالله گفت: من از کوفه بیرون آمدم تا نه با موافقان باشم نه با مخالفان. حجاج موضوع را با امام باز گفت. امام خود به دیدن و دعوت آمد و گناهان گذشته اش را به یاد آورد و فرمود با من همراه باش تا پاک شوی. عبیدالله بن حر پیشنهاد اسب خود (ملجمه) و شمشیر و غلام کرد که امام نپذیرفت و فرود: خیری در تو و شمشیر و اسبت نیست. عبیدالله بعد ها پشیمان شد و بر مزار اباعبدالله سوکواری کرد. او در جنگ صفین همراه امیرمومنان بود ولی جدا شد و به معاویه پیوست.
2. نوشته اند در این منزلگاه انس بن حارث به امام رسید و با او همراه شد.
3. خواب دیدن امام و گفت و گو با علی اکبر را در این منزل نیز نوشته اند.
4. حر همچنان همراه امام بود. امام از این منزل اندکی به سمت راست رفت و به کربلا رسید.
منزل بیست و پنجم
کربلا (نینوا)
وجه تسمیه: برخی آن را عبری، آرامی، سریانی، عربی و فارسی دانسته اند. کربلا به معنی نرم و سستی (خاک نرم)، وسیله پوشاندن سر، مزرعه خدا (کرت + لا)، و قرب الااله و کربل (نوعی خار) دانسته اند. تا شانزده نام برای این سرزمین برشمرده اند. امام حسین(ع) قبلا در جنگ صفین همراه پدرش از کربلا گذشته بود.
زمان ورود: پنجشنبه دوم محرم معادل 12 مهر ماه 59 شمسی و 9 اکتبر سال 680 میلادی.
مدت توقف: از دوم محرم تا عاشورا (روز شهادت)
ویژگی ها و امکانات: 1. زمین خارزار، خاک آن نرم و تا فرات فاصله بسیار کمی داشته است. 2. خالی از سکنه و در فاصله چند کیلومتری آن بنی اسد مستقر بودند. 3. زمین دارای پستی و بلندی ها و گودال هایی بوده است.
رویدادها: 1. امام در لحظه ورود خاک را بویید و فرمود همان است قتلگاه و خوابگاه ماست.
2. هفت اسب عوض کرد و با هفتمین اسب وارد شد. امام با لباس پیامبر وارد زمین کربلا شد.
3. هنگام ورود امام، سپاه حر نیز با وی وارد کربلا شدند در همین موقع سواری کمان بر دوش رسید و نامه عبیدالله زیاد را به حر داد. در نامه نوشته بود همین که نامه ام رسید بر حسین سخت بگیر و او را در زمینی بی آب و خشک و بی پناهگاه فرود آور. این پیک نیز مراقب است که همراه تو باشد و جدا نشود تا دستورم را کاملا انجام دهی. حر نامه را به امام نشان داد و گفت چاره ای جز این ندارم. در همین جا فرود آی. امام فرمود بگذار در دهکده غاضریه فرود آیم یا در شفیه که حر نگذاشت و گفت این مامور مراقب من است.
4. امام با ورود به کربلا نامش را پرسید چندین نام گفتند و با شنیدن نام کربلا فرمود اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء.
5. امام شهادت خود و حمل بر سر نیزه را برای زهیر بن قین بازگو کرد. حوادث فراوان دیگر که ناشی از عکس العمل یاران و خانواده امام است نیز ذکر شده است
فاصله هر منزل ۴ تا ۵ فرسنگ بوده و میزان توقف در هر منزل از چند ساعت تا دو روز ذکر شده است.
باتوجه به اینکه (هر فرسخ شرعی پنج کیلو متروسیصدوهفتادوپنج متر)می باشد.
تقریباًفاصله هرمنزل ۲۰تا۲۵کیلومتر بوده است
مجموع منازل: ۲۵ تا ۲۸ منزل ذکر شده است./متبع: دکتر محمدرضا سنگری، پژوهشگر تاریخ در مطالعات و پژوهش های عاشورایی-منبع:مهر ۱۳۹۴خبرآنلاین
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:درذکر تاریخ های شمسی احتمالاًاشتباهاتی صورت گرفته است :
منزل بیستم -زمان ورود به این منطقه احتمالا روز یکشنبه ۲۷ ذی الحجه مصادف با ۶ مهر ماه بوده است.
منزل بیست وچهارم زمان ورود: چهارشنبه اول محرم سال ۶۱ هجری قمری مصادف یازدهم مهرماه ۵۹ شمسی.
فاصله کربلا تاکوفه
فاصله کربلا تا کوفه حدود ۸۰ کیلومتر میباشد.البته با عمران وآبادانی جدید
فاصله شام تاکربلا
امام حسین (ع)، فاصله ۴۷۰ کیلومتری مدینه و مکه را پنج روزه پیمودند ( تقریبا روزانه ۹۰ کیلومتر) در نتیجه مسافت شام تا کربلا را که حدود ۵۷۰ کیلومتر است، طی هفت روز به راحتی می توان پیمود. و مسافت شام تا کوفه را به طور عادی هشت روزه می توان طی کرد.
امکانات مالی چگونه تأمین می شد؟
در هنگام حرکت کاروان حسینى در منطقه تنعیم مکه، کاروانى از یمن، اموالى را براى یزید به شام مىبرد. امام حسین(ع) اموال این کاروان را مصادره کرد و کرایه صاحبان شتر را که خواهان بازگشت بودند، داد و از بقیه خواست، در صورت تمایل حضرت را همراهى کنند. نوشته اند سه نفر از آنها به کربلا آمدند.( «جُمل من انساب الاشراف»احمد بن یحیی بلاذری، ج ۳، ص ۳۷۶؛ کتاب مَقتَلُ الحُسَین،معروف به مقتل مُقَرَّم نوشته عبدالرزاق موسوی مقرم، ص ۱۷۳)مُقَرَّم متولد ۱۳۱۶نجف است.
بعضی ها قول الحاق به کاروان راداشتند واما توفیق نداشتند
طرماح بن عدى طائى(پسرحاتم طایی)، همراه گروهى از مردم کوفه، در عذیب الهجانات به سپاه امام حسین(ع) برخورد. وى قول داد که پس از رساندن اموال به یارى امام بیاید. طرماح وقتى به عراق بازگشت که امام را شهید کرده بودند.
رویش وریزش یاران امام حسین
پس از خروج امام حسین(ع) از مکه به مقصد کوفه، در مسیر راه، عده اى از اعراب که انتظار پیروزى و موفقیت حضرت را در کوفه داشتند، به کاروان آن حضرت پیوستند. درهر منزل ، بر جمعیت آنها افزوده مى شد.
درکتابهای مقتل آمده:جمعیت همراهان آن قدر زیاد بوده که درمنازل -توقفگاه ها-که امام سخنرانی می کردند ، امکان رسیدن صداى حضرت به همه آنها نبوده است!
واما وقتی خطررااحساس کردند درفکرجدایی افتادند
در مسیر گزارشهاى جدیدى از کوفه مىرسید. در منزل ثعلبه، خبر شهادت مسلم و هانى بن عروه را به امام دادند. و یاران وى نیز مطلع شدند. در منزل بعد، یعنى زُباله، خبر شهادت فرستاده امام حسین(ع)، عبدالله بن یقطر آمد که در کوفه به شهادت رسیده است.
در اینجا بود که امام حسین(ع) احساس کردکه این وضعیت برای عده ای ازهمراهان ناخوشاینداست لذادرسخنانی خطاب به یارانش گفت: اى مردم، راه خطرناکی رادرپیش داریم، مسلم و هانى و قیس بن مسهر و ابن یقطر، کشته شدند. پس هر کس از شما که تصمیم به بازگشت دارد، برگردد.
حضرت نخواستند، عده اى که تمایلی برماندن نداشتند پس شنیدن اخبارناگوار باقى بمانند و به خاطر خجالت از حضرت ، تصمیم خود را بر انصراف به تأخیر بیندازند، زیرا در منزل قبلى که خبر شهادت مسلم و هانى را مخبران کوفه در جمع گفته بودند، چهره نگران آنها را دیده بود.
بلاذرى مىنویسد: پس از قرائت نامه، مردم مانند فرزندان سباء متفرق شدند و به راست و شمال رفتند، تا این که آنان باقى ماندند که از حجاز آمده بودند.(جمل من انساب الاشراف، ج ۳، ص ۳۸۰)
مردم کوفه پس از آگاهى از مخالفت امام حسین(ع) با یزید، حضرت را به شهر خود دعوت کردند و با نماینده ایشان، مسلم بن عقیل دست بیعت دادند. مسلم نیز مراتب وفادارى مردم کوفه را به اطلاع امام رساند و براساس این استقبال، امام به جانب کوفه حرکت کرد. عده اى از کوفیان در این مقطع، در مکه و مسیر راه تا کربلا، به امام پیوستند.
مرحله دوم: این مرحله پس از ورود عبیدالله بن زیاد به کوفه آغاز مى شود. وى با چهره اى در نقاب، وارد شهر شد و با همکارى اشراف شهر، جوّ شدید خفقان را بر شهر حاکم ساخت. با نفوذ غلام وى معقل به تشکیلات مسلم، جاى مخفى او شناسائى شد. عبیدالله، هانى را که میزبان مسلم بود، دستگیر کرد.
مسلم قیام خود را آغاز کرد؛ اما عبیدالله با همکارى اشراف کوفه، با به راه انداختن جنگ روانى که به زودى سپاه شام به کوفه مىرسد، مردم را از اطراف مسلم پراکنده کرد.
مسلم دستگیر و همراه هانى به شهادت رسید و سرهایشان براى یزید فرستاده شد. یزید دستور سخت گیرى بیشتر را صادر کرد و از حرکت امام حسین(ع) به سوى کوفه خبر داد.
از این پس ورود و خروج به کوفه، به شدت کنترل مىشد. براى جلوگیرى از ورود امام به کوفه حرّ بن یزید با هزار جنگجو اعزام شد.
ابن زیاد ،«عمر سعد» را براى این که اوضاع کوفه را به یزید گزارش داده بود، به حکومت رى منصوب کرد
تعداد سپاهیان کوفى تقریباً تا سى هزار نفربودند
در چنین جو خفقانى که همه راههاى منتهى به کوفه، کنترل مى شد.
یاران امام از کوفه
بیش از سه چهارم آنان از کوفه بودند؛ گروهى از کوفیان در مکه و برخى در مسیر راه مکه تا کربلا و عده اى در کربلا به امام پیوستند.
همراهانجای کوفه به کربلا رفت؟
هشت نفر از کوفیان در مکه به امام پیوستند که عبارت است از:
۱.عبد الرحمان بن عبد الله همدانى ارحبى. ۲.سعید بن عبدالله حنفى. ۳.عابس بن ابى شبیب شاکرى. ۴.شوذب بن عبدالله شاکرى. ۵.حجاج بن مسروق. ۶.یزید بن مغفّل . ۷.زاهر بن عمرو کندى مولى عمرو بن حَمِق. ۸.بریر بن خضیر هَمْدانى مشرقى.۲۴
ملحق شدگان درمسیر-کوفه- کربلا
پیوستگان به امام حسین(ع) از مردم کوفه در مسیر راه مکه تا کربلا 16 نفر بودند؛ مانند: زهیر بن قین ، سلیمان بن مضارب ، جندب بن حجیر کندى و ابو ثمامه عمرو بن عبدالله صائدى و عدهاى دیگر.
شب عاشورا
۲۷ تن از یاران کوفى امام حسین(ع)، در سرزمین کربلا به حضرت پیوستند؛ مانند حبیب بن مظاهر اسدى، مسلم بن عوسجه اسدى و...
۱۵ نفر در شب و روز عاشورا به امام پیوستند؛ مانند جوین بن مالک بن قیس، حرّ بن یزید ریاحى، ابو الحتوف همراه برادرش که در راه امام حسین(ع) شهید شدند.
برابر آنچه ذکر شد، ۶۶ تن از مردم کوفه به امام پیوستند. افزون بر افرادى که در کوفه در قیام مسلم شهید شدند، مانند؛ هانى بن عروه، قیس بن مسّهر صیداوى ، عمارة بن صلخب ازدى و عبد الاعلى بن یزید کلبى علیمى. البته عبدالله بن یقطر در کوفه شهید شد؛ امّا ممکن است او را ساکن مدینه بدانیم.
چراامام حسین جای کوفه به کربلا رفت؟
چون کاراون حسینی منزل «رهیمیه» رسید در آن مکان خیمه برپا کردد جاسوسان ابن زیاد به وی خبر دادند که حضرت اباعبدالله الحسین نزدیک کوفه در منزل رهیمیه فرود آمده است
ابن زیاد حرکت امام علیه السلام از مکه را می دانست اما فرود آمدن حضرت در آن منزل را اطلاع نداشت لذا حصین بن نمیر سکونی را با سپاهی انبوه بر سر راه مدینه فرستاده بود تا جاده را به کنترل خوددرآورد، از قادسیه تا خفان و از قطقطانیه تا قادسیه عساکر ومأموران ولشکریان زیادی را گماشته بود تاکسی بسوی کوفه حرکت نکند،حتی اجازه هیچ حرکتی رابه کاروان امام حسین ندهند.
حُر ازاول نجیب زاده بود،برخوردش باامام حسین محترمانه ومؤدبانه بود
ابن زیاد«حر بن یزید ریاحی» با هزار سوار جنگی بر سر راه امام حسین(ع) فرستاد و به او فرمان داد که از حضرت جدانشود نشود واجازه هیچ حرکتی ندهد وخودش بطرف کوفه حرکت کرد .
حر با هزار سوار که در اختیار داشت روانه بیابان شد ، امام علیه السلام از میان قبیله بنی سکون بیرون آمد و با سرعت هر چه تمام تر روی به کوفه نهاد در اثنای راه مردی از بنی عکرمه به حضرت برخوردوحضرت از وی احوال کوفه و اهالی آن را پرسید؟
وی عرض کرد: یابن رسول الله ابن زیاد لشگرها به طلب شما در بیابان ها و بوادی پراکنده نموده و همگی در جستجوی شما سرگردانند از قادسیه تا عذیب الهجانات و از عذیب الهجانات تا خفان و از قادسیه تا قطقطانیه و سر راه واقصه و راه شام و در سر راه بصره تمام صحرا را سپاه سیاه کرده و همه انتظار شما را می کشند و شما با پای خود به سوی تیر و شمشیر می روی، بر جان خود و این جوانان رحم کن بهتر آن است که به حرم خدا و حرم رسولش باز گردی قطعا و جزما بدانید که به قول کوفیان اعتمادی نیست، این جماعت باز با پسر عمت مسلم بیعت کردند ولی اکنون با لشگر شام اتفاق نموده به حرب تو بیرون آمده اند.
حضرت فرمودند: جزاک الله خیرا تو شرط نصیحت بجای آوردی، حق تعالی تو را جزای نیک عطا فرماید باز آن مرد اصرار به برگشتن کرد.
شیخ صدوق می گوید:»حُر»چون از منزل -قصر-خارج شد،باخودش نجوامی کرد:
فنودیت من خلفی یا حر ابشر بالخیر -یعنی ندائی از پشت سر شنیدم که گوینده می گفت:
ای حر بشارت باد تو را به خیر.
سه مرتبه این ندا به گوشم آمد به یمن و یسار نگریستم کسی را ندیدم با خود گفتم:
مادر بعزایت! من به قتال پسر رسول خدا می روم بشارت به بهشت یعنی چه!
حربه امام رسید وراه رابراوبست گفت:
یابن رسول الله این ترید و این تذهب، ای فرزند رسول خدا کجا را قصد داری و به کجا می روی؟
امام حسین(ع): به کوفه می روم.
حُر، بااحترام گفت که صلاح در این است از همین جا برگردید به آن مکانی که از آنجا آمده اید، زیرا اینک عمر بن سعد با چهار هزار سپاه آمده اند تا شما را بگیرند و همان کاری که با پسر عمت مسلم کرده اند با شما نیز بکنند.
حضرت جواب داد: با این جمعیت و با این بار و بنه و با این اطفال و عیال چگونه می توان برگشت.
حر : اینجا وسط راه است همین قدر که باید رو به کوفه بیاورید صلاح در آن است که بهمین مقدار مراجعت نمائید و الا من مأمورم شما را بگیرم و به عمر بن سعد بسپارم و او شما را به نزد ابن زیاد ببرد ولی دست من بریده و چشمم کور باد، قربانت جان خود را با کسانی که همراه تواند از کشته شدن نجات بده و اگر هم می روی باید از بیراهه برگردی و به بیابان بزنی مبادا لشگر از عقب تو بیایند و تو را بیابند و کار را بر شما مشکل کنند.
امام چون دیدند راهی نیست که به مدینه برگردد و از طرفی به کوفه هم نیز نمی گذارند وارد شود لاعلاج راه شام را پیش گرفت که برود اما در بین راه بالشکریان عمر بن سعد مواجه شد.
نامه های کوفیان وشخصیت ها به امام حسین(ع)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ للحسین بن علی علیه السلام من سلیمان بن صرد و المسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد البجلی و حبیب بن مظاهر و شیعته المؤمنین و المسلمین من أهل الکوفه سلام علیک فإنا نحمد إلیک الله الذی لا إله إلا هو أما بعد فالحمد الله الذی قصم عدوک الجبار العنید الذی انتزى على هذه الأمه فابتزها أمرها و غصبها فیئها و تأمر علیها بغیر رضى منها ثم قتل خیارها و استبقى شرارها و جعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها فبعدا له کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ إنه لیس علینا إمام فأقبل لعل الله أن یجمعنا بک على الحق و النعمان بن بشیر فی قصر الإماره لسنا نجتمع معه فی جمعه و لا نخرج معه إلى عید و لو قد بلغنا أنک قد أقبلت إلینا أخرجناه حتى نلحقه بالشام إن شاء الله.
«بسمالله الرحمن الرحیم
به حسین بن علی علیه السلام
از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد، حبیب بن مظاهر و شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان کوفه.
درود بر تو و ما با تو سپاس میگوییم خدایی را که جز او خدایی نیست.
امّا بعد، سپاس خدایی را که دشمن ستمکار و سرکش تو را در هم شکست، آنکه بر این امّت حمله کرد و خلافت را به یغما برد و اموال امّت را غصب کرد و بدون رضایت آنها فرمانروایی آنها را به دست گرفت، آنگاه نیکان آنها را کشت و اشرار را ابقا کرد و مال خدا را میان ستمکاران و ثروتمندان قرار داد. پس دور باد از رحمت خداوند همچنان که قوم ثمود از رحمت خداوند دور ماندند.
همانا امامی بر ما نیست، پس به سوی ما بیا شاید که خداوند ما را بهوسیله تو بر حق گردآورد و نعمان بن بشیر در کاخ امارت است و ما نه در جمعهها با او نماز میخوانیم و نه در عید با او بیرون میرویم؛ و هرگاه به ما خبر رسد که تو به سوی ما آمدهای، ما او را از شهر بیرون میکنیم تا اینکه او را به شام روانه سازیم، ان شاء الله.»
این نامه در دهم ماه مبارک رمضان، پس از ۳۷ روز استقرار امام در مکه دریافت شد. عبدالله بن سبیع همدانی و عبدالله بن وال تیمی نخستین گروه حاملان نامه بودند.
نامه دوم
دو روز پس از فرستادن نامه اول، مردم کوفه قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبداللّه ارحبی و عماره بن عبد سلولی را به همراه صد و پنجاه نامه نزد امام حسین (ع) فرستادند. برخی از این نامهها تنها از سوی یک نفر نوشته شده بود و برخی دیگر از سوی دو نفر یا چهار نفر بود.
قیس بن مسّهر صیداوی، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی و عماره بن عبد السّلولی همراه با ۵۰ نامه از بزرگان کوفه روز دوازدهم ماه مبارک رمضان به مکه رسیدند.
نامه سوم
دو روز پس از آن نیز هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبداللّه حنفی را به سوی آن حضرت روانه کردند و با آنان نامهای برای امام حسین (ع) فرستادند که در آن آمده:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ إِلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ مِنْ شِیعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَحَیَّهَلَا فَإِنَّ النَّاسَ یَنْتَظِرُونَکَ لَا رَأْیَ لَهُمْ غَیْرُکَ فَالْعَجَلَ الْعَجَلَ ثُمَّ الْعَجَلَ الْعَجَلَ وَ السَّلَامُ.
بسمالله الرحمن الرحیم
«نامهای است به حسین بن علی از سوی شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، بشتاب زیرا که مردم منتظر شما هستند و همه بر شما اتفاق نظر دارند، پس بشتاب بشتاب! و باز بشتاب بشتاب! والسلام.»
هانی بن هانی السّبیعی و سعید بن عبدالله الخثعمی (الحنفی) با ۵۰ نامه در سیزدهم رمضان وارد مکه شدند
نامه چهارم
شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن رویم، عروه بن قیس، عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی برای آن حضرت نامه نوشتند :
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدِ اخْضَرَّ الْجَنَّاتُ وَ أَیْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ أَعْشَبَتِ الْأَرْضُ وَ أَوْرَقَتِ الْأَشْجَارُ فَإِذَا شِئْتَ فَأَقْبِلْ عَلَى جُنْدٍ لَکَ مُجَنَّدَهٍ وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ عَلَى أَبِیکَ مِنْ قَبْلِک
باغها سرسبز گشته و میوهها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در انتظار نشستهاند، والسلام.»
درتاریخ نامه های شبث بن ربعی، حجّاربن ابجر، یزید بن الحارث بن رُویم، عمرو بن الحجّاج، سلیمان بن صُرد خزاعی، رفاعه بن شدّاد، عبدالله بن وال، حبیب بن مظاهر و مسّیب بن نَجَبه ماندگارشده است.
آمارنامهها از ۱۲ هزار تا ۴۰ هزار نیزگفته اند
درعرب رسم براین است وقتی رئیس قبیله-عشیره-تصمیمی راگرفتند،همه آن قبیله اطاعت می کنند،درمورد دعوتنامه ها برای امام حسین علیه السلام ،علاوه براینکه شخحصیتها-شیوخ-مستقلاً نامه می دادند واما اکثریت در پایان نامه « مُهر» و اسم خود را مینوشتند بنابراین اینکه گفته می شود۳۰هزارنفرنامه نوشتند،بعضاً اینگونه بوده است
در عمدهی نامهها هم مضمون واحدی وجود داشت مبنی بر اینکه همهی مردم منتظر ورود شما هستند. در نماز جمعه و جماعت شرکت نمیکنند.
جواب امام حسین به نامه های ارسالی
متن نامه امام حسین (ع) :
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِکُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ کُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَى وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَى مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْکُمْ وَشِیکاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاکِمُ بِالْکِتَابِ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ الدَّائِنُ بِدِینِ الْحَقِّ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَلِکَ لِلَّهِ وَ السَّلَامُ[۱]
بسم اللَّه الرحمن الرحیم از طرف حسین بن على به سوى گروه مؤمنین و مسلمین. اما بعد؛ هانى و سعید نامه هاى شما را نزد من آوردند و آخرین نفر فرستادگان شما بودند که نزد من آمدند. کلیه آنچه را که شما شرح داده بودید فهمیدم. مقاله اکثر شما این بود که ما امام نداریم. تو بسوى ما بیا شاید خدا ما را بوسیله تو به حق هدایت و نزدیک نماید.
من برادر و پسر عم و شخصى که از اهل بیت و مورد وثوق من است یعنى مسلم بن عقیل را بسوى شما می فرستم.
اگر مسلم براى من بنویسد که آراء عموم و عقلاء و فضلاء شما متحد شده باشد، همان طور که فرستادگان شما آمدند و نامه هاى شما را قرائت نمودم من با خواست خدا به زودى به سوى شما می آیم. به جان خودم که امام طبق دستور قرآن و عدالت قضاوت خواهد نمود./تاریخ طبری: ج ۵، صص ۳۵۱-۳۵۳، ارشادمفید: ج ۲، صص ۳۴
****
علت خمیه زدن کاروان حسنی درکربلا+ادب حُر
چگونه عبیدالله درنقش امام حسین به کوفه رفت!؟
عبیدالله هـنگام ورود به کوفه دستاری را به صورت بست و بهگونهای وارد شد که مردم گمان کـردند او امـام حسین است،
لذاکوفیان استقبال گـرمی ازوی کردند،مردم با این تصور که او امام حسین (ع) است، دست و پای او را میبوسیدند واما یکی از همراهانش اعلام کـرد کـه او« عبیدالله» حاکم جدید است. وقتی مردم متوجه ماجراشدند، مات ومبهوت شدند،امکان هرگونه ابتکارعمل ازآنهاسلب شد!
عبیدالله که طرفداران امام رابراحتی شناسایی کرده بود با تنبیه وتهدید وایجادرعب ووحشت،اعدام مسلم و هانی در بـرابر دیـدگان مـردم، وحشتی دردلهاایجادکردوبراحتی شهررا به کنترل خوددرآورد،اوضاع را بنفع خودش تغییرداد.
حاکم کوفه « نعمانبنبشیر» رابخاطر عدم خشونت عزل کردند وحتی بعضی فرماندهان یزیدرا که احتمال نرمش به شیعیان امام حسین رامی دادندرا تحت نظرداشتند.
با از فرستادن «عمرسعد» به طرف «کربلا» به «شمربنذیالجوشن» دستور داد که به سوی عمر سعد برود، اگر او از دستور سرپیچی کرد و حاضر به جنگ با امام (ع) نـشد، گردن رابزند و فـرماندهی را بـه عهده بگیرد
وقتی «حر»اصرارداشت برمأموریتش،امام حسین گفت:شمامرادعوت کردید،اشاره به نامه هاکرد
پاورقی
مؤلف تاریخ طبری کیست؟
«ابوجعفر محمد بن جریر بن کثیر بن غالب طبری آملی»(۳۱۰-۲۲۴ قمری)، تاریخنگار، حدیثشناس، فقیه ومفسر قرآن، متولد۳۱۰قمری طبرستان -آمُل(مازندران)، کتاب تاریخ طبری، شرح زندگی بشر از خلقت آدم تا زمان خودش است،طبری تؤلیفات دیگری هم دارد، جامعالبیان عن تاویل القرآن، نخستین تفسیر قرآن است که به تفسیر کبیر هم معروف است.
وی در ۷ سالگی قرآن را حفظ کرد، در ۸ سالگی امام جماعت مسجدمحل بود.وفات طبری درسال ۲۲۴ می باشد
نگارش تاریخ طبری۲دهه بطول انجامید وسرانجام سن ۸۸ سالگی درسال ۳۱۰ قمری در بغداد درگذشت
کاروان اسیران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگه داشتند تا کار جشن کامل شود. آن دروازه، یکی از دروازههای شرقی شام بود که راه «حلب» و «کوفه» به آن ختم میشد. شهر را با زیورها، دیبا و زر و سیم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، کودکان، بزرگسالان، وزیران، امیران، یهود، مَجوس، نصارا و همه اقوام، با طبل، دف، شیپور، سرنا و دیگر ابزار لهو و لعب برای شادی و تفریح بیرون آمدند. چشمها را سُرمه کشیده، دستها را حَنا بسته و بهترین لباسها را پوشیده و خود را آراسته بودند.
در چنین وضعی سر مطهر امام حسین(علیه السلام) را ـ که بالای نیزه بود ـ وارد شهر کردند و به دنبال آن، اسیران اهل بیت را به شهر آوردند. مردم به شادمانی و پایکوبی و طبل زنی مشغول بودند. این برنامه، حاصل تلاشهای معاویه بود. او بیش از سی سال در شام حکومت کرد.
مردم شام، با تلاشهای معاویه با حضرت علی علیه السلام و خاندانش دشمنی میورزیدند و رفتار مردم شام با اسیران کربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود که در قنوت نمازشان بر حضرت علی لعنت میفرستادند! علاوه بر اینها، یزید، برای موجه جلوه دادن کار خود، امام حسین «شورشی» معرفی کرد و خود را سرکوب کننده شورش ضد حکومت اسلامی میدانست.
اسیران را از قسمت های مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعیت زیادی از مردم برای دیدن اسیران خاندان محمد(ص) در دو طرف بازار صف کشیده بودند. در انتهای بازار «مسجد اُمَوی» قرار داشت و اسیران را از همین مسیر وارد مسجد کردند.
قصر یزید، در انتظار اسیران
قصر یزید که آن را «دار الخلافه» مینامیدند، نزدیک مسجد جامع اُمَوی بود. یزید برای اینکه پیروزیش را به رُخ مردم بکشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند و از این رو قصر پر از جمعیت شد.
امام سجاد(ع) در مجلس یزید
یزید مجلسی ترتیب داده و اشراف شام را دعوت کرده بود، سپس دستور داد اُسرای اهل بیت را ـ که با طناب و زنجیر آنان را به هم بسته بودند ـ با وضعی توهینآمیز وارد مجلس جشن یزید کردند. حضار به آنها مینگریستند، امام سجاد(ع) روبروی یزید قرار گرفتند و چند شعر خواندند که بیزاری و نفرت ایشان را از یزید نشان میدهد:
"انتظار نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما احترامتان کنیم، یا شما دائماً ما را آزار دهید و ما دست از آزار شما برداریم. خدا میداند که ما شما را دوست نداریم پس شما را از این که ما را دوست ندارید، سرزنش نمیکنیم."
آنگاه حضرت به منبر رفتند، نخست سپاس و ستایش خدای به جا آوردند، آنگاه خطبهای خواندند که قلبها را لرزاند و چشمها را گریاند. بخشی از بیانات آن حضرت این است:
"ای مـردم بـه مـا شش چیز داده شده و با هفت چیز دیگر بر سایر مردم برتری یافتهایم، به ما علم و بـردباری و سخاوت و فصاحت و شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را دادهاند و سرآمد دگرانیم، زیرا محمد پیامبر(ص) برگزیده از ماست، صدیق این امت، علی(ع) از ماست، جعفر طیار از ماست، حمزه شیر خدا و رسول از ماست، فاطمه بتول، بانوی زنان عالم از ماست و دو سبط این امت آقای جوانان بهشتی از ما هستند. هرکسی مرا میشناسد، میشناسد و هر کسی نمی شناسد حسب و نسبم را برایش میگویم؛
من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که زکات را با ردای خویش حمل میکرد، من پسر بهترین کسی هستم که در جهان لباس پوشید.
من پسر بهترین کسی هستم که با کفش یا پای برهنه راه رفت، من پسر بهترین کسی هستم که طواف کرد و سعی به جا آورد، من پسر بهترین کسی هستم که حج گزارد و لبیک گفت، من پسر کسی هستم که با براق به هوا برده شد.
من پسر کسی هستم که از مسجدالحرام به مسجداقصی برده شد ـ سبحان الله ـ، من پسر کسی هستم که جبرئیل او را تا سدرة المنتهی برد، من پسر کسی هستم که نزدیک و نزدیکتر شد تا به اندازه دو کمان یا کمتر فاصله داشت، من پسر کسی هستم که امام جماعت فرشتگان آسمان شد.
من پسر کسی هستم کـه خدای بزرگ به او وحی فرستاد، من پسر محمد مصطفایم، من پسر علی مرتضایم، من پسر کسی هستم که در راه احیای لا اله الا اللّه مبارزه کرد.
من پسر کسی هستم که در رکاب رسول خدا با دو شمشیر جنگید، با دو نیزه نبرد کرد، دو بار هجرت کرد، دو بار بیعت کرد، به دو قبله نماز آورد، در بدر و حنین جنگید و یک لحظه کفر نورزید، من پسر بهترین مؤمنین و وارث پیامبران کوبنده کافران، سید و سالار مسلمانان و مجاهدین، زینت عابدین، تاج سر گریهگنندگان (از خوف خدا) صبورترین مردم، برترین پیشوا از آل یاسین و از خاندان رسول پروردگار عالمیانم."
یزید ملعون گفت: "ای علی! پدرت با من قطع رحم کرد، حق مرا ندیده گرفت و بر سر منصبم با من جنگید، خدا هم با او چنان کرد که دیدی."
در جواب، حضرت این آیه را خواند: "اما هر مصیبتی که در زمین یا از ناحیه جانشان به شما برسد، قبل از آن که به صحنه وجود آید، در کتابی ثبت شده است". ای پـسر معاویه و هند و صخر! قبل از آنکه تو متولد شوی همیشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است. در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من علی بن ابیطالب بود، درحالی که جد و پدر تو پرچمهای کفار را به دوش میکشیدند. وای بر تو ای یزید! اگر بدانی چه کردهای و نسبت به پدر و اهل بیت و برادران و عموزادگان من چه گناهی مرتکب شدهای، به کوه ها میگریزی و سر بر خاکهای بیابان میگذاری و به حال خود شیون و زاری میکنی، این سزاوار است که سر حسین پسر علی و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود، در حالی که او ودیعه رسول خداست؟ ای یزید منتظر باش که در روز قیامت قرین ندامت و خواری شوی."
سر مطهر امام حسین را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد یزید آوردند.
یزید در حالی که میخندید با چوب خَیزَران بر لبهای امام زد و با غرور و سرمستی خواند: «بنی هاشم با حکومت بازی میکردند، نه خَبری (از آسمان و غیب) آمده و نه وحی نازل شده است...».
یزید آرزو کرد کاش نیاکانش ـ که در جنگ بَدْر کشته شدند ـ زنده بودند و خونخواهی و انتقام او را میدیدند. این جملات، نشان دهنده کفر قلبی و کینه یزید به پیامبر خدا بود.
خطبه زینب کبری(س) در مجلس یزید
پس از سخنان کفرآمیز یزید، هنگامی که یزید حقیقت درون خود را آشکار ساخت و بر همگان معلوم شد که جنگ بین امام حسین(ع) و یزید جنگ بین دین و کفر بوده است، حضرت زینب کبری زینب علیها السلام به پا خاست و سخنرانی تاریخیاش را با این آیه شروع کرد:
«سرانجام بدکاران، آن شد که آیات الهی را تکذیب و مسخره کردند.»
درادامه سخنرانیاش باز هم از قرآن کمک گرفت: «کافران مپندارند که اگر به آنان مهلت میدهیم، برایشان خوب است، بلکه گناهانشان افزوده میشود و برای آنان عذاب خوارکنندهای است.»
سپاس خدا را و درود خدا بر رسول او و خاندانش باد. خدای سبحان راست گفت که فرمود: "عاقبت آنان که کار زشت کردند، بسیار زشت است که آیات خدا را تکذیب کردند و به استهزا گرفتند." ای یزید! گمان میکنی اکنون که اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بستهای و چنان راه چاره بر ما مسدود نمودهای که ما را بردهوار به هر سو میکشند، ما نزد خدا بیمقدار شده و تو محترم هستی و این پیروزی به خاطرارزشی است که نزد خدا داری که تکبر میورزی و باد به بینی انداختهای، از اینکه روزگار به کام توست و کارهایت مرتب و آراسته و ملک و پادشاهی ما را بیمزاحم در اختیار گرفتهای، شادمان و خوشحالی؟ اندکی آهستهتر! آیا فراموش کردهای که خدای تعالی میفرماید:"کافران نپندارند مهلتی که به ایشان میدهیم به نفع آنهاست، این مهلت را فقط برای آن میدهیم که گناه بیشتر مرتکب شوند و آنان را عذابی دردناک است."
آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانی و دختران رسول خدا را اسیر کرده در حالی که پرده از ایشان برداشته و چهرههایشان را آشکار کرده به دست دشمنان دهی تا از شهری به شهری برند و قومی بیگانه به آنان نگاه کنند و دور و نزدیک و شریف و وضیع به آنها چشم دوزند، در حالی که نه سرپرستی برای آنها مانده نه پشتیبانی.
چگونه میتوان از کسی انتظار مراعات داشت که مادرش جگر پاکان را به دندان کشید و گوشتش از خـون شـهیدان رویید؟
چگونه در دشمنی ما خانواده کوتاهی کند کسی که ما را با چشم بغض و کنیه مینگرد؟
با این همه باز بدون آن که احساس گناه کنی و بدانی چه کار میکنی با چوب به لب و دندان ابا عبداللّه سالار جوانان اهل بهشت میزنی و میگویی: "فریاد شادی سر دهید، دست مریزاد ای یزید!" چرا نمیگویی که با ریختن خون ذریه محمد(ص) و ستارگان زمین از آل عبدالمطلب، زخم ما را علاج ناپذیر کردی و ریشهمان را سوزاندی؟ اکنون نیاکان خود را صدا میزنی و گمان میکنی که با آنها سخن گفتهای؟ به زودی نزد آنان میروی و آرزو میکنی که دستت خشک شده بود و این کار را نمیکردی و زبانت لال میشد و این سخن را نمیگفتی! خدایا حق ما را بستان و انتقام ما را از این ستمگران بگیر و خشمت را بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت، نازل کن. به خدا سوگند پوست خود را شکافتی و گوشت خود را پاره کردی! تو با این بار که از ریختن خون ذریه رسول خدا(ص) و شکستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن داری، بر او وارد میشوی، "و گمان مکن آنانکه در راه خدا کشته میشوند مردهاند، بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند."
همین برایت بس که خداوند حاکم است و محمد(ص) خصم تو و آن کسی که کار را برای تو ساخته و پرداخته کرد و تو را بر گردن مسلمین مسلط نمود، به زودی خواهد فهمید که پاداش ستمگران بد پاداش نیست و آگاه میشود که کدام یک از شما پستتر و لشکر کدام یک ضعیفتر است. اگر مصائب دنیا باعث شده که من با تو سخن بگویم باز هم تو را بیارزش میدانم و کوبیدنت را لازم و نکوهشت را با ارزش میشمرم و از جاه و حشمت تو هراسی ندارم، ولی چشم گریان است و دل بریان. اگر امروز ما را به عنوان غنیمت گرفتهای، به زودی در آنجا که جز عمل خود را نیابی، ما به زیان تو خواهیم بود و خدا به بندگان خود ستم نمیکند.
به خدا شکایت میکنم و بر او تکیه دارم، پس هر حیله که داری به کار گیر و هر چه میتوانی تـلاش کن و هر چه میخواهی کوشش کن! به خدا نمیتوانی ما را از خاطرهها محو کنی و وحی ما را بمیرانی و به نهایت ما نمیرسی و ننگ این ستم را نمیتوانی از خویش پاک کنی. رأی تو بسیار سست و ایام دولت اندک و آن روز که منادی فریاد میزند: "لعنت خدا بر ستمکاران باد"، جمعیتات به پریشانی میگراید.
سپاس خدا را که کار پیشینیان ما را با سعادت و مغفرت پایان برد و کار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا میخواهم که ثوابشان را کامل کند و بیفزاید و خودش برای ما خلفی نیکو باشد که او مهربان و رحیم است و همو برای ما کافی و بهترین وکیل است.
و بدین گونه سخنرانی حضرت زینب علیها السلام بیانگر خروج یزید از اسلام و بیاعتقادی او به دین و اثبات کفر و انجام کارهای زشت و ناپسند اوست. در حقیقت، واقعه با عظمت کربلا، کفرِ پنهان بنیامیه را ظاهر و چهره اصلی آنها را برای مردم روشن کرد. تبلیغات بنیامیه وانمود کرده بود که بر دشمنان اسلام و بر شورشیان پیروز شدهاند و خاندان آنها را به اسارت درآوردهاند، اما حضرت زینب علیها السلام و امام زینالعابدین علیه السلام با سخنرانیهایشان «جشن» را به «عزا» تبدیل کردند و پیروزی را بر کام یزید تلخ نمودند.
خرابه شام
بعد از سخنرانی حضرت زینب در مجلس جشن یزید، که وضع را بر ضد او تغییر داد، یزید خاندان امام حسین علیه السلام را در خرابهای بیسقف جای داد. اهل بیت، چند روز در آن خرابه بودند و برای امام حسین(ع) و شهدای کربلا عزاداری میکردند.
در مدتی که خاندان امام حسین علیه السلام در شام اسیر بودند، چند نوبت آنها را به قصر یزید بردند. یزید به هیچ وجه حیلهاش عملی نشد و هر بار نتیجه معکوس گرفت. او ناچار شد خاندان پیامبر(ص) را به مدینه بفرستد./منبع:خبرگزاری صداوسیما-مهر ۱۳۹۶-قسمت پایانی.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«شام »کجاست؟
منطقه شام دربرگیرنده سرزمینهایی است که امروزه کشورهای سوریه، اردن، لبنان، اسرائیل ،فلسطین، قبرس درآن قراردارند.